نوشته‌ها

پیام امام(ره) در جزیره مجنون

یک روز نشسته بودیم توی سنگر. عراق مرتب پاتک می‌زد و بچه‌ها جواب می‌دادند. از شب قبل این پاتک‌ها بود و از خط هم مرتب خبر می‌رسید که عراق پاتک زده. از قرارگاه هم اعلام شده بود که دشمن برای تصرف جزیره مجنون پاتک خواهد کرد و اگر ادامه بدهد، جزیره بی‌جزیره! ساعت حدود ۱۱ بود که همه فرماندهان لشکر جمع بودند توی سنگر. شهید حاج همت بود، شهید حاج حسین خرازی، سردار زاهدی، شهید زین‌الدین، آقا مهدی باکری و سردار قاسم سلیمانی بودند. از شب قبل هم مرتب اعلام می‌شد که امروز نزدیک ظهر عراق پاتک خواهد زد. نقشه را توی همان سنگر باز کرده بودند وسط و فرماندهان لشکرها داشتند نقشه را مطالعه می‌کردند.

آقا مهدی گفته بود، همه آنتن بیسیم‌شان را نیاورند بیرون. اگر دشمن ببیند اینهمه آنتن از سنگر بیرون آمده می‌فهمد اینجا فرماندهی است و سنگر را می‌زند. البته اطراف سنگر را مرتب می‌زدند. ساعت حدود ۱۱:۳۰ بود که بیسیم من به صدا درآمد: «مهدی – مهدی، محسن…» بیسیم را دادم به آقامهدی. آقای محسن رضائی می‌گفت با حاج‌سید احمد خمینی(ره) حرف زده. امام(ره) اطلاع کامل از جزیره دارد و شنیده که فرماندهان زیادی شهید شده‌اند.

تعداد زیادی از مسئولین لشکر ما و بقیه لشکرها شهید شده بودند. آقا محسن گفت که می‌خواهد پیامی‌از امام(ره) بخواند. آقا مهدی گفت: «همه اینجا جمعند، فقط جای شما خالیست.» آقا مهدی بیسیم را داد، همه فرماندهان تک تک با آقا محسن حرف زدند. در این حال آقا مهدی به من گفت: «ببین می‌توانی کاری کنیم که این پیام در همه خط پخش بشود؟» گفتم: «بله می‌شود.» گفت: «همه خط‌ها را به گوش کن. این پیامی‌را که آقا محسن می‌خواهد بخواند در کل خط پخش شود.»

این تدبیر آقا مهدی را بقیه فرماندهان هم به لشکر خودشان انتقال دادند تا پیام حضرت امام(ره) در سراسر جزیره مجنون، هم در جزیره شمالی و هم در جزیره جنوبی پخش شود. همه که آماده شدند، آقا محسن پیام حضرت امام(ره) را خواند. امام(ره) فرموده بودند:

“من شنیده‌ام که تعداد زیادی از فرماندهان سپاه به شهادت رسیده‌اند. این برای حفظ آبروی اسلام است و حفظ جزایر حفظ آبروی اسلام و نظام جمهوری اسلامی‌است. ما اگر تعداد شهدای بیشتری هم بدهیم این جزایر باید حفظ شوند.”

این پیام که خوانده شد، یادم نمی‌رود که شهید احمد کاظمی‌به آقای سفیدگری گفت که برای همه اسلحه بیاورند.

همه آماده شدند که تا پای شهادت بجنگند. این پیام برای کل خط روحیه‌بخش بود. بچه‌ها چند روز جنگیده بودند و مشکلات زیادی داشتند. در کل جزیره، بعد از قرائت پیام امام (ره) صدای تکبیر بلند شد. بعد از این تکبیر بود که عراق شروع کرد به پاتک و آتش ریخت.

فرماندهان لشکر هم اسلحه برداشتند و آمدند بیرون. شهید کاظمی‌آرپی‌جی برداشت، آقا مهدی سلاح برداشت، یکی دیگر تیربار برداشت و همه آماده شدند و از سنگرها آمدند بیرون و هرکس رفت سراغ محور خودش.

قبل از عملیات خیبر در حضور امام(ره) جلسه‌ای تشکیل شده بود و آنجا فرماندهان لشکر به امام(ره) قول داده بودند که حسین(ع) گونه بجنگند و حسین گونه به شهادت برسند. پیام حضرت امام(ره) و ابتکار شهید باکری در پخش پیام امام(ره) برای کل جزیره باعث شد که با عنایت خدا در عرض دو ساعت رزمندگان جواب محکمی‌به پاتکی که به قصد تصرف جزیره زده شده بود بدهند. کلی اسیر و غنیمت هم به دست آمد. حتی پیشروی هم صورت گرفت. تانک‌ها را گذاشتند و فرار کردند. اگر پیام امام(ره) در جزیره پخش نشده بود، خیلی‌ها ممکن بود که بگویند این‌ها از خودشان می‌گویند و از امام(ره) خرج می‌کنند. بودند از این افراد. این پیام توسط عراق هم شنود شده بود. چنان رعبی در دل عراقی‌ها افتاده بود که با آن همه تجهیزات زرهی نتوانستند کاری از پیش ببرند

tamas

همزمان با نهمین سالگرد شهادت سرلشکر شهید حاج احمدکاظمی‌و همراهانش رمان “خط تماس” منتشر شد. این رمان بدست نویسنده توانای کشورمان محمدرضا بایرامی‌به رشته تحریر درآمده است.

