نوشته‌ها

sh-kazemi-12

بحثی پیرامون ضرورت تبیین استراتژی دفاعی سرلشکر شهید احمد کاظمی

حسین پاسداری

درخصوص ارزیابی تفکر سیستمی و تفکر استراتژیک شهید احمد کاظمی، توجه به دو نکته حایز اهمیت است:

اول از نظر مکتب دفاعی خاصی که شهید حمد کاظمی به آن منتسب است، باید کلیت مکتب دفاعی سپاه مورد ارزیابی قرار گیرد. فرماندهان سپاه از دانشگاه های نظامی فارغ التحصیل نشدند و وقتی جنگ را شروع کردند، حضور آنان در صحنه عمل به تبع ابتکاراتی که به خرج می دادند و نوع مواجهه شان در صحنه عمل، آرام آرام نوع مکتب ذهنی تک تک این افراد، و در کل، نوع مکتب کلان دفاعی سپاه را رقم زد که امروز این سازمان دفاعی در آن چارچوب عمل می کند.

 

اولین عاملی که در شکل گیری یک مکتب دفاعی موثر است، عامل محیط جغرافیایی است. به هرجهت تقسیم بندی نیروهای مسلح در جهان به زمینی، دریایی و هوایی و ساختار یگان ها به نسبت محیط جغرافیایی، در شکل گیری نوع مکتب دفاعی موثر است. آنچه که در چهارسال اول دفاع مقدس در سپاه شکل گرفت، در واقع نسج گیری دو مکتب دفاعی عمده بود: مکتب جنوب و مکتب غرب. مکتب جنوب متأثر از یک جو و هوای گرم در بیابان های تفتیده، مناطق رودخانه ای و شهرهای مسطح و یک محیط بیابانی بود که منطقه عمده خوزستان را شکل می داد تا نواحی ساحلی جنوب و رودخانه های اروند، کرخه، کارون، بهمنشیر و دجله.

 

مکتب دوم مکتب غرب بود که در چهار سال اول دفاع مقدس شکل گرفت و به تبع محیط جغرافیایی آن، مناطق کوهستانی، برف گیر و نقاط مرتفع، دره ها، رودخانه ها و جاده های کوهستانی و گردنه ها در شکل گیری این مکتب موثر بود.

 

تمایز تفکر سیستمی در مکتب اول و مکتب دوم به تبع این ویژگی جغرافیایی، این را رقم زد که عناصر مکتب اول صاحب تفکر سیستمی یکپارچه شدند، اصطلاحا تفکر سیستمی متصل. به این معنا که باید خط دفاعی ممتد ایجاد می کردند و یگان ها باید با همدیگر زنجیره وار عمل می کردند. در عرض و عمق جبهه، ساختار یکپارچه ای داشت و این یکپارچگی را زمین تحمیل می کرد. یعنی خطوط دفاعی جنوب اگر جایی بین دو تیپ یا دو لشکر و دو قرارگاه باز می بود، میدان رخنه محسوب می شد. لذا در ذهن جوانان فرمانده ای که حدود ۲۲-۳۲ ساله بودند، فضایی در سطوح تاکتیکی به وجود آمد، که این ها عادت و باور مکتب دفاعی شان یعنی مکتب دفاعی سیستم متصل بود. در سیستم های متصل، اجزای سیستمی شامل یگان هاته از رده گروهان، گردان، تیپ، لشکر و قرارگاه های سپاه بود، فرآیندی را رقم می زد که تفکر سیستمی بوجود می آمد. این افراد بیست سال بعد وقتی سطوح مدیریت کلان دفاعی را دست گرفتند و یا به سازمان های غیرنظامی در بیرون منتقل شدند، تفکر مکتب دفاعی شان را آنجا هم اعمال کردند یعنی توانایی شان توانایی مدیریت های متصل بود، مدیریت های یکپارچه.

