کدنویس قالب وردپرس افزونه وردپرس

دفاع مقدس

ژ سه ی رستم !!!

قبل از عملیات فتح‌المبین آقا رشید دریکی از خیابان‌های شهر شوش نقشه‌ای را روی زمین پهن کرد و گفت:((به این منطقه می‌گند تنگه رقابیه می‌ری آنجا را می‌گیری و با یک اسلحه ژسه آن را نگهداری می‌کنی)).احساس کردم این تنگه آن‌قدر تنگ و باریک است که آیفا وقتی بخواهد بپیچد،به دیوار تنگه برخورد ‌می‌کند.گفتم:چقدر تا آنجا فاصله است.آقا رشید هم اشاره کرد:((فقط چند کیلومتر)). خط اول دشمن را که در عملیات فتح‌المبین شکستیم،به طرف تنگه راه افتادیم.بعد از طی چندین کیلومتر،حدود ساعت ۴صبح با آقا رشید تماس گرفتم گفت:کجایی؟ گفتم پنج شش کیلومتری آمدیم ولی اثری از تنگه نمی‌بینیم.آقا رشید فرمودند اطراف را خوب نگاه کن چه نشانه‌هایی دارد.سمت چپ و راستم کوه قرار داشت.مشخصات را برایش تعریف کردم،گفت: (( …

توضیحات بیشتر »

شهادت حمید باکری به روایت شهید حاج احمد کاظمی

شهید احمد کاظمی‌واقعه شهادت شهید حمید باکری را این گونه نقل می‌کند: «دیگر نه نیرویی می‌توانست برسد،نه آتش مقابله داشتیم،نه راهی برای رسیدن مهمات به خط . تصمیم گرفتم بمانم. احساس می‌کردم راه برگشتی هم نیست که خمپاره شصتی آمد خورد کنارمان و دیدم حمید افتاد و دیدم ترکش آمد خورد به گلویش و دیدم خون از سرش جوشید روی خاک دیدم خون راه باز کرد و آمد جلو دیدم دارم صدایش می‌زنم حمید و دیدم خودم هم ترکش خورده ام و دیدم بی سیم چی ام آمد خون دستم را دید و اصرار کرد بروم عقب.» مهدی (مهدی باکری) حواسش رفت به بچه‌های سنگر و من دور از چشم او به کسی گفتم:«برو جنازه حمید را بردار و بیاور.»مهدی …

توضیحات بیشتر »

توصیف گوشه‏ ای از عملیات خیبر، یادی از شهید حمید باکری

  متن ضمیمه از زبان احمد کاظمی فرمانده لشکر ۸ نجف (در زمان جنگ)، در «کتاب به مجنون گفتم زنده بمان – کتاب اول، حمید باکری» از انتشارات روایت فتح درج شده است، که در اینجا نقل می‏شود. حمید و مهدی (باکری، قائم ‏مقام و فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا) خیلی زود خوش درخشیدند. طوری که تیپ‏شان را به حد لشکر رساندند و عملیات‏های خوبی را پشت سر گذاشتند… تا اینکه رسیدیم به خیبر. خیبر عملیات بزرگ و سختی بود، هم از لحاظ استراتژیکی، هم از لحاظ تاکتیکی، هم از لحاظ مکان آبی – خاکی بخصوصش و ابزار و ادواتی که باید در آن به کار می‏گرفتیم. خیبر می‏توانست عملیات بزرگ و صد در صد موفقی بشود. عراق هیچ تصور نمی‏کرد …

توضیحات بیشتر »

آن چهره‌ی فراموش نشدنی!

 اولین بار احمد کاظمی را در عملیات بیت‌المقدس دیدم. نوجوانی بودم پانزده شانزده ساله که با هم‌قدانم قرار بود برویم برای آزادسازی خرمشهر. ما جزو افراد دسته یک، گروهان یکم، از تیپ نجف‌اشرف بودیم. گردان ما همه از بچه‌های تهران بودند که فرستاده بودندمان به تیپ نجف‌اشرف. سه مرحله رفتیم عملیات. مرحله سوم عملیات به گمانم در روز ۲۱ اردیبهشت انجام شد. در مرز مشترک با عراق مستقر بودیم و شب عملیات گفته بودند با یک کیلومتر برویم جلوتر از دژ مرزی و بپیچیم به چپ و برویم تا شلمچه. ساعت یازده دوازده نیمه شب عملیات شروع شد و یک دفعه ده‌ها و شاید صدها مسلسل ضدهوایی بر سرمان آتش ریختند. چه آتشی هم! فرمانده‌ی گردان‌مان حمید باکری بود که …

توضیحات بیشتر »

ترمیم و تثبیت خط پدافندی

ahmadkazemi-149

از مهم‏ترین مشکلات موجود در منطقه والفجر ۸، پس از فروکش کردن پاتک‏های مداوم و سنگین دشمن، وضعیت نامناسب، شکننده و پیچیده خط پدافندی بود. به گونه‏ای که هر لحظه امکان شکسته شدن خط وجود داشت، همانطور که در چند حمله چنین شده بود. از سوی دیگر، به دلیل نزدیکی خط خودی و دشمن، به ویژه در منطقه کارخانه نمک و عدم امکان به کارگیری دستگاه‏های مهندسی، تحکیم خطوط میسر نبود و شرایط موجود هم با زحمات طاقت فرسای رزمندگان و با بیل و کلنگ و با استفاده از گونی‏های خاک فراهم  شده بود که آن هم دوام و استحکامی نداشت و با اجرای آتش دشمن در دو سه روز از بین می‏رفت، به طوری که نیروهای پدافند کننده همیشه …

