نوشته‌ها

…شهیدکاظمی ،  سرانجام در ۱۹ دی ماه ۱۳۸۴ ، در حالی که فرماندهی نیروی زمینی سپاه را بر عهده داشت، پس از عمری تمنای شهادت و آرزوی وصال یاران شهیدش،  همزمان با روز عرفه ، به همراه جمعی از همرزمان خود ، بال در بال ملائک گشود و بر ایوان عرش منزل گرفت.
راستی ، سردار! در این خلوتِ با رفقای قدیمی، به چه می اندیشیدی؟

به گزارش خبرنگار فارس، کتاب «بلبا» روایت فرماندهان لشکر ویژه کربلا «احمدعلی ابکایی» دربردارنده ۹ بخش نظیر «از شاهی تا قائم‌شهر»، «فتنه‌های داخلی»، «آغاز نبرد نابرابر»، «بسته شدن طومار منافقین، مقدمه‌ای برای تقویت جبهه‌ها»، «جنگل‌های شمال، مدفن منافقین وطن‌فروش»، «رزم‌آوران جنگل در جبهه»، «هور و اروند، جولان‌گاه گردان امام محمدباقر (ع)» و «شلمچه، میزبان عرشی امیر گردان، بلباسی» است.

«احمد علی بکایی» از عناصر مؤثر و از جمله فرماندهانی است که بیشترین حضور را در گردان امام محمدباقر (ع) داشته و حتی تا سال‌های پس از جنگ نیز بنا به تعلقات معنوی، معرفتی و همچنین به اعتبار پیمانی که با اسلاف شهید این گردان بسته، حضور خود را در آن تداوم بخشیده است.

در بخشی از این کتاب درباره «جنگل‌های شمال، مدفن منافقین وطن فروش»، آمده است:

ساعت یک شب بود. از غروب برای حرکت به ما آماده باش داده بودند. کامیون‌ها و آیفاها و کمپرسی‌ها منتظرمان بودند.

با سنگینی تجهیزات‌مان به راه افتادیم، تمام گردان‌ها تقسیم شده بودند. ما جزو تیپ نجف اشرف بودیم. فرمانده‌مان آقای کاظمی بود. در این دو سه روزی که در در دهکده انبیا بودیم، تیپ نجف یک فرمانده اصفهانی برای ما فرستاد. جانشین گردان آقای رحیمی بود و معاون گردان، یوسف سجودی.

فرمانده‌مان قربانی بود، نه مرتضی قربانی معروف. در طی این چند روز یکی، دوبار او را می‌دیدیم. زخمی بود و با آن جراحت ناراحت کننده، فرماندهی را هم به عهده داشت، چون آقای کاظمی ایشان را می‌شناخت از ایشان در جاهای مختلف استفاده می‌کرد، در کل، نیروی ثابت تلقی نمی‌شد.

خودمان هنوز سردار احمد کاظمی را ندیده بودیم، فقط می‌دانستم فرمانده ما ایشان است، غروب آخرین روز سال شصت راه افتادیم، به جایی رسیدیم که نه دشت بود نه کوهستان، تپه ماهورهای کوچک و سرسبزی داشت. شیارهای خوبی هم برای پناه گرفتن داشت.

گفتند: «شما باید همین جا استراحت کنید»، اینجا مناسب‌ترین نقطه به خط برای استقرار نیروها بود. بعد از چند ساعت یک لودر آمد و جلومان را خاکریز زد. به بچه‌ها دستور دادند گروهان به گروهان در این منطقه پخش شوند و هر کدام برای خودشان سنگری درست کنند.

لحظه تحویل سال:

نشسته بودیم و رادیو هم خرخر می‌کرد، داشتیم سنگر می‌کندیم تا داخل آن استراحت کنیم.

گردان ما در دو طرف جاده مستقر شدند. بچه‌ها به سمت جلو یعنی خط مقدم دشمن شروع به کندن سنگر انفرادی کردند، ما درست هنگام تحویل سال با پنجه‌های خود و کلاه آهنی و سرنیزه مشغول کندن سنگر بودیم.

