خاطراتی خواندنی از ارتباط شهیدحججی و شهیدکاظمی/محسن با نوجوانان رفیق می‌شد و بر آن‌ها تاثیر می‌گذاشت

مهدی جهانگیری نیز از دوستان نزدیک شهید محسن حججی است که درگفت‌وگو با تسنیم، از او می‌گوید:

تسنیم: ظاهراً آشنایی شما از مؤسسۀ شهید کاظمی شکل گرفته است. این دوستی چقدر قدمت دارد؟‌

جهانگیری: بله. محسن از سال ۸۵ در مؤسسه شهید کاظمی بود. یعنی اولین اردویی که برگزار شد، اردوی راهیان نور بود که یادبود شهدای عرفه و شهید کاظمی بود و عده‌ای از دبیرستانی‌ها در آن شرکت کردند. بعد از این اردو بچه‌ها دور هم جمع شدند و مؤسسۀ شهید کاظمی را تشکیل دادند و آغاز به کار فرهنگی و تربیتی کردند؛ یعنی قبل از آن اردو، مؤسسه‌ای نبود. البته ایشان بعد از آن، دو سه سالی در مؤسسه نبود تا سال ۸۸، ۸۹ که به‌طور جدی وارد مؤسسه شد تا به الان که به شهادت رسید.

تسنیم: شنیده‌ایم که شکل‌گیری ایشان و قدم برداشتن شهید حججی به‌واسطۀ ارتباط با شهید کاظمی اتفاق افتاده است؟

جهانگیری: بعد از آن اردوی راهیان نور، ارتباط با شهید کاظمی برایش شکل گرفت. مثلاً نصف شب بر سر مزار شهید کاظمی می‌رفت و فاتحه می‌خواند، یاد حاج‌احمد بود و به حرف‌هایش گوش می‌داد. وقتی کسی روزانه به حرف شهید گوش می‌دهد و به آن عمل می‌کند، منش او هم به آن سمت می‌رود. آن وقت، هنگامی که می‌بیند حاج‌احمد می‌گوید: «اگر می‌خواهید شهید شوید، باید مثل شهدا باشید؛ باید شهید زنده باشید، ‌‌‌باید مثل شهدا کار کنید»، روی مسیر او تأثیر می‌گذارد.

تسنیم: یعنی یک همراهی مداوم با شهید کاظمی برایش وجود داشت؟

جهانگیری: یک نفر شعار می‌دهد، یک نفر عمل می‌کند. صوت‌های حاج ‌احمد بسیار در دسترس است. یکی این‌ها را گوش می‌دهد و می‌گوید: حرف‌های قشنگی است؛ اما برای محسن این ارتباط شکل گرفت و تغییراتی در وجود او ایجاد شد. در کل، یک آدم عادی بود، فقط یک بسیجی مخلص بود که کار فرهنگی می‌کرد، برق‌کاری انجام می‌داد، اردوی جهادی می‌رفت.

تسنیم: به‌عبارتی، شهید کاظمی قدم‌به‌قدم، هدایتش می‌کرد؟

جهانگیری: به‌هرحال، وقتی کسی در مسیری وارد می‌شود، مسیرهای دیگری در ادامه برایش باز می‌شود. به نظرم این اواخر خیلی تغییرات در او به وجود آمده بود. در این مدت یکی دو ساله، کارهایش قابل قیاس نبود. بار اول نفهمیده بودیم که رفته است سوریه؛ اما این بار با همه خداحافظی کرد.

تسنیم: شما تا آخر با ایشان ارتباط داشتید؟

جهانگیری:این اواخر که ما در قم مشغول شدیم، ارتباطمان کمتر شده بود. گاهی قم که می‌آمد، همدیگر را می‌دیدیم.

تسنیم: ایشان در حوزه ترویج فرهنگ کتابخوانی به‌جدّ فعال بوده است. این کارها چگونه بود؟

جهانگیری:محسن خیلی نگاه می‌کرد ببیند آقا چه می‌گویند و وقتی می‌دید آقا بسیار در حوزه کتابخوانی تأکید و دغدغه دارند، در این بخش، بسیار جدی کار می‌کرد. از تبلیغ کتاب در مدارس و نماز جمعه و تبلیغ چهره‌به‌چهره، با کوله‌پشتی و… . در مؤسسۀ «ن و القلم» که زیر مجموعه موسسه شهید کاظمی بود، مشغول به فعالیت در حوزه کتاب بود.

تسنیم: ظاهراً بسیاری از کتاب‌های «من زنده‌ام» را شهید حججی از طرف مؤسسه شهید کاظمی، در نجف‌آباد توزیع کرده است؟

جهانگیری: بله. یک پویش مطالعاتی کتاب و زندگی در سطح کشور، با محوریت کتاب «من زنده‌ام» برگزار و تعداد زیادی از این کتاب در کشور خریداری شد. محسن و دو، سه نفر دیگر از اعضا، تعداد زیادی از این کتاب‌ها را در نجف‌آباد توزیع کردند. آن روز نجف‌آباد شهری بود که بیشترین توزیع کتاب «من زنده‌ام» در آنجا بود و بیشترین برندگان مسابقه کتاب و زندگی هم از نجف‌آباد شدند.

 تسنیم: نگاه ایشان به کار فرهنگی چطور بود؟ گاهی کار فرهنگی می‌کنیم؛ ولی آخرش کار مؤثری انجام نداده‌ایم و به پوچی می‌رسیم. شهید حججی چطور کار می‌کرد؟

 جهانگیری:کار فرهنگی درست کاری است که منجر به شهادت شود. کار درست را شهید حججی انجام داد. هم در فضای کار فرهنگی و هم در فضای تربیتی که روی گروه‌های کوچک‌کوچک از نوجوانان کار می‌کرد.

تسنیم: یعنی مربی تربیتی و فرهنگی هم بودند؟

جهانگیری: بله. با بچه‌های ۱۴، ۱۵ ساله رفیق می‌شد و با این رفاقت، روی آن‌ها تأثیر می‌گذاشت و کار اعتقادی روی نوجوانان می‌کرد.

“شهید حججی” هیچ‌گاه نماز اول وقتش را ترک نکرد/آقامحسن مبدع حرکت‌های آتش به ‌اختیار فرهنگی بود

یکی از همرزمان شهید حججی در گفت‌وگو با خبرنگار تسنیم در اصفهان درباره آشنایی خود با شهید مدافع حرم “محسن حججی” اظهار داشت: من ۴ سالی بود که شهید را می‌شناختم و ایشان از همکاران ما بودند. تربیت دینی و بصیرت شهید حججی بیش‌ازحد بود. شهید حججی کارهایی را انجام می‌داد که بیش از سنش بود و همواره با عمل خود دیگران را هدایت می‌کرد.

هم‌رزم شهید “محسن حججی” با بیان اینکه شهید دائم القرآن بود، تصریح کرد: ایشان همواره در حال خوانش قرآن بود و هیچ‌گاه نماز اول وقتش ترک نمی‌شد و پیش‌نماز می‌شدند زیرا آداب و قرائت را به‌درستی بلد بودند.

وی با بیان اینکه شهید حججی در کار و تخصصی و تعهد قابل وصف نیستند، گفت: شهید حججی همواره جسارت خاصی را برای انجام کارهای داشتند.

هم‌رزم شهید “محسن حججی” با بیان اینکه شهید حججی همواره در راه روشنگری و هدایت جامعه قدم برمی‌داشت، خاطرنشان کرد: بصیرت شهید حججی بیش از همه بود و او درست در زمانی که جامعه نیاز داشت، راهش را انتخاب کرد و خداوند نیز این شهید را انتخاب کرد و برای ما غیر از اندوه و حسرت و بهت‌زدگی از نحوه شهادتش چیزی نماند.

وی با بیان اینکه شهید حججی مبدع بسیاری از حرکت‌های آتش به اختیار فرهنگی بود، افزود: “آقا محسن” کارهایی را در موسسه فرهنگی انجام می‌داد که کم‌وبیش مبدع خیلی از حرکت‌های آتش به اختیار فرهنگی بودند و کمک به فقرا و کمک به تحقیقات علمی و فناوری همواره دغدغه ایشان بود.

