نوشته‌ها

روایتی تازه از شهادت حاج همت

روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون،صدای حاج همت را شنیدم که گفت: «سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

 به گزارش فارس، این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر۲۷ محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی – خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می کنیم. خوشا به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.

… روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعدازظهر بود که دیدم می‌گویند بی‌سیم تو را می‌خواهد. گوشی را که به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم که گفت:

«سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شکسته‌ها، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

گفتم: «مفهوم شد حاجی، اجازه می‌دی من هم با شما بیام؟»

گفت: «نه عزیزم، شما چون نسبت به موقعیت منطقه توجیه هستی، همین جا باش تا خط رو تحویل بچه‌های لشکر امام حسین(ع) بدی و کمک‌شان کنی. هر وقت کارت تموم شد، بیا به همون سنگر… – منظور حاجی از اصطلاح «همون سنگر»، قرارگاه تاکتیکی حاج قاسم سلیمانی بود- … بعد بیا اونجا؛ من هم غروب می‌آم همون جا، تا با هم صحبت کنیم».

برگشتم پیش بچه‌های‌مان در خط و کنارشان ماندم. دشمن که وحشت از دست دادن جزایر خواب از چشم‌هایش ربوده بود، حتی برای یک لحظه، دست از گلوله‌باران جزایر برنمی‌داشت. ما هم داخل سنگرها و کانال‌های نفر روبی که به تازگی حفر شده بود، پناه گرفته بودیم و از خط‌مان دفاع می‌کردیم. چند ساعتی گذشت. از طریق بی‌سیم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسیدم: حاجی آمده یا نه؟!

گفتند: «نه، هنوز برنگشته!»

مدتی بعد، از نو تماس گرفتم و سراغ‌اش را گرفتم. جواب دادند: «نه، خبری نیست!» دیگر دلشوره رهایم نکرد. طاقت نیاوردم. خط را سپردم دست تعدادی از بچه‌ها،‌ آمدم کمی عقب‌تر و با یک جیپ ۱۰۶ که عازم عقب بود، راهی شدم به سمت سنگری که محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر که شدم، دیدم حاجی نیست. از برادرمان حاج «قاسم سلیمانی»؛ فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله پرسیدم حاج همت کجاست؟

ایشان گفت: «رفته قرارگاه لشکر ۲۷ و هنوز برنگشته.»

قرارگاه تاکتیکی ما در ضلع شرقی جزیره بود. گفتم: «ولی حاجی به من گفته بود برمی‌گرده اینجا، چون با من کار داره.»

حاج قاسم گفت: «هنوز که نیومده،‌ولی مرا هم نگران کردی، الان یه وسیله به شما می‌دم، برو به قرارگاه تاکتیکی لشکرتون، احتمال داره اینجا نیاد.»

با یکی از پیک‌های فرمانده لشکر ثارالله، سوار بر یک موتور تریل، رفتیم سمت قرارگاه تاکتیکی لشکر ۲۷ در ضلع شرقی جزیره، آنجا که رسیدیم، [شهید] حاج عباس کریمی را دیدم.

به او گفتم: «عباس، حاج همت اینجا بوده انگار،‌ولی اصلا برنگشته پیش حاج قاسم.»

عباس با تعجب گفت: «معلومه چی می‌گی؟! حاجی اصلا اینجا نیومده برادر من!»

این را که گفت، دفعتاً سراپای بدنم به لرزه افتاد و بی‌اختیار سست شدم. فهمیدم قطعا بایستی بین راه برای همت اتفاقی افتاده باشد.

عباس ادامه داد: «… حاجی اینجا نیومده، ولی با قرارگاه مرکزی که تماس گرفتم، گفتند حاجی اونجا نیست و شما هم دیگه در بخش مرکزی جزیره مسئولیتی ندارید، گفتند گردان لشکرتان همونجا باشه، ما خودمون لشکر امام حسین(ع) رو می‌فرستیم بیاد اونجا و خط رو از گردان شما تحویل بگیره.»

عباس که حرف‌اش تمام شد، خودم گوشی بی‌سیم را برداشتم. با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم: «پس لااقل بگذارید ما بریم گردان رو عوض کنیم و برگردیم به اینجا.»

از آن سر خط جواب دادند: «نه، شما از این طرف نرید. شما از منطقه شرقی جزیره تکان نخورید و به آن طرف نرید.»