خود من آنقدر با پنجه کندم که دیگر دست‌ام بی‌حس شد، با پتو و پوتین، با صورت شنی و خاک‌آلود در همان چاله به خواب رفتم. بعضی از برادران همین طور مشغول کندن سنگر بودند. تقریباً ساعت چهار صبح بود که بولدوزرها وارد عمل شدند و خاک‌ریزهای بزرگی درست کردند.

من حدود ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم، چون آب نبود با تیمم نماز خواندم. بچه‌ها وقتی از خواب بیدار شدند شوخی‌وار سال نو را به یکدیگر تبریک گفتند، در آن منطقه تا چشم کار می‌کرد، بیابان بود.

انتشارات «فاتحان» کتاب «بلبا» نوشته «حسین شیردل» را در ۳۴۷ صفحه و با قیمت ۱۰۰۰۰ تومان منتشر و روانه بازار نشر کرده است.

سردار شهید حاج احمد کاظمی \"\"

 ایران‌صدا: در این برنامه زوایای پنهان زندگی شهید احمد کاظمی را مرور می‌کنیم. آن‌چه می‌شنوید خاطرات همسنگران و خانواده ایشان از زندگی اوست.

سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی در سال ۱۳۳۷ در نجف‌آباد اصفهان دیده به جهان گشود و همچون سایر جوانان، سرگرم تحصیل گردید.

او دوران جوانی خود را با لذت حضور در جبهه‌های نبرد از کردستان گرفته تا جای جای جبهه‌های جنوب در صف مقدم مبارزه با متجاوزان بعثی در سِـمت‌هایی چون: دوسال فرماندهی جبهه فیاضیه آبادان، شش‌سال فرماندهی لشکر ۸ نجف، یک‌سال فرماندهی لشکر ۱۴ امام حسین(ع)، هفت‌سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) و قرارگاه رمضان و پنج‌سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه را به عهده داشت. رزمندگان و ایثارگران بسیاری، خاطراتی شیرین و به یادماندنی از رشادت ها و شجاعت‌های این دلاور زمان به یاد دارند.

حضور مستقیم در خط مقدم جبهه و ارتباط صمیمانه با پاسداران و رزمندگان بسیجی تا بدانجا بود که از ناحیه پا، دست، و کمر بارها مجروح گردید و یک بار نیز انگشتش قطع شد. در طی سال‌ها با استفاده از مجال‌هایی، از عشق به تحصیل بهره جست و کارشناسی خود را در رشته جغرافیا و کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت دفاعی گذراند و موفق شد دانشجوی دکتری در رشته دفاع ملی گردد.

این فرمانده قهرمان در آخرین دیدار خود با محبوب خویش فرمانده معظم کل قوا، تقاضای دعا برای شهادت خویش کرد، زیرا مرغ جانش بیش از این تحمل ماندن بر این کره خاکی را نداشت و سرانجام در پروازی دنیوی به پرواز اخروی شتافت. اوج گرفت و به ملکوت اعلی پیوست. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

گوشه‌ای از وصیت‌نامه شهید احمد کاظمی:

الله اکبر اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول‌الله اشهید ان علیاً ولی‌الله
خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می‌خواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر توانایی، ای خداوند کریم و رحیم و بخشنده، تو کرمی کن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.

نمی‌دانم چه باید کرد، فقط می‌دانم زندگی در این دنیا بسیار سخت می‌باشد. واقعاً جایی برای خودم نمی‌یابم هر موقع آماده می‌شوم چند کلمه‌ای بنویسم، آنقدر حرف دارم که نمی‌دانم کدام را بنویسم، از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، که در یک کلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعاً چه باید می‌کردیم. اگر سخت است، خدا را داریم اگر در سپاه هستیم، خدا را داریم اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم، خدا داریم. ای خدای شهدا، ای خدای حسین، ای خدای فاطمه زهرا(س)، بندگی خود را عطا بفرما و در راه خودت شهیدم کن، ای خدا یا رب العالمین

با تشکر از خواهر عشقی نیا تهیه کننده محترم این برنامه

منبع : ایران صدا

 

در ستاد لشکر ۸ نجف اشرف هر سال دهه‌ی محرم مراسم داشتند. چند تا از همسایه‌ها مسیحی بودند. چند روز مانده به مراسم، حاجی دو، سه نفر از مسئولان لشکر را می‌فرستاد تا با احترام از همه‌ی همسایه‌ها اجازه برگزاری مراسم را بگیرند. می‌گفت سروصدای عزاداری بلند است و ترافیک و شلوغی ممکن است باعث آزار همسایه‌ها شود. آن‌ها حق همسایگی گردن ما را دارند. باید با رضایت کامل آن‌ها باشد.