هم‌رزم شهید “محسن حججی” با بیان اینکه شهید حججی همواره نسبت به تدابیر رهبر معظم انقلاب صاحب‌فکر بودند و صحبت‌های حضرت آقا را دنبال می‌کردند، تصریح کرد: شهد با منابع مالی کم مبدع حرکت‌های فرهنگی و پیشتاز در همه عرصه‌ها بودند که توزیع کتاب در نماز جمعه از جمله ابتکارات این شهید بود.

وی با اشاره توسل شهید حججی به ائمه اطهار (ع) بیان کرد: ما هر زمان که به گلستان شهدای اصفهان می‌رفتیم، شهید حججی بر سر مزار شهید خرازی و بابایی بود. شهید حججی به‌عنوان یک شخصیت متعهد و متخصص تأثیر عجیبی روی همکاران داشت و ما امیدواریم که بتوانیم ابعاد شخصیتی ایشان را به‌عنوان الگو به جوانان معرفی کنیم و راه این شهید بزرگوار را ادامه دهیم.

ماجرای اشتیاق به شهادت حججی از زبان همرزمش/ چه چیزی «محسن» را به سمت شهادت کشاند

با یکی دیگر از همرزمان این شهید ولایت‌مدار نیز به گفت‌وگو نشستیم و از او درباره محسن پرسیدیم که در ادامه می‌خوانید. 

تسنیم: در مورد شخصیت شهید حججی و ویژگی بارزی که این شهید را از دیگران متمایز می‌کرد برایمان بگویید.

هم‌رزم شهید “محسن حججی”: یکی از ویژگی‌های محسن که او را از دیگران متمایز می‌کرد، مقید بودنش بود؛ این قضیه بارها به من ثابت شد. به طور مثال گاهی اوقات مجبور بودیم در خانه‌ها‌ی مردم سوریه بمانیم یا از آن‌ها به عنوان سنگر استفاده کنیم. هنگام نماز که می‌شد شهید حججی از ساختمان بیرون می‌رفت یا در حیاط به اقامه نمازش می‌پرداخت تا مبادا نمازش شبه‌ای داشته باشد.

در بحث حرام و حلال و رعایت شرعیات نیز بسیار انسان مقیدی بود، موقعی که از جبهه برگشتیم، محسن به من گفت: «این بار که شهید نشدم حتما مشکلی در کار من بوده است.» حالا که شهید شده می‌فهمم که مشکلش رضایت پدر و مادرش بوده است، من با نیروهای بسیاری همسنگر بودم اما محسن جدای از همه، شخصیت ناشناخته‌ای داشت که اگر بخواهیم به تبیین درست شخصیت این بزرگوار بپردازیم شاید سال‌ها زما لازم باشد.

تسنیم: چه چیزی در محسن بود که او را به سمت شهادت هدایت می‌کرد؟

هم‌رزم شهید “محسن حججی”:آخرین باری که ما به ایران برگشتیم ۶ نفر از دوستان‌مان شهید شدند؛ محسن با اینکه نحوه شهادتشان را دیده بود اما بازهم دوست داشت شهید شود. تمام این‌ها فقط یک دلیل می‌تواند داشته باشد، عشق، عشق به مذهب، عشق به مقدسات و عشق نسبت به حضرت زینب (س)؛ این‌هاست که محسن را به سمت شهادت هدایت می‌کرد.

تسنیم: همه ما تصاویر محسن را در لحظه اسارت و با دست زخمی دیدیم، راز آرامش چشمان محسن چه بود؟

هم‌رزم شهید “محسن حججی”: انسان‌هایی که ایمان قوی داشته باشند و صاحب پشتوانه اعتقادی خوبی باشند، هیچ گاه در برابر دشمنان خم به ابرو نمی‌آورند، این استقامت شهید با اینکه مجروح و در حال اسیر شدن بود فقط به خاطر ایمان به راهی بوده که در آن وارد شده و اکثر رزمندگان ما نیز این خصلت را دارا هستند.

تسنیم: چه شد که محسن این همه به شهادت علاقمند باشد، به طوری‌که حتی شهادت را بیشتر از یک بار طلب می‌کرد؟

هم‌رزم شهید “محسن حججی”: محسن خیلی علاقه‌مند به حضرت زینب (س) و اباعبدالله الحسین (ع) بود و برای سوریه رفتن نیز سر از پا نمی‌شناخت. شخصی مانند محسن، تربیت یافته مادری دلسوز و ثمره شیر پاکی است که در کودکی پی وجودش با آن رشد یافته است.

این‌گونه می‌شود که این جوان ایرانی دنیا را تکان داد و یک‌بار دیگر صحنه‌ کربلا را  برای همگان تداعی کرد. محسن با این رشادت خود سبب شد، تمام جنبه‌های کربلا و عاشورا برای ما زنده شود.

‌تسنیم: پیام شهید حججی برای کسانی که می‌خواهند وارد این راه شوند، چیست؟

هم‌رزم شهید “محسن حججی”: شهادت محسن تاثیر بی‌نظیری بر مردم جامعه گذاشت، بعد از شهادت آقا محسن جوانان ما باید درس ایستادگی مقاومت و پایداری را بیاموزند. محسن یک یاعلی بزرگی را در جامعه گفت. این ایستادگی و غرور ملی بعد از محسن که هم‌اکنون شاهد آن هستیم، به خاطر ارزش والای کار او است. امیدوارم هر کس در هر عرصه‌ای که فعالیت می‌کند، حسینی وار کار کند و رضایت خداوند را ملاک اصلی کارهای خودش قرار دهد، کاری که محسن استاد انجام دادنش بود.

گروه جهاد و مقاومت مشرق – شنبه بیست و یکم مرداد نودوشش؛ آفتاب هنوز در آسمان است که به نجف‌آباد می‌رسیم. اینجا دیواری نیست که عکس «محسن» بر روی آن نباشد؛ اصلا انگار همه کوچه‌ها و خیابان‌ها را با نگاه نافذش قُرُق کرده‌ است! وجب به وجب این شهر او را فریاد می‌زند. از قلب‌های مردمانش بگیر تا شیشه خودروها! آنقدر با «سر»ش دلنوازی کرده است که حالا حالاها نامش از سرزبان مردمان این دیار نمی‌افتد! به خانه‌شان که می‌رسیم جمعیت پشت جمعیت نشسته است. گروهی می‌روند و گروهی تازه از راه می‌رسند. صدای آقا محسن هم از بلندگوهای داخل حیات به گوش می‌رسد: «سلام علی آقا، سلام باباجان، سلام پسر گلم ….» گوشه به گوشه نشانه‌ای از قهرمان این خانه به چشم می‌آید؛ اما علی یک و نیم ساله؛ انگار مجسم‌ترین نشانه است که بیقرار در آغوش زن‌ها می‌چرخد. با اینکه همه سعی می‌کنند برای آرام کردنش به عکس آقا محسن متوسل شوند، اما انگار دیدن چهره بابا او را ناآرام‌تر می‌کند. کمی که می‌گذرد از شلوغی خانه به یکی از اتاق‌ها پناه می‌بریم و روبه روی بانویی می‌نشینیم که خودش را زهرا عباسی؛ همسر شهید محسن حججی معرفی می‌کند. دختر ۲۳ ساله‌ای که این روزها عجیب صبر زینب‌گونه‌ای را به نمایش گذاشته است. معتقد است اگر امروز سرش را بالا گرفته و باافتخار از همسر بی‌سری می‌گوید که دنیا را تکان داد، به واسطه نمک‌گیر شدن پای سفره شهید حاج احمد کاظمی است. حتی شهادت همسرش را هم از توسل‌ به حاجی گرفته‌ و البته وعده‌ای که قرآن در آیه ۶۸ سوره طه به محسن داده بود: «گفتیم که مترس که تو بر آنها البته همیشه غلبه و برتری خواهی داشت.» می‌گوید: «این آیه،‌ تفأل محسن به قرآن شب قبل از خواستگاری‌مان است. من معنای این آیه را شاید آن موقع درک نکردم ولی الان خوب فهمیده‌ام برتری که آن روز قرآن از آن سخن گفت، چه بود.» آنچه در ادامه می خوانید، گفتگوی زینب تاج الدین با همسر شهید حججی است…

اگر اشتباه نکنم در هجده سالگی ازدواج کردید؟
بله؛ همین طور است. هجده سال و چندماه…

آماده ازدواج بودید یا خیلی ناگهانی وارد دنیای تأهل شدید؟
همیشه طلبش را داشتم؛ طلب مسیر زندگی مهدوی را. مرتب سر نماز دعا می‌کردم و از خداوند می‌خواستم کسی را در زندگی من قرار بدهد که حضرت زهرا(س) تاییدش کرده باشد. عجیب روی این دعا اصرار خاصی داشتم و همیشه هم از خدا آن را می‌خواستم. هرچند برای این طلب زمان تعیین نکرده بودم؛ ولی خدا لطف کرد و خیلی زود مرا به خواسته و آرزویم رساند.