یک حس باطنی به من می‌گفت حتماً خبری شده و مرکز نمی‌خواهد که ما بفهمیم. روی پیشانی‌ام عرق سردی نشسته بود. همین‌طور که گوشی بی‌سیم توی دست‌ام بود، نشستم زمین و گفتم: «بسیار خوب، حالا حاج همت کجاست؟»

جواب آمد: «فرماندهی جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب.»

رو کردم به شهید کریمی و گفت« «عباس، بهت گفته باشم؛ یا حاجی شهید شده، یا به احتمال خیلی ضعیف، زخمی شده».

او گفت: «روی چه حسابی این حرف رو می‌زنی تو؟!»

گفتم: «اگه حاجی می‌خواست بره اون دست آب، لشکر رو که همین‌جوری بدون مسئولیت رها نمی‌کرد، حتما یا با تو در اینجا، یا با من در خط تماس می‌گرفت و سربسته خبر می‌داد که می‌خواد به اون طرف آب بره.»

عباس هم نگران بود. منتها چون بی‌سیم‌چی‌ها کنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بیشتر از این، در باره دل‌نگرانی‌مان جلوی آن‌ها صحبت کنیم. آخر اگر این خبر شایع می‌شد که حاجی شهید شده، بر روحیه بچه‌های لشکر تاثیر منفی و ناگواری به جا می‌گذاشت، چون او به شدت مورد علاقه بسیجی‌ها بود و برای آن‌ها، باور کردن نبودن همت خیلی، خیلی دشوار به نظر می‌رسید.

چشم که بر هم زدیم، غروب شد و دقایقی بعد، روز کوتاه زمستانی هفدهم اسفند، جای‌اش را با شبی به سیاهی دوزخ عوض کرد. آن شب، حتی یک لحظه هم از یاد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعی می‌شد. خصوصا آن لحظه‌ای که از «طلائیه» به جزیره جنوبی آمدیم، آن سخنرانی زیبا و بی‌تکلف حاجی برای بچه‌های بسیجی لشکر، بیرون کشیدن او از چنگ بسیجی‌ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشکرهای سپاه و شلوغ‌بازی‌های رایج حاجی، رجزخوانی‌های روح‌بخش او، بگو بخندش با احمد کاظمی، لبخندهای زین‌الدین در واکنش به شیرین‌ زبانی‌های حاجی و بعد، آن پاسخ سرشار از روحیه احمد کاظمی به رده‌های بالا، پای بی‌سیم و در حالی که نیم نگاهی به حاجی داشت و گفته بود: «همین که همت با ماست، مشکلی نداریم!»

شب وحشتناکی بر من گذشت. به هر مشقتی که بود، صبر کردیم تا صبح. دیگر برای‌مان یقین حاصل شد که حتما برای او اتفاقی افتاده. بعد از نماز صبح، عباس کریمی گفت: «سعید، تو همین‌جا بمون، من می‌رم به سر قرارگاه نجف، ببینم موضوع از چه قراره!»

رفت و اصلا نفهمیدیم چقدر گذشت، که برگشت؛ با چشم‌هایی مثل دو کاسه خون، خیس از اشک، عباس، عباس همیشگی نبود. به زحمت لب باز کرد و گفت: «همت و یک نفر دیگر سوار بر موتور، سمت «پد» می‌رفتند که تانک بعثی‌ آن‌ها را هدف تیر مستقیم قرار داد و شهید شدند».

درحالی که کنار آمدن با این باور که دیگر او را نمی‌بینم، برایم محال به نظر می‌رسید. کم کم دستخوش دلهره دیگری شدم؛ این واقعه را چطور می‌بایست برای بچه رزمنده‌های لشکر مطرح می‌کردیم؟! طوری که خبرش، روحیه لطیف آن‌ها را تضعیف نکند.

