در ساعات اولیه تمامی سیستم اداری و خدمات‌رسانی فرمانداری بم و استانداری کرمان از کار افتاد. دولتی‌ها با یک تأخیر ۲۴ ساعته از خود عکس‌العمل نشان دادند.
 
او اما همان روز زلزله تمام امکانات هوایی، از هواپیما گرفته تا هلی‌کوپتر نیروی هوایی سپاه را به منطقه برد و خودش در آنجا مستقر شد. با تدبیر وی هر دوازده دقیقه یک هواپیما یا بالگرد حامل آسیب دیدگان به پرواز در آمد و بیش از سی هزار نفر مجروح را با بیش از ۶۰۰ پرواز از بم خارج کرد و به بیمارستان‌های سایر شهرستان‌ها رساند و جان هزاران نفر را نجات داد. شخصا و با چشمان اشکبار در عملیات نجات مردم از زیر آوار نیز حضور یافت.
 
 
محسن رضایی درباره او می گوید: روز دوم زلزله بم که خودم را به ایشان رساندم. در کنار باند در ماشین لندکروز که بی‌سیم‌ها روی آن کار گذاشته بود مرتب با خلبانان و کادر پرواز از یک طرف و امداد‌رسانان در باند از سوی دیگر صحبت می‌کرد، چهره خسته او حکایت از بی‌خوابی او می‌کرد.
 
شب در یکی از چادرهای کنار باند چند ساعتی خوابیدم، قبل از نماز صبح که بیدار شدم، نگاهی به باند کردم، دیدم هنوز احمد در حال کار کردن است.
 
شهید حاج احمد کاظمی قهرمان گمنام بم بود.

چهار تصویر از شهید احمد کاظمی به روایت از آقا عزیز

تصویر اول: مرحله دوم عملیات بیت المقدس است. دشمن با تمام قوا و نیرو سایه‌ی کینه انداخته است روی سر بچه ها. خط یک لحظه آرام نمی گیرد و از شدت آتش سنگین دشمن زمین به لرزش افتاده و تمامی فضا پر است از خاک و دود و بوی مشمئزکننده باروت و خون همه جا را گرفته است. نیروها چاره ای ندارند جز اینکه فشار دشمن را تحمل کنند و دم بر نیارند. قرارگاه، مقاوم ترین نیروها را برای حفظ خط انتخاب کرده است و البته احمد و تیپ ۸ نجف اشرف هم از صبورترین نیروها. احمد با سرباندپیچی شده در خط حضور دارد و از نیروها بازدید می کند. عمق خستگی در چشم هایش هویداست. از صبح که مجروح شد هر چه اصرار کردیم به عقب برگردد حاضر نشد. اول که ترکش به صورتش اصابت کرد بیهوش شد اما یکدفعه به هوش آمد و گفت مرا به جلو برگردانید. ترکشی که میمان احمد شده خیلی عمیق است اما هیچ کس حریف احمد نیست. وقتی تصمیم به کاری می گیرد هیچ کس نمی تواند جلودارش شود بالاخره با یک نفربر که از عملیات قبلی غنیمت گرفته بود به جلو بر می گردد، به کنار نیروهایش.

تصویر دوم: در همه جا و در کلاسیک ترین ارتش های جهان، در هنگامه جنگ، فرماندهان باید چندین کیلومتر عقبتر از خط مقدم به هدایت نیروها بپردازند. اما احمد هیچ وقت خود را اسیر این اصول نکرد. هیچ وقت نخواست و نتوانست که در بحبوحه ی عملیات، دور از فرزندش باشد، چرا که با بچه ها انس و الفت خاصی داشت. نمی دانم در عملیات رمضان بوده ای یا نه؟اصلاً چیزی از آن شنیده ای؟ وضعیت خیلی نابی برای تیپ و لشکرهای عمل کننده بوجود آمده بود. لحظات به سختی می گذشت. ارتباط یگانها با یکدیگر قطع شده بود. صحنه روز عاشورا تداعی می شد. احمد در آن بحبوحه‌ی گلوله باران دشمن با یک جیپ به خط می‌رود و پانصد متر پشت خاکریز اول به زیر ماشین می رود تا بتواند در آن شرایط سخت آب و هوایی با نیروهایش صحبت کند. با اینکه در عملیات رمضان به اهداف اصلی نرسیدیم؛ اما تیپ ۸ نجف اشرف جزء نیروهایی بود که توانست از مواضع دشمن عبور کند و فاتح میدان گردد.