 موقع توزیع غذا نیز سهم همسایه‌ها را جدا می‌کرد و می‌فرستاد در خانه‌هایشان. بعد از شام غریبان هم با تشکر و حلالیت از همسایه‌ها، مراسم تمام می‌شد.

حاجی حواسش به همه چیز بود،از محتوای سخنرانی و مداحی ها و نماز جماعتهای ظهر عاشورا و تاسوعا گرفته ، تا گذاشتن چند نفر مامور جهت جفت کردن کفشهای عزاداران وگرفتن اسفند دم درب و دقت در توزیع صبحانه و غذای ظهر عاشورای و تاسوعا که به بهترین نحو ممکن صورت پذیرند.

برگزاری هیات و مراسم عزاداری در دهه اول محرم برایش ازاهم واجبات به شمار می آمد و خدایی سنگ تمام می گذاشت،اماکیفیت اجراء آن برایش خیلی مهم تر بود. بطوری که می توان از هیات عاشقان ثارالله لشکر ۸ نجف اشرف بعنوان یک الگوی نمونه عزاداری نام برد. ازچند وقت قبل بزرگترها و معتمیدنش در لشکر را خبر می کرد ، چند تا بسیجی و یکی دو تاپیر غلام امام حسین (ع) سپس تقسیم کار می کرد، حاج حسین،حاج عباس ، سید ناصر،حاج فاضل،حاج رضا ،حاج غلامعلیُ، حاج آقا جنتیان ، برادر احمد پور و بسیجی هرکدام بر اساس تخصص وتوان مسئولیتی را به عهده می گرفتند، آنها هم که حاجی را خوب می شناختند در عین حال اخلاص و صبر اما جدی ، منظم و ریز بین.

اول کار تذکرات را می داد، سخنران و تک تک موضوعات و مطالب قابل بحث برایش خیلی مهم بود ومی گفت انقلاب ما برگرفته از قیام امام حسین علیه السلام وهمین مراسمات بود و تداوم آنهم منوط به آن است پس باید محتوی این مراسمها قوی باشد، احترام به عزاداران از بزرگترها گرفته تا اطفال وحتی همسایگان مسیحی نیز از توصیه های ویژه اش بود ، تداخل نداشتن برنامه ها با ساعات کاری و تعطیل نشدن امور اداری لشکر را هم تاکید می کرد، مهمتر از همه برگزاری نماز جماعت ظهرعاشورا و تاسوعا توسط هیاتهای مذهبی در تکیه و خیابانهای اطراف بود که آن روزها هم مثل امروزه تاکید نمی شد، بحث عزت و احترام در پذیرایی ها از مردم بخصوص اطفال و خواهران را نیز مد نظر داشت،حتی نگران سربازها هم بودضمن اینکه تاکید می کرد مواظب باشید هیچگونه اسرافی نشود.

معمولا خودش دم درب می ایستاد وهمه چیر را با دقت و با کمال آرامش کنترل می کرد البته مدیریتش هم اینگونه بود که همه می دانستند کارشان را باید به نحو احسن انجام دهند و نیازی به تذکر مجدد نبود و کمتر مراجعه ای به ایشان می شد، و یا می دیدی آخر مجلس نشسته است، یاد گریه هایش بخیر که همیشه چنان شانه هایش می لرزید که آدم یادش به گریه های حضرت امام (ره) می افتاد.

در نمازهاهم اینگونه بود دیگر سردار کاظمی نبود مثل یک مادر فرزند از دست داده یا زهرا یا زهرا می گفت.حاجی ارادت ویژه ای به بی بی داشتند. حواسش به توزیع صبحانه هر روز و غذای روزهای عاشورا و تا سوعا بود،فکر کنم او هم مثل من خاطرات خوبی در کودکی از توزیع غذای امام حسین(ع) نداشت یادم نمی رود با اینکه بسیار دوست داشتم به دلیل برخورد بد بزرگترها خجالت می کشیدم ازغذای امام حسین (ع) بخورم.