– هنوز هم باور نبودن همت برایم سخت است، بدجوری ما را چشم به راه گذاشت … و رفت

سردار شهید سعید مهتدی در سال ۱۳۳۷ در پیشوا متولد شد. پنج ساله بود که عبور کفن پوشان شهرش را که ندای لبیک یا خمینی (ره) سر داده بودند از کوی و محله خویش نظاره گر شد.دوران ابتدائی را در مدرسه شیخ جنید پیشوا سپری کرد.پدرش معاون آن مدرسه بود  ،اما نه تنها سعید از موقعیت پدرش سوء استفاده نکرد  و به سهل انگاری در تحصیل نپرداخت بلکه با تلاش و پشتکار مضاعف  کلاس های پنجم و ششم را بصورت جهشی پشت سر گذاشت.پس از گذراندن دوران دبیرستان وارد مرکز تربیت معلم شد و به تدریس در پیشوا مشغول شد.در دوران مبارزات مردم علیه رژیم شاهنشاهی نقش موثری داشت و در پخش و چاپ اعلامیه که در روستای قلعه سین ساماندهی میشد فعالیت چشمگیری داشت.پس از انقلاب اسلامی علیه تحرکات باطل ضد انقلاب در کردستان ،شهید مهتدی همراه یکی از سرداران بنام _شهید اکبر بابائی-راهی کردستان شد ودر آنجا مسئولیت های مختلفی از قبیل :فرمانده منطقه تاز آباد،مسئولیت عملیات سپاه جوانرود،مسئولیت عملیات سپاه بوکان را به مدت دوسال برعهده داشت.ایشان پس از مدتی به جنوب رفت و در لشکر ۲۷محمد رسول الله (ص)فعالیت خود را در کنار شهید ابراهیم همت و دیگر دوستانش ادامه داد و مسئولیت های مختلفی از جمله : فرمانده گردان کمیل ، فرمانده محور ، مسئول عملیات لشکر ۲۷محمد رسول الله (ص) مسئول اطلاعات لشکر ،مسئول طرح ریزی معاونت  عملیات  ستاد مرکزی سپاه ، مسئول عملیات قرارگاه سید الشهدا (ع)،مسئول عملیات نیروی زمینی سپاه ، جانشین لشگر ۲۷محمد رسو ل الله (ص) را نیز برعهده داشت.او بخاطر رشادت ها  و موفقیت هایش در عملیات های مختلف به عنوان فرمانده لشکر ۲۷محمد رسول الله (ص)منصوب شد . ایشان در حین فعالیت های خود در دانشگاه تربیت معلم تهران به تحصیل در رشته شیمی پرداخت و کارشناسی شیمی را در این دانشگاه کسب کرد.در ادامه فوق لیسانس مدیریت دفاع را نیز به کارنامه تحصیلی خود اضافه کرد.

شهید مهتدی همیشه متواضع بود  و برایش فرقی نمی کرد در چه پست و مقامی باشد..مشکلات و دردهایش را مطرح نمی کرد، هروقت خانواده اورا می دیدند ،با خوشروئی و آرامش برخورد میکرد.اما خانواده میدانستند پشت لبخندهای او دردها نهفته است.آنها میدانستند که حاج سعید در اکثر عملیات ها مجروح شده .میدانستند که پایش ۱۰سانتی متر از پای دیگرش کوتاه تر شده  و بعد از عملیات آن را کشیده اند.

میدانستند که یکی از پاهایش را ۱۰بار عمل کرده بودند  و هنوز بهبود نیافته بود .اما حاج سعید مهربان بود  و میخندید.آرام بود و صبور  و کوهی از مقاومت برای بلندی طبع.

دل مشتاق وصلش طاقت ماندن نداشت.سرانجام این انسان وارسته در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۹ براثر سقوط هواپیمای نظامی در ارومیه به خیل شهدا پیوست  و روح مطهر آن پرنده سبک بال ،با آخرین پرواز عشق به آسمان عروج کرد.

\"\"روایتی تازه از شهادت حاج همت به روایت یک شهید عرفه

به بهانه ۱۷ اسفند سالروز شهادت سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت

شهید کاظمی : «همین که همت با ماست، مشکلی نداریم!»

روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون،صدای حاج همت را شنیدم که گفت: «سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر۲۷ محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی – خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می کنیم. خوشا به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.

… روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعدازظهر بود که دیدم می‌گویند بی‌سیم تو را می‌خواهد. گوشی را که به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم که گفت:

«سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شکسته‌ها، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

گفتم: «مفهوم شد حاجی، اجازه می‌دی من هم با شما بیام؟»

گفت: «نه عزیزم، شما چون نسبت به موقعیت منطقه توجیه هستی، همین جا باش تا خط رو تحویل بچه‌های لشکر امام حسین(ع) بدی و کمک‌شان کنی. هر وقت کارت تموم شد، بیا به همون سنگر… – منظور حاجی از اصطلاح «همون سنگر»، قرارگاه تاکتیکی حاج قاسم سلیمانی بود- … بعد بیا اونجا؛ من هم غروب می‌آم همون جا، تا با هم صحبت کنیم».