تصویر سوم: روز پنجم عملیات کربلای ۵ است و همگی فرماندهان درگیر عملیات هستند. در منطقه پنج ضلعی روی رودخانه پل نو است؛ و زیر پل، سنگر فرماندهی لشکر ۸ نجف.آتش دشمن آنقدر سنگین است که جای سالمی روی زمین پیدا نمی‌شود. دشمن به معنای واقعی زمین را با خمپاره شخم می زند. به همراه احمد به خط رفتیم و قرار بود در سنگر او جلسه ای انجام گیرد. شب قبل از آن نیروهای حاجی یک خاکریز مهمی آنجا زده بودند و ما برای دیدن آن به خط رفتیم. آن جا بود که یک خمپاره کنار ما به زمین خورد. خیلی ها شهید شدند و زخمی.اما الحمدالله احمد آسیبی ندید. این قضیه برای من بیشتر شبیه به معجزه بود. آنجا بود که فهمیدم احمد باید زنده بماند و گرنه چه جور می شود کسی از آغاز جنگ در جبهه حضور داشته باشد و همیشه در خط مقدم، اما آُسیب جدی نبیند. اینها همه نشانه است.

تصویر چهارم: جنگ تمام شده و همه در اوضاع نابسمان بعد از جنگ به دنبال سازندگی اند و توسعه و آرامش. اما کردستان هنوز منطقه‌ی ناامن کشور بود.ما هر سال به صورت متوسط در این منطقه دویست نفر شهید می دادیم. قضیه کردستان برای همه از جمله فرمانده‌ی کل قوا غیرقابل تحمل شده بود. در آن سالها بنده فرمانده نیروی زمینی سپاه بودم، آریالا مرا خواستند و گفتند: باید برای کردستان یک فکر جدی کرد و آن زمان بود که بنده، احمد را پیشنهاد دادم. آقا به من گفتند پس تکلیف لشکرشان چه می شود؟ من از قبل می دانستم که آقا با اینکه کسی بیش از یک مسئولیت داشته باشد مخالف است، اما احمد استثناء بود. وقتی موضوع با احمد در میان گذاشته شد، خیلی استقبال کرد. رفت ارویمه و شد فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهداء(ع). آخر هفته ها هم می آمد اصفهان و به لشکر سر مس د. درباره‌ی اینکه احمد چه کارهایی در کردستان کرد؛ دیگران زیاد صحبت کرده اند. من نمی خواهم راجع به آن شجاعت ها و دلیری ها حرفی بزنم. تصویری که همیشه در ذهنم حک شده و پاک نمی شود، لبخند احمد است وقتی حکم ماموریت به ارویه را گرفت.

ادب احمد فوق‌العاده بود، این ادب احمد به نظر من شاه کلید همه چیز بود و به خیلی چیزها رشد داد. نمونه‌ای از تواضع احمد این بود که در مراسم‌های مختلف مثلا در هفته‌ جنگ که فرماندهان را دعوت می‌کنند یا یک روز ستاد کل دعوت می‌کند، به جلسه‌ای. ترتیب چیدن صندلی‌ها به نسبت درجه و رتبه و جایگاه است و هر کس جای مشخصی دارد. یکی از علت‌هایی که من امتناع داشتم از شرکت در مراسم‌ها به خاطر اخلاق و برخورد متواضعانه‌ی احمد بود، یک معرکه‌ای داشتیم در جایگاه، احمد همه را به هم می‌ریخت و جابه جا می‌کرد تا خودش آخر بایستند، امکان نداشت که این جوری نباشد.

یک روز به آقا رحیم گفتم که شما فکر می‌کنید که ما به احمد خط می‌دهیم؟ احمد را ما نمی‌شناسیم؟ احمدی که در جنگ وقتی تصمیم می‌گرفت که بگوید نه، همه می‌گفتند حریف احمد نمی‌شویم. آن وقت این ادب احمد است؛ مسافرت می‌خواستیم برویم اگر سه تا ماشین بودیم، اینقدر می‌ایستاد تا ماشین‌ها جلو بروند و او آخرین ماشین باشد. حتی در تردد، ادب او فوق‌العاده بود، شما بگردید در بین دوستان احمد، کسی را پیدا نمی‌کنید که احمد بدگویی او را بگوید و غیبت کسی را بکند.اگر مخالفت داشت کوتاه یک چیزی می‌گفت و زیاد به این موضوع نمی‌پرداخت. همه را بر خودش ترجیح می‌داد.البته ممکن است کسی احمد کاظمی را در جنگ دیده باشد و از نزدیک با او آشنا نباشد و بگوید احمد یک آدم لجبازی است، اما او اینجوری نبود و این قضاوت صحیحی نیست.

مصاحبه با سردار حاج قاسم سلیمانی

به نقل از خبرگزاری دفاع پرس

نام او همیشه زنده خواهد ماند…

از سردار سرشناسی که تمام دوران دفاع مقدس را در خطوط مقدم نبرد گذرانده و شهادت یاران بسیار نزدیک خود، شهید حسین خرازی و شهید محمدابراهیم همت را در میدان آتش و خون به چشم خویش دیده، رنج آورتر از این نمی شود که در یک حادثه، پرواز کند و به دوستان و همرزمان شهیدش بپیوندد.