اما در این مجلس اینگونه نبود حاجی مثل بابای همه مراقب همه بود مخصوصا کوچکترها ، پیرمردها، همسایگان، خواهران و سربازان ، همه با عزت می نشستند وخادمین غذا را پخش می کردند.خودش هم این دو روز با پای برهنه ولباسهای خاکی این طرف و اون طرف می دوید و نظارت می کرد او خادم واقعی آقا بود.آخه این دو روز هیاتهای مذهبی از سراسر اصفهان در خیمه عزاداری حضرت امام حسین (ع) درلشکر ۸ نجف اشرف شرکت می کردند و به نوبت ونظم خاص عزاداری می کردند.

حاجی می گفت ما سپاهیا ورزمنده ها باید با برگزاری این مراسمات ضمن انتقال پیام این حماسه ، زیبای ها را نشان داده و آفتهایی که بعضا در این گونه مراسمات می باشد را از بین ببریم، وتمام امکانات می بایستی در هرچه بهتر و با شکوه برگزار شدن این مراسم بکار گرفته شود.واین بود که یک سال نشده هیات در کل استان مطرح شد و سالهای بعد جمعیت زیادی شرکت می کردند و از هر کس سئوال می کردی بعنوان یک هیات الگو هم از حیث معنوی و هم محتوایی و هم ظاهری یاد می کرد.حاجی همین رویه را نیز در نیروی هوایی ادامه داد وحسینیه حضرت فاطمه زهرا(س) هم یادگاری است ازآن مرد بزرگ که در کنار ۵ شهید گمنام بنا کرد.وشنیده ام گفته بود میخواهم در تمام کشور هیاتهای مذهبی اینگونه برپا کنم.

عاشق امام حسین علیه السلام بود و باور داشت که همه چیز در عزاداری برای آن حضرت خلاصه می شود . هر جا که میرفت و مسئولیتی می گرفت اول علم و کتل عزاداری فرزند زهرا سلام الله علیها را بالا می برد و یک حسینیه ی درست و حسابی راه می انداخت . نذر او و شهدای لشکر نجف می کنیم و روایتی از امام صادق علیه السلام در مورد جایگاه ارزش زیارت حضرت سیدالشهدا ، شاید کاری کرده باشیم :

حضرت به یکی از یاران خود می فرمایند :

چه مانع دارد که قبر حسین علیه السلام را در هر جمعه پنج بار و یا در هر روز یک بار زیارت کرده باشید ؟

عرض کرد : فدایت شوم . میان ما و قبر امام حسین علیه السلام بسیار فاصله است . حضرت فرمودند:

زیارت از راه دور را انجام بده و آن بدین گونه است ، برو بالای بام و راست و چپ توجه کن ، آن وقت سر به طرف آسمان بلند کن ، سپس به طرف قبله توجه نما و بگو : \” السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ، السلام و علیک و رحمه اللهو برکاته \” اگر این چنین کنی برای تو یک زیارت می نویسند ، معادل یک حج و یک عمره . (وسائل الشیعه ، ج ۱۰ ، ص ۳۸۶ )

منبع : کتاب احمد – بنی لوحی ، سید علی – ص ۱۵۳

حاج حسن مقدم همه سعی اش را کرد که نشانمان دهدحاج احمد یک مدیر بود.

او شروع کرد برایمان از صفات حاج احمد در کار گفت و خواست که صاحب نظرها بیایند و تحقیق کنند شاید یک کتابِ ناطق، قدری این نظام خسته مدیریتی کشور را تکان بدهد، حتی بعد از شهادتش.

او برایمان توضیح داد که حاجی یک نقطه نبوده، بلکه یک جریان بوده. یعنی در غیابش توانسته کارهایش را به ثمر برساند.

