نوشته‌ها

صبح امروز (سه‌شنبه ۲۹ مهر ماه) متن بیانات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار دست‌اندرکاران کنگره‌ ملی سرداران و ۲۵۰۰ شهید شهرستان نجف‌آباد که در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۱۰ برگزار شده بود، در این کنگره منتشر شد.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در این دیدار، نجف‌آباد را یکی از پیش‌روترین شهرستان‌ها در استقبال از نهضت حضرت امام خمینی رحمه‌الله خواندند و با اشاره به حضور یکپارچه مردم مؤمن و معتقد این شهر در صحنه‌های مبارزه برای پیروزی انقلاب اسلامی و همچنین دفاع مقدس هشت‌ساله، تأکید کردند: شهر نجف‌آباد هم به لحاظ مذهبی و هم به لحاظ انقلابی برجستگی دارد و بدون تردید این شهر یکی از قله‌های برجسته‌ی جهاد است.

رهبر انقلاب با تجلیل از احیاء و بزرگداشت خوب و هوشمندانه‌ی یاد شهدای گرانقدر نجف‌آباد، به یکی از بازدیدهای خود در دوران دفاع مقدس از لشکر هشت نجف در خوزستان نیز اشاره کردند و آمادگی، روحیه‌ی بسیار بالا و نظم و ترتیب رزمندگان این لشکر را کم‌نظیر خواندند.

متن کامل بیانات این دیدار را بخوانید:

بیانات در دیدار دست‌اندرکاران کنگره ملی شهدای نجف آباد

بسم ‌الله ‌الرحمن ‌الرحیم ‌

شهر نجف‌آباد، هم از لحاظ مذهبی، هم از لحاظ انقلابی، انصافا یک شهر برجسته است؛ همان‌طور که اشاره کردند،(۱) از زمان شیخ بهایی و بعد، همین ‌طور علمای بزرگی از نجف‌آباد برخاستند -مرحوم آمیرزا محمد نجف‌آبادی، مرحوم آسید علی نجف‌آبادی؛ بزرگانی بودند که هم در نجف‌آباد ساکن بودند، هم در اصفهان مرکز تجمع طلاب و علما و مانند اینها بودند- و بعد هم وقتی به نهضت اسلامی منتهی شد، انصافا نجف‌آباد یکی از پیشروترینِ شهرستانها بود؛ کمتر جایی را ما سراغ داریم که مثل نجف‌آباد از نهضت امام (رضوان‌الله‌علیه) استقبال کرده باشند؛ که البته عمده‌اش به برکت مرحوم آقای منتظری بود. ایشان خب شاگرد امام و علاقه‌مند به امام و ارادتمند به امام و معتقد به مبارزه و به انقلاب بودند؛ لذا در نجف‌آباد – همان زمان، پیش از انقلاب، من نجف‌آباد رفتم، اوضاع نجف‌آباد را دیدم – با اینکه تبلیغات ضد مذهبی هم هست و از جاهای مختلف، مذاهب باطل و غیره فعالند، لکن حقیقتا یک مجموعه ‌ی مردم یکپارچه‌ی مؤمن و معتقد به انقلاب و علاقه‌مند به انقلاب [بودند]؛ بعد هم که انقلاب پیروز شد همین‌‌جور.

این لشگر هشت نجف که آقایان اسم آوردند، یکی از لشگرهای قَدَر در میدانهای دفاع هشت‌‌ساله بود و خود مرحوم شهید کاظمی (رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) واقعا یکی از آن فرماندهان برجسته بود. بنده در همان دوران جنگ رفتم خوزستان به مرکز لشگر نجف، [از] آنجا بازدید کردم؛ چیزهایی در آنجا دیدم که در کمتر لشگری آدم میتوانست آنها را مشاهده کند: آمادگی‌‌ها از یک‌سو، روحیه‌‌ی خیلی بالا از یک‌سو و نظم و ترتیب؛ نظم و ترتیبی که من در آن لشگر دیدم، در کمتر جایی انسان آن را مشاهده میکرد. خب شهدای برجسته ‌ای هم دارد که جناب آقای حسناتی ذکر کردند؛ دانشجو و دانش ‌آموز و معلم و روحانی و شخصیتهای سیاسی و مانند اینها.(۲) انصافا برجستگی خاصی دارد؛ واقعا یکی از قله‌های برجسته‌ی جهاد، بدون تردید نجف‌آباد است.

