عملیات بیت المقدس بدجوری مجروح شد.ترکش خورده بود به سرش با اصرار بردیمش اورژانس.

می‌گفت:«کسی نفهمه زخمی‌شدم.همینجا مداوام کنید».دکتر اومد گفت:«زخمش عمیقه،باید بخیه بشه».بستریش کردند. از بس خونریزی داشت بی هوش شد.

یه مدت گذشت.یکدفعه از جا پرید.

گفت:«پاشو بریم خط».قسمش دادم.

گفتم:« آخه توکه بی هوش بودی،چی شد یهو از جا پریدی»؟

گفت:«بهت میگم.به شرطی که تا وقتی زنده ام به کسی چیزی نگی.

وقتی توی اتاق خوابیده بودم،دیدم خانم فاطمه زهرا(س)اومدند داخل.فرمودند:«چیه؟چرا خوابیدی؟»؟ عرض کردم:«سرم مجروح شده،نمی‌تونم ادامه بدم». حضرت دستی به سرم کشیدند و فرمودند:«بلند شو بلند شو،چیزی نیست.بلند شو برو به کارهایت برس»

 به خاطرهمین است که هر جا که می‌روید حاج احمد کاظمی‌حسینیه فاطمه‌الزهرا ساخته است…

قبل از عملیات فتح‌المبین آقا رشید دریکی از خیابان‌های شهر شوش نقشه‌ای را روی زمین پهن کرد و گفت:((به این منطقه می‌گند تنگه رقابیه می‌ری آنجا را می‌گیری و با یک اسلحه ژسه آن را نگهداری می‌کنی)).احساس کردم این تنگه آن‌قدر تنگ و باریک است که آیفا وقتی بخواهد بپیچد،به دیوار تنگه برخورد ‌می‌کند.گفتم:چقدر تا آنجا فاصله است.آقا رشید هم اشاره کرد:((فقط چند کیلومتر)).

خط اول دشمن را که در عملیات فتح‌المبین شکستیم،به طرف تنگه راه افتادیم.بعد از طی چندین کیلومتر،حدود ساعت ۴صبح با آقا رشید تماس گرفتم گفت:کجایی؟ گفتم پنج شش کیلومتری آمدیم ولی اثری از تنگه نمی‌بینیم.آقا رشید فرمودند اطراف را خوب نگاه کن چه نشانه‌هایی دارد.سمت چپ و راستم کوه قرار داشت.مشخصات را برایش تعریف کردم،گفت: (( احمد خودشه،همانجا بایست ، الان درست در وسط تنگه‌ای)) با تعجب گفتم : آقا رشید این همان تنگه رقابیه است . مرد حسابی تو گفتی با یک ژسه آن را نگه دارید . برو ژسه رستم را بیاور تا اینجا را به این وسعت برایت نگه دارد . بعد همگی زدیم زیر خنده و به لطف خدا توانستیم تنگه را حفظ کنیم.

به نقل از شهید احمد کاظمی

شهید احمد کاظمی‌واقعه شهادت شهید حمید باکری را این گونه نقل می‌کند:

«دیگر نه نیرویی می‌توانست برسد،نه آتش مقابله داشتیم،نه راهی برای رسیدن مهمات به خط . تصمیم گرفتم بمانم. احساس می‌کردم راه برگشتی هم نیست که خمپاره شصتی آمد خورد کنارمان و دیدم حمید افتاد و دیدم ترکش آمد خورد به گلویش و دیدم خون از سرش جوشید روی خاک دیدم خون راه باز کرد و آمد جلو دیدم دارم صدایش می‌زنم حمید و دیدم خودم هم ترکش خورده ام و دیدم بی سیم چی ام آمد خون دستم را دید و اصرار کرد بروم عقب.»

مهدی (مهدی باکری) حواسش رفت به بچه‌های سنگر و من دور از چشم او به کسی گفتم:«برو جنازه حمید را بردار و بیاور.»مهدی گفت:«لازم نیست،بگذار بماند.»فکر کردم نشنیده یا نمی‌داند و یک حدس دیگر زده. گفتم«من داشتم یک دستور دیگر به…»

گفت:«من می‌دانم حمید شهید شده.»

گفتم:«پس بگذار بروند بیاورند.»

گفت:«نمی‌خواهد.»

گفتم:«چی را نمی‌خواهد؟الآن وقتش است.شاید بعد نشود.»

گفت:«می‌گویم نمی‌خواهد.»

گفتم:«ولی من می‌گویم بروند بیاورندش.»

گفت:«وقتی می‌گویم نمی‌خواهد،یعنی نمی‌خواهد.»

