نوشته‌ها

با سقوط هواپیمای حامل احمد کاظمی‌که به شهادت ایشان و ده نفر از یاران قدیمی‌او در ۱۹ دی ماه ۱۳۸۴ و در ایام عرفه انجامید , موجی از غم و اندوه ایران اسلامی‌را فراگرفت. شهدا را برا تشییعی با شکوه به تهران منتقل کردند.

حضرت آیت الله امام  خامنه ای  , فرمانده معظم کل قوا که بیش از هرکس دیگری به زیبایی‌های باطنی احمد آگاهی داشتند, در کنار بدن مظهر شهدا حاضر شدندو با یادآوری آخرین دیدار خود با احمد شهید , خطاب به فرماندهان قدیمی‌دوران دفاع مقدس که در آتش فراق  دوست دوران حماسه و ایثار خود می‌سوختند, فرمودند :

جمع دیگری از بهترین‌ها رفتند و ما هنوز هستیم . دو هفته پیش شهید کاظمی‌امد پیش من , گفت : دو تا درخواست دارم از شما , یکی دعا کنید من رو سفید بشوم . دوم اینکه دعا کنید من شهید بشوم . گفتم شماها واقعا هم حیفه بمیرید. شماها که این روزگارهای مهم را گذرانده اید , شماها نباید بمیرید. شماها همه تان باید شهید بشوید ولیکن حالا زوده , گفتم کشور هنوز به شماها خیلی نیاز داره , نظام به شما احتیاج داره . بعد گفتم که صیاد شایسته ی شهادت بود. حقش بود. صیاد حیف بود بمیرد. وقتی این را گفتم , چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : ان شاءالله خبر من را هم به شما بدهند …

و دو هفته بعد روز عرفه اسماعیلیان به قربانگاه خویش رفتند و به دیدار معشوق خویش نائل آمدندو به کربلای دلشان رسیدند …

به اسمان که رسیدند

رو به ما گفتند :

زمین چقدر حقیر است آی خاکی‌ها ….

روحشان شاد …

13

پیشنهاد ما به شما…

  1. فاتح خرمشهر بعد از دفاع مقدس
  2. کتابشناسی شهید کاظمی
  3. مجموعه تصاویر دوران دفاع مقدس سردار شهیدکاظمی
  4. صد ساعت بیداری شهید احمد کاظمی
  5. حکایت عبا و انگشتری
  6. زیارت امام حسین (ع)
  7. خامنه ای مدظله العالی + صوت\" href=\"http://shahidkazemi.ir/?p=642\" target=\"_blank\">آخرین ملاقات شهید کاظمی‌با امام خامنه ای + صوت
  8. خاکریز سرنوشت ساز
  9. صدای احمد کاظمی‌را هم شنیدم که گفت : آخ !
  10. دروازه ای به کربلا
  11. دیدار دویار
  12. آقا مهدی فرمانده منه !
  13. احمد یک قله بود
  14. ادب و راز نگه داری احمد
  15. نجوای شهید کاظمی‌با معبود خویش
  16. کلیپی زیبا و دیدنی از دیدار صمیمانه شهید حاج احمد کاظمی‌با سربازان خود
  17. خلوت حاج احمد با رفقای قدیمی‌خود+عکس
  18. من دوست داشتم در نیروی‌هایی شهید شوم
  19. نیمه پنهان ماه شهید حاج احمد کاظمی
  20. حق همسایگی
  21. یادیاران سفر کرده
  22.  اهمیت دادن به بیت المال
  23. اون ماهی نورانی همین احمدم بود

مراسم هفتمین سالگرد و آئین گرامیداشت  شهدای عرفه ساعت ۱۸ روز جمعه ۱۵ دی ماه در تالار بزرگ وزارت کشور برگزار می‌شود .

هفتمین آئین بزرگداشت شهدای عرفه به پاسداشت زحمات و رشادت‌های سردار سرلشکر پاسدار شهید حاج احمد کاظمی‌و یاران شهیدش برگزار می‌شود . در این مراسم گه با حضور خانواده‌های معظم این شهیدان و جمعی از فرماندهان دفاع مقدس از ساعت ۱۸ در تالار بزرگ وزارت کشور برگزار می‌شود با خاطره گویی رزمندگان دفاع مقدس یاد و خاطره آنان گرامی‌داشته خواهد شد .

سردار شهید حاج احمد کاظمی‌فرمانده نیروی زمینی سپاه به همراه ۱۱ تن از همرزمانش در ایام عرفه در ۱۹ دی ماه ۱۳۸۴ بر اثر سانحه سقوط هواپیما  در ارومیه به شهادت رسیدند.

