نمیدانم این را بگویم یا نه , اما پدرم خیلی در پوشش و ظاهرش ساده بود. همیشه دوست داشت ساده ترین لباس را بپوشد . به سرو وضع خانواده خیلی اهمیت می داد که حتما لباسمان نو باشد , تمیز باشد , شیک باشد … اما خودش تنها چیزی که برایش مهم بود , تمیزی لباس بود. یک بار برای روز پدر من و سعید و مادرم رفتیم برایش یک دست کت و شلوار خریدیم . اما هرکاری کردیم نپوشید. بعضی وقت ها که می خواست بیرون برود و نمی خواست لباس نظامی بپوشد , به من می گفت : \” محمد یک کاپشن به من بده بپوشم \” . یک لباس را آنقدر می پوشید که برایش می انداختیم دور ! با این که وقتی داشتیم وسایل شخصی اش را جمع می کردیم , دیدیم چقدر لباس نو داشته و دست بهشان نزد است .

نردبانی برای چیدن نارنج

روز , آرام آرام داشت به شب پیوند می خورد . خورشید , نقطه ای شده بود به رنگ نارنج درشتی . انگار گذاشته باشندش توی لوله توپ . قاسملو , مدادش را داده بود به فرهاد خدامردی و گفته بود ظوری بایستد که نارنج درشت خورشید , نوک ان باشد . به آرپی چی خودش می گفت : مداد…

خدامردی , نوجوان کوتاه قامتی بود که وقتی آرپی جی می استاد , یک سرو گردن  از آن کوتاه تر بود ! او , پسر یکی از راننده های جهادگر بود و همراه پدرش آمده بود به جبهه . با قاسملو , دوستان جفت و جوری بودند . همه می دانستند که چرا قاسملو روی آرپی جی اش اسم مداد را گذاشته : دانشجوی رشته نقاشی بود و تا چشم به هم رنی کاریکاتور آدم را می کشید.

کارش از همه شلوغ تر بود . بچه ها می خواستند نامه بنویسند اول می آمدند و می گفتند طرح صورتشان را بکشد . آن وقت بود که معلوم شد چه کسی بینی اش یزرگ است . کدام یک چانه بلندی دارند؛ بی برو و برگرد , برای هرکسی شخصیتی می ساخت .

همه نشسته بودیم ببینیم فرهاد را چه شکلی می کشد . آرپی جی را کشیده بود و نوک گلوله , رفته بود داخل خورشید نارنجی و ترک برداشته بود . یک نردبان , کنار آرپی جی بود و فرهاد داشت , با سر بزرگ و خنده ای وا شده تا بناگوش , بالا را نگاه می کرد و از نردبان بالا می رفت .

نقاشی هنوز تمام نشده , قهقهه بچه ها بلند بود . به قول خودش , هنوز داشت روی صورت کار می کرد. همه منتظر بودیم کی تمام شود و بعد , فرهاد چه کسانی را دنبال می کند تا آن جور که می گفت , حسابشان را برسد . نگاه می کرد و سر تکان می داد که یعنی حالا بخندید , نوبت من هم می رسد . !؟

روز اولش بودو اولین غروبی بود که خط مقدم را می دید . پیش از این , در قرارگاه مسئول پخش غذا بود وهمه , یک جورهایی مزه شوخی های او را چشیده بودیم . خوشحال بودیم توانسته بیاید خط . رفته بود پیش روحانی گردان و خواهش و تمنا کرده بود که پیش حاج احمد وساطت کندو اجازه اش را بگیرد تا بتواند بیاید خط . حالا آمده بود و ما برای اینکه خوشحالش کنیم , قاسملو را آوردیم تا نقاشی اش را بکشد , بخندیم و بخندانیمش .

قرار بود تا ساعاتی دیگر به طرف خرمشهر حرکت کنیم . هوا تاریک می شد , دعای توسل را میخواندیم  و راه می افتادم . در این فرصت , ما چند نفر نشسته بودیم ببینیم قاسملو , فرهاد خدامرادی را چگونه میبیند . حالا نارنج خورشید داشت توی گدازه های خودش غرق می شد . نوک آرپی چی , روی صفحه ی کاغذ قاسملو , همانطور مانده بود اما بیرون از صفحه , توی افق , یک دست نارنج را تکه تکه کرده بود و از دید من , حجم بیشتری ازخورشید را پوشانده بود . حاج احمد, از سنگر فرماندهی خارج شد و به طرف لندکروز رفت . جمع ما را که دید , یک راست آمد به طرف ما. او هم می دانست وقتی بچه ها دور قاسملو حلقه زده اند, معنایش این است یکی سوژه نقاشی شده و باقی دارند می خندند. اشاره کرد بلند نشویم و به خدامرادی گفت : « مدل نقاشی که جا به جا نمی شود, پسر !»

بعد بالای سر قاسملو ایستاد و به نقاشی خیره شد . همه خندیدیم . خدامرادی , دست دراز کرده بودو سعی می کرد نارنج خورشید را بکند اما قدش نمی رسید. حاج احمد که داشت می رفت , دست گذاشت روی شانه ی قاسملو و گفت : « مراقب این جوون باشید ها !»