 

مکتب دوم که در غرب شکل گرفت، به تبع شرایط جغرافیایی و نقاط مرتفع و ویژگی های خاصی که جغرافیای کردستان داشت، طور دیگری بود. کردستان یک منطقه ناامنی بود که اقدامات ضدچریکی و ضداغتشاش و شورش در پشت جبهه نظامی در سطح استان های آذربایجان غربی، کردستان و کرمانشاه، توسط قرارگاه حمزه صورت می گرفت و بالطبع هم اقدام نظامی کلاسیک بود و هم اقدام ضدچریکی و عملیات ویژه و نامنظم. غیر از این، جبهه یکپارچگی نداشت، یعنی روی این ارتفاع یک گروهان، روی ارتفاع بعدی یک گردان، و روی تپه بعدی یک دسته بود و لذا زنجیره وجود نداشت. در ساختار دفاعی درمحیط جغرافیایی کوهستانی، یگان ها در نقاط مرتفع چیده می شوند و دیگر نیازی نیست که خط ممتد وجود داشته باشد. لذا تفکر سیستمی منفصل است، نه متصل. منابع انسانی و تجهیزاتی محدود به کارگیری می شوند و حجم انبوه و گسترده نیست. عملیاتی مثل کربلای پنج ظرفیت هضم چند صد هزار نیرو را در میدان عمل دارد، اما یک عملیات سراسری در سطح منطقه غرب، حجم نیرویی که به کار می گیرد خیلی کمتر از ۳۰یا ۴۰ هزار نفر خواهد بود به دلیل این که زمین و جغرافیا شرایط خودش را تحمیل می کند. محیط، قابلیت هایی دارد که می شود از آن قالبیت ها در کمبود امکانات و نیرو و تجهیزات استفاده کرد.به تبع این تفکر سیستمی درمکتب غرب که منفصل است، تیپ ها و لشکرها و یگان ها پیوسته به هم متصل نیستند بلکه ممکن است فاصله یگانی که روی این تپه است، با یگان هم عرض خودش که روی تپه بغل دستی است، فاصله شان از همدیگر به چندین کیلومتر برسد.

 

خود این ساختار سازماندهی تفکر سیستمی منفصل از یک سو، و از سوی دیگر این که پشت جبهه ناامنی های نیروی ضد انقلاب وجود داشت، طوری شده بود که مثل عمق جبهه های جنوب یکپارچگی سیستمی نداشت. لذا افرادی که از ابتدا در غرب حضور پیدا کردند و درگیر این جبهه ها شدند، نوع مکتب ذهنی شان مکتب ذهنی منفصل است. اگر قرار باشد چنین افرادی نام برده شوند، مصطفی ایزدی، هدایت لطفیان، محمد بروجردی، محمود کاوه جزء آن ها هستند. در طول سال های مدیریت های کلانشان درسطوح عملیاتی و کلان، در رده نیرو و سازمان هایی مشابه در سطوح ستادهای کلان، نوع تربیت این ها را باید ملاحظه کرد. درمکتب جنوب از چهره هایی مثل علی شمخانی، محمدعلی جعفری، محسن رضایی، غلامعلی رشید رحیم صفوی را می توان نام برد.

 

افرادی هم که در تفکر سیستمی حوزه قرارگاه نوح عمل می کردند و در محدوده دریا بودند، هم تقریبا تفکر سیستمی یکپارچه داشتند و چهره هایی مثل حسین علایی، علی اکبر احمدیان، مرتضی صفار و علی فدوی بودندکه متأسفانه بعدها از این دو مکتب در سطوح مختلف وحتی در درون خود نیروهای مسلح هم این دو مکتب استفاده نشد.