گفتم:«چرا؟»

گفت:«هروقت جنازه بقیّه را رفتیم آوردیم،جنازه حمید را هم می‌آوریم.»

اصرار کردم«بگذار بچه‌ها شب بروند حمید را بیاورند.هنوز دیر نشده.»

سر تکان داد و گفت نه.گفت:«این قدر اصرار نکن احمد،یا همه با هم یا هیچ کس».

 

متن ضمیمه از زبان احمد کاظمی فرمانده لشکر ۸ نجف (در زمان جنگ)، در «کتاب به مجنون گفتم زنده بمان – کتاب اول، حمید باکری» از انتشارات روایت فتح درج شده است، که در اینجا نقل می‏شود.

حمید و مهدی (باکری، قائم ‏مقام و فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا) خیلی زود خوش درخشیدند. طوری که تیپ‏شان را به حد لشکر رساندند و عملیات‏های خوبی را پشت سر گذاشتند… تا اینکه رسیدیم به خیبر. خیبر عملیات بزرگ و سختی بود، هم از لحاظ استراتژیکی، هم از لحاظ تاکتیکی، هم از لحاظ مکان آبی – خاکی بخصوصش و ابزار و ادواتی که باید در آن به کار می‏گرفتیم.

خیبر می‏توانست عملیات بزرگ و صد در صد موفقی بشود. عراق هیچ تصور نمی‏کرد ما بخواهیم به این منطقه بیاییم. این را از نوع ابزار و نوع جنگمان حدس زده بود. برای همین خیلی غافل‏گیر شد وقتی دید آمده‏ایم: برای رسیدن به نشوه، برای رسیدن به جاده‏های مهم بصره و در خیزهای بعدی برای رسیدن به خود بصره. اشغال جزیره‏ها یک سکوی پرش مطمئن بود برای این خیزهای بعدی، لکن ما ابزار نداشتیم. در این جنگ، هر کس که سرعت عمل بیشتری می‏داشت، موفق می‏شد لذا مجبور شدیم متکی بشویم به زمین، به خشکی جبهه طلایه، که باید باز می‏شد و از آنجا تدارکات جبهه خیبر را فراهم می‏کردیم که البته جبهه طلایه باز نشد که نشد، در نتیجه ما باید جزایر را حفظ می‏کردیم.

عملیات این طور شروع شد که ما باید از چند کیلومتر آب عبور می‏کردیم، هور را پشت سر گذاشته، وارد جزیره می‏شدیم، می‏جنگیدیم، عبور می‏کردیم و می‏رفتیم طرف نشوه و طرف هدف‏هایی که مشخص شده بود. بیشتر این نیروها را باید در شب اول وارد جزیره می‏کردیم تا بروند برای پاک‏سازی. بخشی از این نیرو باید با قایق می‏آمد و بخشی دیگر در روزی که شبش عملیات می‏شد و بخشی هم اول تاریکی شب. که این بخش آخر باید با هلی‏کوپترها هلی‏برد می‏شدند.

حمید با نیروهای فاز اول بلم‏ها حرکت کرد که برود برای مسدود کردن کانال سویب، کانالی که راه داشت به پلی به نام شیتات، محل اتصال جزایر به هم از نشوه.

آن پل باید گرفته می‏شد تا عراقی‏ها نتوانند وارد جزیره بشوند. حمید سریع به هدف‏هایش رسید و از آنجا مدام گزارش می‏داد. ما وارد جزیره شدیم. با حمید تماس گرفتیم. گفت پل شیتات دستش است. گفت: «اگر می‏خواهید نیرو بیاورید مشکلی نیست. بردارید بیاورید.»

سریع تمام نیروها را فراخوانی کردم آوردم‏شان طرف پدها و درگیری اولیه شروع شد. تا صبح تمام گردان‏ها را وارد جزیره کردیم. پیش حمید هم رفتم، دیدم آرایش خیلی خوبی گرفته روی کانال و پل سویب. برگشتم رفتم تکلیف گردان‏های دیگر را هم مشخص کردم که بروند کجا و چطور با پایگاه‏های دیگر، داخل جزیره، دست بدهند. گزارش‏هایی از جزیره می‏رسید که هنوز مقاومت‏هایی هست. آن‏ها هم تا صبح خنثی شدند و جزیره افتاد دست ما. حالا ما بودیم و کلی غنیمت و نزدیک دو هزار نفر اسیر. نمی‏شد با هلی‏کوپتر فرستادشان. هواپیماها آمده بودند توی منطقه و هلی‏کوپترها را شکار می‏کردند. مجبور شدیم با چند تا قایق آنها را از جزیره خارج کنیم.