منظورش خدامرادی بود . بعد به خدا مرادی گفت : « کارت که تمام شد , برو سنگر فرماندهی . بیسیم میزنم به به پدرت  باید با گوش های خودم بشنوم که رضایت داده بیایی خط . »

حاج احمد رفت . قاسملو , پای خدامرادی را هم پررنگ کرده بود و نشان می داد چطور نوک پوتینش را گذاشته روی پله ی آخر و تلاش می کند برود بالاتر . بعد فلشی زده بود جلوی دهان خدامرادی و داخل یک دایره نوشته بود : « اگر بشود بچینمش , برای همه بچه های گردان شربت نارنج درست می کنم . »

قاسملو این جمله را که خواند , قاه قاه زدیم زیر خنده . فرهادی پرسید : « تمام شد ؟ »

قاسملو گفت : « نه هنوز هاشورهایش مانده صبر کن . » ف

فرهادی گفت : « بیا ببینم و برگردم ؟ »

قاسملو گفت : « نه , یک کم دیگر صبر کنی تمام می شود . »

ناگهان گلوله ای خورد وسط خنده ی بچه ها . موج انفجار , همه را پرت کرد به اطراف .فقط یک یاحسین شنیدیم . همین و تمام .

وقتی منگی گوشم تمام شد , گردو خاک فرونشسته بود. نارنج نبود . برگه ی نقاشی را دست به یکی از بچه های مخابرات دیدم. گلوله ی توپ , درست خورده بود جایی که فرهادی ایستاده بود . سرش مثل نارنج درشتی , افتاده بود وسط و هرکسی داشت یکی دیگر را صدا می زد .

–          بیا … زود باش … برو … به حاج احمد بگو … یاحسین  شهید … چی شده ؟ کی بود ؟

قاسملوی همیشه خندان , مثل بچه ی کوچکی , سرش را گرفته بود میان دست ها و ضجه میزد . کمتر زمانی پیش می  آمد افراد تا این حد از شهادت یکی از بچه ها متأثر شوند .

شب شده بود و همه دمغ بودند . بچه های تعاون , با آمبولانس رسیدند . دست و پایی که تا دقایقی پیش از نردبان نقاشی بالا می رفت , حالا هرکدام زرفی افتاده بود . آمبولانس که رفت , یک جفت چراغ کم نور وارد قرارگاه شد و ودل همه هری فرو ریخت . حاج احمد بود. سرش را از شیشه ی لندکروز بیرون آورد و گفت : « به فرهادی بگویید بیاید سنگر . »

کسی چیزی نگفت . حاج احمد پرسید : « طوری شده ؟ »

کسی چیزی نگفت . قاسملو به گریه افتاد . فرمانده ی گردان با موتور سیکلت رسید . حاج احمد با لحن تند تری پرسید :« اتفاقی افتاده ؟»

فرمانده ی گردان , به جای قاسملو جواب داد . همان طور که حدس می زدیم , شد . موتور خاموش شد . اول سکوت سنگین و بعد گوش که دادم , حاجی چیزی زیر لب گفت . دیدم دست هایش آرام بالا رفت  تا زیر چشم و کشیده شد روی گونه ها . در ماشین باز شد و حاج احمد پیاده شد  و همان جا روی زمین , به در تکیه داد . لحظات , زیر سکوت سنگین دقایق اول شب , طی می شد . کسی صدای گریه ی احمد رانشنید اما همه دست هایش را دیدم که چطور اشک را پاک می کرد و عمق آسمان چشم دوخته بود. ناگهان انگار کسی چیزی به خاطرش آمده باشد , خطاب به فرمانده ی گردان گفت : « به راننده ی آمبولانس بگویید برگردد . »

فرمانده گردان هم مثل من دلیلش را نمی دانست ؛

–          برگردد ؟

–          بله – بگو همین حالا برگردد .

آمبولانس هنوز چندان دور نشده بود . حاج احمد رفت داخل اتاقک آمبولانس و در را بست . هیچ کس نفهمید چه حرف هایی میان فرهادی و او ردو بدل شد . یا میان دل حاجی و بدن تکه پاره ی دانش آموز کم سن و کوتاه قامت گردان چه گذشت . شب , طوری چادر سیاه خود را بر دشت گسترانده بود که میان چشم های فرمانده لشکر و تماشای  ما بچه ها پرده باشد و نبینم سرخی بی تاب اشک و گریه را .

صدای امواج بیسیم , اولین نجوایی بود که بعد از پیاده شدن حاج احمد به گوش رسید :

–          عادل جان , ممکنه با قربان خدامرادی صحبت کنم . تمام .

–          احمد جان , قربان خدامرادی پرواز کرد . تمام .

–          یازهرا … کی این اتفاق افتاده ؟ تمام .

–     احمدجان , حدود نیم ساعت پیش , گلوله ی توپ , ماشین برادر قربان را منفجر کرد و او به همراه رحمتی رفتند زیارت . تمام .

–          دریافت شد . تمام .

نوای توسل آرام و حزن انگیز , فضای قرارگاه را دگرگون کرده بود. حاج احمد ردیف جلو بود ؛ کنار علی شفیعی . صدای آسمانی شفیعی , دل سنگ را می شکست و گریه می انداخت . زیر نور کم سوی چراغی که جلوی شفیعی بود , می دیدم که چطور شانه های حاج احمد تکان می خورد .