و آقا محسن شد اجابت آن خواسته و آرزویتان؟
بله و جالب اینجاست زمانی که آقا محسن به خواستگاری من آمد، عنوان کرد که او نیز همیشه از خدا همسری را طلب می‌کرده که نامش هم نام حضرت زهرا(س)، از خانواده سادات و مورد تایید ایشان باشد. اینجا بود که متوجه شدم محسن هم ارادت خاص و ویژه‌ای به خانم حضرت زهرا(س) دارد و از همان ابتدا وساطت حضرت زهرا(س) را در ازدواج‌مان احساس کردم.

 جای دیگری هم متوجه ارادت ایشان به حضرت زهرا (س) شده بودید؟
آقامحسن عجیب حضرت زهرایی و عاشق ایشان بود و همیشه شهادتی مانند حضرت زهرا(س) را طلب می‌کرد. یادم است یک بار از او پرسیدم شما که شهادت مثل حضرت زهرا(س) را طلب می‌کنید، یعنی دلتان می‌خواهد تیر در پهلوی شما بخورد یا بازوی شما …؟ گفت نه! من از قصه شهادت حضرت زهرا(س)، فقط گمنامی‌اش را می‌خواهم.

 خب برویم سر موضوع آشنایی‌. گفته‌اید آشنایی‌تان با آقا محسن از مؤسسه شهید کاظمی بوده است!
بله، هردوی ما عضو مؤسسه شهید کاظمی بودیم. بهتر بخواهم بگویم اینکه ما سر سفره شهید حاج احمد کاظمی با هم آشنا شدیم.

 پس قبل از اینکه ازدواج کنید، همراه و هم مسیر بوده‌اید!
همراه و هم مسیر بودیم؛ ولی نه من اطلاع داشتم آقا محسن از بچه‌های مؤسسه است نه ایشان اطلاعی در مورد فعالیت من در مؤسسه داشتند. قضیه آشنایی ما هم از این قرار است که من و آقا محسن مدتی کوتاه در نمایشگاهی که ویژه شهدای دفاع مقدس راه اندازی شده بود، با هم همکار شدیم و از آنجا بود که آقا محسن من را دید و برای ازدواج انتخاب کرد.

 و شما متوجه این قصد آقا محسن شدید؟
نه! فقط روز آخر نمایشگاه بود که آقا محسن کتاب «طوفانی دیگر در راه است» را به من هدیه داد و  و از من خواست که آن را به عنوان یادگاری از طرف ایشان داشته باشم. البته من هم کتاب «سرباز سال های ابری» را به آقا محسن هدیه دادم و بعد از یک هفته بود که به همراه خانواده‌شان به خواستگاری من آمد.

 یعنی همه چیز  از مؤسسه شهید کاظمی شروع شد!
بله دقیقا و ما خیلی شهدایی به هم معرفی شدیم.

 چطور با مؤسسه شهید کاظمی آشنا و مرتبط شدید؟
خیلی اتفاقی. آن زمان من دبیرستانی بودم و باتوجه به اینکه مؤسسه شهید کاظمی برای عضوگیری سراغ دانش آموزان نخبه در مدارس می‌رفت، آشنایی و عضویت من هم به همان زمان مربوط می‌شد. البته فقط عضویت نبود، گرفتن نیرو شرایط و ضوابط خاصی داشت که الحمدلله همه مراحل با موفقیت طی شد و من از همان زمان فعالیتم را در این مؤسسه شروع کردم.

 عمده فعالیت مؤسسه شهید کاظمی چیست؟
مؤسسه شهید احمد کاظمی یک مؤسسه فرهنگی تربیتی با جامعه مخاطب دانش آموزان نخبه است و در بخش های مختلفی اعم از علمی، ورزشی، گروه‌های جهادی، کتاب و فرهنگ کتابخوانی فعالیت می‌کند.

 فعالیت آقامحسن در کدام بخش مؤسسه شهید کاظمی بود؟
 آقا محسن در ابتدا بخش ورزشی را انتخاب کرده بود؛ اما بعد از مدتی وارد شاخه جهادی و کتاب و کتاب خوانی شده بود. او بعد از آنکه وارد سپاه شد عصرها به کتابفروشی مؤسسه می‌رفت و پولی را که از قِبَل این کار به دست می‌آورد، برای اردوهای جهادی کنار می‌گذاشت.

 خب از شب خواستگاری بگویید… مثل همه خواستگاری‌های معمول بود یا تفاوتی داشت؟
شب خواستگاری برعکس همه که در این جلسه حرف‌های خاص خاص می‌زنند، آقا محسن قرآن آورده بود و از تفأل‌هایی که برای ازدواج با من، به قرآن زده بود، می‌گفت. می‌گفت من بعد از دیدن شما برای اقدام به خواستگاری و ازدواج تفأل‌های زیادی به قرآن زدم و در این مورد با خدا مشورت کردم.

 آن آیه‌ها و تفأل‌ها یادتان هست؟
بله؛ یکی از آن تفأل‌ها که این روزها به حکمت آن پی برده‌ام،‌ مربوط به شب قبل از خواستگاری بود. «گفتیم که مترس که تو بر آنها البته همیشه غلبه و برتری خواهی داشت.» (آیه ۶۸ سوره طه) معنای این آیه را شاید آن موقع درک نکردم؛ ولی الان خوب فهمیده‌ام آن برتری که آن روز قرآن از آن سخن گفت، چه بود.

 شب خواستگاری هم به قرآن تفأل زدند؟
بله آن شب هم به قرآن تفأل زدند که این‌بار آیه ۳۱ سوره نور آمد: «به زنان با ایمان بگو دیدگان خود را (از هر نامحرمی) فرو بندند و پاکدامنی ورزند و زیورهای خود را آشکار نگردانند مگر آنچه که طبعا از آن پیداست…» بعد خطاب به من گفتند: «از خدا چنین همسری را می‌خواهم. شما می‌توانید این‌طور که قرآن خواسته، باشید؟» که من در جواب‌شان گفتم بله.

 خواسته دیگری هم از شما داشتند؟
گفتند من سر سفره‌ شهدا نشسته‌ام و در مسیری قدم گذاشته‌ام که دلم می خواهد با همسرم آن را ادامه بدهم.  همسری که اول من را به سعادت و سپس به شهادت برساند. شما می توانید کمکم کنید؟ گفتم بله اما شما هم پسر بابای من می‌شوید. گفتند بله. گفتم پس یاعلی… صبح فردا هم رفتیم برای آزمایش.

 یعنی فقط همان یک جلسه با هم صحبت کردید و جواب‌تان را همان موقع دادید؟
بله؛ جواب مثبت دادم.

 چه شاخصه‌ای در وجود آقا محسن دیدید که جذب و مصمم به انتخاب ایشان شدید و آنقدر زود جواب بله دادید؟
فقط و فقط می‌توانم بگویم ایمان‌شان. چون موقعی که آقامحسن برای خواستگاری آمد، شاغل در یک شرکت معمولی بود و حتی هنوز وارد سپاه نشده بود. با این حال من و پدرم اصلا بحث مالی را جلو نکشیدیم. چون تنها ایمانشان ما را جذب کرد و اینکه پدرم به آقامحسن گفته بود من پسری ندارم، می‌توانی پسرم باشی که او هم قبول کرده بود.