سردار احمد کاظمی، اما این رنج را دید درحالی که رنج فراق یاران غارش را افزون تر از هر نوع رهیدن از دنیا برای خود، تحمل می کرد. وقتی گزارش های حماسه دفاع مقدس را مطالعه می کنی یا داستان ها و خاطرات رزمندگان اسلام را می خوانی، یا فیلم های روایت فتح را می بینی، جابه جا با نام احمد کاظمی برخورد می کنی، حتی در فیلم های سینمایی مستند، نام او را از زبان جان برکفان عرصه شجاعت می شنوی، چرا که او از وقتی که در لباس یک رزمنده ساده همچون یک تک تیرانداز، پا به میدان نبرد گذاشت، به دلیل شجاعت و بی باکی ای که داشت، گام به گام تا فرماندهی لشکر پیش رفت، لشکری که خود برای زادگاهش – نجف آباد – به عنوان تنها لشکر یک شهرستان سازمان داد. لشکر نجف اشرف، لشکری که تحت فرماندهی او خط شکنی پرآوازه با رزمندگانی غیور و پرآوازه شناخته شده بوداحمد کاظمی سلحشوری را از روزهای مبارزه در جریان نهضت امام خمینی با یادگاری از دست آسیب دیده اش، تا پایان روزهای دفاع مقدس همراه خود آورد و نام خویش را در ردیف اول فرماندهان دفاع از ایران و انقلاب اسلامی ثبت کرد.

مردم نجف آباد، آن روزها که صدای شیپور فراخوانی فرمانده لشکر نجف اشرف را برای اعزام به جبهه های حق علیه باطل می شنیدند، فرزندان خود را برای دفاع از انقلاب و کشور و دفع متجاوزان بعثی به دست او می سپردند و این اطمینانی بود که در آن ایام به فرزند شجاع خویش، سردار احمد کاظمی داشتند. به یقین نام و یاد احمد کاظمی در خاطر ملت ایران، به ویژه مردم قدرشناس نجف آباد برای همیشه، زنده خواهد ماند و یاد شجاعت های او در برگ زرینی از دفتر رشادت های ایرانیان ثبت و ضبط خواهد شد.

انگار کتاب خدا فقط همین یک آیه رادارد.

«سردارمصطفی ایزدی»

آنچه می‌خوانید، روایت محسن رضایی است از اعلام خبر شهادت مهدی باکری توسط شهید احمد کاظمی:

مهدی [باکری] چون حساسیت منطقه را می‌دانست، رفت آنجا مقاومت کرد. من تلاشی را که او در بدر کرد، در هیچ یک از فرماندهان جنگ ندیده بودم. شرایط مهدی خیلی عجیب و پیچیده بود. پشت سرش یک پل پانزده کیلومتری بین جزیره شمالی تا آنجا بود، که با یک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کیسه‌ای هم حدود پنج شش کیلومتر راه بود. خود کیسه‌ای که اصلا وضع مناسبی نداشت. مهدی خودش با همان پنج شش نفری که آن جا بودند تا آخرین لحظه مقاومت کرد.

من خسته شده بودم. کمی قبل از اینکه سختی ها بیشتر شود رفتم به آقا رحیم و آقای رشید گفتم: «شما مواظب بی‌سیم‌ها باشید تا من ده دقیقه استراحت کنم برگردم.» تاکید هم کردم که زود بیدارم کنند. ربع ساعت خوابیدم که آمدند بیدارم کردند. به قیافه‌ها نگاه کردم، دیدم فرق کرده‌اند. گفتم: چی شده؟ نگران مهدی شدم، به خاطر حساس بودن کیسه یی. با احمد کاظمی تماس گرفتم، پرسیدم: «موقعیت؟»

گفت: «دیگر داریم می‌آییم عقب. منتها روی پل ازدحام است. وضع ناجوری پیش آمده. می‌ترسم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانیم این طرف اسیر شویم.»

آن پل دوازده کیلومتری داستان عجیبی برای خودش داشت. در آن عقب‌نشینی توانست سه برابر تناژ استانداردش نیرو و ماشین را تحمل کند و نشکند.

به احمد گفتم: «مهدی کجاست؟ حالش چطورست؟»

گفت: «مهدی هم هست. پیش من است. مسئله ندارد.»

دیدم احمد حرف زدنش عادی نیست. رفتم توی فکر که نکند مهدی شهید شده باشد. گمانم به آقای رشید یا آقا رحیم بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس می‌کنم باید برای مهدی اتفاقی افتاده باشد و شما هم می‌دانید.»

گفتند: «نه، احتمالاً باید زخمی شده باشد و بچه ها دارند مداوایش می‌کنند.»

گفتم: «تماس بگیرید بگویید من می‌خواهم با مهدی حرف بزنم!»

طول کشید. دیدم رغبتی نشان نمی دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم «احمد! چرا حقیقت را به من نمی‌گویی؟ چرا نمی گویی مهدی شهید شده؟»

احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بایستم، پاهام همان طور بی‌سیم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعت‌ها گریه کردم.