با حمید تماس گرفتم گفتم آماده باشد برای هدف‏های بعدی. خبر رسید طلایه با مشکل جدی مواجه شده و عملیات نتوانسته در آنجا پیش برود. حالا ما باید توقف می‏کردیم تا وضع جبهه سمت چپ‏مان مشخص شود. شب شد. سر و سامانی به امکانات دادیم و استراحتی هم به بچه‏ها.

به حمید نزدیک بودیم، حدود یک کیلومتر، و قرار بود از پلی که او گرفته عبور کنیم. حرکت ما بستگی به باز شدن طلایه داشت. یعنی ما باید با هم پیش می‏رفتیم. حالا که طلایه باز نشده بود رفتن‏مان معنا نداشت. از طرف دیگر، از سمت راست ما، تک هماهنگی زده شده بود که عراقی‏ها را سرگرم می‏کرد و آنها آنقدر فشار آوردند که سمت راست‏مان هم مشکل پیدا کرد. عراقی‏ها داشتند خودشان را آماده می‏کردند برای یک جنگ بزرگ و ما منتظر شدیم تا شب بچه‏ها بروند طلایه عمل کنند و ما هم برویم طرف نشوه. قفل طلایه بسته ماند. از ما خواستند از همان جزیره برویم سمت طلایه. چرا که جزیره وصل می‏شد به پشت طلایه. فاصله زیادی را باید پشت سر می‏گذاشتیم. به جز پل حمید (پل شیتات) پل دیگری هم بود که عراقی‏ها از آنجا نیرو وارد می‏کردند. عراق اصلا کاری به جزایر نداشت. مخفی هم نبود. از راه چند پل رفت طلایه را تقویت کرد و فهمید ما پشت سرمان آب است و عقبه پشتیبانی نداریم. تمام تلاش و آتشش را گذاشت روی طلایه و حالا ما باید می‏رفتیم سمت همین طلایه که براتان گفتم. الحاق ما در طلایه با بچه‏های دیگر

دست نداد. مجبور شدیم برویم پشت طلایه، نزدیک آن پل‏هایی که عراقی‏ها طلایه را از آنجا پشتیبانی تدارکاتی می‏کردند. بیشتر قوای عراق آن طرف پل بود. ما ماندیم و جزایر و فردا صبح، که جنگ اصلی توی جزیره‏ها شروع شد.

عراقی‏ها با خیال آسوده آمدند سراغ جزایر و تمام عملیات خیبر متمرکز شد روی سرزمینی محدود بدون عقبه و نارسا در لجستیک و آتش پشتیبانی و تدارکات. با پنجاه شصت کیلومتر فاصله نمی‏توانستیم آتش عقبه داشته باشیم. عراقی‏ها کاملا از این ضعف ما خبر داشتند. آمدند متمرکز شدند روبه‏روی جزایر، تقریبا از طرف جنوب، آن طرف کانال سویب. بعد هم رفتند الحاق کردند با نیروهایشان توی طلایه و پاتک‏شان از همین جا شروع شد.

روز اول پاتک آنها شکست خورد. دنیای آتش روی جزیره متمرکز بود و ما دست بسته و تنها. جزیره منتهی می‏شد به چند جا. اطراف جزیره آب بود و وسطش باتلاق و همه مجبور بودند از جاده عبور کنند و جاده هم بلند بود و هر کس، چه پیاده چه سواره، از آنجا می‏گذشت هدف تیر مستقیم تانک قرار می‏گرفت.

روز دوم فشار سختی به حمید و به پل شیتات آوردند. می‏خواستند پل را از حمید بگیرند و او نمی‏گذاشت. ما هم مرتب به او نیرو تزریق می‏کردیم، از همان نیروهایی که آورده بودیم ببریم طرف نشوه. بقیه را هم توی جزیره بازسازی و سازماندهی کردیم و پخش کردیم به جاهایی که لازم بود. پل را چند بار از حمید گرفتند و او بازپسش گرفت. روز سوم یا چهارم بود که عراق خیلی آتش ریخت روی جزیره، از طرف طلایه. طوری که همت (شهید حاج ابراهیم همت فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)) و چند نفر از فرمانده‏های دیگر مجبور شدند بیایند جزیره پیش ما. آنجا دیگر فرمانده و غیر فرمانده نداشت. هر کس هر سلاحی دستش می‏رسید برمی‏داشت می‏جنگید. مهدی تیربار برداشت و من آرپی‏جی تا برویم به عنوان نفر بجنگیم. رایمان مسلم شده بود که گرفتن جزایر قطعی است و باز دست بر نمی‏داشتیم.