این فرمانده دلاور جبهه‌های حق علیه باطل از جمله سردارانی بود که در طول دوران دفاع مقدس در صف اول نبرد حاضر و به دفاع از کیان انقلاب اسلامی‌پرداخت. شهیداحمد کاظمی‌در طول دوران دفاع مقدس و پس از آن  مسوولیت‌های مختلفی از جمله فرماندهی لشگر ۸ نجف اشرف، فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا، فرماندهی نیروی هوافضای سپاه و فرماندهی نیروی زمینی سپاه را در کارنامه پرافتخار خود دارد.

 

 

سردار شهید صفدر رشادی در سال ۱۳۴۰ در شهر ساوه در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. دوران کودکی تا جوانی خود را همراه با تعمیق باورهای دینی گذراند و در این دوره از تحصیل علم و دانش نیز غافل نشد. در بهمن ۱۳۵۷ به رهبری امام رحمه الله علیه در کنار مردم به مبارزه با طاغوت پرداخت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۵۸ به عضویت سپاه درآمد تا بتواند در کنار هم‌رزمان خود به دفاع از اسلام و انقلاب بپردازد.
شهید رشادی ماه‌ها در جبهه‌های حق علیه باطل با دشمنان به پیکار و دفاع از دین، انقلاب و میهن پرداخت و همواره سعی داشت تا در مناطق عملیاتی حضور فعال داشته باشد. از ویژگی‌های اخلاقی ایشان تعهد، پشتکار، جدیت، ساده‌زیستی در زندگی فردی و اجتماعی است. این روحیه سبب شد تا در مسوولیت‌های مختلف از جمله جانشین قرارگاه صاعقه، رییس ستاد تیپ موشکی، معاونت هماهنگ کننده موشکی و معاونت طرح و برنامه و بودجه نهسا انجام وظیفه کند و برای ادامه راه همرزمان شهیدش مسوولیت معاونت طرح و برنامه و بودجه و مالی نیروی زمینی سپاه را به عهده گیرد.
وی سرانجام در سانحه هوایی هنگام انجام ماموریت با تعدادی از همرزمان خود به لقاء الله پیوست و در جوار شهیدان آرام گرفت.

\"\"

\"\"

\"\"

\"\"

 

ahmadkazemi-142

با سقوط هواپیمای حامل احمد کاظمی‌که به شهادت ایشان و ده نفر از یاران قدیمی‌او در ۱۹ دی ماه ۱۳۸۴ و در ایام عرفه انجامید،موجی از غم و اندوه ایران اسلامی‌را فرا گرفت.شهدا را برای تشییعی با شکوه به تهران منتقل کردند.

حضرت آیت الله عظمی‌خامنه ای،فرمانده ی معظم کل قوا که بیش از هر کس دیگری به زیبایی‌های باطنی احمد آگاهی داشتند،در کنار بدن مطهر شهدا حاضر شدند و با یادآوری آخرین دیدار خود با احمد شهید،خطاب به فرماندهان قدیمی‌دفاع مقدس که در آتش فراق دوست دوران حماسه و ایثار خود می‌سوختند،فرمودند:جمع دیگری از بهترین‌ها رفتند و ما هنوز هستیم.دو هفته پیش شهید کاضمی‌آمد پیش من،گفت که دو تا درخواست دارم از شما،یکی این که دعا کنید من رو سفید بشوم.دوم اینکه دعا کنید من شهید شوم.گفتم که شماها واقعا هم حیفه که بمیرید.شما‌ها که این روزگار‌ها ی مهم را گذرانده اید،شما نباید بمیرید.شما‌ها همتان باید شهید بشوید.

ولیکن حالا زوده،گفتم کشور هنوز به شما خیلی احتیاج داره.بعد گفتم:

آن روزی که خبر شهادت شهید صیاد را به من دادند من گفتم صیاد شایسته ی شهادت بود.حقش بود.حیف بود صیاد بمیرد.وقتی این را گفتم،چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:ان شاء الله خبر من را هم به شما بدهند.

منبع : کتاب احمد – بنی لوحی ،سیدعلی – ص ۱۵۵

hajahmad-3

این آخری‌ها که ریه اش شیمیایی بود،بیشتر اذیتش می‌کرد.نباید سرخ کردنی می‌خورد و ما هم به خاطر او سرخ کردنی نمی‌خوردیم.به همین خاطر بیشتر،غذا‌هایی درست می‌کردیم مثل آبگوشت،که خودش هم بتواند بخورد.

قبل تر که حالش بهتر بود،همه ی جمعه‌ها غذا با بابا بود.نمی‌گذاشت مادرم برود داخل آشپز خانه.