گفت که حتی بعد از شهادتش درست مثل وقتی که بود هر روز کار رابا ابلاغ او شروع می کند. اگر اشتباه کند حاجی به او گوشزد می کند، انگار که همیشه هست و ما فهمیدیم که مدیر باید یک جریان باشد نه یک نقطه.

نکته بعدی که اشاره کرد این بود که، جاهایی در جنگ که حاجی حضور داشت نقطه پیروزی ما و یاس دشمن بود. مثلا در عملیات محرم دست منافقین را به کلی قطع کرد و یا در کردستان عراق، ناآرامی ها را خواباند. مسائل در مرام او باید ریشه ای حل می شدند ولو این که هر درد را موقتاً باید با مسکن آرام کرد، ولی درد نیازمند یک درمان واقعی است. یعنی در مدیریت بحران که جنگ یکی از بزرگترین بحران هاست، باید علاوه بر مقطعی و ضربتی عمل کردن، ترتیباتی به طور موازی چیده شود تا همراه با رشد آرامش، پایه محکم آن تدابیر بتواند اصل مرض را درمان کند. این ترتیبات نیاز به مطالعه، شناخت محیط و دانستن راه کارهای مشابه دارد  و شاید در مواقع بحران خیلی ها اینقدرها طاقت دراز مدت فکر کردن را نداشته باشند و این یعنی عین تدبیر. پس مدیر باید مدبر هم باشد.

 یکی از آفت های مدیریتی سکون مدیران است. مدیر وقتی بخواهد مجموعه را آن طور که هست حفظ کند، دیگر جایی برای ایده های نو، پیشرفت و تحول باقی نمی ماند. آقای مقدم به ما گفت که سردار کاظمی در هر مجموعه ای که وارد می شدبه تحول فکر می کرد. تعریف می کرد که سردار کاظمی به من گفته بود، می روم شده پادگان ولیعصر را می فروشم، پول برایت می آورم فقط تو برو سلاحی که جنگ ما با دشمن را نامتقارن می کند بساز. می گفت نتیجه آن طرز تفکر هم این شد که امروز نیروی هوایی سپاه، اولین هلی کوپتر تک سرنشین را کاملا موفق ساخته، آن هم از طراحی تا تولید. در بخش هواپیمای بدون سرنشین سه مدل هواپیما ساخته است که هرکدامش در محیط رزم خود نوآوری جدیدی است. در بخش پدافند موشکی زمین به هوا، ساماندهی پدافند موشکی سیستم های هوشمندی طراحی و ساخته شده است و همه این ها ثمره مدیریت شهید کاظمی است. ثمره روح آزادی خواه و تسلیم نشدنی اش. این گونه فکر کردن خلاقیت می خواهد و البته جرأت، آن هم جرأتی که از یک اعتقاد مقدس سرچشمه بگیرد و در وجودت یقینی شده باشد. تنها ققنوس می تواند در دامنه آتشفشان مسکن کند. پس مدیر باید آزاده باشد و به یک زندگی عادی تن درندهد.

 بعد سردار مقدم برایمان یک داستان تعریف کرد؛ گفت در یکی از عملیات ها که برعلیه منافقین بود قرار شد منطقه ای را با موشک هدف قرار بدهیم. می گفت، من موشک ها را آماده کرده بودم، سوخت زده با سیستم برنامه ریزی شده ؛ موشک ها هم از آن موشک های مدرن نقطه زنی بود. ایشان از عمق عراق تماس گرفت که مقدم آماده ای؟ گفتم: بله. گفت: موشک ها چقدر می ارزد؟ گفتم مگر می خواهی بخری؟! گفت بگو چقدر می ارزد. گفتم مثلا شش هزار دلار. گفت: \”مقدم نزن این ها اینقدر نمی ارزند.\” آقای مقدم می گفت خیلی بعید است شما فرمانده ای وسط عملیات گیر بیاوری که اینقدر با حساب و مدبرانه عمل کند. هرکسی دوست دارد اگر کارش تمام است تیر خلاص را بزند و بیاید با این موفقیت عکس بگیرد، ولی سردار کاظمی در کوران عملیات بیت المال و رضای خدا را در نظر داشت. می دانید چرا؟ چون مولایش امیر المومنین(ع) بود که وقتی می خواست کار دشمن را تمام کند، کمی صبر کرد نکند هوای نفس، حتی کمی غالب باشد و بعد برای رضای خدا قربتاٌ الی الله دشمن را نابود کرد.