برگشتم پیش بچه‌های‌مان در خط و کنارشان ماندم. دشمن که وحشت از دست دادن جزایر خواب از چشم‌هایش ربوده بود، حتی برای یک لحظه، دست از گلوله‌باران جزایر برنمی‌داشت. ما هم داخل سنگرها و کانال‌های نفر روبی که به تازگی حفر شده بود، پناه گرفته بودیم و از خط‌مان دفاع می‌کردیم. چند ساعتی گذشت. از طریق بی‌سیم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسیدم: حاجی آمده یا نه؟!

گفتند: «نه، هنوز برنگشته!»

مدتی بعد، از نو تماس گرفتم و سراغ‌اش را گرفتم. جواب دادند: «نه، خبری نیست!» دیگر دلشوره رهایم نکرد. طاقت نیاوردم. خط را سپردم دست تعدادی از بچه‌ها،‌ آمدم کمی عقب‌تر و با یک جیپ ۱۰۶ که عازم عقب بود، راهی شدم به سمت سنگری که محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر که شدم، دیدم حاجی نیست. از برادرمان حاج «قاسم سلیمانی»؛ فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله پرسیدم حاج همت کجاست؟

ایشان گفت: «رفته قرارگاه لشکر ۲۷ و هنوز برنگشته.»

قرارگاه تاکتیکی ما در ضلع شرقی جزیره بود. گفتم: «ولی حاجی به من گفته بود برمی‌گرده اینجا، چون با من کار داره.»

حاج قاسم گفت: «هنوز که نیومده،‌ولی مرا هم نگران کردی، الان یه وسیله به شما می‌دم، برو به قرارگاه تاکتیکی لشکرتون، احتمال داره اینجا نیاد.»

با یکی از پیک‌های فرمانده لشکر ثارالله، سوار بر یک موتور تریل، رفتیم سمت قرارگاه تاکتیکی لشکر ۲۷ در ضلع شرقی جزیره، آنجا که رسیدیم، [شهید] حاج عباس کریمی را دیدم.

به او گفتم: «عباس، حاج همت اینجا بوده انگار،‌ولی اصلا برنگشته پیش حاج قاسم.»

عباس با تعجب گفت: «معلومه چی می‌گی؟! حاجی اصلا اینجا نیومده برادر من!»

این را که گفت، دفعتاً سراپای بدنم به لرزه افتاد و بی‌اختیار سست شدم. فهمیدم قطعا بایستی بین راه برای همت اتفاقی افتاده باشد.

عباس ادامه داد: «… حاجی اینجا نیومده، ولی با قرارگاه مرکزی که تماس گرفتم، گفتند حاجی اونجا نیست و شما هم دیگه در بخش مرکزی جزیره مسئولیتی ندارید، گفتند گردان لشکرتان همونجا باشه، ما خودمون لشکر امام حسین(ع) رو می‌فرستیم بیاد اونجا و خط رو از گردان شما تحویل بگیره.»

عباس که حرف‌اش تمام شد، خودم گوشی بی‌سیم را برداشتم. با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم: «پس لااقل بگذارید ما بریم گردان رو عوض کنیم و برگردیم به اینجا.»

از آن سر خط جواب دادند: «نه، شما از این طرف نرید. شما از منطقه شرقی جزیره تکان نخورید و به آن طرف نرید.»

یک حس باطنی به من می‌گفت حتماً خبری شده و مرکز نمی‌خواهد که ما بفهمیم. روی پیشانی‌ام عرق سردی نشسته بود. همین‌طور که گوشی بی‌سیم توی دست‌ام بود، نشستم زمین و گفتم: «بسیار خوب، حالا حاج همت کجاست؟»

جواب آمد: «فرماندهی جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب.»

رو کردم به شهید کریمی و گفتم : « «عباس، بهت گفته باشم؛ یا حاجی شهید شده، یا به احتمال خیلی ضعیف، زخمی شده».

او گفت: «روی چه حسابی این حرف رو می‌زنی تو؟!»

گفتم: «اگه حاجی می‌خواست بره اون دست آب، لشکر رو که همین‌جوری بدون مسئولیت رها نمی‌کرد، حتما یا با تو در اینجا، یا با من در خط تماس می‌گرفت و سربسته خبر می‌داد که می‌خواد به اون طرف آب بره.»