منبع : کتاب احمد – بنی لوحی ، سیدعلی – ص ۱۴۷

sh-kazemi-23

سال۱۳۸۴فرا رسید،باید قوی ترین فرمانده در سپاه فرمانده ی نیروی زمینی بشود و این فرمانده کسی جز احمد کاظمی‌نبود.احمد که ۳۰سال تجربه و تدبیر و اندیشه و عمل و تاکتیک و استراتژی را در میدان‌های مختلف آموخته و پشت سر گذاشته بود در مرداد ۱۳۸۴ به پیشنهاد سردار صفوی فرمانده محترم کلّ سپاه،از سوی فرماندهی کل قوا به فرماندهی نیروی زمینی کل سپاه منصوب شد و طی ۵ماه تا لحظه ی شهادت،برنامه ریزی دراز مدت و کوتاه مدتی را برای تقویت نیروی زمینی تدارک دید.

احمد یکی از شگفت انگیز ترین پدیده‌های تاریخ انقلاب اسلامی‌و ۸سال دفاع مقدس و از بزرگترین نوابغ نظامی‌دو قرن اخیر ایران به شمار می‌رود.هیچ لشکری از عراق و هیچ فرمانده ی متجاوزی تاب مقاومت در برابر او را نداشت.با اراده و سخت کوش بود.

در ادب،معرفت،اخلاق،حجب و حیا،فهم و درک مدیریت و تدبیر مثال زدنی است.احمد این قهرمان ملی و سرمایه ی ملی بهترین الگو برای مدیران و جوانان ما می‌تواند باشد.

منبع : کتاب احمد – بنی لوحی ، سید علی – ص ۱۴۳

shahidkazemi-2

نمی‌دانم چه باید کرد.فقط می‌دانم زندگی در این دنیا بسیار سخت می‌باشد.واقعا جایی براید خودم نمی‌یابم.

هر موقع آماده می‌شوم چند کلمه ای حرف بنویسم آنقدر حرف دارم که نمی‌دانم کدام را بنویسم،از درد دنیا،از دوری شهدا،از سختی زندگی دیایی،از درد خالی بودن برای فردای آن دنیا و هزاران حرف دیگر؟اگر سخت است خدا را داریم،اگر در سپاه هستیم،خدا را داریم،اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم،خدا را داریم.ای خدای شهدا،ای خدای حسین،ای خدای فاطمه زهرا،بندگی خود را عطا فرما و در راه خودت شهیدم کن،ای خدا،یا ربّ العالمین.

راستی!چه بگویم،سینه ام از دوری دوستان سفر کرده،از درد دیگر تحمّل ندارد.خداوندا!تو کمکم کن،چه کنم؟فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امید وار هستم.

منبع : کتاب احمد – بنی لوحی ، سید علی – ص ۱۴۹

 

شهید عباس کروندی  در روز دهم خردادماه سال ۱۳۳۷ در شهر قم دیده به جهان گشود. دوره ابتدایی را در مدرسه مصطفی خمینی و دوره‌ی متوسطه‌ را تا اخذ مدرک دیپلم تجربی ادامه داد. از همان ابتدا دارای هوش و حافظه‌ی قوی بود و بعد از دریافت مدرک در سال ۱۳۵۹ لباس سبز سپاه‌پاسداران را بر تن کرد. همزمان با آموزش‌های مقدماتی، به فراگیری زبان خارجه پرداخت. در فروردین‌ماه سال ۱۳۶۰ در جرگه خلبانان سپاه قرار گرفت و ضمن آموزش پرواز به عنوان خلبان در جنگ شرکت نمود و وظیفه‌ی ترابری و جابه‌جایی مسئولین و فرماندهان جنگ را پذیرفت.

تاریخ تولد:۱۰/۳/۱۳۳۷٫تاریخ شهادت:۱۹/۱۰/۱۳۸۴محل تولد :قم /قم.طول مدت حیات :۴۷محل شهادت :اسمان ارومیه(پرواز تهران ارومیه بهشت) مزار شهید:_

عباس در فروردین‌ماه سال ۱۳۶۱ با بانویی پارسا ازدواج کرد و صاحب ۳ فرزند شد. سال ۱۳۶۴ با هواپیمای فالکن پرواز کرد. در سال ۱۳۶۵ دو روز بعد از تولد دخترش زهرا، عازم منطقه جنوب شد اما از پرواز جا ماند و آن هواپیما در طول مسیر مورد اصابت موشک قرار گرفت و همه سرنشینان آن شهید شدند و چون نام عباس در لیست مسافران بود، نام او را در لیست شهید ذکر کردند اما دقایقی بعد خود را به پایگاه تهران معرفی کرد. سال ۱۳۶۶ دوره دافوس و چتربازی را با موفقیت و کسب نمره عالی به اتمام رساند. سال ۱۳۶۷ به عنوان فرمانده دانشکده پرواز انتخاب شد.