این کتاب در روز سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳ با حضور هم رزمان شهید در خبرگزاری فارس رونمایی خواهد شد.

2-2

این کتاب در نوع خود کم نظیر می‌باشد چرا که  زندگی و خاطرات شهدا کمتر در قالب رمان منتشر شده است، از نادر کتابهایی است که در این سبک نگارش است، ساختار این رمان از پیچیدگی‌های خاصی برخودار است که همین موضوع به جذابیتش افزوده است. نویسنده این کتاب اصرار دارد تا زیاد در خصوص داستان صحبت نکند حتی در رمان “خط تماس” شما کمتر نامی‌از شهید کاظمی‌را خواهید دید تا مخاطبان با دیدن و خواندن آن لذت مطالعه اش را ببرند.

منبع : موسسه شهید کاظمی

ضمن عرض پوزش از کلیه کاربران گرامی‌باطلاع می‌رساند از ۴۸ ساعت گذشته به دلیل مشکلات فنی در سرور احتمال دارد در زمان مراجعه به سایت کاربران بااختلال در دیدن مطالب و یا عدم رؤیت تصاویر مواجه شوند که امیدواریم با پیگیری‌های انجام شده موارد فوق رفع شود .
با تشکر
مدیریت سایت شهید کاظمی

روایت داستانی لحظات قبل از عروج – ۱۹ دی ماه ۱۳۸۴

رئیس ستاد ما را ! این جا چه کار می‌کنی تو؟!

برزگر کمی‌آشفته شد.

دعوتم نمی‌کنی به دفترت؟!

سردار لبخند زد.

چرا! چای هم می‌دهیم بهت، حالا که آمدی با هم برویم فرودگاه، و رو کرد به محمود:

اوضاع چطور است؟

محمود فقط یک کلمه گفت: بد!

بد؟!

محمود خواست توضیح بدهد اما چنان صدای آسمان قرومبه ای بلند شد که به نظر رسید شیشه‌ها خواهند ریخت. یک آن مات شان برد و سکوت کردند و گوش سپردند به صدا و نا خواسته چشم دوختند به پنجره تا شاید نور تندر را هم ببینند، بعد سردار رو کرد به محمود.

تو به این می‌گویی بد؟!

و با دست اشاره کرد به برزگر.

بفرمایید!

رفتند تو. سردار در را تمام باز گذاشت. شاید می‌خواست نشان بدهد این جلسه نمی‌تواند یا نباید طولانی بشود. محمود و بچه‌های دیگر دفتر، این حرکت را دیدند و برای همین، جرات نکردند در را ببندند. سردار به برزگر گفت که بنشینید و خودش سرپا ایستاد. منتظر.

پس کو ساک ات؟ اهل سبک سفر کردن شده ای تازگی‌ها!

برزگر گفت: ساک ندارم!

نداری؟!

نه!

چرا؟!

جواب نداد.معذب بود. از چشم سردار دور نماندحالت او. آمد و ایستاد روبه روی رییس ستاد. قیافه اش جدی شد و جدی تر شد.

راستش را بگو! چی شده که الان آمده ای دیدن من؟

برزگر سر را بالا آورد. زل زد به صورت سردار. نه کسوت رییس ستادی را داشت و نه کسوت یک نظامی‌را. انگار مستمند مضطرب ملتمسی بود فقط و فقط! سردار تعجب کرد.

خبری شده؟!

برزگر بلند شد. ایستاد، گفت:

نروید!

سردار جا خورد انگار.

بله؟!

دو دوست بی آنکه چیزی بگویند، مدتی به صورت هم زل زدند تا این که برزگر باز هم به زبان آمد:

نروید! به این سفر نروید!

سردار چند لحظه دیگر، روی صورت او مکث کرد. انگار می‌خواست مطمئن بشود که درست شنیده است یا نه.

شوخیت گرفته؟!

برزگر بلافاصله گفت: نه جدی می‌گویم. جدی جدی! نروید!

آخر برای چی؟!

برزگر گفت» برای اینکه به مقصد نمی‌رسد این سفر!

صدایش سرد و آرام و مطمئن بود. سردار برگشت به طرف میزش.

ساعتش را نگاه کرد و دوباره چهره اش شد همان چهره ی باز و همیشگی.

دست برقضا، من مطمئنم که می‌رسد!

برزگر سر را بالا آورد و نگاه کرد. نمی‌دانست سردار شوخی می‌کند یا جدی حرف میزند.

می‌رسد؟!

سردار باز هم ساعتش را نگاه کرد. بعد گفت:

چته برزگر؟! چنان مرموز شده ای که فکر کردم اتفاقی افتاده.

برزگر زیر لب گفت: می‌افتد!