عباس هم نگران بود. منتها چون بی‌سیم‌چی‌ها کنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بیشتر از این، در باره دل‌نگرانی‌مان جلوی آن‌ها صحبت کنیم. آخر اگر این خبر شایع می‌شد که حاجی شهید شده، بر روحیه بچه‌های لشکر تاثیر منفی و ناگواری به جا می‌گذاشت، چون او به شدت مورد علاقه بسیجی‌ها بود و برای آن‌ها، باور کردن نبودن همت خیلی، خیلی دشوار به نظر می‌رسید.

چشم که بر هم زدیم، غروب شد و دقایقی بعد، روز کوتاه زمستانی هفدهم اسفند، جای‌اش را با شبی به سیاهی دوزخ عوض کرد. آن شب، حتی یک لحظه هم از یاد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعی می‌شد. خصوصا آن لحظه‌ای که از «طلائیه» به جزیره جنوبی آمدیم، آن سخنرانی زیبا و بی‌تکلف حاجی برای بچه‌های بسیجی لشکر، بیرون کشیدن او از چنگ بسیجی‌ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشکرهای سپاه و شلوغ‌بازی‌های رایج حاجی، رجزخوانی‌های روح‌بخش او، بگو بخندش با احمد کاظمی، لبخندهای زین‌الدین در واکنش به شیرین‌ زبانی‌های حاجی و بعد، آن پاسخ سرشار از روحیه احمد کاظمی به رده‌های بالا، پای بی‌سیم و در حالی که نیم نگاهی به حاجی داشت و گفته بود: «همین که همت با ماست، مشکلی نداریم!»

شب وحشتناکی بر من گذشت. به هر مشقتی که بود، صبر کردیم تا صبح. دیگر برای‌مان یقین حاصل شد که حتما برای او اتفاقی افتاده. بعد از نماز صبح، عباس کریمی گفت: «سعید، تو همین‌جا بمون، من می‌رم به سر قرارگاه نجف، ببینم موضوع از چه قراره!»

رفت و اصلا نفهمیدیم چقدر گذشت، که برگشت؛ با چشم‌هایی مثل دو کاسه خون، خیس از اشک، عباس، عباس همیشگی نبود. به زحمت لب باز کرد و گفت: «همت و یک نفر دیگر سوار بر موتور، سمت «پد» می‌رفتند که تانک بعثی‌ آن‌ها را هدف تیر مستقیم قرار داد و شهید شدند».

درحالی که کنار آمدن با این باور که دیگر او را نمی‌بینم، برایم محال به نظر می‌رسید. کم کم دستخوش دلهره دیگری شدم؛ این واقعه را چطور می‌بایست برای بچه رزمنده‌های لشکر مطرح می‌کردیم؟! طوری که خبرش، روحیه لطیف آن‌ها را تضعیف نکند.

– هنوز هم باور نبودن همت برایم سخت است، بدجوری ما را چشم به راه گذاشت … و رفت

منبع : فارس

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس(توانا) سردار قاسم سلیمانی در یادواره فرماندهان شهید گردان و واحد مسئول لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) که شب گذشته در تالار وزارت کشور برگزار شد، اظهار داشت: لشکر ۲۷ یکی از پر افتخارترین، بزرگترین و ماندگارترین لشکرهای دوران دفاع مقدس است که شهدای زنده و خانواده معظم شهدای این لشکر در مراسم حضور دارند.

وی ادامه داد: شاید بعد از انقلاب مجموعه‌ای جامع‌تر در معرفی اسلام، حقیقت اسلام و فرهنگ تشیع در همه ابعاد، صحنه‌ای همانند صحنه دفاع مقدس نداشته باشیم، که بخواهد حقیقت را با این گستردگی در بعد جمعیت و زمان معرفی کند. این حقیقت را می‌توان در همه ابعاد ثابت کرد، جنگ یک حقیقت کامل اسلام را معرفی کرد، جنگ به معنای انسان‌های موجود بر مبنای یک فرهنگ جمع شدند، جنگیدند و به شهادت رسیدند، مجموعه افکار، اعمال، مدیریت، اقدامات و رفتار آنها حقیقت اسلام را در صحنه تداعی کرد.