 پیشینه فکری یک دختر هجده ساله چه می‌تواند باشد که شخصی مثل آقامحسن را برای همسری انتخاب کند؟
صد در صد که خانواده نقش مهمی در این پیشینه داشت؛ اما حضور در مؤسسه شهید کاظمی و فعالیت‌های فرهنگی هم به نوبه خود بی‌تأثیر نبوده است.

 در مورد مهریه هم در آن جلسه صحبت شد؟
بله، آقا محسن از من در مورد مهریه پرسیدند و اینکه نمی‌توانند متعهد به مهریه بالا شوند. گفتند اگر مهریه ۱۴ سکه باشد، خیلی راضی‌ام و البته دلم می‌خواهد حضرت زهرا(س) هم راضی باشند. من در جواب‌شان گفتم نگران نباشید؛ خوشحال‌تان می‌کنم.

 و چطور خوشحالشان کردید؟
روزی که برای مهربرون بنده آمدند هیچ کسی اطلاع نداشت قرار است چه مهریه‌ای گرفته شود. من در همان جلسه برگه‌ای که از قبل نوشته بودم را به پدرم دادم و گفتم این را بخوانید. من این مهریه را می‌خواهم.

 روی آن برگه چه مقدار مهریه نوشته بودید؟
مهریه ای که من نوشته بودم، یک سکه به نیت یگانگی خدا، پنج مثقال طلا به نیت پنج تن، ۱۲ شاخه گل نرگس به نیت امام زمان(عج)،  14 مثقال نمک به نیت نمک زندگی، ۱۲۴ هزار صلوات و حفظ کل قرآن با ترجمه برای همسرم بود.

 و حفظ کردند کل قرآن را؟
بیشترش را حفظ بودند. صلوات‌ها را هم فرستادند. ولی خب دفعه اولی که خواستند به سوریه بروند؛ من کل مهریه‌ام را به آقامحسن بخشیدم. چون ارزشش برای من بیشتر از این حرف‌ها بود.

 از نظر ایمانی و اعتقادی شما بالاتر بودید یا آقامحسن؟
از هرنظر و در هر زمینه‌ای که بخواهیم حسابش را بکنیم، آقامحسن معلم بنده و یک الگوی به تمام معنا برای من بود.

 معلمی بود که شما را با خودش بالا بکشد؟ یعنی رشدتان بدهد؟
اگر بالا نکشیده بود، قطعا من  امروز این صبر را نداشتم. آقا محسن، هیچ موقع تعصبات خاص نسبت به من نشان نمی‌داد و همیشه با روش خاص خودش من را راهنمایی و ارشاد می‌کرد. مثلا در مورد حجاب، زیبایی‌های آن را با روش خاص خود به من نشان داد و معتقد بود برای حجاب نه تنها نباید صرفه‌جویی کرد؛ بلکه باید بهترین چادرها را خرید و سر کرد. 

 از کی آقا محسن معروف شد به یک جهادگر  و پا در میدان جهاد گذاشت؟
آقا محسن از همان سال ۸۵ یعنی پانزده سالگی که وارد مؤسسه شهید کاظمی شدند کار جهادی را شروع کرد. او از همان سال ها دغدغه کارهای فرهنگی را داشت و عجیب این حوزه برایش مهم بود. مخصوصا نسبت به صحبت‌های رهبر انقلاب دغدغه خاصی داشت و شب‌هایی بود که تا صبح بیدار می‌ماند، کتاب می‌خواند و روی بیانات حضرت آقا کار می‌کرد و نکات مهم آن را در داخل سایت یا کانال‌ تلگرامی‌شان می‌گذاشت.

 پس  آقامحسن به نوعی در فضای مجازی هم جهادگر بوده‌اند؟
بله؛ این اواخر در فضای مجازی از نظر فرهنگی بسیار فعال بود، می‌گفت مقام معظم رهبری وقتی که فرموده‌اند: «جواب کار فرهنگی باطل ، کار فرهنگی حق است.» تکلیف ما را در انجام کار فرهنگی روشن کرده‌اند. ما نباید این عرصه فرهنگی را خالی بگذاریم.

 چه شد که به عضویت در سپاه پاسداران درآمد؟
پیشنهاد رفتن‌ و عضویت‌شان در سپاه از طرف من بود. من از آقا محسن خواستم که این لباس مقدس و باارزش را به تن کند.

 با چه هدف و انگیزه‌ای این انتخاب را پیش روی همسرتان گذاشتید؟
چون آقامحسن از من خواسته بود در مسیری حرکت کنم که سعادت و شهادت را برای ایشان به دنبال داشته باشد، خیلی اتفاقی به این فکر افتادم که پیشنهاد رفتن و پیوستن به سپاه را به او بدهم. برای همین بود که یک بار از آقا محسن پرسیدم دوست دارید وارد سپاه بشوید و این شغل را انتخاب کنید؟ ابتدا گفتند باید فکر کنم اما بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه، جواب‌شان نسبت به پیشنهاد من مثبت بود و گفتند که بله من مشتاقم و مسیرم را پیدا کردم. بعد هم رفتند دنبال کارهای استخدام و از سال ۹۳ عضو رسمی این نهاد شدند. آن موقع هنوز در دوران عقد بودیم.

 پس به راحتی با پیشنهاد شما موافقت کردند؟
 بله؛ فقط آقا محسن گفت از من خواسته‌اند هرجایی که حرف اسلام باشد باید برای دفاع از اسلام بروم. شما با این موضوع مشکلی ندارید؟ گفتم نه مشکلی ندارم. و واقعا هم مشکلی نداشتم، چون قول داده بودم و مطمئن بودم این راه محسن را به آرزویش یعنی سعادت و شهادت می‌رساند.

 و از چه زمانی طالب رفتن به سوریه شد؟
زمانی که محسن به عضویت سپاه درآمد،‌ تازه موضوع شهدای مدافع حرم قوت گرفته بود و دقیقا از همان موقع بود که دغدغه اول و تنها آرزوی زندگی‌اش رفتن به سوریه شد. بی‌قراری‌های محسن برای رفتن به سوریه درست از همان روزهای اول پیوستنش به لشکر ۸ نجف اشرف آغاز شد. آن موقع لشکر ۴ شهید مدافع حرم داده بود.

 چطور متوجه بی‌قراری‌اش شده بودید؟
مدام در خانه ما حرف از شهدای مدافع حرم بود؛ حرف رفتن به سوریه و چشم به راهی محسن برای اینکه نوبت به او برسد. خیلی ناآرامی می‌کرد؛ آنقدر که من را هم ناآرام کرده بود. گریه می‌کرد و می‌گفت نکند من این فرصت را از دست بدهم و سفره شهادت جمع بشود.

 از چه زمانی این شور رفتن در آقا محسن شدت گرفت؟
از زمانی که پیکر شهید علیرضا نوری را آوردند. از آن موقع بود که محسن نه دیگر روحش پیش ما بود نه جسمش.

 عکس العمل شما در مقابل این بیقراری آقامحسن برای رفتن چه بود؟
همیشه می‌گفتم، صبر کنید ان شاءالله رزق و روزی‌تان می‌شود.

 و اولین باری که سفر سوریه رزقش شد، کی بود؟
چند روز قبل از محرم ۹۴ بود.

 چه حسی داشت از اینکه به آرزویش رسیده بود؟
از اینکه بالاخره اسمش درآمده بود و با رفتنش موافقت شده بود، خیلی خوشحال بود آنقدر که با وجود بارداری من، ذره‌ای برای عقب انداختن سفرش تردید نکرد و راهی سوریه شد و حتی از من خواست با کسی حرفی در مورد رفتنش نزنم که مبادا به خاطر بارداری‌ام با رفتنش مخالفت کنند.

 در سفر اول چه مدت سوریه ماند؟
سفرشان ۴۵ روزه بود؛ ولی آقامحسن دوماهی آنجا بود.