توضیحات بیشتر »

خاکریز سرنوشت ساز

shahidkazemi-ir-87

در عملیات رمضان احمد کاظمی فرمانده تیپ ۸ نجف که شب سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذاشته بود، همچنان در تلاش بود که این صد متر خاکریز را به هم وصل کند. «کاظمی» چند راننده نفربر، لودر و بولدوزر داوطلب شهادت از میان بچه ‏های تیپ انتخاب کرد. او به راننده نفربرها مأموریت داده بود تا در حد فاصل یک صد متر باقی مانده خاکریز، در مقابل دید دشمن به چپ و راست حرکت کنند و گرد و خاک به پا کنند تا دشمن نتواند این رخنه را به خوبی تشخیص داده، دستگاه‏های مهندسی را هدف قرار دهد. خودش هم بلندگویی دست گرفته و بدون ترس در وسط این یک صد متر به چپ و راست می‏دوید، در …

توضیحات بیشتر »

صدای احمد کاظمی را هم شنیدم که گفت: آخ ! / روایت جانبازی احمد

shahidkazemi-ir-114

احمد آقا داشت در حالی که به خط دشمن نگاه می‏کرد، با بی‏سیم حرف می‏زد. من رفتم زیر شانه‏های حمید را گرفتم و اصغر دیزجی هم پاهای حمید آقا گرفت. در این حین خمپاره ۸۱، افتاد درست کنار تویوتا. تویوتا روشن بود. چرخ و رادیاتور و و دیفر ماشین را زد لت و پار کرد. در همان لحظه‏ای که خمپاره افتاد و منفجر شد، صدای احمد کاظمی را هم شنیدم که گفت: آخ؟  برگشتم طرف احمد. خودم نیز سوزشی در پایم حس کردم. بی‏ توجه به این اتفاقات به بچه‏هایی که آنجا بودند، گفتم: بیایین کمک کنین جنازه حمید را ببریم عقب. منتهی اینها از شدت خستگی حال بلند شدن نداشتند به قدری خسته بودند که قدرت پر کردن خشاب‏هایشان …

توضیحات بیشتر »

به قول امروزی‏ها آخر شجاعت بود

shahidkazemi-ir-96

نیروهای ما پشت کانال صوئیپ مستقر بودند سمت چپ، لشکر نجف بود و سمت راست هم بچه‏های ما. یعنی جایی که ما رفته بودیم هنوز با خط فاصله داشت. آقا مرتضی گفته بود بچه‏ها را می‏فرستم مهمات را می‏آورند. یک لحظه به فکرم رسید و از بچه‏ها پرسیدم: جنازه حمید آقا کجاست؟ گفتند: «اونجاست!» جنازه را نشانم دادند. بار اولی که آمده بودم، یادم نبود و الا می‏توانستم با ماشین ببرمش عقب. در این حین دیدم احمد کاظمی با بی‏سیم‏چی‏اش و یک نفر دیگر پیاده می‏آیند به سمت ما. همدیگر رو خوب می‏شناختیم، مدام با آقا مهدی رفت و آمد داشت. تا چشمش افتاد به من، گفت: غلامحسین حالت چطوره؟ چه خبر؟ مهدی چطوره؟… گفتم: خوبند، سلامتی، اونجا توی سنگر …

توضیحات بیشتر »

دیدار دو یار

shahidkazemi-ir-88

از مرخصی برگشته بودیم اهواز. احمد کاظمی تماس گرفت: – مهدی می‏خام ببینمت. قرار گذاشتند و هر دو سر قرارشان آمدند. دیدار دو یار دیدنی بود تا شنیدنی و نوشتنی. شاید نتوان آن لحظات را با هیچ بیان و قلمی گفت و نوشت. انگار سالهاست که همدیگر را ندیده‏اند. دست در گردن هم کردند. احمد آقا مرتب می‏گفت: «مهدی خیلی دلم برات تنگ شده بود. خیلی دلم گرفته بود برای دیدنت ثانیه شماری می‏کردم تا ببینمت دلم باز بشه…». علاقه این دو به یکدیگر، به قدری محکم بود که بیشتر وقت‏ها می‏شد یکی را در کنار دیگری یافت. احمد آقا و آقا مهدی به قدری به سنگرهای همدیگر رفت و آمد می‏کردند که احمد کاظمی بیشتر بچه‏های لشکر عاشورا را …

توضیحات بیشتر »

آقا مهدی فرمانده منه !

جدا شدن احمد کاظمی و مهدی باکری در ظاهر از همدیگر خللی در دوستی‏شان بوجود نیاورده بود. در تیپ نجف هر وقت گفته می‏شد آقا مهدی معاون احمد آقاست، کاظمی می‏گفت: «نه! آقا مهدی فرمانده منه!». دوستی‏شان تا آخر ادامه داشت. در عملیات خیبر اردوگاه لشکر عاشورا و لشکر نجف در کنار هم بود و وسطشان فقط یک خاکریز داشت و سنگرهای فرماندهی دو لشکر هم نزدیک این خاکریز بود. هر وقت آقا مهدی کاری با احمد کاظمی داشت دیگر معطل نمی‏شد. خودش بلند می‏شد از خاکریز می‏گذشت می‏رفت سنگر احمد آقا و او هم چنین می‏کرد.  لحظه‏های سخت و سرنوشت‏ ساز عملیات خیبر بود و باران تیر و ترکش می‏بارید. بر اثر انفجار گلوله‏های توپ و تانک، حفره بزرگی …

توضیحات بیشتر »