فرمانده نیروی قدس سپاه یادآور شد: هیچ چیز جنگ دروغی نبود، یعنی عرفان حقیقی، معنویت حقیقی، اسلام‌شناسی حقیقی، انسان‌سازی حقیقی، اسلام ناب حقیقی، تبعیت و ولایت‌پذیری حقیقی در تمام ابعاد ساری و جاری بود؛ شاید در بین تمام مشخصه‌های جنگ، چند مشخصه جامع‌تر بودند که این مشخصه‌ها، ویژگی‌های دیگر جنگ را تحت تأثیر خود قرار داده بود.

وی با اشاره به یکی از مشخصه‌های جنگ گفت: یکی از مشخصه‌ها مذهبی بودن جنگ ما بود؛ این مشخصه بنابر فلسفه طایفه‌ای که یک طرف سنی و و یک طرف شیعه باشد، نبود؛ در واقع گرایش مذهبی و دلیل هویت مذهبی که بر جنگ حاکم شده بود، به دلیل تفکرات طایفه‌ای و صرفاً مذهبی در مقابل یک مذهب نبود، بلکه به دلیل حاکمیت حاکم در جنگ ما بود که مهمترین آن خود امام(ره) بود.

سردار سلیمانی بیان داشت: جنگ به تمام معنا یک حقیقت مذهبی داشت؛ این حقیقت در رفتارها، مدیریت‌ها و رفتار با دشمن این رفتار مذهبی حاکم بود؛ به عنوان مثال در عملیات «والفجر ۸» در یکی از لشکرهای کنار ما، یک خلبان عراقی که بمباران کرده بود، خودش با چتر از هواپیما پرتاب کرده بود پایین، آمد؛ یکی از بسیجیان برای تنبیه آن خلبان عراقی را سیلی زد؛ دیدم فرمانده لشکری که به خاطر سیلی زدن بسیجی به اسیر عراقی، با آن بسیجی برخورد کرد و آن لحظه او را از صحنه جنگ محروم کرد؛ صحنه‌ای دیگر که در فیلم‌های تلویزیون مشاهده شد، خلبان‌های ما برای بمباران رفتند، وقتی روی پل عابر پیاده‌ای را دیدند که درحال حرکت است، به خاطر عابر پیاده از بمباران پل خودداری کردند؛ بنابراین رفتار مذهبی در همه شئون جنگ حاکم بود؛ در ملاک‌های انتخاب فرماندهی هم یکی از ویژگی‌ها و برجستگی‌های دفاع مقدس مذهبیت بود.

وی گفت: نکته دوم که از نکات برجسته و اساسی دفاع مقدس، تأثیرگذاری درونی و بیرونی جنگ بود؛ لذا بخش عظیمی از تحولی که در جامعه ما به سرعت بعد از انقلاب حادث شد و یکی از کانون‌های اصلی تأثیرگذاری انقلابی، معنوی و مذهبی ما جنگ بود؛ خیل بسیجی‌ها که از داخل جامعه به جبهه می‌آمدند و از داخل جبهه به جامعه برمی‌گشتند، تحول عظیمی در جامعه ما به وجود آمد و تا حال یکی از عوامل بسیار مؤثر در موضوعات مختلف جامعه خود جنگ بوده؛ شاید هیچ کانونی به اندازه جنگ تأثیر در تطهیر جامعه ما به سمت کمال و معنویت نداشته است.

سردار سلیمانی اظهار داشت: نکته سوم تأثیرگذار در جنگ، تغییر ملاک‌ها بود. بر خلاف تمام جنگ‌ها، یکی از اتفاقات و نقاط قوت در جنگ که باعث شد بخش اعظمی از بن‌بست‌ها شکسته شود، نابرابری در جنگ بود؛ به رغم اینکه ما با دشمن‌مان تفاوت بسیار زیادی در امکانات داشتیم؛ یعنی به اندازه عدد افراد که به میدان می‌آوردیم، او در مقابل تانک می‌آورد؛ به عنوان مثال در عملیات «کربلای ۵» که لشکر ۲۷ و حاج‌آقا کوثری در غرب کانال ماهیگیری کنار ما بود، از آنجا زمین را که نگاه می‌کردیم، به جای اینکه نفر عراقی ببینیم، تانک می‌دیدیم، حجم وسیعی بود؛ یا اینکه وقتی دشمن شروع می‌کرد به آتش ریختن آن قدر حجم آتش بالا بود  که شاید هیچ متری از زمین وجود نداشت که گلوله‌ای در آنجا فرود نیامده باشد؛ تمام زمین آماج گلوله‌های سنگین توپ و خمپاره‌ای که در زمین فرود آمده بود و بعضاً گلوله بر جای گلوله دیگر فرود می‌آمد.