و فرمانده اش را نگاه کرد. گویی نمی‌خواست از رو برود. سردار گفت:

اما نگفته بودی  پیش گو شده ای برزگر! این چه حرف‌هایی است؟

منظورت چیست؟

منظورم همان است که گفتم. نروید! این پرواز سقوط می‌کند.

سقوط؟!

بله!

تو از کجا می‌دانی؟

خواب دیدم، هواپیما سقوط می‌کند.

همین؟!

بله!

یعنی تو انتظار داری به خاط خواب دیدن تو، من جلسه به این مهمی‌را به هم بزنم؟ اگر این طور شد که باید طرح  وبرنامه  را هم تعطیل کنم و صفدر رشادی را بفرستیم برود پی کارش! حالا که همه چیز را می‌شود با خواب حل کرد، چرا بودجه بیت المال را هدر بدهیم؟ در مواقع لازم، تو خواب می‌روی و به ما می‌گویی چه کار کنیم. شاید دیگر به طرح دفاعی دیروز هم که بردیمش فرماندهی و آن همه درباره ا حرف زدیم نیازی نباشد.

اما این گفته هم باعث نشد برزگر کوتاه بیاید.

نروید! به این سفر نروید! خواهش می‌کنم.

چی چی را خواهش می‌کنم؟! مگر می‌شود؟ مضحکه می‌شویم.

راست می‌گوید حاجی! نروید!

سردار برگشت و محمود را روبه روی خود دید. انتظار این یکی را نداشت.

تو اینجا چه کار می‌کنی؟!

محمود نامه ای را جلو آورد.

در باز بود…

سردار سرپایی نامه را امضاء یا ارجاع کرد و برگشت سمت برزگر.

پس این طور!

برزگر دوباره گفت: نروید!

ومحمود هم تکرار کرد:

خواهش می‌کنم نروید! شما را به جان مهدی!

معلوم نبود منظورش محمد مهدی است یا مهدی باکری. اما سردار یاد هردوشان افتاد و این بار کمی‌عصبانی شد. رو برگرداند به سوی محمود.

صدایش را برد بالا.

برو بیرون محمود در را هم پشت سرت ببند!

محمود بیرون رفت و در را بست. سردار برگشت به سمت بزگر.

در آستانه  سفر به شهر مهدی، به جای حرکت، آمده ای این جا و بچه‌های دفتر را هم داری ناراحت می‌کنی؟ چت شده تو؟!

چیزی نشده! فقط نگرانم.

نگران؟! نگران چه؟ آمده ای این جا و می‌گویی هواپیما سقوت می‌کند؛

آن هم هواپیمایی که خودت می‌دانی  که جت معمولی نیست و سیستم پیشرفته ای دارد. تمام دلیلت هم دیدن یک خواب است. اما می‌دانی من چه فکری می‌کنم؟ فکر می‌کنم از این به بعد به جای واژه  مهجور و مجهول ترس، باید گفت نگرانی! آره! تو می‌ترسی برزگر! از پرواز می‌ترسی.من می‌توانم معافت کنم. خب مهم نیست. زمان جنگ سپری شده و همه ما محافظه کار شده ایم. می‌خواهیم زندگی کنیم! خوش بگذرانیم! چرا که نه! به اندازه خودمان زحمت کشیده ایم. حق مان است. من هم نمی‌خواهم کسی را از حقش دور کنم. همه ما شایسته چیزی هستیم که به دست می‌آوریم.

باز هم لحنش شوخی-جدی بود. برزگر گفت: باشد، سمش را بگذار ترس! اما من برای شما می‌ترسم.

صدایش لرزید و بعد شکست.

سردار دست زد به شانه او و خندید.

برای من؟! برای من نترس!

و رفت به طرف میزش. گوشی را برداشت. مصمم و جدی گفت: به همه آقایان بگو تو فرودگاه منتظر می‌شویم.

آیا واقعاً می‌خواست به استقبال برود؟

تندر دیگری غرید و چیزی پرده کرکره را تکان داد. باران شروع می‌شد به زودی. سردار آمد کنار پنجره. نگاه کرد به بیرون و به آسمان و شاید هم آن دور‌ها. معلوم نشد که آهش مال نفس عمیق است یا چیز دیگری: هوا دارد خوب می‌شود!

صدایش آرام و رازگو بود.

برزگر فهمید که هر تلاشی برای قانع کردن او بیهوده است. وقتی خسته و نا امید، بیرون می‌آمد، محمود هم چیزی نپرسید ازش.

می‌دانست که نا موفق بوده. از چهره اش معلوم بود. اما خود محمود هم کم اصرار نکرده بود به حاجی.آیا تصادفی بود این کارش؟

برزگر رفت به طرف محمود.

دیدی که! تلاشم را کردم اما تیرم به سنگ خورد. ممنون از همراهی ات.

چیزی نمانده بود توبیخ بشوی.

محمود گفت: من هم نگران حاجی هستم.

تو چرا؟! به خاطر حرف‌های من؟!