امیدواریم ان‌شاءالله خدای متعال به آن مردم عزیز اجر بدهد؛ شهدایشان را ان‌‌شاءاللَه خدای متعال با پیغمبر محشور کند؛ خانواده‌‌هایشان را سرافراز و سربلند بدارد؛ و این گردهمایی بزرگی را هم که شما در این شهر دارید انجام میدهید، ان‌‌شاءالله منشأ آثار و برکات خیری قرار بدهد. سلام ما را هم، هم آقای حسناتی به مردم عزیز نجف‌آباد – در واقع به یک معنا همشهری‌‌های خود ما؛ جد ما مرحوم آقای آسید هاشم نجف‌آبادی هم خب نجف‌آبادی‌‌اند دیگر، ما از این طریق یک اتصالی هم به نجف‌آباد پیدا میکنیم – برسانند و همچنین سردار سلیمانی‌‌مان هم سلام ما را به بچه‌های سپاه و بسیج و اینها ان ‌شاءالله ابلاغ کنند. ان ‌شاءالله موفق باشید.

۱) عضو شورای اجرایی کنگره ‌

۲) اشاره‌ عضو شورای اجرایی کنگره به وجود ۷۰۰ دانش ‌آموز شهید، ۷۰ معلم شهید، ۲۰۰ پاسدار شهید، ۲۴۰ جهادگر شهید، ۱۱۰ طلبه شهید، شهید منتظری، شهید آیت، شهید کاظمی، شهید صالحی، شهید یزدانی و … در میان شهدای نجف‌آباد.

**این کنگره با هدف معرفی بیشتر نجف‌آباد و قدردانی از خانواده ‌های شهدا و آشناییِ دست ‌اندرکاران آینده ‌ی نظام اسلامی با فرهنگ ایثار و شهادت، برگزار می‌شود.

**در این دیدار دبیر کنگره فهرست فعالیتهای انجام شده، شامل: جمع ‌آوری آثار شهدا و اسناد دفاع مقدس و تهیه ‌ی تاریخ شفاهی لشگر هشت نجف اشرف به ‌عنوان مستندات دفاع مقدس برای تولیدات فرهنگی و هنری و آثار داستانی، برنامه ‌ریزی برای تولید و چاپ چهل عنوان کتاب تا پیش از گشایش کنگره، برنامه ‌ریزی برای تولید اولین بخش تاریخ شفاهی لشگر هشت نجف اشرف همزمان با گشایش کنگره و ادامه ‌ی آن، ساخت یادمان شهدا در ورودی گلستان شهدای نجف‌آباد، تهیه ‌ی تمثال همه ‌ی شهدا برای نصب در معابر شهر، سرکشی به خانواده ‌های شهدا و هدیه ‌ی یک اثر هنریِ مزین به تمثال شهید خانواده به آنها، برگزاری یادواره ‌های قشری و صنفی و رسته ‌ای، برگزاری گردهمایی بزرگ رزمندگان لشگر، برگزاری مسابقات و جشنواره ‌های ورزشی، شبیه ‌سازی عملیات کربلای پنج همزمان با گشایش کنگره، ساخت حسینیه ‌ی حضرت فاطمه‌ی زهرا (س) برای برگزاری کنگره، برنامه ‌ریزی برای تحقیق و پژوهش در زمینه ‌ی فرهنگ ایثار و شهادت در دانشگاه ‌های نجف‌آباد، را بیان کرد.

shahidkazemi-62

شهید کاظمی یگانی تشکیل داده بود به نام یگان شهید محزونیه

آنها وظیفه داشتند تمامی افراد بی بضاعت و یا کم در آمد که سرپرست خانواده بودند و یا پدر شان فوت کرده بود را در رده های مختلف لشکر شناسایی کنند ، و پس از تقسیم وظایف به این افراد بیشتر رسیدگی کنند تابتوانند ساعاتی از هفته یا ماه را در خدمت خانواده هایشان باشند و اگر هم گوسفندی قربانی می شد.گوشت آن اول میان این خانواده ها تقسیم می شد.حاج احمدبصورت کاملا محرمانه وبطوری که شئونات افراد لحاظ شود به نیروهای ضعیف تر کمک می کردند.