دعا که تمام شد حاج احمد بلندگو را دست گرفت  شروع کرد به صحبت . از جبهه گفت و از دعا و از وظیفه . از فرهاد حرف زد . از اینکه چطور اصرار کرده بیاید خط و بیاید خرمشهر .

بغض گلوی فرمانده ی لشکر را گرفته بود . از نگاه او خدامرادی و پدرش , زودتر از ما به خرمشهر رسیده بودند . ما باید حرکت می کردیم . فردا , نزدیک طلوع خورشید , ما کیلومترها  به خرمشهر نزدیک تر شده بودیم .

فرمان استقرار دادند و هرکسی گوشه ای نشسته بود و داشت نفس چاق می کرد . پاهایم از شدت خستگی همراهم نمی آمدند. افتاده بودم پشت درختچه  خاری و داشتم به این فکر می کردم که چندتا از بچه ها در بین راه شهید شده اند و چه تعداد زخمی و تنوانسته اند خودشان را برسانند . دز همین افکار بودم که قامت بلندی را بالای سرم دیدم . دقیق شدم و دیدم حاج احمد است . آمد و سرپا کنارم نشست . گفتم « حاجی , دیدید امروز هم نتوانستیم به خرمشهر برسیم ؟ »

زد روی شانه ام و گفت : « ان شاء الله می رسیم . غصه نخور , راهی نمونده . »

سراغ قاسملو را گرفت . گفتم : « ندیدمش »

گفت : « استراحت که کردی , پیداش کن و بگو کاظمی گفت من آن نقاشی را می خواهم . »

گفتم : « دیشب تا وقتی می خواستیم حرکت کنیم , داشت گریه می کرد و خودش رو سرزنش می کرد که چرا سر به فرهاد گذاشته و با او شوخی کرده . یک جوری خیال می کنه مقصر بوده که فرهاد را آن جا نگه داشته و بعد گلوله باعث شهادت او شد . »

ادامه در دیدگاه

بسم رب المهدی بسم رب الحسین بسم رب الشهدا

السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها

آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می‌کشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیشقدم می‌گشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است.

حضرت امام خامنه ای مدظله العالی

ساعت حوالی ۱۱ ونیم صبح ۱۹ دی ماه بود که همهمه ای شهر را برداشته بود، هرکس چیزی می گفت تا اینکه عاقبت زنگ خبر ۱۴ بعد از ظهر به تلخی نواخته شد. ثانیه‌ها بسان سالی می‌گذشتند.به هر جان‌کندنی بود لحظات سپری شد و گوینده خبر اعلام کرد:

صبح امروز یک فروند هواپیمای نظامی (جت فالکون) حامل فرمانده‌ی نیروی زمینی سپاه  \” سردار شهید حاج احمد کاظمی\”در حوالی ارومیه، سقوط کرد و همه‌ی ‌۱۲ سرنشین آن به شهادت رسیدند.

شهر با شنیدن خبر سقوط هواپیمای تو، به عزاخانه‌ای مبدل شد که نگو و نپرس. همه گریه می‌کردند حتی آنان که با تو سر یاری نداشتند.یادم نمی رود که تمام بچه های نسل سومی انقلاب آن روز اشک های پدرانشان را دیدند ودیدند که چکونه بر سر شان می زدند وحاجی حاجی می کردند و ناخودآگاه آنان نیز بر رفتن تو گریستند..

ما با رفتن تو احساس غریبی کردیم ولی تو بر بلندای برج رها از تعلقات ایستاده بودی و به آن سوی افق می‌نگریستی. عجب روزهای سختی بود همه لحظه شماری می کردند تا تو را در میان خود به آغوش بگیرد

و خیالم همه چیز از همان لحظه شروع شد که خبر شهادت حاج احمد رسید ؛ او رفتنش  به  گمانم  تازه شروع شد او مصداق واقعی جمله شهید مطهری بود که فرمود : شهید یعنی سوختن و روشن کردن .

بگذارید بی مقدمه وارد سال های سوختن حاجی شویم چرا که روشن کردن او مثال نوری است که سالیانی است  چشم ها را خیره کرده است وهر رهگذری تنها با دیدن نام او یا چهره دلنشین او در میان قابی کوچک بی گمان روشنایی را در وجودش احساس می کند اما سوختن اوست که مرا یاری می کند تا شاید روزگاری بتوانیم از خود حاجی رخصت شهادت بگیریم .

حاج قاسم دلتنگ سخن می گفت: نمی دانم شاید پدرش را یا برادرش را از دست داده بود اما سخت گریه می کرد و می گفت :دیگر کسی نیست جای حاجی را برایمان پر کند حاجی تداعی رفتارهای جنگ بود ،تداعی خلوص ،صفا و پاکی ،صداقت بود .

وقت سخن گفتن احمد ؛ناخودآگاه آدم را بیاد خرازی می انداخت بیاد همت می انداخت حالا که او نیست انگار یک یادگار از همه یادگاران جنگ را از دست داده ایم . او آنقدر حاجی را با مصصم مالک اشتر علی زمان می خواند که به او اعتراض کرده بودند.