نه من کامل نشنیدم حرف‌های شما را. اما نمی‌دانم چرا دلشوره دارم.

حاجی یک طوریش شده امروز. خیلی اشتیاق سفردارد. یک جمله ای هم گفت:  شاید بی منظور ، امامن حس بدی پیدا کردم از شنیدنش.

چی گفت؟!

گفت: به محض این که روزنه ای باز بشود، پرواز می‌کنیم.

برزگر ماتش برد.

منبع : خط تماس – بایرامی‌محمد رضا صص ۴۶-۴۰

در نهمین سال شهادت شهدای عرفه سایت پرواز ۲۳۲ به همت ستاد بزرگداشت شهدای عرفه و موسسه سابقون آغاز به کار نمود . در معرفی این سایت آمده است:

روز دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴ هواپیمای فالکن سپاه با شماره پرواز “۲۳۲” ساعت ۸ صبح تهران را به مقصد ارومیّه ترک میکند که سرنشینان این پرواز جمعی از فرماندهان و افسران عالیرتبه وقت نیروی زمینی سپاه پاسداران وخلبانان زبده نیروی هوایی سپاه بودند که عازم ماموریتی برای برقراری امنیت منطقه شمالغرب جمهوری اسلامی‌ایران بودند. متاسفانه هواپیمیای مذکور بدلیل نقص فنی ایجاد شده در موتورها ساعت ۹:۳۰َ در منطقه ی آیدینلو واقع در استان آذربایجان غربی دچار سانحه میشود و مردم ایران اسلامی‌را در سوگ ” شهدای عرفه ” می‌نشاند…

این سایت با هدف جمع آوری, حفظ ونشر آثار, زندگینامه و اسناد مرتبط با این شهدای گرانقدر افتتاح گردیده که انشاءالله با هدایت و حمایت شهدا این هدف محقق گردد…

علاقه مندان می‌توانند در آدرس www.parvaz232.ir از مطالب این سایت استفاده نمیاند .

نهمین آئین بزرگداشت شهدای عرفه

همزمان در چهار مرکز استان

تهران : میدان فلسطین – مسجد امام جعفر صادق (ع) – سخنران سرلشکر عزیز جعفری

اصفهان : مسجد سید – سخنران دکتر محسن رضایی

مشهد : حسینیه جامع الحسین رزمندگان اسلام – سخنران سردار اسماعیل قاآنی

ارومیه : حسینیه اعظم ثارالله -سخنران سردار علی فضلی

زمان : جمعه ۱۹ دی ماه همراه با نماز مغرب و عشاء

معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح با اشاره به عملیات سپاه در عمق۱۵۰ کیلومتری خاک عراق علیه ضدانقلاب در سال ۷۵، گفت: این اقدام جسورانه شهید کاظمی مانند آبی بر آتش ضدانقلاب در منطقه غرب بود.

سردار سرلشکر محمد باقری معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح در خصوص ویژگی‌ها و خصوصیات شهدای عرفه سپاه با تاکید بر اینکه قطعا تک تک این شهدا ستارگان درخشانی در تاریخ انقلاب اسلامی بودند، گفت:‌ البته شاید به دلیل تلالو خورشید بزرگی مانند احمد کاظمی، قدری وجهه نورانی این عزیزان کمتر دیده شده باشد.

باقری با اشاره به سابقه آشنایی خود با تعدادی از این شهدای بزرگوار گفت: واقعیت این است که این عزیزان همگی جزء نخبگان، بزرگان و مهمترین عناصر و فداکاران ملت ایران بودند.

وی به ذکر خاطره‌ای از اقدامات شهید حاج احمد کاظمی به عنوان فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران در مقطع زمانی سال‌های ۷۴ تا ۷۵ پرداخت و گفت: یک حادثه مهم در این مقطع زمانی رخ داد که نقطه تلاقی تمامی این شهیدان عزیز به خصوص احمد کاظمی، سعید مهتدی، نبی‌الله شاهمرادی (حنیف) و شهید آذین‌پور بود که آن تهاجم مردانه به مرکزیت ضدانقلاب در شمال عراق و انجام عملیات علیه حزب منحله دموکرات و کومله و دیگر گروهک‌های تروریستی بود که در آن زمان در اوج عملیات در داخل ایران قرار داشتند.

معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح تصریح کرد:‌ هر چند در آن مقطع، سال‌ها از دفاع مقدس می‌گذشت، اما ما همچنان در آن منطقه به دلیل حضور گروهک‌های ضدانقلاب تلفات می‌دادیم. اما شهید کاظمی بعد از انجام مطالعات فراوان، دوستان خود را در قرارگاه حمزه جمع کرد و سردار شهید سعید مهتدی مسئول عملیات، سردار شهید حنیف معاون اطلاعات، سردار شهید آذین‌پور مشاور و سردار شهید یزدانی در این عملیات مسئول توپخانه بودند.

باقری با بیان اینکه این جمع فکور، آشنا به منطقه، ‌مومن، مخلص و ایثارگر تا مدتی در این منطقه کار اطلاعاتی و طرح‌ریزی عملیاتی کردند، افزود: این عزیزان به این نتیجه رسیدند که باید استراتژی خود را در منطقه عوض کرده و وارد فاز تهاجمی شوند.

