دقیق یادم نیست چند روز از شروع عملیات بیت المقدس گذشته بود، ولی خاطرم هست خبر شهادتش به نجف‌آباد رسید. چند ساعت بعد، فهمیدم شهید نشده، شدید مجروح شده بود.

حاجی را بی‌هوش و خونین رسانده بودند بیمارستان. آنهایی که همراهش بودند، دیده بودند که او را با سر پانسمان شده، از اتاق عمل آوردنش بیرون. می‌گفتند: خیلی نگذشته بود که دیدیم حاجی به هوش اومد! مات و مبهوت شدیم. همین که روی تخت نشست، سرنگ سرم رو از دستش درآورد. با اصرار و با امضای خودش، سر حال و سرزنده از بیمارستان مرخص شد.

نیروها را جمع کرده بود. به‌شان گفته بود: من تا حالا شکی نداشتم که توی این جنگ‌، ما بر حق هستیم، ولی امروز روی تخت بیمارستان، این موضوع رو با تمام وجودم درک کردم.

همیشه دوست داشتم بدانم آن روز، روی تخت بیمارستان چه دیده است. با این که برادر بزرگ‌ترش بودم، ولی هیچ وقت چیزی به‌ام نگفت. بعد از شهادتش، از بعضی از دوستان دوران جنگ شنیدم که؛ احمد آن روز، در عالم مکاشفه مشرف شده بود محضر حضرت صدیقه (سلام ا… علیها). در واقع حضرت بودند که او را شفا داده بودند، بعد هم به‌اش فرموده بودند: برگرد جبهه و کارت را ادامه بده.

به نقل از برادر شهید 

با این‌که می‌دانستم آدم جدی و سخت‌گیری است، کلی متن گزارشِ فعالیت آماده کرده بودم تا پیش از دادن نامه درخواست، بگویم. وقتی وارد پادگان شدم، سراغ دفتر فرماندهی را گرفتم. انگار که بدانند با چه کسی کار دارم، گفتند: در محوطه است.

همه با لباس نظامی کنار یک پیکان سبز رنگ ایستاده بودند و به نوبت حرف می‌زدند. هنوز مانده بود بهشان برسم. حاجی از ماشین پیاده شد. تمام قد ایستاد و با من روبوسی کرد. دستی به شانه‌ام زد و دستم را محکم فشرد. بعد با روی باز و ابهت همیشگی‌اش گفت: بفرمایید بسیجی!

همه‌ی حرف‌هایم یادم رفت. نامه را دادم. حاجی، نامه را خواند و با لبخند زیرش دستور داد و گفت: همین امروز تمام چیزهایی که خواستند را بهشان بدهید.

بعدا فهمیدم آن روز به‌شدت مریض بود و نمی‌توانست سرپا بایستد، ولی برای سرکشی از لشکر ۸ به پادگان عاشورا آمده بود. صندلی ماشین را خوابانده بودند و کارها را نیمه‌خوابیده پی‌گیری می‌کرد.

کردستان دوباره داشت ناامن می‌شد. ضد انقلاب هر روز تلفات جدیدی از نیروهای ما می‌گرفت. احمد که شد فرمانده‌ی قرارگاه حمزه سیدا الشهدا (علیه السلام)، دو سه ماه، دقیق همه چیز را زیر نظر گرفت. بعدش با چند تا راهکار ضربتی آمد توی میدان؛ تمام پایگاه‌های ثابت نیروی انتظامی را جمع کرد؛ تعداد قابل توجهی نیرو توی آنها بودند. سر این کار، داد بعضی از نماینده‌های مجلس هم درآمد. حاج احمد جلوی همه ایستاد. گفت: مسئولیتش با خودم.

قبل از آن، یک نیروی قوی اطلاعاتی راه انداخت. چند تا گروه واکنش سریع و کارآمد هم تشکیل داد. با همین روش‌ها، کم‌کم احمد به اوضاع و احوال کردستان کاملاً مسلط شد. کافی بود یکی از نیروهای ضد انقلاب وارد خاک ایران بشود. خبرش سریع به او می‌رسید. با کمک گرفتن از حافظه‌ی قوی و منحصر به فردش، نیروهای آن قسمت را فعال می‌کرد. گرای طرف را دقیق بهشان می‌داد و می‌گفت: زنده یا مرده‌اش رو برام بیارین.

کار بعدی‌اش انسداد مرز بود و کار بعدی‌اش رفتن به داخل خاک عراق. با چند گردان نیرو، مثل صاعقه روی سر نیروهای ضد انقلاب خراب شد. همان جا باهاشان اتمام حجت کرد که دیگر پا توی خاک ایران نگذارند. همین هم شد؛ کردستانی که توی روزش نمی‌شد بدون تأمین بین جاده‌ها حرکت کنی، دیگر یک آدم تنها هم می‌توانست در دل شب‌، بین شهرها سفر کند.

گفت: چون تو از هر لحاظ مورد اطمینان من هستی، می‌خوام از این به بعد، برای ساخت و سازهای لشکر، مسؤول خرید باشی.

از همان روز مشغول شدم. کم‌کم چم و خم کار توی بازار دستم می‌آمد. گاهی به چشم خودم می‌دیدم که بعضی‌ها با چند تا زدوبند، به چه راحتی پولدار می‌شوند! یک روز، بعد از این که گزارش کارم را به حاج احمد دادم، گفتم: سردار ما الان چند تا حواله‌ی آهن داریم که داره باطل می‌شه؛ اگر اجازه بدین، آهنش رو بگیریم و چون خودمون لازم نداریم، توی بازار آزاد بفروشیم؛ اون وقت پولش رو برای کارای دیگه‌ی لشکر مصرف کنیم.

سردار دقیق شد توی صورتم. گفت: آفرین! بازم از این نظرها داری؟

به قول معروف، سر ذوق آمدم. دو، سه تا پیشنهاد دیگر هم دادم…

همان روز سردار حکم انتقال مرا به کردستان نوشت! از سال ۷۲ تا ۷۵، توی کردستان خدمت کردم. تحصیلات دانشگاهی‌ام هم ناتمام ماند، و کلی مشکلات دیگر برایم درست شد.

یک بار که سردار آمده بود کردستان، بهم گفت: پورشعبان، تو بچه‌ی سال‌های حماسه و خون بودی، حیفم اومد گرفتار مادیات بشی، برای همین فرستادمت کردستان!

سرمای شدیدی خورده بود. احساس می‌کردم به زور روی پاهایش ایستاده است. من مسئول تدارکات لشکر بودم. با خودم گفتم: خوبه یک سوپ برای حاجی درست کنم تا بخوره حالش بهتر بشه.

همین کار را هم کردم. با چیزهایی که توی آشپزخانه داشتیم، یک سوپ ساده و مختصر درست کردم.

از حالت نگاهش معلوم بود خیلی ناراحت شده است. گفت: چرا برای من سوپ درست کردی؟

گفتم: حاجی آخه شما مریضی، ناسلامتی فرمانده‌ی لشکرم هستی؛ شما که سرحال باشی، یعنی لشکر سرحاله!

گفت: این حرفا چیه می‌زنی فاضل؟ من سؤالم اینه که چرا بین من و بقیه‌ی نیروهام فرق گذاشتی؟ توی این لشکر، هر کسی که مریض بشه، تو براش سوپ درست می‌کنی؟

گفتم: خوب نه حاجی!

گفت: پس این سوپ رو بردار ببر؛ من همون غذایی رو می‌خورم که بقیه‌ی نیروها خوردن.