سردار شهید حسین محزونیه

منبع : وبلاگ حاج احمد

shahidkazemi-17

در لشکر ۸ نجف اشرف تحت امرشهید کاظمی انجام وظیفه می نمودم، با اینکه ازمسئولین لشکربودم اما شوخی کردنهای زیاد و گاه گاهی هم خراب کاری از خصوصیات ذاتی من بود ، همیشه این سوال ذهنم را به خود مشغول کرده بود، که اگراین شیرین کاریها را حاج احمد فهمید و خواست با من برخورد کند چه کنم، چرا که حاجی درانجام کارها بسیار جدی بود.

\"shahidkazemi-17\"

تا اینکه یک روز ازروی بی احتیاطی تخلفی از من سر زد ، با اینکه به رو نمی آوردم از ترس برخورد حاجی دست و پایم را گم کرده بودم و در فکر فرار از این ماجرا ، یکباره خود را درسنگر حاجی دیدم ! شهید کاظمی مرا سئوال پیچ می کرد و با جذبه غیر قابل توصیفش بازخواست. تا به ذهنم آمد کل ماجرا را منکر شوم ! خودم را به بی اطلاعی کامل زدم ، سردار زیرک بود و می فهمید که این برخوردم نیزاز جنس همان خراب کاریهااست ، من هم مثل پرنده دردام افتاده خودم را به در و دیوارمی زدم .

تا اینکه یک دفعه قر آنی را که آنجا بود برداشتم و گفتم حاجی اگر باور نمی کنید بروم وضو بگیرم و به این قرآن قسم بخورم ، همین جا بود که حاج احمد کوتاه آمد و من خوشحال که نقشه ام نتیجه داد، حاج احمد تبسمی کرد و گفت عزیزمن ، اینهم از زرنگیته بعد هم کلی نصیحتم کرد، دیگر فهمیده بودم حاجی به این قسم حساس است واین شد ترفند همیشگی من جهت فرار از برخوردهای حاجی و پوشش کارهایم.تا این اواخر هر جا می دیدم با خنده می گفت فکر نکنی ما گول قسمهایت را می خوریما…

 

متن ضمیمه از زبان احمد کاظمی فرمانده لشکر ۸ نجف (در زمان جنگ)، در «کتاب به مجنون گفتم زنده بمان – کتاب اول، حمید باکری» از انتشارات روایت فتح درج شده است، که در اینجا نقل می‏شود.

حمید و مهدی (باکری، قائم ‏مقام و فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا) خیلی زود خوش درخشیدند. طوری که تیپ‏شان را به حد لشکر رساندند و عملیات‏های خوبی را پشت سر گذاشتند… تا اینکه رسیدیم به خیبر. خیبر عملیات بزرگ و سختی بود، هم از لحاظ استراتژیکی، هم از لحاظ تاکتیکی، هم از لحاظ مکان آبی – خاکی بخصوصش و ابزار و ادواتی که باید در آن به کار می‏گرفتیم.

خیبر می‏توانست عملیات بزرگ و صد در صد موفقی بشود. عراق هیچ تصور نمی‏کرد ما بخواهیم به این منطقه بیاییم. این را از نوع ابزار و نوع جنگمان حدس زده بود. برای همین خیلی غافل‏گیر شد وقتی دید آمده‏ایم: برای رسیدن به نشوه، برای رسیدن به جاده‏های مهم بصره و در خیزهای بعدی برای رسیدن به خود بصره. اشغال جزیره‏ها یک سکوی پرش مطمئن بود برای این خیزهای بعدی، لکن ما ابزار نداشتیم. در این جنگ، هر کس که سرعت عمل بیشتری می‏داشت، موفق می‏شد لذا مجبور شدیم متکی بشویم به زمین، به خشکی جبهه طلایه، که باید باز می‏شد و از آنجا تدارکات جبهه خیبر را فراهم می‏کردیم که البته جبهه طلایه باز نشد که نشد، در نتیجه ما باید جزایر را حفظ می‏کردیم.

عملیات این طور شروع شد که ما باید از چند کیلومتر آب عبور می‏کردیم، هور را پشت سر گذاشته، وارد جزیره می‏شدیم، می‏جنگیدیم، عبور می‏کردیم و می‏رفتیم طرف نشوه و طرف هدف‏هایی که مشخص شده بود. بیشتر این نیروها را باید در شب اول وارد جزیره می‏کردیم تا بروند برای پاک‏سازی. بخشی از این نیرو باید با قایق می‏آمد و بخشی دیگر در روزی که شبش عملیات می‏شد و بخشی هم اول تاریکی شب. که این بخش آخر باید با هلی‏کوپترها هلی‏برد می‏شدند.