وی ادامه داد: این طرح در حالی پی‌ریزی شد که آمریکایی‌ها شمال عراق را در کنترل خود داشتند و جنگنده‌های اف۱۶ آنها بلاانقطاع در دسته‌های ۶ فروندی در بالای سر این منطقه پرواز می‌کردند به طوری که می‌شد صدای آنها را شنید و یا بر روی رادار مشاهده کرد و یا اگر فاصله‌شان کم بود، آنها را با چشم دید.

این فرمانده عالیرتبه نظامی گفت: ضدانقلاب در این منطقه با کمین‌های خود، مشکلات زیادی را بوجود آورد و در عین حال مرکزیت خود را در شمال عراق قرار داده بودند اما با طرح‌ریزی که از سوی سرداران شهید سپاه صورت گرفت،‌ مرکزیت آنها در عمق ۱۵۰ کیلومتری خاک عراق مورد تهاجم قرار گرفت که کاری بسیار جسورانه، با ریسک بالا اما تمام‌کننده بود.

باقری با تاکید بر اینکه این کار بزرگ به دست این سرداران شهید و رزمندگان دلاور سپاه صورت گرفت، یادآور شد: شهید احمد کاظمی ۲۰۰ دستگاه خودرو اعم از کامیون، وانت، جیپ، توپکش، توپخانه و کاتیوشا را به صورت یک ستون بزرگ وارد خاک عراق کرد، ‌ادامه داد: خود سردار کاظمی، سلیمانی، حنیف و آذین‌پور بالای ارتفاعات عراق نقطه دیده‌بانی گذاشتند و این یعنی آنکه این فرماندهان تا عمق منطقه دشمن پیش رفته، بالای سر پایگاه دشمن نشسته و شروع به هدایت آتش و فرماندهی کردند.

وی تصریح کرد: آتشی که این عزیزان بر سر دشمن ضدانقلاب ریختند آنقدر سنگین بود که آنها در خلال یک روز چندین بار پیام تسلیم دادند اما حاج احمد می‌گفت اینها فریبکارند و ما باید به کار خود ادامه دهیم.

معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح یادآور شد: بعد از اجرای آتش و اتمام عملیات، سپاهیان اسلام با همان ستون از منطقه دیگری در شمال عراق خارج شدند به طوری که خون از بینی حتی یک نفر از رزمندگان ما نریخت.

باقری خاطرنشان کرد: نتیجه این عملیات آن شد که ضد انقلاب به گروه‌های مسلط معارض در شمال عراق (طالبانی) تعهد داد که دیگر در خاک ایران عملیاتی نظامی نخواهند کرد.

وی تاکید کرد:‌ این دستاورد کوچکی نبود. ما در تهران نشسته‌ایم و شاید برایمان ملموس نباشد اما در یک منطقه‌ای به وسعت سه استان و بزرگتر از کشور کویت، هر روز ما با کمین ضدانقلاب، شهید می‌دادیم. امکان سرمایه‌گذاری در این منطقه نبود و دولت نیز نمی‌توانست کاری بکند اما با این اقدام شجاعانه رزمندگان سپاه، همه چیز تمام شد و مانند آبی بود که بر روی آتش ریخته شود.

حاج احمد کاظمی‌در سال ۱۳۷۱ فرمانده قرارگاه حمزه سید الشهدا شده بود و زمانی بود که آمریکا به عراق آمده بود،ضد انقلاب در شمال عراق مستقر شده بود و تشکیلاتی برای خودش درست کرده بود،تابستان و پاییز وارد کشور می‌شد، اذیت می‌کرد، پول زور از مردم می‌گرفت و هر کاری دلش می‌خواست انجام می‌داد.حاج احمد در آن زمان گفت که تنها راه حل، ورود به خاک عراق است که من با مقام معظم رهبری مطرح کردم و ایشان موافقت کردند، بلافاصله شهید کاظمی‌با ۶۰۰ کامیون و ۵۰ قبضه توپ وارد عراق شد و منطقه آنها را که در ۱۰۰ کیلومتری مرز عراق بود محاصره کرد و با شلیک توپ بالای سر آنها، از آنها تعهد کتبی گرفت تا سلاح را کنار بگذارند و کار سیاسی انجام دهند و از سال۱۳۷۴ تاکنون نیز به تعهدخود عمل کرده‌اند.

نکته جالب دیگر در هنگام برگشت این ستون بوده که انواع هواپیماهای اف ۱۶ آمریکایی از سر ستون تجهیزات رد می‌شد و مانور می‌داد و دنبال بهانه می‌گشتند تا به طور کامل تجهیزات ما را از بین ببرند اما شهید کاظمی‌توانسته بود ستون را با مهارت فوق العاده و بدون هیچ عکس العملی نسبت به مانور هواپیماهای آمریکایی وارد ایران نماید

در روزهایی قرار داریم که ۲۸ سال از عملیات کربلای ۵ می‌گذرد ، عملیاتی که با پیروزی همراه بود و  پس از پایان این عملیات بود که تلاش‌های بین‌المللی برای پایان دادن به جنگ افزایش یافت.