وی یادآور شد: بعد از جنگ که صدام سقوط کرد، کشورهای عربی که طلب خودشان را از صدام می‌کنند، معلوم شده که حجم حمایت دنیا بدون ما به ازاء از صدام انجام دادند، مثلاً حمایت عربستان، چندین برابر هزینه کل جنگ ما بوده است. جنگ ما جنگ کاملاً نابرابر بود؛ حتی در بسیج نیروی انسانی هم این نابرابری وجود داشت، آن طرف سربازهایی با طول و عرض کذا اما این طرف سرباز ۸، ۱۰ ساله؛ سرباز‌های عراقی کهنه‌سرباز و نیروهای متخصص بودند اما نیروهای ما عموماً نیرویی با  آموزش ۴۵ روزه تا ۳ ماهه بودند.

فرمانده نیروی قدس سپاه گفت: در دوران جنگ، دشمن یک و نیم برابر نیروی ما را با اجبار وارد جنگ کرده و در صحنه نگه داشته بود؛ در حالی که محور اصلی ما نیرویی از سپاه تازه تأسیس بودند؛ کسانی که شهید شدند، مؤسس لشکر بودند، فرمانده گردان نه تنها فرمانده گردان بود، بلکه خودش مؤسس گردان، مسئول بسیج و حفظ نیرو هم در همان گردان بود.

وی یادآور شد: یکی از ویژگی‌های جنگ ما که نابرابری‌ها را کنار زد، ابتکاراتی بود که در صحنه دفاع مقدس اتفاق افتاد؛ فرق ما با ارتش‌های کلاسیک دنیا در یک کلمه بود؛ اگر بخواهیم فرق حاج احمدمتوسلیان، حاج‌همت، فرماندهان گردان شهید را با یک فرمانده کلاسیک ارتش دنیا را علاوه بر موضوعات معنوی و رفتاری بدانیم، کلمه «بیا و برو» بود؛ یعنی فرمانده ما در صحنه جنگ می‌ایستادند جلو و می‌گفت: «بیا» اما فرمانده کلاسیک می‌ایستاد، عقب و می‌گفت: «برو».

سردار سلیمانی بیان داشت: می ایستاد جلو و می گفت «بیا» تأثیرات زیادی داشت و فداکاری‌های بزرگی را آورد؛ لذا حجم شهدای فرمانده ما با هیچ جنگی قابل مقایسه نیست؛ در دوران جنگ تحمیلی ۱۲ لشکر تازه تأسیس داشتیم؛ از ۱۲ لشکر تأسیسی زمان جنگ، ۷ فرمانده لشکر، لشکرها شهید شدند؛ از لشکر ۲۷ چهار فرمانده لشکر پشت سر هم به شهادت رسیدند؛ یعنی بعد از حاج احمد متوسلیان، شهید چراغی، شهید همت، شهید حاج عباس کریمی، شهید غلامرضا صالحی و بعد هم رسید به حاج آقا کوثری که شهید زنده هستند؛ در فرمانده گردان‌ها نزدیک به ۸۰ درصد شهید شدند؛ اگر خط شکنی و جلو ایستادن نبود، این اتفاق نمی‌افتاد؛ وقتی فرمانده می‌گفت: «بیا»؛ نقش آن فرمانده مانند یک ملکه زنبور عسل بود لذا تمام زنبور‌های عسل دور او جمع می‌شدند.

وی خاطر نشان کرد: امروز شهید همت فقط اسوه و محبوب بچه‌های تهران نیست، او بیش از یک مرجع تقلید در کل کشور محبوب و مورد توجه است؛ دو عامل مهم برای تحول عمده در صحنه جنگ که باعث شد، این جنگ به حقیقت اسلام تبدیل شود و جنگ را تبدیل به یک مدرسه و مکتب کند، عوامل مبنایی و میدانی بود. عامل مبنایی آن اسلام بود، در طول جنگ هم تمام تلاش امام این بود که همه توجه‌ها را اسلام کند؛ لذا در شکست‌ها و پیروزی‌ها موضوع مورد تأکید امام، اسلام بود؛ همه مقصد ما اسلام است؛  وقتی هم که خرمشهر آزاد شد، ایشان فرمودند: «خرمشهر را خدا آزاد کرد» لذا موضوع حاکمیت مکتب در جنگ ما تأثیر مبنایی داشت.