در سال ۱۳۶۸ فرمانده پایگاه بدر گردید که بعد از شش ماه در پایگاه تصادف کرد و برای عمل جراحی به تهران منتقل گشت. عمل جراحی کمر را در سال ۱۳۶۹ در بیمارستان بقیه‌الله تهران انجام داد. دو ماه در بیمارستان ماند و ۶ ماه در منزل استراحت کرد. سال ۱۳۶۹ با هواپیمای فوکر پرواز کرد و همزمان در شرکت هواپیمایی آسمان با هواپیمای مسافربری بوئینگ ۷۲۷ پرواز نمود. سال ۷۴-۱۳۷۳به درخواست سردار قالیباف به سپاه برگشت و به سمت معاونت ایمنی نیروی هوایی سپاه منصوب گردید.

سال ۱۳۷۴ کار بر روی هواپیمای آنتونف را آغاز نمود و به عنوان استاد خلبان به تدریس پرواز آنتوف پرداخت. کروندی همچنین توانست با بزرگ‌ترین هواپیمای جهان، هواپیمای ۶ موتور، در کشور اوکراین پرواز کند. وی بیش از دو هزار ساعت پرواز با هواپیمای فالکن و هفت هزار ساعت پرواز با هواپیما‌های مختلف را در کارنامه خود ثبت کرد که این یک رکورد کشوری شناخته شد.

عباس در سال ۱۳۷۹ فرماندهی پایگاه قدر نیروی هوایی سپاه را پذیرفت. او فردی متعهّد، دلسوز، خوشرو و متواضع بود. سرانجام سردار سرتیپ خلبان کروندی در روز نوزدهم دی‌ماه سال ۱۳۸۴ به همراه احمد کاظمی و دیگر فرماندهان عازم ارومیه شد و به علت نقص فنی، در سن ۴۷ سالگی به اوج بال گشود و آخرین پرواز خود را با هواپیمای فالکن انجام داد که به بی‌نهایت رسید.

خطبه عقدمان را آیت‌الله مشکینی خواند و ما ۱۱ ماه بعد، اسفندماه سال ۱۳۶۱ زندگی مشترک خود را آغاز کردیم. محمدرضا آذرماه سال ۱۳۶۲ به دنیا آمد. ۲۰ روز بود که از عباس خبر نداشتم. روز بعد از تولد محمدرضا آمد؛ خیلی شاد بود گفت اسمش را بگذاریم محمد گفتم:محمدرضا.

چند روز بعد برایم تعریف کرد که از امام رضا (ع) خواسته به او یک پسر بدهد و نامش را رضا بگذارد؛ اما آن روز این نذر را فراموش کرده بود».

عباس انسانی صبور و مهربان بود. بعد از هر مأموریت که به خانه می‌آمد می‌گفت:«دلم برایتان تنگ شده بود». و این کلام علاوه بر تأثیر روحی، ما را متوجه می‌ساخت که او هم مثل ما دوست دارد کنار هم باشیم و از دوری ما در عذاب است». گرچه روزهای کمی را در کنار هم بودیم، اما در آن لحظات نیز آنقدر به ما توجه داشت که با حضورش تمام فکرها از ذهنمان دور می‌شد و از بودن با او لذّت می‌بردیم

همسر مهربان

عباس به مسئله تربیت بچه‌ها خیلی حساس بود، به من گفت:« نماز محمدرضا با من و نماز زهرا با شما ». به محمد می‌گفت:« باباجان می‌خواهی با هم نماز بخوانیم » اگر می‌گفت: باشه؛ با هم نماز می‌خواندند. من یادم نمی‌آید که سر این مسایل بچه‌ها با پدرشون مشکل داشته باشند. شب‌ها، اول با نرگس بازی می‌کرد یا می‌بردش بیرون پارک.

با اینکه خیلی کم، خانه بود اما روی تمام مسایل احاطه داشت؛ حتی کوچکترین خرید خانه را هم با خودش انجام می‌دادیم.

________________________________________

آخرین جشن تولد

روز دهم دی‌ماه روز تولدم بود. ولی پدر برایم کادو نخریده بود. شب نوزدهم با هم رفتیم بیرون و یک پالتوی قشنگ و به یادماندنی برایم هدیه گرفت. هر شب قبل از خواب به همه ما شب به خیر می‌گفت.

با وجودی‌که فقط ۳ الی ۴ ساعت خانه بود، اما برنامه‌ریزی همه کارها را چک می‌کرد. خیلی دوست داشت به مسایل درسی ما کمک کند. مخصوصاً برادرم که خیلی علاقه به خلبانی داشت، ساعت‌ها بابا با او صحبت می‌کرد. هیچ‌وقت مسأله‌ای رو مستقیم بیان نمی‌کرد؛ مخصوصاً در مسایل مذهبی هیچ‌وقت نمی‌گفتند نماز بخونید. بیشتر با عمل به ما ثابت می‌کردند.