نزدیک صبح هنوز مشغول درگیری بودیم که خبر رسید عراق رفته پل حمید را پشت سر گذاشته، دارد می‏آید توی جزیره. مهدی سریع یکی از مسئولان لشکر را (شهید مرتضی یاغچیان معاون دوم لشکر عاشورا) فرستاد برود پیش حمید. که تا رفت خبر آوردند توی جاده، دویست متر جلوتر از ما، شهید شده.

به مهدی گفتم: «این طوری فایده ندارد. باید یکی از ما برود پیش حمید.»

حمید وضعش را مرتب گزارش می‏داد، با صلابت و آرامش، و درخواست نیرو

می‏کرد و مهمات، بیشتر از همه خمپاره. می‏گفت: «خمپاره شصت یادت نرود.»

و ما هر چی داشتیم می‏فرستادیم. آرپی‏جی، کلاش، خمپاره شصت، و تمامش هم در حد جیره‏یی که سهمیه‏اش بود. آخر مجبور شده بودیم مهمات را جیره‏بندی کنیم. وسیله برای آوردن مهمات نبود. هواپیماها هم هر تحرکی را زیرنظر داشتند و شکارشان می‏کردند و هیچ مهمات و تدارکاتی به دست ما نمی‏رسید. هر نیرویی که می‏رفت عقب، فشنگ‏هایش را تا دانه آخر می‏گرفتیم می‏بردیم خط و بین بچه‏ها پخش می‏کردیم. همین جا بود که به مهدی گفتم: «من می‏روم پیش حمید.»

فاصله‏مان با حمید زیاد نبود. پیاده رفتم. آتش آنقدر وحشی بود که هیچ نیرویی نمی‏توانست خودش را سالم به خط برساند. تا مرا دید خندید. گفتم: «نه خبر؟»

آتش شدیدتر شده بود. نمی‏خواست من آنجا باشم. تلاش کرد ببردم جایی توی هور پنهانم کند. فاصله با عراقی‏ها کم بود. با آرپی‏جی و نارنجک تفنگی و هلی‏کوپتر و هر سلاحی که فکرش را بکنید می‏زدند. گفتم: «لازم نیست، حمید جان. آمده‏ام پیش‏تان باشم، نه این که بروم تو سوراخ موش قایم شوم.»

عراقی‏ها آنقدر زیاد بودند که اگر سنگ می‏زدی حتما می‏رفت می‏خورد به سر یکی‏شان. با نفر زیاد و آتش قوی آمده بودند پشت کانال را پاک‏سازی کنند. یک گوشه پل هنوز دستشان بود، وسط پل در وسط رودخانه، که از همان جا نمی‏گذاشتند کسی عبور کند. دیدم خط را نمی‏شود نگه داشت و ماندن خیلی سخت‏تر از رفتن است و رفتن هم یعنی از دست دادن کل جزیره و این هم امکان‏پذیر نبود. یعنی در ذهنم نمی‏گنجید.

حمید آمد روی خاکریز پهلوی من نشست. حرف می‏زدیم گاهی هم نگاهی به پشت سر می‏کردیم و عراقی‏ها را می‏دیدیم و آتش را. یا بچه‏های خودمان را، شهید و زخمی، که مهماتشان ته کشیده بود داشتند با چنگ و دندان خط را نگه می‏داشتند. تیرها فقط وقتی شلیک می‏شد که مطمئن می‏شدند به هدف می‏خورد.

یک وانت تویوتا، پر از نیرو، داشت می‏آمد طرف ما. همه‏شان داشتند به ما نگاه می‏کردند و دست تکان می‏دادند. جلو چشم ما خمپاره آمد خورد به وانت و منفجرش کرد و آتشش زد و خون مثل آبشار سرخ از همه جایش جوشید و شره کرد ریخت زمین. آنها نیروهایی بودند که داشتند می‏آمدند کمک حمید. حمید لبش را دندان گرفت. خیره شده به خون. آمد حرف بزند که گفتم: «خدا… خودش همه چیز را…»

سرم را انداختم زیر گفتم: «حتما خیری… در کار است.»

تصمیم گرفتیم پشت سرمان چند موضع دفاعی بزنیم تا اگر آنجا را هم از دست دادیم… و وای اگر آنجا را از دست می‏دادیم، سرتاسر کانال می‏افتاد به چنگ‏شان و بعد هم پل و جزیره. تانک‏ها خودشان را می‏رساندند به جزیره و جزیره می‏شد یک جهنم واقعی از آتش. مرتب به پشت خط خودمان نگاه می‏کردیم ببینیم کی کمک می‏رسد، یا کی خبری از شهید یا زخمی شدن کسی.

با مهدی تماس گرفتم گفتم: «هر چی لودر سراغ داری بردار ببر همانجا که خودمان نشسته بودیم. بگو سریع جاده را بشکافند یک خاکریز بزنند، که وقت خیلی تنگ است.»