همه ی این خصوصیات را که گفتیم شاید کم و بیش با شرح و تفسیر بشود توی کتاب های مدیریتی پیدا کرد. هر چند که بررسی رفتارهای مدیرانی چون شهید کاظمی این صفات را به صورت بومی برای ما ترسیم می کند و فکر می کنم بعضی از این دکترین ها با ظرافت های خاص، عملیاتی کردنشان را باید در نوع ایدئولوژی و رفتارهای چنین مدیران موفقی پیدا کرد. اما هیچ کجا نمی نویسند مدیر باید برای رضای خدا کار کند، نمی نویسند مدیر باید گروه را طوری رهبری کند که سر خط، خدا باشد و آخرش هم خدا، طوری رهبری کند که همه یادشان باشد که بنده خدا هستند. اما فکر می کنم شاه کلید موفقیت مدیریت شهید کاظمی درست همین نقطه باشد، رنگ خدایی اش. که سردار مقدم هم با آن همه صفات ریز و درشت که گفت مبهوت همین یکی مانده بود.

سرلشگر رحیم صفوی  در خصوص این شهید می‌گوید: شهید کاظمی در تمامی عملیات‌ها به عنوان فرمانده ای بود که با نبوغ و خلاقیت دشمن را به زمین می‌کشاند، هیچ جبهه‌ای در طول ۸ سال دفاع مقدس نبود که در مقابل لشگر قهرمان ۸ نجف اشرف و فرزندان عزیز بسیجی و پاسدار نجف‌آباد و زنجان و بسیاری دیگر از شهرهایی که به این لشگر می‌پیوستند تاب استقامت بیاورد.

یکی از فرماندهان فتح فاو شهید کاظمی بود، پشت دروازه‌های بصره نیروهای بعثی عراق یورش قهرمان دلاور با صلابت با سکینه و با ارامش چگونه دروازه شرق بصره را شکافت و دشمن، آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها را مجبور کرد به صدور قطعنامه ۵۹۸ که بعدا تبدیل به قطعنامه نهایی تبدیل شد و به حقوق ملت ایران تن در دادند.

در خیبر در حالی که پشت سرش ۳۰ کیلیومتر آب بود جزایر مجنون را تصرف کرد و انگشتش قطع شد که امکان دارو و بهداری وجود نداشت و برای این که عفونت نکند نمک را در آب می‌ریخت و انگشت قطع ‌شده‌اش را در آب می‌گذاشت تا هم عفونت نکند و هم خون‌ریزی تمام شود.

۷ سال بعد از جنگ به دور از خانه و فرزندان و همسر، نه تنها آرامش و امنیت را در کردستان برقرار کرد بلکه با مصوبه شورای عالی امنیت ایران مقرها و مراکز ضدانقلاب حزب دمکرات و کومله را با پیشروی ۱۲۰ کیلومتری درخاک عراق منهدم کرد.

بعد از قرارگاه حمزه فرمانده نیروی هوایی سپاه شد. بیش از ۲۰۰ فروند هواپیما و هلی‌کوپتر و انواع موشک‌های برد بلند را سامان داد. در حادثه بم در ساعت‌های اول شهید کاظمی به عنوان فرمانده نیروی هوایی تمام ناوگان خودش را برای نجات مردم بم بسیج کرد، خودش هم فرودگاه بم را آماده کرد هر ۱۳ دقیقه یک هواپیما و هلیکوپتر چه در شب و چه در روز پرواز می‌کرد ۳۰ هزار مجروح را با هواپیما وهلی‌کوپتر تخلیه کرد، ۱۰ شبانه روز نخوابید، این است که روحیه مردم داری و مردم یاری سردار شما، که نه تنها در زمان جنگ بلکه در مصیبت‌های همچون زلزله به کمک مردم می‌شتابند.