 

با چنین تقسیم بندی، شهید احمد کاظمی جزء دسته فرماندهانی تقسیم بندی می شود، که نوع تفکر سیستمی متصل داشتند. وقتی نوع مدیریت او را بر لشکر هشت نجف و سپس در قرارگاه حمزه، نیروی هوایی و نیروی زمینی مورد ارزیابی قرار دهیم، ساختاری که از اندیشه ستادی این شهید استنتاج می شود، تفکر سیستمی متصل است نه منفصل. حتی وقتی که بر قرارگاه حمزه فرماندهی می کند، نوع ساختار امنیتی که می چیند، و ساختار میادین مینی که تنظیم می کند برای جلوگیری از قاچاق، تفکر سیستمی متصل است.

 

اما از حیث سطوح تفکر استراتژیک در چهارلایه تکنیکی، تاکتیکی، عملیاتی و استراتژیکی، هیچ نشانه ای دال براین که شهید احمد کاظمی صاحب تفکر استراتژیک بوده، نداریم. اما در سطح دکترین های عملیاتی و تاکتیکی، نوع رفتار و مدیریت و فرماندهی اش در دفاع مقدس و قرارگاه حمزه و نیروی هوایی و زمینی، نشان می دهد نگاه او از این نظر، یک دکترین کنش گرا و اقدام مستقیم است. در واقع نوع فرماندهی و مدیریت اکتیو نه پسیو. نوع مدیریت کنش گرا نه واکنش گرا. و احاطه بر دکترین های عملیاتی و تاکتیکی اقدام مستقیم نه اقدام غیرمستقیم و فرعی. نگاهی که در ارزیابی ها و بررسی های ستادی از رفتار مدیریتی و فرماندهی این شهید می توان داشت، احمد کاظمی را به عنوان یک فرد صاحب دکترین دفاعی در سطوح تاکتیکی و عملیاتی می شود ارزیابی کرد.

 

از نظر مکتب دفاعی، احمد کاظمی به تفکر سیستمی متصل و یکپارچه اعتقاد دارد، و از نظر دکترین های اقدام، قابلیت اقدام مستقیم را برمی تابد و کنش گرا و مهاجم است و به عنصر آفند بیشتر از پدافند اعتقاد دارد. از این منظر مکتب دفاعی شهید کاظمی یک مکتب یکپارچه است و جا دارد که دانشجویان علوم دفاعی در سطوح نیرویی و فرماندهی و ستاد در این زمینه ها پایان نامه انتخاب کنند و مکتب دفاعی این شهید و سایرین را دسته بندی و مدون کنند چون میراث اصلی دفاعی ما همین مکاتب است.

 

ما می توانیم این اعتقاد را داشته باشیم که اگر همپوشی این مکتب با مکتب فکری و دفاعی تعدادی دیگر از فرماندهان و مدیران دفاع مقدس خوب دسته بندی شود، روزی تفکر منسجم دفاعی انحصاری سپاه که برخاسته ازتجارب دوران دفاع مقدس است، نهادینه شود و در دانشگاه های علوم نظامی و دفاعی تدریس شود.

 

یکی از ابعاد زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا مسأله مدل زندگی این شهداست.ویژگی عبادی ، خصوصیات اخلاقی، آداب و معاشرت، نوع فرماندهی، چگونگی زندگی شخصی و خانوادگی همه دراین بخش است. متأسفانه ما در برآورد و ارزیابی از شهدا، یا صرفا به مدل زندگی شان می پردازیم، یا صرفا به نوع مدیریت شان و یا صرفا به نتیجه و کارکرد حوزه اقدامشان می پردازیم که در واقع یک بخشی از ابعاد شخصیتی این انسان های وارسته تبیین می شود. باید این اعتقاد را داشته باشیم که به این بحث ها جداجدا پرداخته شود. اگر بحث ما تفکر سیستمی و دفاعی و نوع مکتب دفاعی شهید احمد کاظمی هست، این بحث باید جداگانه مورد ارزیابی قرار گیرد و این بحث ها در کنار هم کلیت نگاه فکری و شخصیتی این شهید را به نسل های بعدی معرفی کند.