سنگینی شرایط دشوار پس از عملیات کربلای ۴ ضرورت انجام عملیات دیگری را ایجاب می‌کرد. عملیاتی که پیروزی آن تضمین شده باشد و ضمناً از جنبه نظامی‌و سیاسی بسیار ارزشمند باشد تا آثار نامطلوب کربلای۴ را جبران نماید.

ارزشمندترین منطقه موجود، شلمچه بود که دشمن در آن مستحکمترین مواضع و موانع را داشت؛ بطوری که عبور از آنها غیرممکن می‌نمود و با توجه به اصول نظامی‌شناخته شده و محاسبات کمی، ضریب موفقیت بسیار ناچیز بود و بالطبع تضمین پیروزی از سوی فرماندهان عملیات را غیرممکن می‌ساخت؛ لیکن ضرورت غیرقابل انکار ادامه جنگ در آن موقعیت و لزوم تسریع در تصمیم‌گیری پس از عملیات کربلای۴ سبب گردید که صرفاً برای انجام تکلیف و با امید به نصرت الهی، تمامی‌نیروهای خودی اعم از رزمنده و فرمانده برای عملیات بزرگ کربلای۵ آماده شوند.

در این عملیات که مجموعا ۲۰۰ گردان از سازمان رزم خودی در آن مامور به انجام عملیات بودند در قالب چهار قرارگاه خاتم‌الانبیاء(ص) ، کربلا ، نجف و قدس سازماندهی شده بودند .

قرارگاه کربلا به احمد غلامپور واگذار شد .

آنچه در چند روز اخیر  شاهد آن بودیم و هستیم و کمی‌قابل تأمل این است که ادبیات بکار رفته در صحبت‌های سردار احمد غلامپور که در فصلنامه نگین ایران منتشر و  خبرگزاری دفاع مقدس (دفاع پرس) آن را منتشر کرده است چندان درخور شأن این فرمانده دفاع مقدس نیست . مقایسه شهیدان احمد کاظمی‌و حسین خرازی که علی الظاهر دستشان از این دنیا کوتاه است با افرادی همچون مرتضی قربانی و امین شریعتی کار بجایی نیست .

\"defapress\"

در این خاطره که با تیتری درشت آمده است :

اما و اگرهای احمد کاظمی

شما نگاه کنید در سازمان قرارگاه کربلا که قرارگاه اصلی عمل کننده در عملیات است خبری از لشکرهایی مانند ۱۴ امام حسین(ع)، ۸ نجف و ۲۷ حضرت رسول نیست. این یگان‌ها را می‌دهد به قرارگاه قدس که بروند در هور فعال بشوند. در حالی که اصلا قرار نبود در هور عملیاتی انجام شود. در مقابل لشکرهایی که به من می‌دهد، لشکرهایی هستند که فرماندهانشان دارای دو ویژگی فردی قوی و خوب هستند: یکی بعد ولایتی بودنشان است، یعنی وقتی فرماندهی به آن‌ها دستور می‌دهد ولو در شرایط سخت، نه نمی‌گویند. مثلا فرض کن آقای رضایی می‌آمد می‌گفت احمد کاظمی‌بیا اینجا عمل بکن، کلی اما و اگر می‌آورد، اما مثلا آقای رودکی یا مرتضی قربانی یا امین شریعتی این روحیه را نداشتند. این‌ها فرماندهانی بودند که در سلسله مراتب فرماندهی اگر آقامحسن به آن‌ها حساس‌ترین و خطرناک‌ترین ماموریت را می‌داد، بدون اما و اگر انجام می‌دادند و اصلا نه نمی‌گفتند.

صحبتی کوتاه با برادر غلامپور :

آقای غلامپور اما و اگر‌های احمد کاظمی‌برای انجام ندادن دستور و یا شانه خالی کردن از زیر بار ماموریت‌ها نبود ، شما بهتر می‌دانید که سپاه چه در شرایط جنگ و چه در شرایط صلح مدیر و فرمانده می‌خواهد نه یک \” بله قربان \” گوی صرف .

فرماندهی که بتواند در سخت ترین شرایط و در بحرانی ترین شرایط خودش تصمیم بگیرد فرمانده است …

آقا محسن قطعا یادش می‌آید آن وقت‌هایی که احمد کاظمی‌جوانی ۲۲ ساله خوش هیکل و ورزیده ای بود ، قرار شد خطی در کنار کارون و بهمن شیر  را برای پدافند به ایشان تحویل دهند و احمد کاظمی‌قول داد:

 \” بی خودی جان کسی را به خطر نیندازند \”

احمد کاظمی‌اما و اگر نیاورد اما بعد از چند روز که دید آنجا به درد او و نیروهایش نمی‌خورد به آقا محسن درخواست داد تا جایی که محل درگیری باشد و تاثیرگذار باشند به آنها بدهند و ایستگاه ۷ و کوی ذوالفقاری آماده حضور احمد شد .