بعد از عملیات خیبر زمانی که جاده بغداد – بصره را از دست دادیم و فقط جزایر برای ما باقی ماند، حضرت امام اعلام فرمودند که جزایر به هر قیمتی باید حفظ شود که من بلافاصله به شهید کاظمی فرمانده پد غربی، شهید باکری و زین الدین در پد وسط و حاج همت در پد شرقی اطلاع دادم. از همه مهمتر به دلیل وجود چاه‌ها‌ی نفت پد غربی بود که مانند ابر انبوه، گلوله،خمپاره و بمب از آسمان بر آن می‌بارید. شهید کاظمی در آن موقعیت، مقاومت بی سابقه‌ای از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتی برگشت سر و صورتش خاکی، سیاه و دودی بود و چند شبانه روز بود که نخوابیده بود. وقتی به او خسته نباشید گفتم و او را بوسیدم گفت: وقتی دستور امام (ره) را به من گفتی، دیگر نفهمیدم چه شد، بچه‌ها‌ را جمع کردم و گفتم که اینجا کربلاست، الان عاشورا است و باید به هر قیمتی اینجا را حفظ کنیم.

محسن رضایی

وما رمیت اذ رمیت و لکن‌الله رمی

سردار سرتیپ پاسدار یعقوب زهدی

در پی پیروزی در عملیات طریق‌القدس و آزادسازی بستان، امام خمینی(ره) در ۸ آذر ۱۳۶۰طی پیامی این عملیات را فتح‌الفتوح نامیدند و فرمودند:

Image10

«آنچه برای اینجانب غرورانگیز و افتخار آفرین است، روحیه بزرگ و قلوب سرشار از ایمان و اخلاص و روح شهادت‌طلبی عزیزانی که سربازان حقیقی ولی الله اعظم ارواحنا فداه هستند می‌باشد و این است فتح‌الفتوح. من به ملت بزرگ ایران و به فرماندهان شجاع قبل از آنکه پیروزی شرافتمندانه و بزرگ خوزستان را تبریک بگویم، وجود چنین رزمندگانی را که دردو جبهه معنوی و ظاهر و باطن از امتحان سرافراز بیرون آمده‌اند تبریک می‌گویم.

فرمانده ادوات

شهید حسن طهرانی مقدم یکی از همان رزمندگان مورد خطاب حضرت امام خمینی(ره) بود که در این عملیات مسئولیت واحد ادوات تیپ کربلا را برعهده داشت که شامل انواع خمپاره‌انداز، سلاح‌هی ضد زره و تیربار بود. در حالی که حدود بیست سال سن داشت، به خاطر جثه لاغر و نحیف و چهره استخوانی‌اش بیش از هجده سال نشان نمی‌داد ولی هوش سرشار و نبوغ بالایی که خداوند به او عطا کرده بود، باعث شده‌بود که بیش از ده سال جلوتر از سن خودش حرکت کند و توانایی و تخصص و ظرفیت و لازم برای چنین وظیفه مهمی را در عرضه نبرد کسب کند.

مسئول هماهنگی آتش توپخانه

درخشش حسن در طرح‌ریزی و به کارگیری ادوات و عملکرد موثر وی موجب شد که توجه فرماندهانی چون برادر رحیم صفوی، برادر رشید و شهید باقری که به آتش پشتیبانی اهمیت می‌دادند،‌ به او جلب شود و در عملیات بعدی یعنی فتح المبین، فرمانده (اسبق) کل سپاه، برادر محسن رضایی حکمی را برای هماهنگی پشتیبانی آتش بین ارتش و سپاه که عملیات مشترک انجام می‌دادند، صادر کنند و حسن با حضور در قرارگاه مرکزی کربلا و استقرار برادران همکار خود در قرارگاه فرعی چهارگانه فتح،‌ نصر، فجر و قدس توانست این ماموریت مهم را به نحو احسن به انجام برساند و پشتیبانی آتش مناسب و موثری را برای یگان‌های سپاه که متشکل از نیروهای پاسدار و بسیجی بود و در این عملیات استعداد آنان به صد گردان می‌رسید فراهم گردد. عملیات بعدی بیت‌المقدس بود که با همان ساختار قرارگاه کربلا و چهارقرارگاه فرعی به طور مشترک توسط ارتش و سپاه انجام شد و شهید مقدم نیز با همان ترکیب برادران همکارش، به ماموریت هماهنگی پشتبیانی آتش ادامه دادند.

در عملیات‌های ظفرمند و موفقیت‌آمیز فتح المبین و بیت‌المقدس علاوه بر آزادسازی قریب به هشت هزار کیلومتر مربع از مناطق اشغالی میهن اسلامی از جمله سزمین‌های غرب دزفول و جنوب غربی اهواز که خرمشهر در صدر آن فتوحات قرار داشت، در سایه نصرت وعنایت الهی ، غنایم بسیاری نیز نصیب رزمندگان اسلام گردید، که از جمله آنها قریب به دویست قبضه توپ از انواع مختلف که اکثرا نو و آماده به کار بودند و چندین زاغه بزرگ مهمات بود.