منبع: (تحلیل — هفته‌نامه صبح صادق — ۲۳/۱۰/۱۳۸۷ — شماره ۳۸۴ — صفحه ۴)

به بهانه ۱۳ شهریور اولین سالگرد شهادت شهیدان صفری تبار و محرابی پناه و ۱۰ شهید یگان ویژه صابرین سپاه در مبارزه با گروهک پژاک

این تصویر متعلق است به شهیدان محمد محرابی پناه و مصطفی صفری تبار از تکاوران یگان ویژه صابرین سپاه که در مقابله با گروهک تروریستی پژاک در منطقه جاسوسان واقع در منطقه عمومی سردشت در غرب روستای دلتو و ارتفاعات مشرف به روستای دلتو در شمالغرب به مقام رفیع شهادت نائل آمدند .

شهید مصطفی صفری تبار روز یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۹ در جوار مزار شهید احمد کاظمی و در اشاره به ایشون در گلستان شهدای اصفهان این جملات را بیان کرده است : ” ما دیر اومدیم ایشون زودتر رفت .اگه خدا شهادت به ما نده راضی نیستیم ولی (امیدواریم) اجر شهید رو از خدا بگیریم هیچ وقت راضی نیستیم شهید نشیم . دیگه آرزوی همیشگی ما بوده . آرزوی دیرینه مونه…”

توضیح : این تصویر که برای اولین بار بعد از شهادت این دو شهید بزرگوار در پایگاه تخصصی شهید کاظمی منتشر شده بود در تاریخ ۱۱ مهر ۱۳۹۰ و در شماره ۵۱۹ هفته نامه صبح صادق چاپ گردید.

 

 

shahidkazemi-57

یه وقتی به فکر افتادم جلوی پادگان ولی عصر (عج) تهران یک تابلویی نصب کنیم که این تابلو تذکر باشد و بگوییم که مردم،خواهرها،مواظب باشید که این شهدا می آیند و جلویتان را می گیرند و می گویند که ما در مملکت ایران شهید شدیم که دین خدا حاکم شود.شما پا روی خون ما گذاشتید و ما یکی از طلبکاران شما هستیم و از شما شکایت داریم.

همین که فکر می کردم گفتم،خب!اگه حالا عوض شدیم،به ظاهر احمد کاظمی بودیم ولی باطنمان یک بنده رو سیاه خدا بود و تو اون دنیا یک بسیجی تک تیراندازی که هیچ کس او را نمی شناخت بگوید که آقای کاظمی وصف تو را توی جنگ شنیده بودیم که تو یک رزمنده هستی و من توی جنگ در لشکر۲۷ بودم به این اسم تو افتخار می کردم ولی وقتی که شهید شدم عالم به رویم باز شد دیدم که تو کی هستی و خدای نکرده روی از ما بر گرداند… لحظه به لحظه کارما،نیت ما،گفتار ما را شهدا ناظر هستند.

نیت ما در سپاه چیست؟برای چه وارد سپاه شدیم؟کجا را اشغال کردیم،کجا را گرفتیم. اون وقت آنهایی که در راستای اهداف بودند،می گویند،خدایا! ما به این هم رزم خودمان افتخار و مباهات می کنیم و اگر برعکس باشد رویشان را بر می گردانند و می گویند خدا از شما نگذرد که چگونه دارید در حق ما ظلم می کنید.