حمید با نیروهای فاز اول بلم‏ها حرکت کرد که برود برای مسدود کردن کانال سویب، کانالی که راه داشت به پلی به نام شیتات، محل اتصال جزایر به هم از نشوه.

آن پل باید گرفته می‏شد تا عراقی‏ها نتوانند وارد جزیره بشوند. حمید سریع به هدف‏هایش رسید و از آنجا مدام گزارش می‏داد. ما وارد جزیره شدیم. با حمید تماس گرفتیم. گفت پل شیتات دستش است. گفت: «اگر می‏خواهید نیرو بیاورید مشکلی نیست. بردارید بیاورید.»

سریع تمام نیروها را فراخوانی کردم آوردم‏شان طرف پدها و درگیری اولیه شروع شد. تا صبح تمام گردان‏ها را وارد جزیره کردیم. پیش حمید هم رفتم، دیدم آرایش خیلی خوبی گرفته روی کانال و پل سویب. برگشتم رفتم تکلیف گردان‏های دیگر را هم مشخص کردم که بروند کجا و چطور با پایگاه‏های دیگر، داخل جزیره، دست بدهند. گزارش‏هایی از جزیره می‏رسید که هنوز مقاومت‏هایی هست. آن‏ها هم تا صبح خنثی شدند و جزیره افتاد دست ما. حالا ما بودیم و کلی غنیمت و نزدیک دو هزار نفر اسیر. نمی‏شد با هلی‏کوپتر فرستادشان. هواپیماها آمده بودند توی منطقه و هلی‏کوپترها را شکار می‏کردند. مجبور شدیم با چند تا قایق آنها را از جزیره خارج کنیم.

با حمید تماس گرفتم گفتم آماده باشد برای هدف‏های بعدی. خبر رسید طلایه با مشکل جدی مواجه شده و عملیات نتوانسته در آنجا پیش برود. حالا ما باید توقف می‏کردیم تا وضع جبهه سمت چپ‏مان مشخص شود. شب شد. سر و سامانی به امکانات دادیم و استراحتی هم به بچه‏ها.

به حمید نزدیک بودیم، حدود یک کیلومتر، و قرار بود از پلی که او گرفته عبور کنیم. حرکت ما بستگی به باز شدن طلایه داشت. یعنی ما باید با هم پیش می‏رفتیم. حالا که طلایه باز نشده بود رفتن‏مان معنا نداشت. از طرف دیگر، از سمت راست ما، تک هماهنگی زده شده بود که عراقی‏ها را سرگرم می‏کرد و آنها آنقدر فشار آوردند که سمت راست‏مان هم مشکل پیدا کرد. عراقی‏ها داشتند خودشان را آماده می‏کردند برای یک جنگ بزرگ و ما منتظر شدیم تا شب بچه‏ها بروند طلایه عمل کنند و ما هم برویم طرف نشوه. قفل طلایه بسته ماند. از ما خواستند از همان جزیره برویم سمت طلایه. چرا که جزیره وصل می‏شد به پشت طلایه. فاصله زیادی را باید پشت سر می‏گذاشتیم. به جز پل حمید (پل شیتات) پل دیگری هم بود که عراقی‏ها از آنجا نیرو وارد می‏کردند. عراق اصلا کاری به جزایر نداشت. مخفی هم نبود. از راه چند پل رفت طلایه را تقویت کرد و فهمید ما پشت سرمان آب است و عقبه پشتیبانی نداریم. تمام تلاش و آتشش را گذاشت روی طلایه و حالا ما باید می‏رفتیم سمت همین طلایه که براتان گفتم. الحاق ما در طلایه با بچه‏های دیگر

دست نداد. مجبور شدیم برویم پشت طلایه، نزدیک آن پل‏هایی که عراقی‏ها طلایه را از آنجا پشتیبانی تدارکاتی می‏کردند. بیشتر قوای عراق آن طرف پل بود. ما ماندیم و جزایر و فردا صبح، که جنگ اصلی توی جزیره‏ها شروع شد.