محسن رضایی فرمانده کل سپاه در زمان دفاع مقدس در خصوص شهید کاظمی می‌گوید: در فتح‌المبین ۲۷۰ کیلومتر مربع زمین آزاد و یازده هزار نفر اسیر گرفته شد، ده‌ها توپخانه بدست آوردیم و نقش احمد کاظمی بسیار نقش‌ تعیین‌کننده ای دارد.

دومین عملیاتی که باز احمد کاظمی درخشید، بیت‌المقدس بود عملیات آزاد سازی خرمشهر و عبور از رودخانه کارون چندلشگر باید از کارون عبور می‌کرد یکی از آنها لشگر ۸ نجف بود.

اولین سرلشگرهایی که وارد شهر خرمشهر شد، لشگر ۸ نجف و لشگر ۱۴ امام حسین (ع) بود، یعنی حسین و احمد؛ یعنی همان حسینی که احمد در وصیتش گفته بود یکی از درهای بهشت از کنار قبر حسین خرازی باز می‌شود و من را باید همین جا دفن کنید.

دو نفر از فرماندهان عراقی راما گرفتیم اینها می‌گفتند وقتی اسم احمد کاظمی، حسین خرازی و مهدی باکری می‌آمد ما لرزه بر انداممان می‌افتاد دعا می‌کردیم و ما روبروی این لشگرها نباشیم چون مطمئن بودیم اینها می آمدند و می‌زدند و هیچ کس جلودارشان نبود.

 

۱۳۳۷ : احمد در نجف آباد اصفهان به دنیا آمد.

۱۳۵۶ : مأموران شهربانی نجف آباد وسط مراسم عزاداری روز عاشورا دستگیرش کردند. بعد از شکنجه فرستادندش زندان دستگرد. ۱۵ روز زندان بود. نتوانستند چیزی ثابت کنند ، آزادش کردند. یک سال بعد شنید مأموران شهربانی دوباره دنبالش می کردند. این بار خودش را گم و گور کرد. نفهمیدند کجاست.

۱۳۵۸ : خردادماه دیپلم ماشین آلات کشاورزی اش را از دبیرستان دکتر شریعنی نجف آباد گرفت. شد همکار بابا توی مغازه ی نجاری. شش ماه بعد ، همراه گروه شهید محمدمنتظری برای کمک به چریک های فلسطینی رفت سوریه. گروه ۵۴ روز توی پادگان حموریه نزدیک دمشق آموزش نظامی می دیدند. تا اینکه رفتند لبنان. احمد شد عضو یکی از گردان های نظامی سازمان الفتح. یکی دو ماه بعد ناامید از فلسطینی ها برگشت ایران : چریک های فلسطینی نه کاری با خداو پیغمبر داشتند ، نه با دین و مذهب. سرشان بیشتر گرم آرتیست بازی بود تا مبارزه.

۱۳۵۹ : موقعی که پوشیدن لباس سبز سپاه حرمت داشت و جنگیدن توی کردستان مو را به تن هر آدم نترسی سیخ می کرد احمد هم عضو سپاه شد و هم رفت کردستان که بجنگد. کردستان دست ضد انقلابیون بود. تجربه ی آموزش نظامی در سوریه خیلی به دردش خورد. دو ماه بعد برگشت نجف آباد. مهرماه که جنگ با عراق شروع شد دوباره برگشت کردستان. توی یکی از درگیریها با ضد انقلاب مجروح شد. دو تا تیر به پاش خورده بود. آمد تهران بیمارستان مصطفی خمینی. هنوز خوب خوب نشده بود که با چوب زیر بغل رفت سپاه. می خواست بفرستندش جبهه ی جنوب. بالاخره هم کارخودش را کرد. همراه گروه غلامرضا محمدی رفتند پادگان گلف اهواز و از آنجا به نصاره نزدیک آبادان.شد معاون غلامرضا محمدی. جنگیدن در آبادان و فارسیات و پادگان حمید و دارخوین کم کم از او یک فرمانده ساخت.