فرمانده نیروی قدس سپاه اضافه کرد: تأثیر میدانی آن هم مربوط به فرماندهان شهید است؛ یکی از آنها نقش فرماندهان در پیروزی‌های جنگ و توسعه معنویت در فضای جنگ بود؛ اگر از فرماندهان شهید زنده در لشکر ۲۷ و فرماندهانی که شهید شدند و ظاهراً در جمع ما نیستند اما حقیقتاً وجود دارند، سؤال کنید که در ابعاد، رفتار، دین، معنویت، شجاعت و صبر چه کسی قله شما بود؟ می‌گویند: «همت بود، قبل از او متوسلیان و بعد از او کریمی، بعد چراغی»؛ بنابراین تأثیر یک انسان صالح در رأس یک ساختار، یک تأثیر اساسی به وجود آورد.

وی یادآور شد: اگر در انقلاب ما، انسان صالحی مانند امام خمینی(ره) و امروز رهبر معظم انقلاب در رأس این نظام نبودند، هیچ وقت حجم این ارزش‌هایی که در درون نظام شکل گرفت، به وجود نمی‌آمد.

سردار سلیمانی با یادآوری هم‌نشینی خود با حمید باکری در یکی از جزیره‌های جنوبی‌، گفت:‌ ‌در آن روز حاج همت و حاج عباس کریمی‌فرماندهانی بودند که تقریباً ۴۰ نفر نیرو داشتند و با همان تعداد به مواضع دشمن حمله کردند اما وقتی دشمن  عملیات پاسخ را شروع کرد، بلافاصله‌ به یکی از بچه‌ها به نام میرافضلی گفتم که برو و یک گردان نیرو از رزمندگان چاه نفت در جزیره جنوبی را در اختیار شهید همت قرار بده‌ اما در آن عملیات هم حاج همت و هم عباس کریمی‌به شهادت رسیدند و حتی پیکر شهید همت تا چند ساعت در آنجا افتاده بود و کسی از آن اطلاع نداشت.

“در جنگ شهیدان با هم عهد می‌بستند که اگر یکی شهید شد، دیگری نیز زودتر شهید شود تا با هم به بهشت بروند. به عنوان مثال شهید مهدی باکری و شهید احمد کاظمی ‌با هم صحبت‌های عجیبی داشتند. وقتی مهدی به غرب رودخانه دجله رفت و در کنار یک گروهان ماند، نوار صدای او در‌حالی‌که مجروح بود، آرامش و طمأنینه ‌خاصی داشت که واقعاً شنیدنی است که در کمتر از ۲۰ دقیقه بعد در محاصره کامل و بدون نیرو در غرب رودخانه دجله به شهادت رسید.”

فرمانده نیروی قدس سپاه اضافه کرد: احمد کاظمی‌اصرار داشت که باکری حتماً به عقب برگردد اما وی می‌گفت احمد بیا اینجا که اگر بیایی من چیزی را می‌بینم که تا ابد از هم جدا نخواهیم شد و بعد باکری به شهادت رسید که تاکنون نیز مفقو‌د‌الجسد است.

سردار سلیمانی یادآور شد: اکنون اگر در بین مجاهدین عالم نگاه کنید، هیچ کجا مشابه صحنه‌های دفاع مقدس را پیدا نمی‌کنید، به رغم اینکه آنها برای خداوند عمل کنند و در حال جهاد هستند، با آمریکا و اسرائیل می‌جنگند، اما با سرچشمه تفاوت‌های اساسی دارند.

وی با اشاره به مشکل کشور سوریه گفت: اگر کشور و دولت سوریه یک حاج همت، یک حسین خرازی و یک کاظمی از خودشان مثل اینها داشت، این کشور بیمه بود؛ هیچ یک از تهاجم‌ها در آن تأثیر نداشت اما حلقه مفقوده وجود چنین انسان‌هایی است که در دوران‌ دفاع مقدس ما به وجود آمد و منجر به تحولات بسیار متحیر کننده اساسی در ابعاد مختلف اخلاقی و رفتاری شد؛ به طوری که بعضی از نوجوانان به جایی رسیدند که علمای بزرگ ما حقیقتاً به حال آنها حسرت می‌خوردند.