عراقی‏ها با خیال آسوده آمدند سراغ جزایر و تمام عملیات خیبر متمرکز شد روی سرزمینی محدود بدون عقبه و نارسا در لجستیک و آتش پشتیبانی و تدارکات. با پنجاه شصت کیلومتر فاصله نمی‏توانستیم آتش عقبه داشته باشیم. عراقی‏ها کاملا از این ضعف ما خبر داشتند. آمدند متمرکز شدند روبه‏روی جزایر، تقریبا از طرف جنوب، آن طرف کانال سویب. بعد هم رفتند الحاق کردند با نیروهایشان توی طلایه و پاتک‏شان از همین جا شروع شد.

روز اول پاتک آنها شکست خورد. دنیای آتش روی جزیره متمرکز بود و ما دست بسته و تنها. جزیره منتهی می‏شد به چند جا. اطراف جزیره آب بود و وسطش باتلاق و همه مجبور بودند از جاده عبور کنند و جاده هم بلند بود و هر کس، چه پیاده چه سواره، از آنجا می‏گذشت هدف تیر مستقیم تانک قرار می‏گرفت.

روز دوم فشار سختی به حمید و به پل شیتات آوردند. می‏خواستند پل را از حمید بگیرند و او نمی‏گذاشت. ما هم مرتب به او نیرو تزریق می‏کردیم، از همان نیروهایی که آورده بودیم ببریم طرف نشوه. بقیه را هم توی جزیره بازسازی و سازماندهی کردیم و پخش کردیم به جاهایی که لازم بود. پل را چند بار از حمید گرفتند و او بازپسش گرفت. روز سوم یا چهارم بود که عراق خیلی آتش ریخت روی جزیره، از طرف طلایه. طوری که همت (شهید حاج ابراهیم همت فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)) و چند نفر از فرمانده‏های دیگر مجبور شدند بیایند جزیره پیش ما. آنجا دیگر فرمانده و غیر فرمانده نداشت. هر کس هر سلاحی دستش می‏رسید برمی‏داشت می‏جنگید. مهدی تیربار برداشت و من آرپی‏جی تا برویم به عنوان نفر بجنگیم. رایمان مسلم شده بود که گرفتن جزایر قطعی است و باز دست بر نمی‏داشتیم.

نزدیک صبح هنوز مشغول درگیری بودیم که خبر رسید عراق رفته پل حمید را پشت سر گذاشته، دارد می‏آید توی جزیره. مهدی سریع یکی از مسئولان لشکر را (شهید مرتضی یاغچیان معاون دوم لشکر عاشورا) فرستاد برود پیش حمید. که تا رفت خبر آوردند توی جاده، دویست متر جلوتر از ما، شهید شده.

به مهدی گفتم: «این طوری فایده ندارد. باید یکی از ما برود پیش حمید.»

حمید وضعش را مرتب گزارش می‏داد، با صلابت و آرامش، و درخواست نیرو

می‏کرد و مهمات، بیشتر از همه خمپاره. می‏گفت: «خمپاره شصت یادت نرود.»

و ما هر چی داشتیم می‏فرستادیم. آرپی‏جی، کلاش، خمپاره شصت، و تمامش هم در حد جیره‏یی که سهمیه‏اش بود. آخر مجبور شده بودیم مهمات را جیره‏بندی کنیم. وسیله برای آوردن مهمات نبود. هواپیماها هم هر تحرکی را زیرنظر داشتند و شکارشان می‏کردند و هیچ مهمات و تدارکاتی به دست ما نمی‏رسید. هر نیرویی که می‏رفت عقب، فشنگ‏هایش را تا دانه آخر می‏گرفتیم می‏بردیم خط و بین بچه‏ها پخش می‏کردیم. همین جا بود که به مهدی گفتم: «من می‏روم پیش حمید.»

فاصله‏مان با حمید زیاد نبود. پیاده رفتم. آتش آنقدر وحشی بود که هیچ نیرویی نمی‏توانست خودش را سالم به خط برساند. تا مرا دید خندید. گفتم: «نه خبر؟»

آتش شدیدتر شده بود. نمی‏خواست من آنجا باشم. تلاش کرد ببردم جایی توی هور پنهانم کند. فاصله با عراقی‏ها کم بود. با آرپی‏جی و نارنجک تفنگی و هلی‏کوپتر و هر سلاحی که فکرش را بکنید می‏زدند. گفتم: «لازم نیست، حمید جان. آمده‏ام پیش‏تان باشم، نه این که بروم تو سوراخ موش قایم شوم.»