دیگر نه نیرو می‏توانست برسد، نه آتش مقابله داشتیم، نه راهی برای رسیدن مهمات به خط. تصمیم گرفتم بمانم. احساس می‏کردم راه برگشتی هم نیست… که خمپاره شصتی آمد خورد کنارمان و… دیدم حمید افتاد و… دیدم ترکشی آمد خورد به گلوش و… دیدم خون از سرش جوشید روی خاک و… دیدم خودم هم ترکش خورده‏ام و… دیدم بی‏سیم‏چی‏ام آمد خون دستم را دید و اصرار کرد بروم عقب.

یکی از نیروها را صدا زدم گفتم: «سریع حمید را برمی‏داری می‏آوری عقب و برمی‏گردی سرجات!» بچه‏‌ها اصرار می‏کردند برگردم عقب. نمی‏توانستم. سرم را که چرخاندم دیدم عراقی‏ها دارند از روی پل می‏آیند که بعد بروند طرف کانال. ناچار کشیده شدم رفتم طرف پیچ کانال. تیر کلاش عراقی‏ها می‏خورد به بیست متری‏مان، یعنی این طرف خاکریز. رفتم رسیدم به جایی که سنگر مهدی هم آنجا بود و حالا باید سعی می‏کردم نفهمد من از حمید چه خبری دارم. طوری که مهدی نفهمد به یکی گفتم: «برو جنازه‏ی حمید را بیاور!» اما مهدی متوجه شده بود و گفت: «لازم نیست. بگذار بماند.» هر چه اصرار کردم قبول نکرد. گفت: «هر وقت جنازه‏ی بقیه را رفتیم آوردیم می‏رویم جنازه‏ی حمید را هم می‏آوریم.»

منبع : عملیات خیبر ، ضمیمه: توصیف گوشه‏ای از عملیات خیبر، یادی از شهید حمید باکری ص ۵۶-۵۹

 

 اولین بار احمد کاظمی را در عملیات بیت‌المقدس دیدم. نوجوانی بودم پانزده شانزده ساله که با هم‌قدانم قرار بود برویم برای آزادسازی خرمشهر. ما جزو افراد دسته یک، گروهان یکم، از تیپ نجف‌اشرف بودیم. گردان ما همه از بچه‌های تهران بودند که فرستاده بودندمان به تیپ نجف‌اشرف. سه مرحله رفتیم عملیات. مرحله سوم عملیات به گمانم در روز ۲۱ اردیبهشت انجام شد. در مرز مشترک با عراق مستقر بودیم و شب عملیات گفته بودند با یک کیلومتر برویم جلوتر از دژ مرزی و بپیچیم به چپ و برویم تا شلمچه.

ساعت یازده دوازده نیمه شب عملیات شروع شد و یک دفعه ده‌ها و شاید صدها مسلسل ضدهوایی بر سرمان آتش ریختند. چه آتشی هم! فرمانده‌ی گردان‌مان حمید باکری بود که بعدها جانشین بردارش آقا مهدی در لشکر عاشورا شد. شب سختی بود و نمی‌دانم چه قدر از دوستانم شهید شدند تا صبح شد و از تک و تا افتادیم. وقتی نزدیک شلمچه مستقر شدیم، از گروهان‌مان تنها هشت نفر مانده بودیم. آن جا ماندیم. کسی را نداشتیم که به‌مان بگوید چه بکنیم. نه فرمانده‌ای داشتیم و نه کسی به‌مان سر می‌زد. از ماشین‌های عبوری غذا می‌گرفتیم و….

تصمیم گرفتیم کاری بکنیم تا از بلاتکلیفی رها شویم؛ البته چنان هم بلاتکلیف نبودیم و از صبح علی‌الطلوع تا غروب آفتاب جواب پاتک عراقی‌ها را می‌دادیم و سرگرم بودیم و مگر برای کار دیگری آمده بودیم؟ یکی از ارتشی‌ها که کنارمان مستقر بود و به نظر می‌آمد فرمانده‌ای چیزی باشد، گفت فرمانده‌ی تیپ شما احمد کاظمی است که روزی چند بار از پشت خاک‌ریز، سوار بر ماشین یا موتور، می‌رود و می‌آید و باید به او بگویید که مشکل‌تان چیست. غروب بود که او را دیدم. سوار بر موتور، سرش را با باند جنگی بسته بود و یک بی‌سیم‌چی، سفت پشت او را چسبیده بود که در دست‌اندازها نیفتد.