الان هروقت صدای اذان رو می‌شنوم، یاد بابا می‌افتم یا مثلاً سحرها وقتی بلند می‌شویم یاد سحرهایی می‌افتم که بابا قرآن می‌خواند. به نظر من خوب شد که بابا به بهترین شکل ممکن ما را ترک کرد یه مرگ عادی براشون کم بود. درست که هر شخصی باید در جهان آخرت منتظر پاداش واقعی اعمالش باشد، اما این مهم است که بابا با شهادت، مُهر تأییدی برای کارهای دنیا و آخرتش زد.

________________________________________

صادق و صالح

عباس تا جایی‌که توان داشت به دیگران کمک می‌کرد اما اهل پارتی‌بازی و سفارش نبود. چند سال قبل پسرم تست خلبانی داد. دوست داشت که راه پدرش را در نیروی هوایی سپاه ادامه بدهد. بعد از آزمایشات پزشکی در آزمون چشم رد شد. اصرار داشت با اعمال نفوذ پدرش در نیروی سپاه او را به عنوان دانشجوی خلبانی معرفی کند.

اما عباس گفت:«این یک نقص برای بحث خلبانی شما مطرح می‌شود و شما هم هیچ فرقی با دیگران ندارید و من نمی‌توانم این کار را برای شما انجام دهم

بسم الله الرحمن الرحیم

انالله و انا الیه راجعون

خدا را شاکرم که این توفیق را نصیبم کرد و مرا پذیرفت که به زیارت خانه‌ی او مشرف شوم هرچند که هنوز آماده نبودم و لیاقت نداشتم ولی او ارحم الراحمین است و چه زود جواب گناهکاران را می‌دهد. در آستانه این سفر الهی چند سطری به عنوان وصیت‌نامه می‌نویسم که اگر قسمت بود و بازنگشتم به این وظیفه‌ام هم عمل کرده باشم.

خدمت مادر عزیزم سلام عرض می‌کنم؛ امیدوارم خداوند در بهشت برین جبران زحمات ایشان را بنماید و با ائمه معصومین (ع) محشور شود.

خدمت همسر عزیزم سلام عرض می‌کنم؛ همسری که جز خوبی در زندگی برایم چیزی نداشت من از او راضی هستم امیدوارم که خداوند هم از او راضی باشد به راستی که او چه مهربان و مادری نیکوکار است …..

خدمت محمدرضا و زهرای از جان عزیزترم سلام عرض می‌کنم از هر دوی شما راضی بودم امیدوارم با درس خواندن و تلاش، افراد مفیدی برای جامعه آینده خود باشید حرف مادرتان را گوش دهید و به نصایح او عمل کنید و با هم تشریک مساعی کنید تا هم در کارهایتان موفق شوید و هم کسی به دیگری تحمیل عقیده نکند

… در این زمان از همه اقوام خانواده عزیزم مثل مادرم، برادرم، خواهرانم و افرادی که فامیل من هستند، طلب بخشش می‌نمایم از همه آنها التماس دعا دارم و مرا از دعای خیر فراموش نکنند.

از همسر مهربانم طلب بخشش دارم امیدوارم در هر حال با خواندن قرآن و یاد کردن من در عزاداری‌ها و زیارت‌ها اهتمام داشته باشد. این وصیت‌نامه در تاریخ ۱۷/۱۱/۱۳۸۰ نوشته شده است.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

عباس کروندی‌مجرد

شهید محسن اسدی در روز شانزدهم مردادماه سال ۱۳۵۲ در یکی از محلات جنوب شهر تهران چشم به جهان هستی گشود. او یکی از مداحان و ذاکران اهل‌بیت (ع) بود، او نسبت به بی‌بی دو عالم حضرت زهرای اطهر (س) ارادتی خاص داشت و در جمع بسیجیان پایگاه شهید علی محمدی مسجد همت‌آباد شرکت داشت. اسدی بعد از اخذ مدرک دیپلم در سال ۱۳۷۳ با خانم علی‌زاده ازدواج کرد و صاحب فرزندی به نام ایمان شد.

سال ۱۳۷۶ لباس سبز سپاه‌پاسداران را بر تن کرد و در دانشگاه امام حسین (ع) مشغول به کار گشت. سال ۱۳۷۷ به پادگان انصارالحسین (ع) منتقل شد و بعد از آن به مدت ۵ سال به عنوان محافظ و راننده سردار کاظمی در نیروی هوایی خدمت کرد. سرانجام محسن اسدی افسر همراه فرماندهی نیروی زمینی سپاه در تاریخ ۱۹/۱۰/۱۳۸۴ در سن ۳۲ سالگی در منطقه شمال غرب ارومیه در هنگام پرواز با فالکن به علت نقص فنی هواپیما به همراه جمعی از فرماندهان سپاه‌پاسداران سقوط کرد تا برای همیشه در آسمان جاودان بماند.