 از حال و هوای بعد از بازگشت‌ آقا محسن بگویید. آرام‌تر شده بود یا بی‌تاب‌تر؟
بهتر است بگویم بی‌تاب‌تر شده بود. آقامحسن به دلیل اینکه در این سفر شهادت دو نفر از رفقای صمیمی‌اش را از نزدیک دیده بود، وقتی برگشت، خیلی به هم ریخته بود و مدام حسرت آن را به زبان می‌آورد. همیشه ناراحت این بود که چرا تا پای شهادت رفته ولی شهادت نصیبش نشده است. همیشه می‌گفت زهرا، لابد من یک جای کارم می‌لنگد ، یک جای کارم اشکال دارد که شهید نمی‌شوم.

 شهادت کدام رفقایش را دیده بود؟
در آن سفر، لشکر ۸ نجف اشرف شش شهید داده بود که در میان آنها، آقا محسن با شهید پویا ایزدی و شهید موسی جمشیدیان از قبل رفاقت نزدیک‌تری داشت.

 بعد از برگشت از سوریه، برخورد اولش با شما چطور بود؟
بعد از برگشت، همان لحظه اولی که من را دید، در آغوشم گرفت و با گریه گفت زهرا دعا کن باز هم قسمتم بشود. دوباره من بودم و بیقراری‌های محسن که البته این‌بار طور دیگری بود و او به کل عاشق شده بود. همه فکر و ذکرش شده بود رفتن به سوریه و اصلا زندگی یک آدم معمولی را نداشت. همین جور بی تاب بود و سوریه سوریه می کرد. نماز می‌خواند به نیت سوریه، روزه می‌گرفت به نیت سوریه، ختم برمی‌داشت به نیت سوریه… خلاصه هر نذری که فکرش را بکنید و هر کاری که از دستش برآمد را انجام داد تا دوباره راهی شد.

 و دومرتبه کی اعزام شد؟
۲۷ تیر ۹۶ برای بار دوم عازم سوریه شد.

 بار دوم راحت‌تر رفت یا بار اول؟ به هرحال آقا محسن این‌بار صاحب یک فرزند هم شده بود!
فکر کنم بار دوم. اصلا انگار خدا این بار دوبال به محسن داده بود آنقدر که شوق رفتن داشت. او خیلی راحت از من و فرزندش دل برید و رفت. حتی در آخرین حرف‌های قبل رفتنش هم گفت: «گاهی وقت‌ها دل کندن از بعضی چیزهای خوب باعث می‌شود چیزهای بهتری را به دست بیاوری. من از تو و علی دل کندم تا بتوانم نوکری حضرت زینب(س) را به دست بیاورم.»

 هیچ وقت نگفتید نرو؟
نه! هیچ وقت! همیشه سعی کردم مشوق اصلی‌اش در این راه باشم. بار دوم حتی ساک سفرش را خودم بستم و اتکتی که روی آن نوشته بود، «جون خادم المهدی» را به لباسش زدم.

 تهیه این اتکت خواسته خودش بود یا شما؟
چندماه پیش با هم رفته بودیم اصفهان که این اتکت را داد برایش نوشتند. وقتی آماده شد با خوشحالی نشانم داد و گفت: «قشنگه؟»، گفتم: «بله اما به چه دردتان می‌خورد؟»، گفت: «یک روزی نیازم می‌شود.» تا اینکه موقع رفتنش به سوریه خواست آن را بر روی لباسش بزنم.

 فکر می‌کنید شاخص‌ترین خصیصه اخلاقی در وجود آقامحسن که او را قابل فیض شهادت کرد، چه بود؟
ایمان قوی، ارادتش به حضرت زهرا (س) و احترام به پدر و مادر…

 احترام به پدر و مادر را در آقا محسن چطور دیدید؟
همیشه دست پـــــدر و مـــادرش را می بوسید. حتی نذر کرده اگر دومرتبه قسمتش شد برود سوریه، پای پدر و مادرش را ببوسد که در فیلمی که از او منتشر شد همه دیدیم این کار را هم کرد. من در این مدت چهار پنج سالی که با ایشان زندگی کردم، یک بار کوچک ترین بی‌احترامی را از طرف آقا محسن نسبت به پدر و مادرش ندیدم. نه فقط پدر و مادر خودش که حتی نسبت به پدر و مادر من نیز این بزرگ‌منشی و احترام را داشت.

 آخرین باری که با آقا محسن صحبت کردید، کی بود؟
یک روز قبل از اسارتش تلفنی صحبت کردیم. گفت همان جایی هستم که آرزو داشتم، باشم. فقط دعا کنید روسفید شوم و خدای ناکرده شرمنده حضرت زهرا(س) برنگردم. از من خواست از ته دل راضی به این امر باشم تا در ثواب آن شریک شوم. البته محسن در تماس آخرش چندین‌بار دلتنگی‌اش برای من و علی را هم ابراز کرد. 

 عکس العملش در مقابل دلتنگی‌های شما چه بود؟
همیشه خودش برای من از خدا صبر می‌خواست و می‌گفت سعی کن در دلتنگی‌هایت به یاد مصیبت‌های حضرت زینب(س) باشی و قرآن زیاد بخوانی. می‌گفت جهاد شما هم جهادی در راه خداست پس آرام باش و بی‌تابی نکن و سعی کن در این راه رضای خدا را کسب کنی.

 خواب چنین روزی را می‌دیدید؟ اینکه در این سن کم همسر شهید شوید و آخر این راهی که آقا محسن می‌رود ختم به شهادت باشد؟
من و همسرم مشتاق شهادت بودیم و برای رسیدن به آن عهدهایی با هم بسته بودیم. اینطور بگویم که ما هدف زندگی‌ مشترک‌مان این بود که ختم به شهادت بشود. البته زمان خاصی برایش تعریف نکردیم؛ ولی همیشه دنبالش بودیم.

 و امروز از اینکه همسرتان رفت و شما جاماندید، ناراحت نیستید؟
برای خودم ناراحتم؛ ولی برای محسن خوشحالم. خوشحالم از این بابت که او با شهادت به همه آرزوهایی که دنبال‌شان بود، رسید.

 آقا محسن چقدر دغدغه تربیت فرزندش را داشت؟
دغدغه آقا محسن برای تربیت علی چه قبل از تولد و چه بعد از تولد خیلی زیاد و عجیب بود. روی هر چیزی، حتی لقمه‌ای که می‌خورد، خیلی حساس بود. حتی در دوران بارداری من خیلی حواسش بود هرجایی نروم و هرچیزی را نخورم. خمسش را به موقع می‌داد و رد مظالم هم پرداخت می‌کرد. خیلی بر روی این دو مورد حساس بود و دقت عمل داشت.

 مهم ترین توصیه‌ای که در تربیت علی داشت، چه بود؟
خیــلی توصیـــه می کـــرد که طعـــم شهـــادت را به علی بچشــــانم تا خودش مسیرش را پیدا کند. تأکید داشت علی یک روحانی یا یک پاسدار بشود. خودش می گفت این دو شغل را خیلی دوست دارم و حس می‌کنم که رزقش پاک‌تر از بقیه شغل‌هاست.

 فکر می‌کنید چه عاملی همسر شما را به این مقام رساند؟
رزق خوب. من همه جا گفته‌ام همسر من قطعا به خاطر شیرپاکی که خورد و نان حلالی که سر سفره پدرشان بود، به این مقام رسید و البته خودش هم به حق امام حسین(ع) را شناخت و به نسبت به مقام ایشان معرفت پیدا کرد.

 از ارادتش به حاج احمد کاظمی بگویید…بالاخره آقا محسن از شاگردان مکتب این شهید بزرگوار هستند.
من و همسرم تمام زندگی‌مان را مدیون شهید کاظمی هستیم. حاج احمد در همه مراحل زندگی مشترک ما حضور داشتند و دست یاری ایشان لحظه لحظه همراه من و آقا محسن بود. چه از زمانی که ما به هم معرفی شدیم، چه از زمان بارداری من، چه  در مورد کار همسرم ، چه در خصوص سوریه رفتنش و حتی شهادت آقا محسن، همه و همه با توسل به این شهید بزرگوار جواب داد. البته ناگفته نماند که آقا محسن به همه شهدا ارادت داشت؛ ولی علاقه‌اش به شهید کاظمی چیز دیگری بود.