آن روزها آقا محسن روی یک تکه کاغذ نوشت :

بیست و یکی دوساله . اعزامی‌از نجف آباد . انگیزه بسیار بالا . شجاعت و رک گویی زیاد . اتکا به نفس فوق العاده . تواضع بی نظیر .  یک رگه سرپیچی و خودرأیی دارد . با این حال ، روی آینده اش می‌توان حساب باز کرد …

 احمد کاظمی‌را عراقی‌ها می‌شناسند که در عبور از رقابیه و تنگه زلیجان با همان لهجه اصفهانی اش لرزه بر اندام سرهنگ \”نزار\” افسر عالی رتبه عراقی که بعد‌ها اسیر شده بود انداخته بود.

احمد کاظمی‌تیپ نجف اشرف را با یک مهر و شماره تیپ که آن هم عدد هشت بود راه انداخت …

احمد کاظمی‌آن روز که در اعزام نیروهایش برای عملیات قادر اما و اگر آورد کسی به حرفهایش گوش نداد و وقتی گزارش عملیات را برای‌هاشمی‌آورد تا آن لحظه ۴۰۰ نفر شهید و مجروح و اسیر و مفقودالاثر داشت …

اما و اگر‌هایی که احمد کاظمی‌آورد بخاطر خودش نبود چون هنوز برق چشمان میرعباسی در کربلای ۴ را فراموش نکرده بود و حتی آخرین ساعات قبل از پرواز ۱۹ دی ۸۴ سراغ خانواده میرعباسی را می‌گیرد …

اما و اگر‌هایی که احمد کاظمی‌آورد بخاطر خودش نبود چون هنوز محاسن حنا بسته شده علی محمد اربابی نیروی تازه دامادش که عروسش را بعد از یک هفته رها کرده بود و خودش را در عملیات کربلای ۴ به خط رسانده بود فراموش نکرده …

اما و اگر‌هایی که احمد کاظمی‌آورد بخاطر خودش نبود چون هم میرعباسی و اربابی در کمتر از نیم ساعت به شهادت رسیدند …

آقای غلامپور اما و اگرهای احمد کاظمی‌از سر تکلیف بود و می‌دانست که پدر و مادر این جوان‌ها بعد از خدا و حضرت امام فرزندانشان را به او سپرده اند و نمی‌تواند بی خودی جانشان را به خطر بیندازد

احمد کاظمی‌اولین فردی بود که پشت دروازه‌های خونین شهر رسید و اولین فردی بود که در همان ساعات اولیه در یک مکالمه بیسم به برادر رشید گفت : خرمشهر را خدا آزاد کرد … و هیچ گاه بعد از جنگ دنبال نامی‌از فاتح خرمشهر برای خودش نبود .

احمد کاظمی‌کسی بود که سالها قبل از آنکه شما او را بشناسید در آزمون ولایت مداری و ولایت پذیری سربلند شده بود ، آن روزی که به منتظری می‌گفتند درود بر منتظری امید امت و امام، نخستین کسی که این شعار را داد بچه‌های لشگر نجف بودند، و احمد کاظمی‌هم فرمانده تیپ نجف بود ولی وقتی دیدند منتظری با امام زاویه پیدا کرد نخستین کسی که این شعار را تعطیل کرد نیز بچه‌های تیپ نجف بودند.

احمد کاظمی‌در مقارن با همین ایامی‌که شما او را اطاعت پذیر نمی‌دانید در ۵ دی ماه ۸۲  بدون اینکه منتظر دستور از مقامات مافوقش باشد نیروی هوایی سپاه را برای کمک رسانی به آسیب دیدگان زلزله بم بسیج می‌کند و در همان ساعات اولیه خودش فرودگاه بم را آماده کرد و هر ۱۳ دقیقه یک هواپیما ویک هلیکوپتر چه در شب و چه در روز  به پرواز درآورد ، ۳۰ هزار مجروح را با هواپیما و هلیکوپتر تخلیه کرد و یکصد ساعت بیداری را تحمل می‌کند برای رضای خدا …

آقای غلامپور …

احمد کاظمی‌نیازی به توضیح دادن ندارد خودش یک دریاست و هرکس به اندازه معرفتش می‌تواند او را بشناسد و \”بعد ولائی اش \” برای نائب امام زمانش ثابت نمود تا جایی که از ایشان می‌خواهد برای روسفیدی و شهادتش دعا کنند .