جلویش را گرفتیم و دوره‌اش کردیم. گفتیم کی هستیم و چرا این جاییم که زد زیر خنده. معلوم شد توی این چهار پنج روزه از بقیه نیروهای تیپ نجف‌اشرف جدا افتاده‌ایم و آن‌ها همه‌شان رفته‌اند عقب، پایگاه شهید مدنی در اهواز.

گفت ماشین می‌فرستد دنبال‌مان، بعد همان جا از دست یکی از بچه‌ها چند دانه نخودچی و کشمش برداشت خورد و ایستاد به حرف زدن با ما و خندید و خندیدیم و بعد رفت.

هوا تاریک شده بود و هنوز به ساعت نکشیده بود که دیدیم یک وانت عرض خاک‌ریز را می‌آید و در آن میان فریاد می‌زند؛ بچه‌های تیپ نجف،‌ آن جا مانده‌ها….

ما را خبر می‌کرد.

برگشتیم پایگاه شهید مدنی در دانش‌گاه جندی‌شاهپور که هنوز کسی به آن نمی‌گفت دانش‌گاه شهید چمران. یک چادر به‌مان دادند و گفتند حاج احمد کاظمی گفته خسته‌اید و حمام یک ساعت در اختیارمان است و غذا آماده است و پتوهای نو و…. ما هنوز به دنبال آن فرمانده‌ای بودیم که کنارمان ایستاد، با ما حرف زد و نخودچی خورد و خندید.

باز هم بارها و بارها او را دیدم ولی آن دیدار اول برایم فراموش ناشدنی است. تا این که خبرش را آوردند….

هنوز که هنوز است، شهید احمد کاظمی را با همان چهره در یاد دارم. سوار بر موتور پرشی، صورت خاک گرفته و سری که با باند جنگی بسته بود. یادش به خیر.

احمد دهقان

ahmadkazemi-149

از مهم‏ترین مشکلات موجود در منطقه والفجر ۸، پس از فروکش کردن پاتک‏های مداوم و سنگین دشمن، وضعیت نامناسب، شکننده و پیچیده خط پدافندی بود. به گونه‏ای که هر لحظه امکان شکسته شدن خط وجود داشت، همانطور که در چند حمله چنین شده بود.

از سوی دیگر، به دلیل نزدیکی خط خودی و دشمن، به ویژه در منطقه کارخانه نمک و عدم امکان به کارگیری دستگاه‏های مهندسی، تحکیم خطوط میسر نبود و شرایط موجود هم با زحمات طاقت فرسای رزمندگان و با بیل و کلنگ و با استفاده از گونی‏های خاک فراهم  شده بود که آن هم دوام و استحکامی نداشت و با اجرای آتش دشمن در دو سه روز از بین می‏رفت، به طوری که نیروهای پدافند کننده همیشه در حال ترمیم خطوط خود بودند. علاوه بر این، چنین وضعیتی آسیب‏ها و تلفات بسیاری را بر نیروهای پدافند کننده وارد می‏کرد. به عنوان نمونه، احمد کاظمی فرمانده لشکر ۸ نجف در تشریح وضعیت خط این لشکر، به فرمانده نیروی زمینی سپاه گفت:

«این گوشه (محل تقاطع خط و جاده استراتژیک) هر سه روز یک بار ور می‏افتد (نابود می‏شود)، از خاکریز و سنگر (گرفته تا) فرمانده و بی سیم‏چی و دیده‏بانی، همه‏اش از بین می‏رود، دوباره درست می‏کنیم. (دشمن) با موشک و خمپاره می‏زند…، اصلا اینجا نمی‏شود ایستاد.» [۱] .

لذا، ضرورت رفع این مسائل، رفع مشکلات تردد از عقبه به خطوط پدافندی و تدارک رسانی به رزمندگان و همچنین و لزوم دست یابی به خط پدافندی مستحکم و خدشه ناپذیر، در سر لوحه طراحی عملیاتی در این منطقه قرار گرفت.

تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق ، ج ۳ ،ترمیم و تثبیت خط پدافندی ، ص ۲۰۲ و ۲۰۳

shahidkazemi-ir-87

در عملیات رمضان احمد کاظمی فرمانده تیپ ۸ نجف که شب سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذاشته بود، همچنان در تلاش بود که این صد متر خاکریز را به هم وصل کند. «کاظمی» چند راننده نفربر، لودر و بولدوزر داوطلب شهادت از میان بچه ‏های تیپ انتخاب کرد.

او به راننده نفربرها مأموریت داده بود تا در حد فاصل یک صد متر باقی مانده خاکریز، در مقابل دید دشمن به چپ و راست حرکت کنند و گرد و خاک به پا کنند تا دشمن نتواند این رخنه را به خوبی تشخیص داده، دستگاه‏های مهندسی را هدف قرار دهد.