۱۳۶۰ : اوایل دی ماه بود که فرمانده سپاه تصمیم گرفت سپاه سازمان رزم مستقل داشته باشد. محسن رضایی رفت کردستان ، همت و متوسلیان را آورد جنوب. علی فضلی و باکری و کاظمی و قربانی و خرازی و بقیه هم بودند. قرار شد ۱۴ تیپ تشکیل بدهند. کاظمی شد فرمانده یکی از این تیپ ها : تیپ ۸ نجف. نیروهاش از استان های زنجان و قزوین و یزد و کمی هم از اصفهان تأمین می شدند. حسن باقری همه را جمع کرد و توجیهشان کرد. بعد همه با هم با دو تا ماشین راه افتادند سمت تهران. رفتند دیدار امام.عملیات فتح المبین در راه بود.

۱۳۶۱ : بعد از عملیات فتح المبین احمد با تجهیزات غنیمتی که از عراقی ها گرفته بودند تیپش را توسعه داد. بعد از عملیات محرم کم کم تیپ ها همه تبدیل شدند به لشکر. احمد فرمانده لشکر ۸ نجف اشرف شده بود.

۱۳۶۳ : عملیات بدر. مهدی باکری که زمانی معاون احمد بود و حالا فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا ، آن طرف دجله گرفتار شده بود. نخواسته بود بچه هاش آن طرف رودخانه بمانند و خودش این طرف در سنگر فرماندهی بماند. اسلحه دست گرفته بود و رفته بود آن طرف که کنار بچه هاش باشد. از پشت بی سیم آخرین حرف ها را به احمد زد. احمد خیلی می خواست برود پیش مهدی. اما نه وسیله داشت و نه فرماندهان بالاتر اجازه ی این کار را به او می دادند. همان جا نشست تا شنید مهدی شهید شده. قرار بود جنازه اش را با قایق بیاورند این طرف آب. اما وسط رودخانه که رسیدند عراقی ها قایق را زدند. نه چیزی از قایق ماند و نه از مهدی. فقط یک حسرت جا ماند برای احمد. حسرتی که تا آخر عمر با او بود.

۱۳۶۵ : دوست دیگر احمد هم رفت : حسین خرازی ، فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین اصفهان. درست وسط عملیات کربلای پنج. احمد دیگر تنهای تنها شده بود.

۱۳۶۷ : نیروی زمینی سپاه تشکیل شد. احمد معاون عملیات این نیرو شد. کمی بعد به لشکر نجف برگشت. رفت کردستان تا امنیت را به این منطقه برگرداند.

۱۳۷۲ : کاظمی فرمانده سپاه شمال غرب کشور شد.

۱۳۷۵ : گروه های کرد مسلح شهرهای مرزی را می زدند و آدم می کشتند. نا امنی ها در کردستان دوباره داشت جدی می شد. احمد دو هزار نفر از رزمنده های قرارگاه حمزه را برداشت و با دویست تا ماشین رفتند عراق. ، جلوتر رسیدند به مقر پناهندگان و پیشمرگ های کرد. همین ها بودند که آدم می کشتند و شهرها را می زدند. وقتی خوب آنها را محاصره کردند احمد براشان پیغام فرستاد : یا از این به بعد اسلحه ها را کنار می گذارید و فقط مبارزه ی سیاسی می کنید، یا همین حالا مردانه می جنگید.توافق نامه نوشتند که از این به بعد فقط مبارزه سیاسی می کنند. بی بی سی و رویترز از این کار احمد سر درگم شده بودند. نوشتند : نیروهای ایران ، اردوگاه مخالفان دولت ایران در کوه سنجق را محاصره و پس از دو روز ، بدون هیچ گونه درگیری ، آن جا را ترک کردند و هیچ کس آسیب ندید.

۱۳۷۹ :‌ کاظمی فرمانده نیروی هوایی سپاه پاسداران شد. هفتاد موشکی که او به مقر منافقین در خاک عراق زد منافقین را فلج کرد. خمپاره زدن ها و ترورهای منافقین در تهران متوقف شد.

۱۳۸۴ : احمد کاظمی فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران شد. سرکشی به لشکرها و واحدهای مختلف نیروی زمینی سپاه یکی از کارهای او شده بود. آخرین سرکشی او به ارومیه بود : سرزمین دوست قدیمی اش مهدی باکری. وصیت کرده بود کنار خرازی در اصفهان دفنش کنند.

و اکنون در مقام عند ربهم یرزقون اند …