زیبا بود آنجا که گفت : احمد را پست ها  و جایگاه ها و درجه ها نبود که بالا می برد . احمد بود که آنها را بالا می برد لشکر نجف با نام احمد بالا می رفت ونه اینکه احمد با نام لشکر احمد شود نه .

از احمد سخن گفت یعنی لبخندی دلنشین از او در ذهن ها تداعی شدن و صمیمیتی که بینندگان احمد از او دیده بودند ،احمد را باید در سان دیدنش شناخت آنجا که ابهت نظامی ،بازرسی ها وبازدید های نظامی دیگر تعارف بردار نیست . شکسته می شد و حاجی دست بر سینه متواضعانه قدم برمی داشت ؛اینجاست که  باطن او را رصد می کنیم ودیگر شکی به تواضع خاکی بودن آن نمی کنیم وهمین است که می شود شخص مورد اطمینان ومحبت حضرت آقا .

احمد گمنام بود ،یعنی  شکی در آن نیست که این خاصیت شهداست که تا قبل از رفتن ندایی از آنها نیست اما او قبل از شهید شدن مادی که با چشم ها تصور شود شهید شده بود از انجا که تمام یارانش می گفتند :آن شبی که بازخاطره آقا مهدی را باز گو کرد همه گفتیم که احمد دیگر زمینی نیست و او را خبری است . اشتیاق شهادت در چهره اش  نمایان است همه از بس ناله های او را شنیده بودند برای رفتن او با این که علاقه ای زیادی به او داشتند برایش آرزوی شهادت می کردند این را آنجا می توان فهمید که حضرت آقا فرمودند : شوق شهادت در دل ایشان شعله می کشید .

تو انتها نداری حاجی ،شیوه ی زندگی شما حاجی مرا شگفت زده کرده می دانید از کجا ،از آنجا که شنیدم پس از گذشت سالیانی از جنگ کم بودند رزمندگانی که شوق واشتیاقشان برای شهادت افزون تر شود به خیالم همه بعد از جنگ باید کم کم به زندگی تن می دادند ولی چه خوب ماندی حاجی که پس گذشت این همه سال باز شما را با عشق شهادت می خواندند .

خلوص شما را سردار کلیشادی زیبا می گفت : که حاجی اصرار فروان داشت که او را سردار صدا نزنیم وهمانند سال های جنگ از همان الفاظ شیرین جبهه استفاده کنیم.

حیف است تمام تک تک جملات آقا را برای تو حاجی شرح ندهیم آنجا که آقا از شما فرمانده ای با تدبیر نام می برد نا خودآگاه ما را بیاد عملیات های دفاع مقدس می انداخت آنجا که حاج قاسم می گفت : اگر همه ما می نشستیم در جنگ حرف می زدیم ،تصمیم گیری می کردیم سکوت هر یک از این سه نفر منظورش حاج حسین ،حسن باقری وحاج احمد کاظمی حتما امکان تصمیم گیری را مشکل می کرد ،حرف آخر را می زدند .

حیف است نگوییم از ارادت حاج احمد به ائمه اطهار علیه السلام ،از عمل به همین بسنده می کنم که روضه های محرم وفاطمیه حاجی ترک شدنی نبود در هر ارگانی بود خیمه ها را برافراشته می کرد تا روضه ها برقرار شود . ونیت ایشان که به هر جا سفر می کرد ابتدا حسینیه آنجا را راه می انداخت چرا که اعتقاد شدیدی به این داشت که معنویت و ایمان حرف اول را در جنگ وجهاد می زند وکجاینند حاج احمد ها .

حادثه بم را که بخاطر می آورید ؛وقتی که شنیدم که تو در کمال گمنامی و تواضع میدان دار اصلی امداد ونجات در چهار روز نخست زلزله بم بودی هیچ تعجب نکردم چرا که از  اخلاص و جوانمردی  وایثار جز این انتظار نمی رفت  وکسی چه می داند که در آن صد ساعت بیداری چه حالی داشتی  وچه حالی کردی .

راستی  که تو خستگی را خسته کرده بودی !

احمد عزیزم ! شاید این چنین با تو سخن گفتن را تنها بعد از رفتن تو فهمیدم . خوش باش که نخلستان های سوخته که امروز در آبادان وخرمشهر سبز وشادابند ،نماز های شبانگاهی و نیازهای سجده گاهی ات را هنوز بیاد دارند وهرگز فراموش نخواهند کرد.

خوش باش که ناله های یا الله یاالله و ذکر های بسم رب الشهدای نماز هایت هنوز در گوش یارانت زمزمه می شود  وعجب خوش رفتی که دلم نمی آید این را بگویم ولی می گویم تا تو را بفهمم آری سخنم آنجاست آنجا که مولا به زیارتت آمد ودر کلام اول فرمود : این ها همه رفتند وما هنوز هستیم .