منبع : کتاب احمد – بنی لوحی سید علی

 

دو هفته پیش شهید کاظمى پیش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: یکى این‌که دعا کنید من روسفید بشوم، دوم این‌که دعا کنید من شهید بشوم. گفتم شماها واقعاً حیف است بمیرید؛ شماها که این روزگارهاى مهم را گذراندید، نباید بمیرید؛ شماها همه‌تان باید شهید شوید؛ ولیکن حالا زود است و هنوز کشور و نظام به شما احتیاج دارد. بعد گفتم آن روزى که خبر شهادت صیاد را به من دادند، من گفتم صیاد، شایسته‌ى شهادت بود؛ حقش بود؛ حیف بود صیاد بمیرد. وقتى این جمله را گفتم، چشم‌هاى شهید کاظمى پُرِ اشک شد، گفت: ان‌شاءاللَّه خبر من را هم به‌تان بدهند!
فاصله‌‌ى بین مرگ و زندگى، فاصله‌ى بسیار کوتاهى است؛ یک لحظه است. ما سرگرم زندگى هستیم و غافلیم از حرکتى که همه به سمت لقاءاللَّه دارند. همه خدا را ملاقات مى‌کنند؛ هر کسى یک طور؛ بعضى‌ها واقعاً روسفید خدا را ملاقات مى‌کنند، که احمد کاظمى و این برادران حتماً از این قبیل بودند؛ اینها زحمت کشیده بودند.
ما باید سعى‌مان این باشد که روسفید خدا را ملاقات کنیم؛ چون از حالا تا یک لحظه‌ى دیگر، اصلاً نمى‌دانیم که ما از این مرز عبور خواهیم کرد یا نه؛ احتمال دارد همین یک ساعت دیگر یا یک روز دیگر نوبتِ به ما برسد که از این مرز عبور کنیم. از خدا بخواهیم که مرگ ما مرگى باشد که خود آن مرگ هم ان‌شاءاللَّه مایه‌ى روسفیدى ما باشد.
ان‌شاءاللَّه خدا شماها را حفظ کند.

 

منبع : خامنه ای دات ای ار

در یک برنامه با شهید سرلشکر احمد کاظمی صحبت می‌کردم. هر کاری می‌کردم که او حداقل یک ذره لبخند بزند، نمی‌توانستم. به او گفتم: «شما متولد چه سالی هستید؟»، گفت: «سال ۱۳۳۶». بلافاصله اخم کردم و به او گفتم: «من هم ۳۶ هستم که!»، گفت: «خب!». با عصبانیت و به تندی گفتم: «این کجایش عدالت است؟». گفت:«مگر چه شده است؟». گفتم: «شما آن همه مو دارید ولی من کچل هستم!». پس از این بود که کمی لبخند زد. سر شوخی باز شد و من توانستم برخی سؤالات انتقادی خودم را از او بپرسم.

ماهنامه مدیریت ارتباطات / مشرق نیوز

……………………………………………..

شهید کاظمی دات ای ار : لازم به توضیح است که شهید احمد کاظمی متولد ۱۳۳۷ و داریوش کاردان متولد ۱۳۳۵ می باشد

shahidkazemi-ir-87

در عملیات رمضان احمد کاظمی فرمانده تیپ ۸ نجف که شب سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذاشته بود، همچنان در تلاش بود که این صد متر خاکریز را به هم وصل کند. «کاظمی» چند راننده نفربر، لودر و بولدوزر داوطلب شهادت از میان بچه ‏های تیپ انتخاب کرد.

او به راننده نفربرها مأموریت داده بود تا در حد فاصل یک صد متر باقی مانده خاکریز، در مقابل دید دشمن به چپ و راست حرکت کنند و گرد و خاک به پا کنند تا دشمن نتواند این رخنه را به خوبی تشخیص داده، دستگاه‏های مهندسی را هدف قرار دهد.

خودش هم بلندگویی دست گرفته و بدون ترس در وسط این یک صد متر به چپ و راست می‏دوید، در حالی که گاهی دعای فرج می‏خواند گاهی به دستگاه‏ها دستور می‏داد گرد و خاک کنند. او علی‏ الدوام می‏دوید و دعا می‏خواند، می‏گفت: «نفربر گرد و خاک کن، لودر بیل بزن، بیلت را بالا بیاور، بالاتر، بارک‏الله لودر! آفرین لودرچی! نفربر خاک کن خاک کن. اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن العسگری». تمامی این کارها در جلو دید دشمن انجام می‏گرفت. همه سینه به سینه‏ی تانک‏های دشمن، جسورانه در فکر ادامه کار و تکمیل خاکریز بودند، صحنه‏ ی غریبی بود، تصویر کاملی از شوق و خدمت به اسلام و ایثار و فداکاری.