 فکر می‌کنید در مورد رفتن پدر و نوع متفاوت شهادت ایشان به فرزندتان علی چه خواهید گفت؟
محسن جان این کار را برای من خیلی راحت کرده‌اند و من از این بابت هیچ نگرانی ندارم.

 چطور؟
آقا محسن یک نامه ای برای پسرشان علی نوشته‌اند که اگر این نامه را بخواند خودش به تنهایی می‌تواند مسیر زندگی‌اش را به طور کامل پیدا کند و نیازی به راهنمایی من مطمئنا نخواهد بود.

 اگر از شما پرسید، چه می‌گویید؟
ابعاد شخصیتی آقا محسن آنقدر وسیع است که گفتن در موردش سخت است؛ اما با این حال سعی می‌کنم نکات مثبتی که از زندگی با پدرش دیدم را به او منتقل کنم. از مرد بودن و مردانگی پدرش تا بی‌تابی در راه رسیدن به شهادت.

 خبر اسارت آقا محسن برای شما سخت‌تر بود یا خبر شهادت‌شان؟
در مورد شهادت که مطمئن بود آقا محسن شهید می‌شود؛ ولی با اسارت کمی زمان برد تا کنار آمدم. دعا می‌کردم شهید بشود ولی اسیر نه!

 لحظه‌ای که با تصویر به اسارت درآمدن همسرتان روبه رو شدید، چه کردید؟
دقیقا وقتی عکس را دیدم گوشه دلم لرزید، حس کردم قلبم تکه تکه شد؛ ولی مدت زمان زیادی نگذشت که احساس کردم محسن آمد کنارم. دستش را گذاشت روی قلبم و در گوشم گفت: «زهرا؛ سختی‌اش زیاد است ولی قشنگی‌هایش زیادتر…» همان موقع بود که خدا را شکر کردم و آرام‌تر شدم.

 چقدر منتظر بازگشت آقا محسن هستید؟
من همسرم را به حضرت زینب(س) هدیه کردم. آدم وقتی هدیه‌ای را به کسی می‌دهد، پسش نمی‌گیرد چه برسد به اینکه آن طرف خواهر امام حسین(ع) باشد. با این حال راضی‌ام به هرچه خدا بخواهد و هرچه صلاح کارمان باشد به خصوص برای تسلی دل پدر و مادرش…

 در نبود آقامحسن، خودتان را چطور آرام می‌کنید؟
به این فکر می‌کنم که وقتی شهیدی گمنام شود، پسر حضرت زهرا (س) می‌شود و خانم هر روز او را ملاقات می‌کند. از ته دل می‌خواهم پسر حضرت زهرا(س) بماند چون آرزویش را داشت و عاشق گمنامی بود.

 نگاه شما به نوع متفاوت شهادت آقا محسن و اسطوره شدن ایشان چیست؟
آقا محسن همیشه می‌گفت دوست دارم شهید بشوم؛ ولی شهیدی باشم که مؤثر باشد. از نوع متفاوت شهادت آقا محسن و بازتاب‌هایی که منعکس شد، فهمیدم که خداراشکر او به شهادتی رسید که آرزویش را داشت. او حالا شهیدی موثر و جریان ساز شده است و از این بابت خیلی خیلی خوشحالم.

 اخیرا دوفایل صوتی از آقا محسن منتشر شده که وصیت ایشان به شما و فرزندشان علی است. آماده کردن این دوفایل صوتی فکر خودشان بود و کی به دست شما رسید؟
دفعه آخری که می‌خواست به سوریه برود به محسن گفتم من مطمئنم شما این بار که می‌روید به شهادت می‌رسید. گفت: «هنوز برای شهادتم مطمئن نیستم؛ ولی دعا کن روسفید بشوم.» من که اما هنوز مصر بر شهادتش بودم از او خواستم که هرحرف ناگفته‌ای مانده به من بزند. که نتیجه‌اش شد این دوفایل صوتی.

 چقدر وقت قبل از رفتن‌شان بود؟
چیزی به پروازشان نمانده بود. در فرودگاه تهران بودند که این دوصوت را آماده و همان موقع برای من ارسال کردند.

 فکر کنید درحال حاضر آقامحسن قرار است چند دقیقه‌ای مهمان‌تان بشود. اولین درخواستی که از او دارید، چیست؟
از او درخواست می‌کنم برایم از لحظه شهادتش و آن چیزی که در آن لحظه دید و یا بهتر بگویم آن چیزی که آن لحظه نشانش دادند، بگوید.

 این مدت خواب آقا محسن را ندیده‌اید؟
(با خنده می‌گوید) نه! فعلا سر آقا محسن شلوغ است. بهش گفته‌ام هر وقت سرت خلوت شد و رسیدی، یک سر هم به من بزن!

 و بزرگ‌ترین آرزوی شما در حال حاضر ….؟
اللهم عجل لولیک الفرج…

* اصفهان زیبا

 
ناگفته های زندگی شهید حججی | محسن حججی راه شهادت را برگزیده بود، سالها پیش از آن که گذرش به عراق و سوریه بیفتد، راهش روشن بود. یکی از دوستان نزدیک شهید حججی حمید خلیلی مدیر مؤسسه حاج احمد کاظمی است. او از ناگفته های زندگی محسن حججی از ازدواج تا شهادت می گوید…
حمید خلیلی مدیر مؤسسه سردار شهید حاج احمد کاظمی ناگفته‌هایی از زندگی شهید مدافع حرم بی سر «محسن حججی» را بیان می‌کند.

حمید خلیلی مدیر مؤسسه سردار شهید حاج احمد کاظمی که سال‌های متمادی یا شهید مدافع حرم «محسن حججی» ارتباط داشت و رابطه صمیمی میانشان وجود داشت در گفت‌و‌گو با تسنیم در خصوص این مؤسسه و ورود شهید حججی به مؤسسه شهید کاظمی‌ می‌گوید: مؤسسه شهید احمد کاظمی یک مؤسسه فرهنگی تربیتی با جامعه مخاطب دانش آموزان نخبه است و در بخش های مختلفی اعم از علمی, ورزشی, گروه های جهادی, کتاب و فرهنگ کتابخوانی فعالیت می‌کند. شهید محسن حججی از سال ۸۵ وارد این مؤسسه شد و در ابتدا گروه ورزشی را انتخاب کرده بود اما بعداً شاخه جهادی و کتاب و کتاب خوانی را انتخاب کرد.

 

خلیلی ادامه می‌دهد: زمانی که شهید حججی در بخش کتاب وارد شد، اهتمام زیادی به نوشتن داشت و تمامی خاطرات خود را می‌نوشت. همچنین محسن در بحث ترویج کتاب و کتابخوانی بسیار تلاش می‌کرد. در ماه رمضان با هماهنگی با امام جماعت مساجد نمایشگاه کتاب برگزار می‌کرد و با اصرار مردم را به خرید کتاب تشویق می‌کرد.

 

*اولین هدیه ای که به همسرش داد کتاب بود

 

مدیر مؤسسه شهید کاظمی از اهتمام و علاقه شهید حججی به ترویج فرهنگ کتاب خوانی می‌گوید و می‌افزاید: علاقه و اهتمام او  تا آنجا بود که اولین هدیه‌ای که به همسرش داد کتاب بود و هرگاه به مهمانی می رفت به دوستان و اقوام کتاب معرفی می کرد و به آنها کتاب هدیه می‌داد. به همسرش ماهانه یک کتاب هدیه می‌داد و برای ترغیب او  به خواندن کتاب از آنچه که از آن کتاب خوانده بود امتحان می‌گرفت و به او هدیه ای دیگر می‌داد. حتی در مراسم عقدش هم چند کتاب مانند کتاب سلام بر ابراهیم و چند کتاب دیگر به همسرش هدیه داده بود.