موسس و فرمانده توپخانه سپاه

شهید مقدم و شهید شفیع زاده که ایده تشکیل توپخانه سپاه را در سر می‌پروراندند توپ‌هایی غنیمتی را نعمت و هدیه الهی به رزمندگان مخلص و خداجو تلقی کردند و شکرانه این نعمت الهی را در سازماندهی سریع و به کارگیری علیه دشمن بعثی می‌دانستند. لذا فرصت را مغتنم شمرده و پیشنهاد تشکیل توخانه برای سپاه را با فرماندهی کل مطرح کردند. برادران ارتشی که توپخانه را رسته‌ای فوق‌العاده تخصصی که مهارت در آن را مستلزم آموزش‌های بلند مدت در مراکز آموزشی می‌‌دانستند، آن را از عهده سپاه خارج می‌دانستند و از سوی دیگر برخی فرماندهان سپاه نیز اعتقاد داشتند که یگان‌های رزمی سپاه بایستی سبک و چالاک باشند و نباید به تجهیزات سنگین روی بیاورند. حسن با نبوغ فکری‌ای که داشت و همواره افق‌های آینده را برآورد می‌کرد، استدلال می‌کرد که نبردهای گسترده‌تر و سخت‌تری پیش رو داریم و توپخانه ارتش کفایت پشتیبانی آتش یگان‌های خود را نمی‌کند و نمی‌توان برای یگان‌های سپاه که در حال توسعه نیز بودند به توپخانه ارتش متکی بود. لذا سپاه بایستی توپخانه‌ای قوی راه‌انداز کند برادر محسن رضایی با اعتماد به حاج حسن طهرانی مقدم حکم فرماندهی مرکز توپخانه را برای ایشان صادر کردند

شهید مقدم، شهید شفیع‌زاده را به عنوان قائم مقام خود تعیین وشروع به بسیج کادر کرد. بخشی از برادران که تجربه کار در ادوات، خمپاره و دیده‌بانی داشتند و بخش دیگری از برادران که خدمت سربازی را در توپخانه ارتش سپری کرده‌بودند، هسته اولیه توپخانه سپاه در تیپ‌ها را تشکیل دادند و همزمان گردان‌های مستقل توپخانه نیز سازماندهی شدند. در عملیات‌های رمضان که حدود دو ماه بعد از عملیات بیت‌المقدس انجام گرفت، بخش اعظم توپ‌های غنیمتی در قالب آتشبارها و گردان‌های توپخانه در کنار توپخانه ارتش علیه دشمن بعثی به کار گرفته شد.

باور این امر برای برادران ارتشی مشکل بود. لذا شهید صیاد شیرازی به اتفاق مشاوره توپخانه ارتش و شهید مقدم قبل از شروع عملیات از یگان‌های توپخانه سپاه بازدید کردند که نتیجه آن تایید و تحسین و ابزار شگفتی از کار بزرگی بود که انجام شده‌بود. طولی نکشید که در پاییز ۱۳۶۱ حسن اولین گروه توپخانه را تشکیل داد و چون مقارن با ماه محرم بود،‌ نامآن را گروه ۶۱ محرم گذاشت و شهید حسن غازی را به فرماندهی آن گروه گمارد. او از مرزهای دریایی جنوب هم غافل نبوده و گروه ۵۶ یونس را هم برای پدافند ساحلی تاسیس کرد و کلیه توپ‌های تیر مستقیم با برد بلند را در آن یگان سازماندهی کرد.

نهال نوپای توپخانه به سرعت بارور شد و به ثمر نشست وعملیات به عملیات گسترش پیدا کرد. ترکیب دو حسن (طهرانی مقدم و شفیع زاده) مدیریت قوی، جامع و کاملی را در راس توپخانه سپاه شکل داده‌بود. طهرانی مقدم بلند پرواز و ایده‌پرداز بود و شفیع‌زاده مدیری توانا که سازماندهی، کادرسازی و آموزش و هماهنگی یگان‌ها را برعهده داشت.

ساخت کاتیوشا

موشک‌انداز کاتیوشا سلاحی است دارای تحرک و سرعت در تیراندازی که درعرض چند ثانیه منطقه وسیعی را با شلیک ۴۰ موشک زیر آتش انبوه قرار می‌دهد. تنها سلاح موشکی که ارتش در اختیار داشت، همین کاتیوشا بود که حداکثر برد آن ۲۰ کیلومتر بود. مقدم در همان سال اول تشکیل توپخانه در سپاه به فکر تهیه این سلاح افتاد و با در اختیار گرفتن یک سوله در حومه تهران و فراهم کردن امکانات محدودی از ماشین‌افزا وابزار مکانیکی، تیمی را برای ساخت یک نمونه کاتیوشا مامور کرد تابباوراند که قادر به ساخت آن هستیم. حتی اعتبار آن را از محل کمک‌های مردمی تامین کرد و طولی نکشید که اولین قبضه کاتیوشا ساخته شد و با تحویل آن به صنایع دفاعی، سپاه زمینه تولید انبوه آن را فراهم ساخت.