و عجب خوش رفتی ؛به تاریخ می توان سالروز عملیات به شهادت رسیدن رفیق دیرینه ات  حاج حسین خرازی را رقم بزنیم وبه مکان میعادگاه آخرین مکالمه بی سیم با آقا مهدی را یاد آور شوم و رفتن به دیار او یعنی ارومیه و عجب سقوط پر عروجی داشتی

حاجی همه رفقایت در کسوت نیروی زمینی شهید شدند و  همان که گفتی آرزویش را داشتی که در نیروهای هوایی شهید شویی . وزیبا تر آن زمانی که خبری از شهادت نیست

صبر داشته باش حاجی خدا نگه داشت تا تمام آرزوهایت را باهم برآورده کند .

و خوش تر آن که داغ  چندین ساله مردم ارومیه را تسکین دادی آنجا که مهدی یشان را ندتوانستند تشییع کنند وبر بالل دست هایشان به نزد باری تعالی برسانند وتو غم آن را تسلی دادی و عجب روز ی بود آن روز در ارومیه .

اما حاجی حرف هایت را آویزه کرده ام تا شفاعتم کنی می دانی کدام را :آنجا که گفتی یکی از مهم ترین شاخصه های راه بچه هایی که شهید شدند را ه معنویت بود .

حالا دیگر می دانیم اما سخت است تو حاجی بیش از ما بر سختی آن آگاهی از این روست که خواهان ذکر دعای خیر شماییم آرزومند شفاعتتان تا ما نیز لیاقت شهادت در این راه را بدست آوریم .

مرتضی . ع

خداوندا خود می دانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهیدم عقب مانده ام و این دوران سخت را تحمل می کنم. ای خدای کریم , ای خدای عزیز و ای رحیم ! تو کمکم کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.

چه بدم , وای خدا تو رحم کن و کمک کن . بدی مرا می بینی , دوست دارم بنده باشم , بندگی ام را ببین. ای خدای بزرگ , رب من , اگر بدم و اگر خطا می کنم, از روی سرکشی نیست بلکه از روی نادانی می باشد . خداوندا من در سختی بسیاری هستم , چون هرچه فکر میکنم , می بینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی را ازدست دادم. ولی خدای کریم, باز امید به لطف و بزرگی تو دارم, خداوندا تو توانایی, ای حضرت حق خودت دستم را بگیر, نجاتم بده از دوری شهدا , کار خوب نکردن , بنده ی خوب نبودن…

فرازی از وصیت نامه \” شهیدحاج احمدکاظمی \”

آری در این شب که شب های قدر است نجوا میکنیم همانند تو اما قدر تو شهادت بود حاج احمد ! قدر ما چیست ؟؟

نمیدانم حاج احمد چرا گفتی کار خوب نکردن و .. مگر جز خوبی از شما کسی دیده است !! میدانم که این تلنگری است برای من و همه کسانی که جامانده ایم و در خواب غفلت و روز مرگی هایمان غرق شده ایم . شب های قدر است و ماه هم ماه بندگی …

در این لحظات بندگی همانند تو با معبود خویش نجوا میکنم که خدایا من اگر بدم و اگر خطا کارم از روی سرکشی ام نیست بلکه از روی نادانی است. خدایا خودت دستم را بگیر… بندگی ام را ببین و به رویم نیاور مثل همیشه …

کسانی که در خاموشی و گمنامی کوله‌بار مبارزه و جهاد در راه خدا را بر دوش می‌کشند، شایسته مقام رفیع شهادت هستند.

هیچکس آوینی را نشناخت تا شهید شد. هیچکس صیاد را نشناخت تا شهید شد. هیچکس احمد کاظمی را نشناخت تا شهید شد. هیچکس عماد مغنیه را نشناخت تا شهید شد و هیچکس حسن مقدم را نشناخت تا شهید شد. اما نه او هنوز هم ناشناخته است. اندکی صبر کن این غنچه نیز توان مهجوری نداشت و جامه خویش درید.

 در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود/ کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد.

 و مطمئنم که در کیسه نظام مظلوم و مقتدر اسلامی از این مرواریدهای گمنام و دردانه زیاد وجود دارد و خواهد داشت.

 مهم این است که من و تو نیز ای برادر بتوانیم کار در گمنامی را یاد بگیریم. حسن مقدم را فرشتگان آسمان و البته جوخه‌های ترور اسراییل بیش از ما می‌شناختند. حتی عکسی یا مصاحبه‌ای پس از ۳۰ سال مجاهدت در بالاترین درجات مبارزه از او نیست. همانطور که آوینی و همانطور که احمد کاظمی. واقعاً آن‌ها عمر و جوانی خویش را با چه معامله کردند که از دنیا هیچ نخواستند؟

افته‌ها و دیدگاه‌های شخصی حمید بزم شاهی اصفهانی

نجوا گونه …

غلامعلی رجایی

احمد عزیز! کربلا که رفته بودم برای زیارت عرفه، یک روز که خسته از نجف برمی‌گشتم، یکی از بچه هیأتی‌های تهران که سابقه خوبی از جبهه و چهار بار جانبازی دارد و در تهران مسافرکشی می‌کند، می‌گفت: موقع خروج از کشور، تنها دارایی‌اش را که پانزده‌هزار تومان بوده، به همسر صبورش داده و به کربلا آمده است! نگذاشت برسم و خبر تلخ و به تعبیری بهتر، شیرین عروج تو به سوی محبوب را به من داد و من که لحظاتی نمی‌دانستم از او چه شنیده‌ام، بی‌اختیار ذهنم رفت به آن سیمای آرام و صبوری که سال‌ها در قرارگاه‌ها و عملیات‌ها می‌دیدم. با تبسمی زیبا و گاه سکوت و نگاهی نافذ و تواضعی که شاید کمتر در همقطاران تو دیده می‌شد؛ تواضعی که هیچ‌گاه با وقار تو در تضاد نبود و من هنوز در تعجبم که تو با چه هنرمندی‌، این دو متضاد را با هم جمع کرده بودی!