او بی‌شک مسافری از ره‌یافتگان شب وصال عرفه بود که آسمان، عرفاتش بود و خودش قربانی. مزار پاکش در بهشت زهرا (س) قرار دارد.

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا را شکر که به واسطه ولایت امیرالمؤمنین دینم کامل و نعمتم جامع گردید.

شکر خدا را که به من منت نهاد و خاک مرا از دیاری برگزید که در آن دین مبین اسلام بنیان گذاشته شد و رسالت نبوی و ولایت علوی در آن تحقّق یافت و سپاس‌گذارِ خدای واحدی هستم که مرا شهید مطلقه علی‌بن‌ابیطالب (ع) گرداند…

با عرض سلام و ارادت به ساحت مقدس ولی عصر (عج) و نائب برحقش رهبر معظم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که خداوند پرچم دست او را به صاحب اصلی‌اش بدهد. ان شاء الله.

اینجانب چند روز گذشته در بهشت‌زهرا (س) بودم؛ آن دیاری که به تعبیر من (مردآباد) ایران یا تهران است. حالت عجیبی داشتم با خود می‌گفتم این ملت، عجب امتحانی پس دادند…. در ایران ۸ سال هر روز کنکور می‌گرفتن و من بیچاره غافل بودم. … البته من شاید یک بار برای دیدن این دانشگاه عظیم به منطقه گیلان‌غرب در سال ۱۳۶۴ و در سن ۱۲ سالگی رفتم اما چه رفتنی ای کاش خداوند من را هم در این کنکور قبول می‌کرد…

… کسانی که اکنون شنونده وصیت اینجانب هستند، در روضه‌ها می‌گویم ای کاش ما در کربلا بودیم و آقایمان امام حسین (ع) و اهل‌بیتش را یاری می‌کردیم. به خدا قسم زمانی نه چندان دور می‌رسد که آیندگان ما می‌گویند ای کاش ما در زمان امام (ره) و سیدعلی خامنه‌ای بودیم و او را یاری می‌کردیم. چه کسانی بودند و او را یاری نکردند. شاید ما هم مثل خیلی‌های دیگر در صحرای کربلا مورد بد و بیراه قرار بگیریم. قدر ولایت فقیه را بدانید و نگذارید خدشه‌ای به این ولایت وارد شود که آن وقت دودش اول به چشمان خودمان می‌رود. این سید را تنها نگذارید…

خدایا به آبروی اهل بیت (ع) مرا شرمنده شهدا و ایثارگران قرار مده و قدحی از جام شهادت از دستان مبارک اربابم به من اعطا گردان که روز به روز سنم بالا می‌رود و نوشیدن این جام برایم سخت‌تر می‌شود؛ زیرا در این دنیای فانی دست‌خوش بازی‌های روزمره شده‌ام.

آمین یا رب العالمین

الحقیر المسلمین محسن اسدی

۱/۱/۸۰

بخشی از درددلی بسیار سوزناک همسرداغ دیده ایشان:

لحظه‌های با تو بودن

مشتاقانه می‌خواهم که برایم تعریف کند و او آرام این گونه می‌گوید: محسن همیشه به دلیل ماموریت‌های طولانی اش ماهانه خرید می‌کرد. ماه رمضان بودکه برای خرید بیرون رفته بود،ولی وقتی برگشت دستش