مقابله به مثل

رژیم جنایتکار عراق که از ابتدای جنگ برخی شهرها مثل دزفول را زیر موشکباران قرار داده‌بود، با تداوم پیروزهای رزمندگان اسلام و فقدان توان مقابله در جبهه‌ها روی به موشکباران و بمباران شهرها آورد تا از این طریق مردم را به ستوه آورده و برای توقف جنگ به حکومت ایران فشار بیاورند. ملت مسلمان و مقاوم ایران نیز با تحمل خسارات جانی و مالی، در خیابان‌ها فریاد می‌زدند «موشک جواب موشک» مقدم با شنیدن ندای هل من ناصر مردم در این فکر فرورفت که چه کسی باید جواب دشمن را بدهد. او با دید بلند و آینده نگر خود دریافته بود که اگر به موشک و تجهیزات بازدارنده دست پیدا نکنیم، ددمنشی‌های صدام ادامه خواهد یافت و شدت خواهد گرفت. او رسالت آینده خود را دریافته بود و دیگر موفقیت‌های توپخانه برایش جذاب و راضی کننده نبود.

اولین آزمایش موشکی را که به شکل ابتدایی ساخته شده‌بود در علمیات خیبر تست کرد که تا پای شهادت نیز پیش رفت ولی حکمت خداوند، زنده ماندن و انجام ماموریت سرنوشت‌ساز برای جمهوری اسلامی ایران را برایش رقم زده بود.

پایه‌گذاری قدرت موشکی

بعد از عملیات خیبر به شفیع‌زاده گفت با وجود تو و بچه‌های توپخانه دیگر نیازی به حضور من نیست ومن بایستی بروم دنبال موشک تا دست امام در برابر توحش صدام خالی نباشد. او با انتخاب تعدادی از برادران توپخانه به سراغ رسالت جدید خود رفت و یک سالی طول نکشید که اولین موشک ایران در تاسیسات نفتی کرکوک فرود آمد (اسفند ۱۳۶۳). صدام که کاملا غافلگیر شده بود اعلام کرد که انفجار ناشی از خرابکاری بوده وایران موشکی در اختیار ندارد. موشک بعدی در بانک رافدین بغداد فرود آمد تا جایی برای انکار باقی نمایند. با ادامه شرارت‌های صدام، سه موشک دیگر در همان ماه به بغداد پرتاب شد.

دستیابی ایران به توان موشکی که ابتدا با خرید ودر ادامه با ساخت صورت گرفت و حاصل تلاش‌ بی‌وقفه و شبانه‌روزی حسن و یارانش بود موجب کنترل دامنه حملات صدام به شهرها و مناطق مسکونی شد.

صنعت موشکی که امروزه ایران را درتراز بالایی از بازدارندگی قرار داده و از نظر علمی و تکنولوژیکی، توانمندی و ظرفیت بالایی را برای کشور ایجاد کرده، میراث گرانقدری است که شهید مقدم در تاسیس و توسعه آن نقش بی‌بدیلی داشته.

قدرت واقعی

او با اینکه در راس سازمان‌های به کارگیرنده سلاح‌های قدرتمندی چون توپ و موشک قرار گرفته بود لکن قدرت واقعی را ایمان و توکل به خداوند قادر و متعال می‌دانست؛ به همین دلیل به هنگام تاسیس مرکز توپخانه سپاه آیه شریفه: «و ما رمیت اذ رمیت و لکن‌الله رمی» را در صدر تابلوی آن قرار داد و روی هر موشکی که پرتاب می‌کرد همین آیه را حک کرده بود و در کلیه عملیات‌های موشکی در هنگام آمادگی به طور دسته جمعی دعای توسل می‌خواندند.

بالاترین مقام

درجه وپست و مقام و موقعیت در نظر او ارزشی نداشت. در سال ۱۳۷۰ که به دریافت درجه سرتیپی از دست فرمانده معظم کل قوا نائل شدم، در همان مراسم پیش طهرانی مقدم که آن موقع در جه سرتیپ دومی داشت رفتم و گفتم تو فرمانده من بودی و این درجه مال تو بود که به اعطا شد. او با خنده گفت «همین که این درجه روی شانه‌های توست انگارروی دوش من است. عنان و درجه به ماها هویت نمی‌دهد بلکه این ما هستیم به آن ارزش می‌دهیم». بارها از ویشنیده‌بودم و درعمل نیز اثبات کرده بود که بالاترین پاداش خود را لبخند رضایت رهبری می‌دانست.