چه زیباست، این روایت که نام انسان‌ها از آسمان نازل می‌شود و این‌گونه نیست که ماورا و ملکوت، نقشی در تسمیه شریف‌ترین موجودات خلقت که انسان‌ها هستند، نداشته باشند و آنان تو را «احمد» نامیدند و چه وجه تسمیه‌ای و مگر روح‌الله، روح خدا نبود که در کالبد سرد و فسرده این امت و بلکه ملت‌های دربند و تشنه عدالت و آزادی و ایمان دمیده شد و به آنان حیات دوباره بخشید؟ و مگر از آسمان این نام را بر ایشان ننهاده بودند که این‌گونه در جان و دل مردم تا بدانجا رسوخ کرد که معلم پیر انسان‌ها، تاریخ، قرن‌ها انگشت تعجب به دهان خواهد گزید. همه می گویند تو زنده هم که بودی شهید بودی ! از این تصرف الهی که امام در ملت خود کرد که تو یکی از آنان بودی، با کارنامه‌ای از این بهتر نمی‌شود به کوی دوست سفر کرد: آکنده از اخلاص، ایمان، مبارزه، جهاد، مردم‌دوستی، عشق به اهل بیت(ع) و بی‌تابی سفر به دیار یار!

به گمانم حسین خرازی که رفت، تو هم رفتی، ولی نیمه‌جانی از تو باقی ماند، در پیکری خسته از سال‌ها تلاش و بی‌خوابی‌های پیاپی شب‌های عملیات و روزهای سخت پس از عملیات.

در این سانحه، که بهانه‌ای بود تا به دوست رسی، همین را هم بردی و آخر در کنار حسین، آرام گرفتی؛ حسینی که معتقد بودی، بی‌شک دری از درهای بهشت از کنار قبر او در تکیه شهدای اصفهان باز می‌شود و من می‌گویم: اکنون دو در باز شد! و از آن زمان که وصیت کردی، در کنار حسین خرازی به خاک سپرده شوی، دری هم به نام تو گشودند و بر آن نوشتند: «ادخلوها بسلام آمنین»!

آخرین باری که همدیگر را دیدیم، یادت هست؟ در تاسوعای امسال در حسینیه نیروی هوایی سپاه که فرمانده آن بودی؛ به دور از هرگونه تعینات با لباس عزای حسین(ع) در میان مردم آمدی، سینه زدی و پس از مراسم که برای صبحانه با حاج‌مهدی منصوری عزیز به دفتر حسینیه رفتیم، از در اختیار گذاشتن هواپیمای نیروی هوایی سپاه برای بردن سپاهی‌ها و بسیجی‌ها به صورت مستمر به مشهد خبر دادی و تا به تو گفتم، «حاج احمد! خوب است خیر این کار به فقرای جامعه هم برسد و ماهی چند پرواز را هم به مستمری‌بگیران و مستمندان تحت پوشش کمیته امداد اختصاص دهید که قطعا حضرت رضا(ع) را خشنود خواهد کرد»، بی‌درنگ پذیرفتی و خواستی پیگیری کنم و من قول دادم که این رشته را برقرار کنم. همانجا بود که فهمیدم چقدر درد مردم و محرومان داری و تا کجا حاضر به خدمت به آنان هستی. گوارای تو باد این شراب سرخی که از خم می ولایت علوی و حسینی به تو نوشاندند و چنان مستت کردند که رقص‌کنان، از کالبد خاکی به در آمدی، چنان که گویی هیچ‌گاه با ما خاک‌نشینان نزیسته‌ای!

و من هنوز در حسرت این می‌سوزم که چرا نتوانستم لحظاتی را در کنار پیکر و تابوتت به سر برم. همه می‌گویند، تو زنده هم که بودی، شهید بودی؛ دور از عدالت خدا بود اگر شهید نمی‌ماندی!

ای خاک اصفهان! چه گوهر ارزشمندی را در خود به یادگار نگاه داشته‌ای؛ تربتی که تا دنیا برپاست، زیارتگاه سالکان راه محبت و عشق به خدا و بوسه‌گاه پاکدامنان مجاهدی خواهد شد که هر یک از خدا می‌خواهند، چون احمد بمانند و چون او به دوست رسند.

رضوان و رحمت بیکران خدا بر آن روح سرشار از ایمان و اخلاص و تواضع باد.