خودش هم بلندگویی دست گرفته و بدون ترس در وسط این یک صد متر به چپ و راست می‏دوید، در حالی که گاهی دعای فرج می‏خواند گاهی به دستگاه‏ها دستور می‏داد گرد و خاک کنند. او علی‏ الدوام می‏دوید و دعا می‏خواند، می‏گفت: «نفربر گرد و خاک کن، لودر بیل بزن، بیلت را بالا بیاور، بالاتر، بارک‏الله لودر! آفرین لودرچی! نفربر خاک کن خاک کن. اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن العسگری». تمامی این کارها در جلو دید دشمن انجام می‏گرفت. همه سینه به سینه‏ی تانک‏های دشمن، جسورانه در فکر ادامه کار و تکمیل خاکریز بودند، صحنه‏ ی غریبی بود، تصویر کاملی از شوق و خدمت به اسلام و ایثار و فداکاری.

در این حین راننده یک لودر از فرط خستگی از حال رفت و به پایین افتاد. بچه‏‌ها فورا دور و برش را گرفتند، آبی به صورتش زدند. ردانی‏ پور نیز که در آنجا حضور داشت سریعا به بالینش رفت و او را تشویق کرد و از زحمات او قدردانی نمود، اما کس دیگری برای جایگزینی وی نبود ناچار دوباره برخاست و کار را ادامه داد. چند دقیقه بعد گلوله توپ به کنار لودر خورد و آن را به آتش کشید. راننده لودر نیز زخمی شد و به عقب منتقل گردید. در همین لحظات چند دستگاه مهندسی با راننده از راه رسیدند. با تلاش بی ‏وقفه اینها خاکریزها به هم وصل شد و نزدیک ظهر کار تمام شد. هر چند چندین تن از رانندگان این وسایل و مدافعان آنها به شهادت رسیدند.

منبع : عملیات رمضان ، خاکریز سرنوشت ساز ، ص ۵۳ و ۵۴

shahidkazemi-ir-114

احمد آقا داشت در حالی که به خط دشمن نگاه می‏کرد، با بی‏سیم حرف می‏زد. من رفتم زیر شانه‏های حمید را گرفتم و اصغر دیزجی هم پاهای حمید آقا گرفت. در این حین خمپاره ۸۱، افتاد درست کنار تویوتا. تویوتا روشن بود. چرخ و رادیاتور و و دیفر ماشین را زد لت و پار کرد. در همان لحظه‏ای که خمپاره افتاد و منفجر شد، صدای احمد کاظمی را هم شنیدم که گفت: آخ؟ 

\"shahidkazemi-ir-114\"

برگشتم طرف احمد. خودم نیز سوزشی در پایم حس کردم. بی‏ توجه به این اتفاقات به بچه‏هایی که آنجا بودند، گفتم: بیایین کمک کنین جنازه حمید را ببریم عقب.

منتهی اینها از شدت خستگی حال بلند شدن نداشتند به قدری خسته بودند که قدرت پر کردن خشاب‏هایشان هم نبود. گفتم: پس من جنازه‏رو می‏کشم تا کنار تویوتا، شما فقط کمک کنین بذاریم داخل ماشین.

گفتند: باشه. در این گیر و دار اصغر دیزجی گفت: غلامحسین! هم ماشین‏ات زخمی شد هم خودت!

نگاه کردم از جایی که در پایم سوزش احساس می‏کردم ترکش خورده بود. از رادیاتور ماشین آب قرمز می‏ریخت.[رنگ آب رادیاتور تویوتا به رنگ قرمز است.]

«آخ» احمد آقا هنوز توی گوشم بود، برگشتم طرفش. گفت: ببین اون بند انگشتم کجا اوفتاده، شاید پیدا کردی.

یک بند از انگشت وسطش را ترکش قطع کرده بود. بند را پیدا کردم و گذاشتیم سر جایش و با گاز و باند بستیم. احمد آقا باز هم نمی‏رفت عقب. با اصرار راضی کردیم تا برود عقب. آمدم سراغ تویوتا، ولی دیگر تویوتا به درد نمی‏خورد.

می‏خواست برود که پرسیدم: احمد آقا جنازه حمید را چیکار کنیم؟

گفت: بذار بمونه، بریم ماشین بفرستیم بیارن عقب.

گفتم: شما برین من می‏مونم اینجا.

از دستم گرفت و کشید که بیا برویم. پای من زخمی بود و می‏لنگیدم. پیاده راه افتادیم. بی‏سیم زد لشکر نجف، یک جیپ داشتند که رویش موشک تاو سوار بود. همین جیپ موشک تاو آمد، سوارش شدیم و برگشتیم قرارگاه. خودش از جیپ پیاده شد به راننده سفارش کرد این را ببر اورژانس و خودش رفت سنگر آقا مهدی، خواستم من هم پیاده شوم که به آقا مهدی گفت: زخمی شده، بذار بره اورژانس.