در این حین راننده یک لودر از فرط خستگی از حال رفت و به پایین افتاد. بچه‏ ها فورا دور و برش را گرفتند، آبی به صورتش زدند. ردانی‏ پور نیز که در آنجا حضور داشت سریعا به بالینش رفت و او را تشویق کرد و از زحمات او قدردانی نمود، اما کس دیگری برای جایگزینی وی نبود ناچار دوباره برخاست و کار را ادامه داد. چند دقیقه بعد گلوله توپ به کنار لودر خورد و آن را به آتش کشید. راننده لودر نیز زخمی شد و به عقب منتقل گردید. در همین لحظات چند دستگاه مهندسی با راننده از راه رسیدند. با تلاش بی ‏وقفه اینها خاکریزها به هم وصل شد و نزدیک ظهر کار تمام شد. هر چند چندین تن از رانندگان این وسایل و مدافعان آنها به شهادت رسیدند.

منبع : عملیات رمضان ، خاکریز سرنوشت ساز ، ص ۵۳ و ۵۴

shahidkazemi-ir-114

احمد آقا داشت در حالی که به خط دشمن نگاه می‏کرد، با بی‏سیم حرف می‏زد. من رفتم زیر شانه‏های حمید را گرفتم و اصغر دیزجی هم پاهای حمید آقا گرفت. در این حین خمپاره ۸۱، افتاد درست کنار تویوتا. تویوتا روشن بود. چرخ و رادیاتور و و دیفر ماشین را زد لت و پار کرد. در همان لحظه‏ای که خمپاره افتاد و منفجر شد، صدای احمد کاظمی را هم شنیدم که گفت: آخ؟ 

\"shahidkazemi-ir-114\"

برگشتم طرف احمد. خودم نیز سوزشی در پایم حس کردم. بی‏ توجه به این اتفاقات به بچه‏هایی که آنجا بودند، گفتم: بیایین کمک کنین جنازه حمید را ببریم عقب.

منتهی اینها از شدت خستگی حال بلند شدن نداشتند به قدری خسته بودند که قدرت پر کردن خشاب‏هایشان هم نبود. گفتم: پس من جنازه‏رو می‏کشم تا کنار تویوتا، شما فقط کمک کنین بذاریم داخل ماشین.

گفتند: باشه. در این گیر و دار اصغر دیزجی گفت: غلامحسین! هم ماشین‏ات زخمی شد هم خودت!

نگاه کردم از جایی که در پایم سوزش احساس می‏کردم ترکش خورده بود. از رادیاتور ماشین آب قرمز می‏ریخت.[رنگ آب رادیاتور تویوتا به رنگ قرمز است.]

«آخ» احمد آقا هنوز توی گوشم بود، برگشتم طرفش. گفت: ببین اون بند انگشتم کجا اوفتاده، شاید پیدا کردی.

یک بند از انگشت وسطش را ترکش قطع کرده بود. بند را پیدا کردم و گذاشتیم سر جایش و با گاز و باند بستیم. احمد آقا باز هم نمی‏رفت عقب. با اصرار راضی کردیم تا برود عقب. آمدم سراغ تویوتا، ولی دیگر تویوتا به درد نمی‏خورد.

می‏خواست برود که پرسیدم: احمد آقا جنازه حمید را چیکار کنیم؟

گفت: بذار بمونه، بریم ماشین بفرستیم بیارن عقب.

گفتم: شما برین من می‏مونم اینجا.