 معنویت و پارسایی

توسل به ائمه (ع) و حضرت زهرا(س) تضرع و استغاثه در دعا و راز و نیاز شبانه، او را از وابستگی‌های زمینی رهانیده و آسمانی کرده بود. این مراتب معنوی که به آن دست یافته بود و بحق باصفت «پارسای بی ادعا» از سوی رهبر و مقتدایش توصیف گردید، از ظاهرش پیدا نبود و ماها که با او همسنگر بودیم از آن اگاهی داشتیم. آیات و ادعیه زیادی راحفظ بود و مرتب زیر لب زمزمه می کرد؛ به خصوص به هنگام انجام ماموریت ودر خطوط مقدم نبرد.

در محضر معشوق و در جمع یاران

مدت‌ها بود که همرزمان شهیدش همچون حسن شفیع‌زاده، حسن قاضی، حبیب‌الله کریمی، مصطفی تقی جراح،علیرضا ناهیدی، غلامرضا یزدانی، مهدی پیرانیان و خیل عظیمی از شهدای توپخانه و موشکی سپاه جای او را در صدر محفل خود آماده کرده و چشم به راهش بودند و حال در بزم الهی و نورانی خود، چون نگینی شهید مقدم را در میان حلقه خود قرار داده‌اند. روحشان شاد و راهشان پر رهروباد.

حاج احمد کاظمی لشکرش را از نزدیک‌ترین نقطه به دشمن هدایت می‌کرد

در تمام دنیا جایگاه فرمانده و ستاد وی مشخص است و شاید فرمانده یک لشکر اصلاً پا به خط مقدم نگذارد مگر برای سرکشی اما فرماندهان ما در دفاع مقدس خرق عادت کردند.

برای نمونه باید به این خاطره اشاره کنم که«در منطقه عملیاتی کربلای ۵ در منطقه دوئیجی آنقدر به عراقی‌ها نزدیک شدیم که گفتند اگر کسی بتواند عربی صحبت کند ممکن است بتوانیم از آن‌ها تسلیمی بگیریم.

در آن زمان هر چه گشتیم بلندگویی پیدا نشد که با خود ببریم، وقتی رفتیم دیدیم فاصله خیلی نزدیک است به اندازه‌ای که جنگِ نارنجک دستی بود.

دیدم صدا به راحتی به عراقی‌ها می‌رسد، رفتم و شروع به صحبت و نصیحت به زبان عربی کردم حالا یا کسی عربی بنده را نمی‌فهمید یا نخواستند تسلیم شوند، خلاصه کسی نیامد.

چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که در آن فاصله نزدیک با دشمن احساس کردم از پشت سرم صدای خش خش می‌آید برگشتم، دیدم یک پل شکسته آنجاست و شهید حاج احمد کاظمی که فرمانده لشکر نجف اشرف بود از زیر این پل شکسته، در کنار بی‌سیم چی‌اش مشغول هدایت یگان خودش است.

جایی که هر لحظه ممکن بود نارنجک دستی دشمن به آن‌جا اصابت کند.

خاطره ایی از آزاده حاج مرتضی باقری ، آزاده اردوگاه ۱۲ که از ناحیه یک دست جانباز شد .

یک روز در فرودگاه ، شهید حاج احمد کاظمی را دیدم .ایشان از من پرسیدند : حاج مرتضی مواظب دستت هستی ؟ گفتم: بله یک دست مصنوعی گذاشته ام که به عصب های قطع شده دستم آسیبی نرسد .

 حاج احمد گفت: خدا پدرت را بیامرزد این را نمی گویم. میگویم مواظبش هستی که با ماشینی، درجه ایی ، پست و مقامی تعویضش نکنی؟

 سرم را به پایین انداختم و سکوت کردم.

 ایشان ادامه دادند :اگر یک سکه بهار آزادی در جیبت باشد و هنگام رانندگی یک مرتبه به یادت بیفتد سریعا دستت را داخل جیبت میکنی که ببینی سکه سر جایش هست یا نه؛ در حالی که این دستی که در راه خدا داده ایی ارزشش بیش از این است . باید هر شب مواظبش باشی که این دست را از دست ندهی و یا با چیزی عوضش نکنی.

منبع : سایت جامع آزادگان دقاع مقدس

معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح با اشاره به عملیات سپاه در عمق۱۵۰ کیلومتری خاک عراق علیه ضدانقلاب در سال ۷۵، گفت: این اقدام جسورانه شهید کاظمی مانند آبی بر آتش ضدانقلاب در منطقه غرب بود.

سردار سرلشکر محمد باقری معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح در خصوص ویژگی‌ها و خصوصیات شهدای عرفه سپاه با تاکید بر اینکه قطعا تک تک این شهدا ستارگان درخشانی در تاریخ انقلاب اسلامی بودند، گفت:‌ البته شاید به دلیل تلالو خورشید بزرگی مانند احمد کاظمی، قدری وجهه نورانی این عزیزان کمتر دیده شده باشد.

باقری با اشاره به سابقه آشنایی خود با تعدادی از این شهدای بزرگوار گفت: واقعیت این است که این عزیزان همگی جزء نخبگان، بزرگان و مهمترین عناصر و فداکاران ملت ایران بودند.