عراقی‏ها آنقدر زیاد بودند که اگر سنگ می‏زدی حتما می‏رفت می‏خورد به سر یکی‏شان. با نفر زیاد و آتش قوی آمده بودند پشت کانال را پاک‏سازی کنند. یک گوشه پل هنوز دستشان بود، وسط پل در وسط رودخانه، که از همان جا نمی‏گذاشتند کسی عبور کند. دیدم خط را نمی‏شود نگه داشت و ماندن خیلی سخت‏تر از رفتن است و رفتن هم یعنی از دست دادن کل جزیره و این هم امکان‏پذیر نبود. یعنی در ذهنم نمی‏گنجید.

حمید آمد روی خاکریز پهلوی من نشست. حرف می‏زدیم گاهی هم نگاهی به پشت سر می‏کردیم و عراقی‏ها را می‏دیدیم و آتش را. یا بچه‏های خودمان را، شهید و زخمی، که مهماتشان ته کشیده بود داشتند با چنگ و دندان خط را نگه می‏داشتند. تیرها فقط وقتی شلیک می‏شد که مطمئن می‏شدند به هدف می‏خورد.

یک وانت تویوتا، پر از نیرو، داشت می‏آمد طرف ما. همه‏شان داشتند به ما نگاه می‏کردند و دست تکان می‏دادند. جلو چشم ما خمپاره آمد خورد به وانت و منفجرش کرد و آتشش زد و خون مثل آبشار سرخ از همه جایش جوشید و شره کرد ریخت زمین. آنها نیروهایی بودند که داشتند می‏آمدند کمک حمید. حمید لبش را دندان گرفت. خیره شده به خون. آمد حرف بزند که گفتم: «خدا… خودش همه چیز را…»

سرم را انداختم زیر گفتم: «حتما خیری… در کار است.»

تصمیم گرفتیم پشت سرمان چند موضع دفاعی بزنیم تا اگر آنجا را هم از دست دادیم… و وای اگر آنجا را از دست می‏دادیم، سرتاسر کانال می‏افتاد به چنگ‏شان و بعد هم پل و جزیره. تانک‏ها خودشان را می‏رساندند به جزیره و جزیره می‏شد یک جهنم واقعی از آتش. مرتب به پشت خط خودمان نگاه می‏کردیم ببینیم کی کمک می‏رسد، یا کی خبری از شهید یا زخمی شدن کسی.

با مهدی تماس گرفتم گفتم: «هر چی لودر سراغ داری بردار ببر همانجا که خودمان نشسته بودیم. بگو سریع جاده را بشکافند یک خاکریز بزنند، که وقت خیلی تنگ است.»

دیگر نه نیرو می‏توانست برسد، نه آتش مقابله داشتیم، نه راهی برای رسیدن مهمات به خط. تصمیم گرفتم بمانم. احساس می‏کردم راه برگشتی هم نیست… که خمپاره شصتی آمد خورد کنارمان و… دیدم حمید افتاد و… دیدم ترکشی آمد خورد به گلوش و… دیدم خون از سرش جوشید روی خاک و… دیدم خودم هم ترکش خورده‏ام و… دیدم بی‏سیم‏چی‏ام آمد خون دستم را دید و اصرار کرد بروم عقب.

یکی از نیروها را صدا زدم گفتم: «سریع حمید را برمی‏داری می‏آوری عقب و برمی‏گردی سرجات!» بچه‏ ها اصرار می‏کردند برگردم عقب. نمی‏توانستم. سرم را که چرخاندم دیدم عراقی‏ها دارند از روی پل می‏آیند که بعد بروند طرف کانال. ناچار کشیده شدم رفتم طرف پیچ کانال. تیر کلاش عراقی‏ها می‏خورد به بیست متری‏مان، یعنی این طرف خاکریز. رفتم رسیدم به جایی که سنگر مهدی هم آنجا بود و حالا باید سعی می‏کردم نفهمد من از حمید چه خبری دارم. طوری که مهدی نفهمد به یکی گفتم: «برو جنازه‏ی حمید را بیاور!» اما مهدی متوجه شده بود و گفت: «لازم نیست. بگذار بماند.» هر چه اصرار کردم قبول نکرد. گفت: «هر وقت جنازه‏ی بقیه را رفتیم آوردیم می‏رویم جنازه‏ی حمید را هم می‏آوریم.»