از دستم گرفت و کشید که بیا برویم. پای من زخمی بود و می‏لنگیدم. پیاده راه افتادیم. بی‏سیم زد لشکر نجف، یک جیپ داشتند که رویش موشک تاو سوار بود. همین جیپ موشک تاو آمد، سوارش شدیم و برگشتیم قرارگاه. خودش از جیپ پیاده شد به راننده سفارش کرد این را ببر اورژانس و خودش رفت سنگر آقا مهدی، خواستم من هم پیاده شوم که به آقا مهدی گفت: زخمی شده، بذار بره اورژانس.

آقا مهدی هم گفت: برو بده زخمت را پانسمان کنن بعد برگرد.

من رفتم پانسمان شدم و برگشتم دوباره پیش آقا مهدی و احمد آقا.

بعد از این احمد آقا را راضی کردیم که برود عقب. در این فاصله وضعیت خط و موقعیت دشمن را برای آقا مهدی شرح داد و رفت و فرماندهی لشکرش را سپرد دست آقا مهدی. منتهی از جزیره نرفته بود پس از یکی دو ساعت برگشت به همان سنگر کوچک آقا مهدی. بند انگشت را توی اورژانس انداخته بودند دور. گفته بودند دیگر به دردت نمی‏خورد.

منبع : آشنائی ها ، این بار خودم می برم ، ص ۴۷ و ۴۸

 

shahidkazemi-ir-96

نیروهای ما پشت کانال صوئیپ مستقر بودند سمت چپ، لشکر نجف بود و سمت راست هم بچه‏های ما. یعنی جایی که ما رفته بودیم هنوز با خط فاصله داشت.

آقا مرتضی گفته بود بچه‏ها را می‏فرستم مهمات را می‏آورند. یک لحظه به فکرم رسید و از بچه‏ها پرسیدم: جنازه حمید آقا کجاست؟

گفتند: «اونجاست!» جنازه را نشانم دادند. بار اولی که آمده بودم، یادم نبود و الا می‏توانستم با ماشین ببرمش عقب. در این حین دیدم احمد کاظمی با بی‏سیم‏چی‏اش و یک نفر دیگر پیاده می‏آیند به سمت ما. همدیگر رو خوب می‏شناختیم، مدام با آقا مهدی رفت و آمد داشت. تا چشمش افتاد به من، گفت: غلامحسین حالت چطوره؟ چه خبر؟ مهدی چطوره؟…

گفتم: خوبند، سلامتی، اونجا توی سنگر قرارگاه تاکتیکی است.

با دستم سمتی که آقا مهدی بود اشاره کردم. باز پرسید: حالش خوبه؟

گفتم: آره

گفتم: حاجی! اینجا خطرناکه، چرا اومدی اینجا؟

گفت: اومده بودم به بچه‏های خودمون سری بزنم گفتم سری هم به بچه‏های مهدی بزنم و برم.

حس کردم اصلا این احمد آقا ترس نمی‏شناسد. به قول امروزی‏ها آخر شجاعت بود. رفتم پیش بچه‏ ها و گفتم: کمک کنین جنازه حمید آقا را بذاریم پشت تویوتا.

آن دور و برها جنازه دیگری نبود. جنازه حمید پشت خاکریز بود. پایین خاکریز را هم آب گرفته بود. تکیه داده بود به خاکریز و پاهایش داخل آب بودند. ترکش کوچولویی از گیج‏گاهش خورده بود و از گوشش هم خون زده بود بیرون. زخم دیگری در بدن نداشت. آرام خوابیده بود و لبخند ملیحی بر چهره داشت انگار به یکی لبخند زده باشد.

منبع : آشنائی ها ، این بار خودم می برم ، ص ۴۶

 

shahidkazemi-ir-88

از مرخصی برگشته بودیم اهواز. احمد کاظمی تماس گرفت:

– مهدی می‏خام ببینمت.