در آخرین ملاقاتش خدمت مقام معظم رهبری که سوم دیماه بود، از حضرت آقا خواهش کرده بود، آقا دعا کنید ما هم شهید شویم. حقیقتا یک حال و هوای دیگری داشت، خدا می داند، من که رفته بودم برای معرفی اش بعنوان فرمانده نیروی زمینی، پشت تریبون، من گفتم: سرتیپ احمد کاظمی از نظر من شهید زنده است، شروع کرد به گریه کردن، فیلمش را فکر می کنم پخش کرده اند، خودش پشت تریبون که آمد گفت: خدایا شهادت را نصیب من کن، حال و هوای دیگری داشت، دائم می گفت دلم برای حسین خرازی پر می کشد برای شهداء پر می کشد، می گفت تف به این دنیا، دنیا را رها کنید، دنیا را ول کنید، همه چیز را در آخرت پیدا کنید،رضای خدا را بر رضای مخلوق ارجحیت بدهید، واقعا این بزرگوار از دنیا بریده بود.

سردار سرلشگر سید یحیی رحیم صفوی

برای حاج احمد هنوز فتح المبین بوی تو را می‌دهدو شقایق‌ها سراغ از تو می‌گیرند… هنوز طنین رمز عملیات در کانال‌ها جاری است… اما تو …تو که گویی مانده بودی… مانده بودی تا بماند… مانده بودی تا بمانیم… مانده بودی تا بدانیم… تو که مانده بودی تا روایت گری باشی از آن همه شور و شعور… لیک ماندنت دیری نپایید و تو در باغ بسته شهادت را باز نمودی و چه عاشقانه این کلام را معنا نمودی: در باغ شهادت هنوز برای اهلش باز است.

بسم رب الشهداء و الصدیقین

 این بار هم از تو می گویم … دلم برای فکه تنگ شده است آنجا که می گویند وادی هزاران شهیدی است که دردل خود محفوظ داشته است آه سید مرتضی آوینی این چه سری است میان تو و فکه … واین چه سری است که هر دم فرا میخوانی ام …آری درست می گویی : یاران شتاب کنید قافله ای در راه است . می گویند که گنه کاران را نمی پذیرند؟! آری گنه کاران را در این قافله راهی نیست… اما پشیمانان را که می پذیرند … اما سید ببین که چگونه پشیمان آمده ام اما شهامت حرّ را ندارم… ای قافله قدری آرام تر برو تا پشیمانان به قافله برسند و در رکاب امام عشق قرار بگیرند … نه گویی دل در جای دیگری اقامت گزیده است ای دل ! تو چه می کنی ؟ می مانی یا می روی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند ! این چه اختیاری است که برای روی آوردن به آن باید پشت به اراده حق نهاد ؟ ای دل ! نیک بنگر تا قلاده دنیا را بر گردنکشان ببینی و سر رشته قلاده !؟ که در دست شیطان است … اما باید شب قدری برای پشیمانان باشد خدایا شب قدری برای این جسم فانی نه برای روح باقی قرارده …. فکه بگذار شب قدرم را در کنار تو باشم روی رمل هایت سر به سجده بگذارم، بگذار فکه تا در آغوش تو آرام گیرم آخر صدای الرحیل قافله از آنجا به گوش می رسد!؟ سید مرتضی در آنجا منتظر است .. قدری آرام تر قافله منتظر اجابت دعایم تا به تو بپیوندم اما اجابت نه منتظر پذیرفته شدن عذر هستم …آه از رنجی که در این گفته نهفته است ! اصحاب عشق را رنجی عظیم در پیش است … خدایا مرا نیز به خیل اصحاب عشق متصل کن …انسان را کجا طاقت است که این رنج عظیم را تحمل کند ؟ آری شب های تو در سکوت کامل است تا آنجا که فقط صدای ناقوس قافله و اصحاب عشق به گوش میرسد اما چرا شب را برای خود بر گزیده ای ؟ مگر در شب چه سری نهفته است که در روز نیست ؟ و خراباتیان چگونه بر این راز آگاهی یافته اند ؟ شب سرا پرده راز و حرم سر عرفاست و رمز آن را بر لوح آسمان شب نگاشته اند … کاش می شد به راز شب هایت پی ببرم و یا کمی از شب هایت را درک کنم کاش می شد آسمان شب هایت را ببینم … اما سید تو خود گفته ای که هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد ؟ پس بگذار مرا که در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریبان گریه فرو کنم تا شاید مرهمی بر دل سوخته من باشد سوزش این دل به خاطر غفلتی است که مرا فرا گرفته و دست از دامان من بر نمی دارد گاه هست که کس از خویشتن رسته اما هنوز در بند تن خویش است تن هم که مقهور دهر است !؟ ای تن تو را به خدا رهایم کن دست از سرم بردار بگذار تا به خیل اصحاب عشق بپیوندم مگر بیست و اندی سال کم است که مرا در بر گرفته ای بگذار چندی همراه قافله باشم تا به امام عشق برسم … آری ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است …. و ای دل ! تو را نیز از این سنت لا یتغیر خلقت گریزی نیست … بگذار بگویم برایت تا شاید راهی برای رسیدن به یقین بیابی راهی برای پیوستن به قافله …. اگر مرد میدان صداقتی ، نیک در خویش بنگر که تو را نیز با مرگ انسی هست یا خیر !؟ اگر هست که هیچ ، و اگر نه … دیگر به جای آنکه با زبان زیارت عاشورا بخوانی در خیل اصحاب آخرالزمانی حسین با دل به زیارت عاشورا برو … حال راه را یافتی ؟ تا نباشد در معشوقه کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد!؟ اما نه! خوف فرزند شک است و شک زاییده شرک و این هر سه خوف و شک و شرک راهزنان طریق حقند .. که اگر با مرگ انس نگیری ، خوف ، راه تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد … وای خدای من چقدر راه سختی در پیش رو دارم اما در طریق عشق شرط اول قدم آن است که مجنون باشی …. اما آنان که روح را مرکبی می گیرند در خدمت اهوای تن، چه می دانند که چرا اهل باطن از قفس تن می نالد ؟ اما به راستی شهدا در شهر چه دیده بودن که حاضر به بازگشت نشدند و یا نه در این خاک در این آسمان و در این قافله چه دیده بودن که آنها را آسمانی و جاودانه ساخت ؟ آری عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف حسین است که بعد از هزاروسیصد و چهل و چند سال انسان هایی از نسل همان اصحاب عشق ظهور کردند و در صف امام خویش قرار گرفتند و در کرب و بلای ایران امام را تنها نگذاشتند آری عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو … و این هردو عقل و عشق را خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود اما الرحیل ! الرحیل ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند … راحلان طریق عشق میدانند که ماندن نیز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، این اوست که ما را کشکشانه به خویش فرا می خواند مرحبا برادرم که در جواب پرسش من که یک نسل بعد از تو پا به عرصه وجود نهادم اینگونه پاسخ دادی !؟ کاش در باغ شهادت هنوز باز باشد و یا به روی ما پشیمانان بگشایند و یا کربلایی دیگر که همه منتظرش هستیم ظهور کند تا ما نیز در زمره ی سربازان قرار بگیریم و در صف اصحاب عشق پایمردی کنیم اما آیا ما منتظر زمانیم و یا زمان منتظر ماست !؟ اما زمان من ! تو را در خاک های رملی فکه جستجو می کنم شاید با چشم دل به دیدارت نائل آمدم و در صف اصحاب عشقت قرار گرفتم. زمان من! برای ظهورم دعا کن دیری است که منتظر و چشم به راهم مانده ای تا به ندایت لبیک بگویم… منتظرم باش … من خواهم آمد ….