خالی تر از آن بود که بپرسی . با وجودی که چیزی نپرسیده بودم ولی می‌شنیدم که محسن خجالت زده تکرارمی‌کند:خانم حلال کن،حلال کن وخانومی‌مهربان تر ازهمیشه با گوشه چشم‌هایش پرسیده بود:این حرفها چه معنایی دارد؟ ومحسن گفته بود: توهم توی این خانه سهم داری. ماجرا از این قرار بودکه مرد جوانی دو بار به محسن نزدیک می‌شود و دور می‌شود. شاید چهره نورانی محسن باعث می‌شودکه او لب به سخن باز کند.گفته بود: تازه ازدواج کرده ام وقرار است امشب خانواده همسرم موقع افطار به منزلمان بیایند،امّاباورکنید پولی ندارم که خرید کنم،احساس کردم که اگرخواسته ام را به شما بگویم،شما دست رد به سینه من نمی‌زنید ومحسن با تمام سخاوتش هرآنچه راکه داشت تقدیم کرده بود. جوان اصرارمی‌کند که نشانی منزل محسن را بگیرد و او فقط گفته بوداگر کسی مثل خودت پیدا کردی به او کمک کن.هنگامی‌که بر دست وپای ایمان بوسه می‌زد، خانومی‌به تو گفته بود که این دل نرم توبه درد نظامی‌گری نمی‌خورد. امّا من می‌خواهم بگویم مگر نظامی‌ها دل ندارند،نظامی‌ها با عشق زندگی می‌کنندوبا عشق می‌میرند پس چرا آنها را متهم می‌کنیم که نظامی‌هستند. مگر نظامی‌ها تافته جدا بافته هستند. با ور کنید آنها در بین ماهستند،امّا آن قدربی صدا مشغول وظیفه خطیرخود هستند که ما آنها را فراموش می‌کنیمو وقتی به خود می‌آییم که سقوط هواپیما‌های آنها یا خبر شهادتشان را می‌شنویم. این هم را به حساب مظلومیتشان می‌گذاریم.

خانومی‌از آخرین شبی می‌گوید که نگاهت محزون بود وازآخرین نمازشبی که خواندی. صبح مثل همیشه در حالی که ایمان رابغل کرده بودم به بدرقه ات آمده و تو پرسیده بودی : خانومی‌کاری نداری؟ شاید می‌دانستی که دیگر بر نمی‌گردی.خانومی‌به یاد حرف‌هایی می‌افتد که بوی رفتن داشت. این که گفته بودی از من راضی هستی؟ او گفته بود به خدا راست می‌گویم،محسن! بهترین شانس زندگی من تو بودی وتو آنقدرگریه کرده بودی که با گریه‌هایت می‌خواستی بگویی ببخشید اگردرخانه کمتر بودم اگرمدام تنهایت می‌گذاشتم ودرماموریت بودم. اگر نتوانستم جایی ببرمت وخانومی‌تو را بخشیده بود.

امروز خانومی‌دل تنگ تر از هر روز زمزمه می‌کند.

کاش می‌شد اشک را تهدید کرد فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش می‌شد از میان لحظه‌ها لحظه دیدار را نزدیک کرد

——————————————-

بخش‌های از حرف‌های همرزم ایشان جناب اقای : حسین دهشیری

شهید اسدی را مدت ۵ سال بود که می‌شناختم. از زمانی که نزدشهید کاظمی‌مشغول خدمت شدم آقای اسدی هم از جای دیگری به ما ملحق شده بود او فردی فوالعاده با تقوا، پی گیر، منظم وعاشق شهادت بود.مداح بودوخیلی عاشق ابا عبدالله (ع).چند بار خواب شهادت را دیده ومژده شهادت گرفته بود.یکبارخواب می‌بیند درمجلسی است،از یک خانم سیده و محجوبی سوال می‌کند((آیا من هم شهیدمی‌شوم؟))

و خانم می‌فرمایید:((نگران نباش توهم شهیدمی‌شوی)) اتفاقاً او این خواب را زمانی که با هواپیما از ساری به به تهران می‌آمدیم،تعریف کرد.

صبح روزی که این حادثه اتفاق افتاد،به من زنگ زد و گفت((حال حاج احمد خوب نیست وسرماخوردگی داردبگو حتماً هواپیما گرم باشد.)) نماز شب شهید اسدی اصلاً ترک نمی‌شد.حتی درماموریت‌هایی که می‌رفتیم وجلسات ۱و۲نیمه شب طول می‌کشید، وقتی همه می‌خوابیدند،او نمازشب می‌خواند،وصبح هم زود تر از همه بیدار می‌شد. اومراقبت زیادی از حاج احمد به عمل می‌آورد.خداوندقبل از شهادتشان به آنها چند دقیقه مهلت داد و متوجه شدند به شهادت می‌رسند. حالادرآن موقعیت که باید ازهمه چیز دست می‌کشیدند،ایشان بسیار خونسرد ابتدا ضبط را روشن می‌کند وبا بسم الله،موقعیت را توضیح می‌دهد وسپس شهادتین را می‌گوید. چه کسی غیر از فردی خود ساخته و عاشق شهادت و آماده مرگ می‌تواند این جملات را در آن لحظات سخت بگوید؟حاج احمد خیلی او را دوست داشت و سفارشش را به من می‌کرد ومی‌گفت:او انسان خوبی است و کارش درست است. مراقب او باش. به مشکلات او اغلب توجه داشت. البته شهید اسدی هیچ وقت خواسته ای نداشت وهمیشه به گوش بود.هرکس قصد تماس با سردار کاظمی‌را داشت، با اسدی تماس می‌گرفت که به راحتی و۲۴ ساعته حضور داشت وقابل دسترس بود