قرار گذاشتند و هر دو سر قرارشان آمدند.

دیدار دو یار دیدنی بود تا شنیدنی و نوشتنی. شاید نتوان آن لحظات را با هیچ بیان و قلمی گفت و نوشت. انگار سالهاست که همدیگر را ندیده‏اند. دست در گردن هم کردند. احمد آقا مرتب می‏گفت: «مهدی خیلی دلم برات تنگ شده بود. خیلی دلم گرفته بود برای دیدنت ثانیه شماری می‏کردم تا ببینمت دلم باز بشه…».

علاقه این دو به یکدیگر، به قدری محکم بود که بیشتر وقت‏ها می‏شد یکی را در کنار دیگری یافت. احمد آقا و آقا مهدی به قدری به سنگرهای همدیگر رفت و آمد می‏کردند که احمد کاظمی بیشتر بچه‏های لشکر عاشورا را به نام می‏شناخت و آقا مهدی هم چنین بود. در بیشتر عملیات‏ها اصرار داشتند که احمد و مهدی کنار هم باشند… کنار هم بجنگند و…

منبع : آشنائی ها ، این بار خودم می برم ، ص ۴۱

جدا شدن احمد کاظمی و مهدی باکری در ظاهر از همدیگر خللی در دوستی‏شان بوجود نیاورده بود. در تیپ نجف هر وقت گفته می‏شد آقا مهدی معاون احمد آقاست، کاظمی می‏گفت: «نه! آقا مهدی فرمانده منه!».

دوستی‏شان تا آخر ادامه داشت. در عملیات خیبر اردوگاه لشکر عاشورا و لشکر نجف در کنار هم بود و وسطشان فقط یک خاکریز داشت و سنگرهای فرماندهی دو لشکر هم نزدیک این خاکریز بود. هر وقت آقا مهدی کاری با احمد کاظمی داشت دیگر معطل نمی‏شد. خودش بلند می‏شد از خاکریز می‏گذشت می‏رفت

سنگر احمد آقا و او هم چنین می‏کرد.

 لحظه‏های سخت و سرنوشت‏ ساز عملیات خیبر بود و باران تیر و ترکش می‏بارید. بر اثر انفجار گلوله‏های توپ و تانک، حفره بزرگی ایجاد شده بود. این حفره، سنگر آقا مهدی بود و سنگر قرارگاه تاکتیکی لشکر عاشورا توی جزیره.

احمد آقا حاضر بود برای دیدن مهدی جانش را هم بدهد. هر وقت فرصت می‏کرد، می‏گفت: «مهدی جان کاری کن که باهم شهید بشیم.» این جمله را احمد بارها به مهدی گفته بود و من هم با گوش‏های خودم شنیده بودم.

توی خیبر زیر باران گلوله و ترکش احمد آمد. تا مهدی را داخل حفره دید تبسمی چهره‏اش را پوشاند و گفت:

– مهدی! چه جای باصفایی برا خودت انتخاب کردی.

مهدی خندید. احمد خیال جدا شدن از مهدی را نداشت و ماند داخل همین حفره. گفت: «اینجا هم قرارگاه تاکتیکی آقا مهدی است و هم من.» ولی این حفره هیچ امنیت نداشت و نمی‏شد اطمینان کرد. به اصرار بچه‏ها سنگر کوچکی ساختیم. خود احمد آقا و آقا مهدی هم آمدند و در ساختن سنگر کمک‏مان کردند. نمی‏شد داخل سنگر سرپا ایستاد؛ کوچک بود و کم ارتفاع.

عملیات که تمام شد، آقا مهدی برمی‏گشت عقب. می‏رفت شهرهای مختلف آذربایجان به خانواده‏های شهدا سر می‏زد. به مجروحان جنگ و جانبازان سرکشی می‏کرد.

منبع : اشنائی ها ، این بار خودم می برم ، ص ۴۰ و ۴۱