وی به ذکر خاطره‌ای از اقدامات شهید حاج احمد کاظمی به عنوان فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران در مقطع زمانی سال‌های ۷۴ تا ۷۵ پرداخت و گفت: یک حادثه مهم در این مقطع زمانی رخ داد که نقطه تلاقی تمامی این شهیدان عزیز به خصوص احمد کاظمی، سعید مهتدی، نبی‌الله شاهمرادی (حنیف) و شهید آذین‌پور بود که آن تهاجم مردانه به مرکزیت ضدانقلاب در شمال عراق و انجام عملیات علیه حزب منحله دموکرات و کومله و دیگر گروهک‌های تروریستی بود که در آن زمان در اوج عملیات در داخل ایران قرار داشتند.

معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح تصریح کرد:‌ هر چند در آن مقطع، سال‌ها از دفاع مقدس می‌گذشت، اما ما همچنان در آن منطقه به دلیل حضور گروهک‌های ضدانقلاب تلفات می‌دادیم. اما شهید کاظمی بعد از انجام مطالعات فراوان، دوستان خود را در قرارگاه حمزه جمع کرد و سردار شهید سعید مهتدی مسئول عملیات، سردار شهید حنیف معاون اطلاعات، سردار شهید آذین‌پور مشاور و سردار شهید یزدانی در این عملیات مسئول توپخانه بودند.

باقری با بیان اینکه این جمع فکور، آشنا به منطقه، ‌مومن، مخلص و ایثارگر تا مدتی در این منطقه کار اطلاعاتی و طرح‌ریزی عملیاتی کردند، افزود: این عزیزان به این نتیجه رسیدند که باید استراتژی خود را در منطقه عوض کرده و وارد فاز تهاجمی شوند.

وی ادامه داد: این طرح در حالی پی‌ریزی شد که آمریکایی‌ها شمال عراق را در کنترل خود داشتند و جنگنده‌های اف۱۶ آنها بلاانقطاع در دسته‌های ۶ فروندی در بالای سر این منطقه پرواز می‌کردند به طوری که می‌شد صدای آنها را شنید و یا بر روی رادار مشاهده کرد و یا اگر فاصله‌شان کم بود، آنها را با چشم دید.

این فرمانده عالیرتبه نظامی گفت: ضدانقلاب در این منطقه با کمین‌های خود، مشکلات زیادی را بوجود آورد و در عین حال مرکزیت خود را در شمال عراق قرار داده بودند اما با طرح‌ریزی که از سوی سرداران شهید سپاه صورت گرفت،‌ مرکزیت آنها در عمق ۱۵۰ کیلومتری خاک عراق مورد تهاجم قرار گرفت که کاری بسیار جسورانه، با ریسک بالا اما تمام‌کننده بود.

باقری با تاکید بر اینکه این کار بزرگ به دست این سرداران شهید و رزمندگان دلاور سپاه صورت گرفت، یادآور شد: شهید احمد کاظمی ۲۰۰ دستگاه خودرو اعم از کامیون، وانت، جیپ، توپکش، توپخانه و کاتیوشا را به صورت یک ستون بزرگ وارد خاک عراق کرد، ‌ادامه داد: خود سردار کاظمی، سلیمانی، حنیف و آذین‌پور بالای ارتفاعات عراق نقطه دیده‌بانی گذاشتند و این یعنی آنکه این فرماندهان تا عمق منطقه دشمن پیش رفته، بالای سر پایگاه دشمن نشسته و شروع به هدایت آتش و فرماندهی کردند.

وی تصریح کرد: آتشی که این عزیزان بر سر دشمن ضدانقلاب ریختند آنقدر سنگین بود که آنها در خلال یک روز چندین بار پیام تسلیم دادند اما حاج احمد می‌گفت اینها فریبکارند و ما باید به کار خود ادامه دهیم.

معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح یادآور شد: بعد از اجرای آتش و اتمام عملیات، سپاهیان اسلام با همان ستون از منطقه دیگری در شمال عراق خارج شدند به طوری که خون از بینی حتی یک نفر از رزمندگان ما نریخت.

باقری خاطرنشان کرد: نتیجه این عملیات آن شد که ضد انقلاب به گروه‌های مسلط معارض در شمال عراق (طالبانی) تعهد داد که دیگر در خاک ایران عملیاتی نظامی نخواهند کرد.

وی تاکید کرد:‌ این دستاورد کوچکی نبود. ما در تهران نشسته‌ایم و شاید برایمان ملموس نباشد اما در یک منطقه‌ای به وسعت سه استان و بزرگتر از کشور کویت، هر روز ما با کمین ضدانقلاب، شهید می‌دادیم. امکان سرمایه‌گذاری در این منطقه نبود و دولت نیز نمی‌توانست کاری بکند اما با این اقدام شجاعانه رزمندگان سپاه، همه چیز تمام شد و مانند آبی بود که بر روی آتش ریخته شود.