 

وی می‌افزاید: در زندگی اش هرگاه با  مشکل مواجه می‌شد با کتاب آن مشکل را بر طرف می‌کرد. یکی از تأسفاتی که همیشه می خورد و جالب بود این بود که می گفت من از سال ۸۵ که وارد مؤسسه شدم دنیای جدیدی به روی من باز شد و پشیمان هستم که چرا از بچگی کتابخوان نبودم.  محسن حتی در گروه‌هایی که در فضای مجازی به ترویج تفکرات تشیع انگلیسی و تکفیری مشغول هستند عضو بود, شبهات و مسائلی که در گروه مطرح می‌شد را می نوشت بعد می‌رفت مطالعه می‌کرد و پاسخ آن شبهات را پیدا می‌کرد و در آن گروه ها مطرح می کرد.

 

خلیلی می‌گوید: محسن بعد از آنکه وارد سپاه شد عصرها به کتابفروشی می‌آمد و پولی که از قِبَل این کار به دست می‌آورد را  برای اردوهای جهادی کنار می‌گذاشت. رشته تحصیلی محسن برق ساختمان بود و برق کشی ساختمان ها را نیز انجام می‌داد و  پول دستمزدش را در قُلَّکی که برای این کار کنار گذاشته بود نگه می‌داشت و هر دفعه که به اردوی جهادی می رفتیم ۴-۳ میلیونی که جمع کرده بود را خرج اردو می‌کرد.

 

*محسن به گونه ای عطش شهادت داشت که با هیچ چیز دیگری سیراب نمی شد

 

خلیلی اظهار می‌کند: محسن به گونه ای عطش شهادت داشت که با هیچ چیز دیگری سیراب نمیشد. همچنین عطش خادمی اهل بیت را داشت و به غیر از هیئت مؤسسه در هیئت‌هایی که در اصفهان بود حاضر می‌شد و در آنجا خادمی می‌کرد. الآن که محسن به شهادت رسیده دوستانی می‌آیند و می‌گویند محسن می‌آمده و در هیئت به ما کمک می‌کرده و خادمی اهل بیت و به قول خودش نوکری اهل بیت را می‌کرده و ما او را نمی شناختیم و الان او را شناختیم. محسن همیشه می‌گفت اوج این خادمی و نوکری شهادت در راه دفاع از حرم و اهل بیت است که خدا هم این لطف را شامل حالش کرد.

 

وی از ارتباط نزدیک شهید حججی با سردار شهید حاج احمد کاظمی می‌گوید و اظهار می‌کند: محسن ارتباطی مستحکم و قوی با شهید کاظمی داشت و همه‌این فعالیت ها و کارها که انجام می‌داد ناشی از ارتباط معنوی با شهید کاظمی بود و سر سفره شهید کاظمی نشست و شهید کاظمی او را راهبری کرده و به این مقام و این مقطع رساند. محسن خیلی مقید بود و هر هفته دو سه شب یکبار سر مزار حاج احمد می‌رفت و در هر مسئله ای با او  مشورت می‌کند. می‌گویند رفیق شهید شهیدت می کند اما محسن با عمق وجودش شهید را درک کرده بود و  شهید کاظمی باعث شد که محسن به آرزویش برسد.

 

*می‌گفت اگر وارد سپاه شوم بسیار سریع می‌توانم مسیر رسیدن به شهادت را طی کنم

خلیلی در خصوص دلیل ورود شهید حججی به سپاه می‌گوید: محسن برای ورود به سپاه بسیار تلاش و اصرار داشت.یک موقع پیش من آمد گفت «حاجی من این مسیر را که می روم شاید در نهایت به شهادت ختم شود اما در کوتاه مدت اگر وارد سپاه شوم بسیار سریع می‌توانم این مسیر را طی کنم» به همین خاطر اصرار زیادی داشت و اضطراب و پیگیری های زیاد داشت تا وارد سپاه شود .همیشه می گفت «اگر مسیر شهادت من در طی ۲۰ سال طول بکشد با ورود به  سپاه ۲ ساله این مسیر را طی میکنم» و همیشه این ۲۲ را به من و با همین ادبیات می گفت و ما به او می‌گفتیم احساسی فکر می‌کنی اما نیت او خالص بود.

 

وی می‌افزاید: محسن قبل  از ورود به سپاه سربازی رفت و می توانست در سپاه و در شهر خودش خدمت کند اما گفت که می خواهم در ارتش  و در مرز با سخت ترین شرایط خدمت کنم که این کار را هم کرد. در انتخاب ورود به سپاه هم گفت کجا می‌توانم سخت ترین کار را داشته باشم و پس از تحقیق یگان زرهی را انتخاب کرد و مشغول به خدمت شد.

 

*همیشه سخت‌ترین کارها را انتخاب می‌کرد و می‌گفت «چون سخت تره رضایت خدا و اهل بیت بیشتره»

 

خلیلی در خصوص دلیل این همه سختی کشیدن شهید حججی می‌گوید: همیشه می گفت «چون سخت تره رضایت خدا و اهل بیت بیشتره». یک سالی من فرستادمش اصفهان یک پولی را برای اردوی جهادی بگیرد. بعد از چند ساعت بهش زنگ زدم که چرا محسن نرفتی؟ گفت «من هر چه فکر کردم  گفتم می روم چندی روز برق کشی ساختمان انجام می دهم  پولش را به اردو می دهم و این لذت بیشتری دارد تا اینکه یک سازمان  پول اردو را بدهد» با اینکه پول حق ما بود اما او این طرز فکر را داشت.

 

مدیر مؤسسه شهید کاظمی می‌گوید: محسن در خادمی و نوکری و بحث انتظار و ظهور خیلی جدی بود مثلا بار اولی که به سوریه رفت گفت «من به آن چیزی که می‌خواستم نرسیدم» و نذر کرده بود که ۴۰ هفته هر هفته به جمکران برود. او هر هفته از اصفهان  به قم می‌آمد و بعد با پای پیاده می‌آمد جمکران و پیاده به حرم حضرت معصومه می‌رفت و بعد به اصفهان بر می‌گشت و هر هفته کارش این بود.

 

*محسن به این راحتی به این مسیر و مقام نرسید و سختی و زحمت زیادی متحمل شد
خلیلی اظهار می‌کند: محسن پرورش یافته مسیر اهل بیت و ولایت بود و عمق حرف امام(ره) و حضرت آقا و شهدا را فهمید. محسن به این راحتی به این مسیر و مقام نرسید و در این راه بسیار سختی و زحمت متحمل شد. مثلا در اردوهای جهادی نذر می‌کرد و روزه می‌گرفت. البته در یک اردوی جهادی که دو سال پیش بود و بعد از آن رفت سوریه همه بچه ها می گویند در اردوی جهادی یک اتفاقی افتاد و محسن به گونه دیگری شد.

مدیر مؤسسه شهید کاظمی به ارتباط نزدیک و صمیمی با شهید حججی اشاره می‌کند و می‌گوید: محسن  آن‌قدر با همه صمیمی بود و دوستانش با اینکه می‌دانستند محسن یک روزی شهید می شود اما اکنون باورشان نمی شود که او از بینشان رفته است.

بزرگ‌ترین تنبیه برای نیروها و مسئولان، نارضایتی حاجی و بهترین تشویق برای آن‌ها، لبخند رضایتش بود؛ اگرچه خیلی دیر از کاری ابراز رضایت می‌کرد. همه می‌دانستند در تخلف‌ها با کسی عقد برادری نبسته است و هیچ‌کس حاشیه امنی در تخلفات نداشت. در یک کلام، کسی می‌توانست در برابر او دوام بیاورد که بسیار منضبط جدی و مصمم و متعهد و مطیع باشد.

تشویق، توجه و تقدیرش، لذت دنیا را داشت. همین که کسی می‌فهمید، حاجی او را زیر نظر دارد و از کارش رضایت دارد، برایش بس بود.

کسی را سراغ ندارم که مدتی زیر دست حاج احمد کاظمی بوده باشد، (حتی با چند واسطه) و به این زیردستی افتخار نکند، حتی اگر مورد تنبیه واقع شده باشد.

این استحکام اراده، قاطعیت و جدیتش درحالی بود که، او مجسمه‌ی خلوص و تواضع بود. خاکی بودنش انسان را به تحیر وا می‌داشت. او به‌سوی شهادت رفت، اما شخصیت او به‌سوی قشر عظیمی از جوانان آمد تا او را بشناسند و خود را به او نزدیک کنند.