۴ یار و سردار قرارگاه حمزه ی سیدالشهداء

 آری،۴ یار و سردار قرارگاه حمزه ی سیدالشهداء را می گویم.سردار شهید حاج سعید قهاری سعید،سردار شهید حاج احمد کاظمی،سردار شهید نبی الله شاه مرادی(حنیف)، سردار شهید سعید مهتدی.

\"\"

سردار شهید حاج احمد کاظمی و سردار شهید سعید قهاری سعید

\"\"

سردار شهید سعید مهتدی

\"\"

سردار شهید نبی الله شاهمرادی (حنیف)

اینان ۴یار و یاوری بودند که ۸سال در قرارگاه حمزه با یکدیگر در مسئولیت های اجرایی خدمت خالصانه نمودند.

وقتی که آنها از یکدیگر جدا شدند، شهید حاج سعید قهاری سعید از جمع سه یار جدا شد و به استان دارالعباده ی یزد برای خدمت رفت و مسئولیت فرماندهی ارشد سپاه استان یزد را به عهده گرفت و بقیه ی یاران در تهران،در نیروی زمینی مشغول خدمت شدند که شهید آذین پور هم با اینان بود که مشیت الهی تحقق ملاقات حق و دوستان در پرواز عرفه بود که سردار شهید حاج سعید قهاری سعید به شدت متاثر شد و دائما این جمله را تکرار می نمود:\” من از قافله و یارانم جا ماندم\” و از همان روز عبادات و رازو نیاز با معبود را مضاعف نمود.

در پرواز عرفه شهید قهاری هم قرار بوده که به همراه شهیدکاظمی و دیگر دوستان باشد.ولی بدلیل جریاناتی و بنا بر مصلحت خداوند آن روز با هواپیمای شهید کاظمی و دوستانش همراه نشد روز قبل از پرواز آنها، شهید کاظمی با منزل ما تماس گرفتند و به پدرم گفتند که شما در ماموریت بعدی به ارومیه همراه ما بیا و قرار بود در این ماموریت همراه آنها نرود و با سفر بعدی شهید کاظمی همراه وی باشد، غافل از اینکه سفر دیگری وجود ندارد و آن پرواز آخرین پرواز آنهاست…

بالاخره مدتی پس از شهادت دوستان شهیدش(یکسال و دو ماه) درحالیکه فرماندهی لشکر۳ حمزه سیدالشهداء را در ارومیه به عهده داشتند و پس از ۱۰۲ روز خدمت خالصانه در عملیاتی با مزدوران و جیره خواران آمریکا، همچو پرستویی عاشق به دیدار یاران شهیدش شتافت و شهد شیرین شهادت که\” احلا من العسل\” است را نوشید.

*پدرم،ای عزیزترینم، شهادت گوارای تو باد*

به نقل از خط سرخ شهادت وبلاگ فرزند سردار شهید سعید قهاری سعید