منبع : عملیات خیبر ، ضمیمه: توصیف گوشه‏ای از عملیات خیبر، یادی از شهید حمید باکری ص ۵۶-۵۹

 

ahmadkazemi-149

از مهم‏ترین مشکلات موجود در منطقه والفجر ۸، پس از فروکش کردن پاتک‏های مداوم و سنگین دشمن، وضعیت نامناسب، شکننده و پیچیده خط پدافندی بود. به گونه‏ای که هر لحظه امکان شکسته شدن خط وجود داشت، همانطور که در چند حمله چنین شده بود.

از سوی دیگر، به دلیل نزدیکی خط خودی و دشمن، به ویژه در منطقه کارخانه نمک و عدم امکان به کارگیری دستگاه‏های مهندسی، تحکیم خطوط میسر نبود و شرایط موجود هم با زحمات طاقت فرسای رزمندگان و با بیل و کلنگ و با استفاده از گونی‏های خاک فراهم  شده بود که آن هم دوام و استحکامی نداشت و با اجرای آتش دشمن در دو سه روز از بین می‏رفت، به طوری که نیروهای پدافند کننده همیشه در حال ترمیم خطوط خود بودند. علاوه بر این، چنین وضعیتی آسیب‏ها و تلفات بسیاری را بر نیروهای پدافند کننده وارد می‏کرد. به عنوان نمونه، احمد کاظمی فرمانده لشکر ۸ نجف در تشریح وضعیت خط این لشکر، به فرمانده نیروی زمینی سپاه گفت:

«این گوشه (محل تقاطع خط و جاده استراتژیک) هر سه روز یک بار ور می‏افتد (نابود می‏شود)، از خاکریز و سنگر (گرفته تا) فرمانده و بی سیم‏چی و دیده‏بانی، همه‏اش از بین می‏رود، دوباره درست می‏کنیم. (دشمن) با موشک و خمپاره می‏زند…، اصلا اینجا نمی‏شود ایستاد.» [۱] .

لذا، ضرورت رفع این مسائل، رفع مشکلات تردد از عقبه به خطوط پدافندی و تدارک رسانی به رزمندگان و همچنین و لزوم دست یابی به خط پدافندی مستحکم و خدشه ناپذیر، در سر لوحه طراحی عملیاتی در این منطقه قرار گرفت.

تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق ، ج ۳ ،ترمیم و تثبیت خط پدافندی ، ص ۲۰۲ و ۲۰۳

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم ، مراسم هفتمین سالگرد و گرامیداشت شهدای عرفه توسط کنگره شهدای نجف آباد و لشگر زرهی ۸ نجف اشرف در نجف آباد اصفهان برگزار می‌گردد.

در این مراسم که صبح روز پنج شنبه، ساعت ۸:۳۰ تا ۱۱:۳۰ در مسجد جامع نجف آباد برگزار می‌شود، سردار عراقی جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سخنرانی می‌کند و بعد از آن برنامه‌ی مداحی و پخش کلیپ هم خواهند داشت. ضمنا خانواده‌ی شهدای عرفه نیز در این مراسم حضور خواهند داشت.

بعد از ظهر همان روز برنامه‌ای مشابه در گلزار شهدای اصفهان و در محل خاکسپاری سرداران شهید احمد کاظمی، نبی‌الله شاهمرادی، غلامرضا یزدانی، عباس کروندی برگزار می‌شود.

سردار شهید حاج احمد کاظمی‌ فرمانده نیروی زمینی سپاه به همراه ۱۱ تن از همرزمانش در ایام عرفه در ۱۹ دی ماه ۱۳۸۴ بر اثر سانحه سقوط هواپیما در ارومیه به شهادت رسیدند و به شهدای عرفه معروف شدند. این فرمانده دلاور جبهه‌های حق علیه باطل از جمله سردارانی بود که در طول دوران دفاع مقدس در صف اول نبرد حاضر و به دفاع از کیان انقلاب اسلامی ‌پرداخت. شهید احمد کاظمی‌ در طول دوران دفاع مقدس و پس از آن  مسوولیت‌های مختلفی از جمله فرماندهی لشگر ۸ نجف اشرف، فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا، فرماندهی نیروی هوافضای سپاه و فرماندهی نیروی زمینی سپاه را در کارنامه پرافتخار خود دارد.