اینک این شما و این احمد کاظمی

برایمان از شهید کاظمی‌و تیپ ۸ نجف بگویید، خاطره ای از آن روزها یادتان هست؟

تیپ نجف مصداق همان حرفی بود که امام(ره) می‌گفتند: اگر صد وبیست و چهار هزار پیامبر(ص) یک جا جمع شوند و با هم کار کنند، باز هم مشکلی پیش نمی‌آید. ارتباط این‌ها با فرمانده‌شان و با هم ارتباط رئیس و مرئوس نبود. همه فکر می‌کردند که این کار باید برای خدا انجام شود، باید این جاده صاف شود، پس هر چه از دستم بربیاید، باید انجام بدهم، کسی به مقامش، به موقعیتش فکر نمی‌کرد و این وسط، اخلاق شهید کاظمی‌و روحیه بزرگ منشانه‌اش هم بی تاثیر نبود. همین بود که این تیپ از نظر نظم حرف نداشت. از نظر تاکتیک و تکنیک معروف بود. همین وحدت باعث می‌شد که مثلاً در یکی از همین عملیات‌ها، یک توپخانه در عرض یک ساعت و نیم روی ارتفاعات جابه جا شود و عملیات پیروز شود. مثلاً اصرار داشت که حتماً روز عملیات، ظهر به بچه‌های خط ناهار گرم بدهد. خیلی هوای بچه‌ها را داشت. شما کمتر تیپی را می‌بینید که موفقیت‌های تیپ نجف را داشته باشد. با تلفات بسیار اندک، عملیات پیروز می‌شد. یکبار یادم هست که فرمانده یک تیپ عراقی با کل نیروهایش به اسرارت گرفته شده بودند. فرمانده عراقی تحت تاثیر بسیار خاص آقای کاظمی‌قرار گرفت. شنیدیم وقتی برگشت با آنکه معمولاً فرمانده‌هایشان آدم‌های تغییر ناپذیری بودند، این یکی مبارز شده بود و جزو نیروهای سپاه سپاه بدر.

بعد از جنگ چطور؟ سردا کاظمی‌بعد از جنگ چطور بودند؟

آدم‌ها بعضی وقتها در یک بعد توانایی خاصی دارند و با قرار گرفتن در جاهای دیگر کم فروغ می‌شوند. اما آقای کاظمی‌بعد از جنگ در شرایط کاری کاملاً متفاوت، با سبک کاری متفاوت باز هم خوب عمل کرد. نموه اش، استراتژی اش برای برقراری امنیت در کردستان بود که باعث شد، مشی مسلحانه ضد انقلاب تغییر کند. سردا کاظمی‌آنها را به لحاظ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آنقدر تحت فشار قرار داد که ضد انقلاب مجبور به اتخاذ چنین تصمیمی‌شد. برای این همه موفقیت هم باید درون خوب باشد، درون که روبه را باشد، بیرون هم درست می‌شود و نتیجه کار برکت دارد. نیت، اثر وضعی اش را روی اعمال انسان می‌گذارد. بزرگی می‌گفت: موقعی که یک سنگی جلوی یک کاری که دارید انجام می‌دهید، پیدا می‌شود، بروید نیت را بررسی کنید. ببینید که خدشه به آن وارد شده است یا نه. توی این چند سال تا همین آخر که من شهید کاظمی‌را می‌شناختم این یکی از امور ثابتش بود.

یکی از خصوصیات مدیریتی شهید کاظمی‌را که فکر می‌کنید او را نسبت به دیگر مدیران برجسته کرده بود، بیان کنید.

شهید کاظمی‌به همه مسایل با هم می‌پرداخت. مثلاً نمی‌گفت فلانی تو برو دنبال مسایل فرهنگی من وقت ندارم و هر کاری هم می‌کرد در حین انجام دادن آن همه‌ی هم و غمش همان کار بود. مثلاً در حسینیه‌ای که در نیروی هوایی ساخت، اگر کسی ایشان را در حسینیه می‌دید فکر می‌کرد ایشان کاری جزء ساختن این حسینیه ندارند، چون برای ریزترین مطالب هم خودش وقت می‌گذاشت. اینجا یک اما دارد و آن اینکه هیچ وقت یادش نمی‌رفت کار را برای خدا انجام می‌دهد. در نتیجه انحصارطلب نبود. سعی می‌کرد اگر می‌شود هزار نفر هم شریک بشوند می‌رفت دست آنها را می‌گرفت که شما هم شریک شوید. در عین مدیریت، که حتی مثلاً برای ساخت حمام هم فکر کرده بود که اصولی بسازد تا سربازها مشکل پیدا نکنند، همه را در کار شرکت می‌داد. به همه می‌گفت چه کار بلدی؟ می‌خواست همه از برکت یک کار خدایی استفاده کنند. این طور نبود که بگوید من می‌کنم، همه برای خودم. نه این طور نبود. یکی دیگر از خصوصیات او لطافت روحش بود. شهید کاظمی‌بسیار آدم لطیفی بود. در عین اینکه کارهای سخت را می‌توانست انجام دهد، توی روضه‌ها، توی جمع خودمانی‌مان که نشسته بود، وقتی اسمی‌از امام حسین(ع) یا شهیدی می‌آمد فوری آدم احساس می‌کردکه از این دل مهربان تر و لطیف تر نیست. به طرفه العینی گریه م افتاد. نه رو دربایستی داشت نه خجالت می‌کشید. خیلی سریع احساسش بروز پیدا می‌کرد. جمع این به ظاهر تناقض‌ها در یک نفر خیلی پیدا نمی‌شود. شهید کاظمی‌دلش جمع اضداد بود.

منبع : http://shabestarnews.ir