حاج احمد با همان استواری همیشگی‌اش گفت: «این‌جا همان جایی است که سه ماه پیش با عزیزانی که الآن خانواده‌هایشان با ما هستند، می‌جنگیدیم. دوستان و برادران عزیزی از ما همین جا روی همین خاک‌ها در خون خود غلطیدند و شهید شدند…»

 

زمزمه‌های آرام به ناله‌های بلند تبدیل شده بود. حاجی هم گریه می‌کرد، اشک‌هایش آرام‌آرام سرازیر شده بود.

 

«ای کاش وساطت ما را هم کرده بودند، ولی ضعف ما بود یا وظیفه و تکلیف امروز. الآن ما مانده‌ایم و جنگ تمام شده است. باید حافظ این خون‌ها بود. وظیفه‌ی الآن خیلی سنگین‌تر از زمان جنگ است. دیری نمی‌گذرد که…»

 

جمع خانواده‌های فرماند‌هان شهید و فرمانده‌هان لشکر ۸ نجف اشرف در خرمشهر بود و به گمانم این نقطه، سرآغاز سفرهای بازدید از مناطق جنگی (راهیان نور) کشور.

فاصله‌ی عملیات «فتح‌المبین» تا «بیت‌المقدس» کم‌تر از یک ماه بود و نیروها خسته شده بودند. از حاج احمد خواستیم نیروها پیش از آماده‌سازی و سازماندهی مجدد برای انجام عملیات، به مرخصی بروند. اصرار کم‌کم نتیجه داد و حاجی راضی شد تا نیروها به مرخصی بروند؛ به‌شرطی که او هم همراه آنان باشد. همه‌ی گردان سوار اتوبوس شدند و حاجی هم همراه‌شان بود. تا این‌که به منطقه‌ی گلف در نزدیکی اهواز رسیدیم. حاجی ابتدا نیروها را به حمام فرستاد و سپس برای هر نفر یک آلاسکا خرید و گفت: مرخصی تمام شد! برمی‌گردیم منطقه.

این فرصت چند ساعته تمام مرخصی گردان بود، در فاصله سه ماه و دو عملیات بزرگ.

بازدیدهایش اغلب سرزده و بدون اطلاع و زمان مشخصی بود؛ طوری‌که همه حضورش را حس می‌کردند و هر لحظه آماده رسیدنش بودند. حتی سرباز راننده‌اش، تنهایی هم که بود، جرأت تخلف نداشت و همه‌ی دستورالعمل‌های او را رعایت می‌کرد؛ زیرا احتمال می‌داد که حاجی مطلع شود.

مسئولیت‌های مهم از نظر او مسئولیت‌هایی بود که با بیت‌المال سر و کار داشت. به‌شدت با تخلف‌های فرماندهان و مسئولان برخورد می‌کرد. به‌هیچ وجه اجازه نمی‌داد از بیت‌المالی که در اختیارش بود، کوچک‌ترین سوءاستفاده‌یی شود.

 

تشویق‌هایش هم روی دو اصل بود؛ اول حفظ بیت‌المال و نگهداری؛ دوم انجام درست وظایف محوله. آن هم بیش‌تر برای نیروهای جزء بود و سخت‌گیری‌ها و تنبیه‌ها برای مسئولان.

 

از تمام ریز مسائل هم اطلاع داشت و هم وارد می‌شد. چون خود در جنگ و در صحنه عملیات‌ها از نزدیک حضور داشت، به همه‌ی جزئیات امور اشراف داشت و زحماتی که کشیده می‌شد را به‌خوبی شناسایی می‌کرد و به آن ارج می‌نهاد. هیچ نیازی به گزارش مکتوب نداشت؛ با یک بازدید به همه‌ی جوانب کار پی می‌برد.

توی مقر تیپ یک سنگر کوچکی بود که سنگر فرماندهی محسوب می‏شد، کوچک بود و کم ارتفاع. کنارش دو تا چادر هم سرپا بود. شنیده بودیم که فرمانده تیپ احمد کاظمی است و معاونش هم مهدی باکری؛ ولی هیچ کدام از اینها را نمی‏شناختیم. وارد سنگر فرماندهی شدیم، سقف سنگر پایین بود و مجبور شدیم از همان اول بنشینیم. خودمان را معرفی کردیم؛ گفتیم که از تبریز آمده‏ایم و… 

یکی از آنهایی که توی سنگر بود، داشت با بی‏سیم حرف می‏زد. تا ما خودمان را معرفی کردیم برگشت به یکی از برادرانی که توی سنگر بود، گفت: همشهری‏های آقا مهدی اومده سریع راهنمایی کنین چادرشان. 

باز سرگرم صحبت با بی‏سیم شد. در تکاپو بود و آرام و قرار نداشت. از اینکه ما را خوب تحویل گرفته بود، در دلم به‏اش احساس محبت می‏کردم. بالاخره متوجه شدیم این برادر خود احمد کاظمی است و حالا مانده بود مهدی باکری. 

به یکی از چادرها راهنمایی شدیم، ناهار را همانجا خوردیم. پس از ناهار بود که یک رزمنده‏ای آمد محجوب و افتاده با لباس خاکی بسیجی. خیلی هم ساده و بی‏پیرایه برخورد می‏کرد. مهرش در همان دیدار اول به دلم نشست. پرس وجو کردیم و فهمیدیم که این برادر هم آقا مهدی باکری است. هنوز آقا مهدی باکری به عنوان فرمانده آینده تیپ نیروهای آذربایجان مطرح نبود. داخل چادر بودیم. متوجه شدم که آقا مهدی بیل به دست گرفته و دارد زمین را می‏کند. شست‏مان خبردار شد که انگار برای ما چادر آماده می‏کند. از چادر زدیم بیرون. رفتم جلو تا بیل را از دستش بگیرم، گفت: 

 

شما حالا مهمان هستین، تازه از راه رسیدین و… 

گفتم:این حرفها چیه، اینجا جبهه است و همه باید با همدیگر کمک بکنیم و… بقیه بچه‏ها هم آمدند کمک کردند بیل را از دست آقا مهدی باکری گرفتیم و چادری را برای خودمان برپا ساختیم. 

مدتی در این چادر ماندیم و با یکی از گردان‏های تیپ نجف رفتیم عملیات فتح المبین. آقا مهدی در عملیات مجروح شد و رفت عقب. بعد از پایان فتح المبین بحث تشکیل تیپ عاشورا داغ شد و سپس اعلام گردید که تیپ عاشورا به فرماندهی مهدی باکری شکل می‏گیرد. در اهواز مدرسه شهید براتی و چند مدرسه دیگر را به عنوان ستاد تیپ گرفتیم. 

آقا مهدی باکری هنوز توی خانه‏شان در اهواز استراحت می‏کرد و به جبهه بازنگشته بود. یک روز با چند نفر از بچه‏ها رفتیم آقا مهدی را از منزلشان در اهواز به مقر تیپ آوردیم. به این شکل آقا مهدی باکری شد فرمانده تیپ عاشورا. 

دلم می‌خواست که حتما بیاید، ولی عقلم می‌گفت، کلی کار دارد و تازه مریض هم هست. قول هم که نداد، گفته که اگر شد می‌آیم.

به بچه‌ها نگفتم که مهمان شب چه کسی است؛ چون همان عقلم می‌گفت، بچه‌ها از تحویل گرفتن مسئولان خیرها دیده‌اند و می‌دانند کسی مثل سردار کاظمی، برای یک جمع ۵۰ تا ۱۰۰نفره، به پایگاه نخواهد آمد؛ مثل همه‌ی آدم‌های بزرگ. بااین‌حال دلم روشن بود.

تا آخر شب منتظر بودم. بالاخره عقلم برنده شد. سه روز بعد نامه‌ای با امضای ایشان به‌نام مسئول پایگاه و خطاب به همه‌ی اعضا آمد. در آن، بابت نیامدنش معذرت‌خواهی کرده بود. ظاهراً حالش بد شده بود و بستری هم شده بود.

عقلم گفت: من که گفتم او با همه فرق دارد.