آقا مهدی هم گفت: برو بده زخمت را پانسمان کنن بعد برگرد.

من رفتم پانسمان شدم و برگشتم دوباره پیش آقا مهدی و احمد آقا.

بعد از این احمد آقا را راضی کردیم که برود عقب. در این فاصله وضعیت خط و موقعیت دشمن را برای آقا مهدی شرح داد و رفت و فرماندهی لشکرش را سپرد دست آقا مهدی. منتهی از جزیره نرفته بود پس از یکی دو ساعت برگشت به همان سنگر کوچک آقا مهدی. بند انگشت را توی اورژانس انداخته بودند دور. گفته بودند دیگر به دردت نمی‏خورد.

منبع : آشنائی‌ها ، این بار خودم می‌برم ، ص ۴۷ و ۴۸

 

shahidkazemi-ir-96

نیروهای ما پشت کانال صوئیپ مستقر بودند سمت چپ، لشکر نجف بود و سمت راست هم بچه‏های ما. یعنی جایی که ما رفته بودیم هنوز با خط فاصله داشت.

آقا مرتضی گفته بود بچه‏ها را می‏فرستم مهمات را می‏آورند. یک لحظه به فکرم رسید و از بچه‏ها پرسیدم: جنازه حمید آقا کجاست؟

گفتند: «اونجاست!» جنازه را نشانم دادند. بار اولی که آمده بودم، یادم نبود و الا می‏توانستم با ماشین ببرمش عقب. در این حین دیدم احمد کاظمی با بی‏سیم‏چی‏اش و یک نفر دیگر پیاده می‏آیند به سمت ما. همدیگر رو خوب می‏شناختیم، مدام با آقا مهدی رفت و آمد داشت. تا چشمش افتاد به من، گفت: غلامحسین حالت چطوره؟ چه خبر؟ مهدی چطوره؟…

گفتم: خوبند، سلامتی، اونجا توی سنگر قرارگاه تاکتیکی است.

با دستم سمتی که آقا مهدی بود اشاره کردم. باز پرسید: حالش خوبه؟

گفتم: آره

گفتم: حاجی! اینجا خطرناکه، چرا اومدی اینجا؟

گفت: اومده بودم به بچه‏های خودمون سری بزنم گفتم سری هم به بچه‏های مهدی بزنم و برم.

حس کردم اصلا این احمد آقا ترس نمی‏شناسد. به قول امروزی‏ها آخر شجاعت بود. رفتم پیش بچه‏‌ها و گفتم: کمک کنین جنازه حمید آقا را بذاریم پشت تویوتا.

آن دور و برها جنازه دیگری نبود. جنازه حمید پشت خاکریز بود. پایین خاکریز را هم آب گرفته بود. تکیه داده بود به خاکریز و پاهایش داخل آب بودند. ترکش کوچولویی از گیج‏گاهش خورده بود و از گوشش هم خون زده بود بیرون. زخم دیگری در بدن نداشت. آرام خوابیده بود و لبخند ملیحی بر چهره داشت انگار به یکی لبخند زده باشد.

منبع : آشنائی‌ها ، این بار خودم می‌برم ، ص ۴۶

 

shahidkazemi-ir-88

از مرخصی برگشته بودیم اهواز. احمد کاظمی تماس گرفت:

– مهدی می‏خام ببینمت.

قرار گذاشتند و هر دو سر قرارشان آمدند.

دیدار دو یار دیدنی بود تا شنیدنی و نوشتنی. شاید نتوان آن لحظات را با هیچ بیان و قلمی گفت و نوشت. انگار سالهاست که همدیگر را ندیده‏اند. دست در گردن هم کردند. احمد آقا مرتب می‏گفت: «مهدی خیلی دلم برات تنگ شده بود. خیلی دلم گرفته بود برای دیدنت ثانیه شماری می‏کردم تا ببینمت دلم باز بشه…».

علاقه این دو به یکدیگر، به قدری محکم بود که بیشتر وقت‏ها می‏شد یکی را در کنار دیگری یافت. احمد آقا و آقا مهدی به قدری به سنگرهای همدیگر رفت و آمد می‏کردند که احمد کاظمی بیشتر بچه‏های لشکر عاشورا را به نام می‏شناخت و آقا مهدی هم چنین بود. در بیشتر عملیات‏ها اصرار داشتند که احمد و مهدی کنار هم باشند… کنار هم بجنگند و…

منبع : آشنائی‌ها ، این بار خودم می‌برم ، ص ۴۱