——————————————

و مطلبی که نشان از اوج اتصال معنوی خواهر زاده و داییی داره بینید :

این سرنوشت می دانست که قرار است تو از ما دور شوی به فاصله دنیا تا آخرت این روزگارمی دانست و به ما پوز خند می زدکه نمی دانیدکه چندوقت دیگرعزیزتان را ازدست می دهید وهمه خانواده درغم فرو می رو ید همه شوکه می شوید از این واقعه از این مصیبت . سالیان سال است که شما غمی ندیدید و این تقدیر به بی خبری ما می خندید.کاش دنیا حال مارا درک می کرد که این روزگار چه آورد بر سرمان خدا می داند که این غم ما را پیر کرد ، پژمرده کرد حالا با هیچ چیز از ته دل شاد نمی شویم چون جای عزیزمان تا ابد خالیست کاش می شد به این سرنوشت شکایت کرد اصلاّ کاش می شد تقدیر را عوض کرد وعزیزمان دو باره برمی گشت کاش دنیا باز هم به آدم‌ها فرصت می داد . خدامی داند دلتنگی یعنی چه!!!

برای شنیدن صدای شهید محسن اسدی در واقعا سقوط هواپیمای فالکون سپاه کلیک کنید.

چشم به راه:

هنوز مثل همیشه کفش‌های محسن را واکس می‌زنم و برای رفتنش آماده می‌کنم. «عصرها که با ایمان دور میز می‌نشینیم و عصرانه می‌خوریم سه تا چای می‌ریزم. ایمان می‌گه یکی مال من، یکی مال مامان و یکی هم مال بابا. اما چای بابا رو مامان می‌خوره….

گاهی اوقات که دلم برایش تنگ می‌شه، چشم‌هایم رو می‌بندم و محسن رو به یاد می‌یارم و خاطراتی که باهاش داشتم را مرور می‌کنم.

گلزار شهدا

دو هفته قبل از شهادتش بود؛ با هم رفتیم بهشت‌زهرا (س) و مثل همیشه قطعه‌ی شهدا. با حسرت به قبرها نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. وقتی می‌خواستیم برگردیم، سرش را گرفت، رو به آسمان کرد و گفت: خدایا می‌شود یک روز ما را همین جا خاک کنند. یک باره چیزی در دلم فرو ریخت. بعد از مراسم چهلم، وقتی کنار مزار محسن رفتم، سکوت خاصی داشت.

یاد وقتی افتادم که با هم آمدیم بهشت‌زهرا (س) و از خدا خواست شهادت را نصیبش کند. دیدم محسن همان جایی آرام گرفته که اون روز ایستاده بود.

فرشته

روز اولی که برای خواستگاری آمد گفتم: «برای من ظواهر مهم نیست؛ بلکه همیشه از خدا خواسته‌ام تا همسری باایمان داشته باشم. » به قول معروف بعد از اینکه کلی برایش صغری و کبری چیدم، برگشت و یک لبخند زد و گفت: «به فاطمه زهرا (س) قول می‌دم که خوشبختت کنم فقط همین. » گفت: عروسی نمی‌خواد بگیریم گفتم: باشه. گفت: بریم پیش امام رضا (ع) گفتم: باشه.

آغاز زندگی ما با زیارت مولا علی‌بن موسی الرضا (ع) بود. به تهران که برگشتیم، خانه‌ای دو اتاقه در انتظارمان بود و من هر روز بیشتر از روز قبل به او وابسته می‌شدم. یک بار به او گفتم: «محسن واقعاً هرچی فکر می‌کنم توی وجودت هیچ اشکالی نیست که من بخوام ازش ایراد بگیرم.» دوباره از همان خنده‌ها کرد و پاسخ داد: خانم این حرف‌ها را نزن. تو امانت خدایی دست من. باید خوب ازت مراقبت کنم.

اگر یک روز فرشته‌ها روی زمین زندگی می‌‌کردند، حتماً محسن یکی از آنها بود.

رویای صادقه

سال‌ها قبل خواب دید از خانم سیده و محجوبی می‌پرسد: آیا من هم شهید می‌شوم و بانوی نورانی پاسخ داد: نگران نباش تو هم شهید می‌شوی.

این خواب را محسن وقتی از ساری به تهران می‌‌آمدیم، برایمان تعریف کرد و اندک زمانی بعد رؤیایش به حقیقت پیوست و مزد خالصانه عبادت‌های شبانه‌اش را با عروجی سرخ از حق دریافت نمود.

آخرین دیدار

یکشنبه زودتر به خانه آمد. گفت: فردا صبح زود، باید برای مأموریت به ارومیه بروم. بعد از شام ایمان را بغل کرد و حدود چند دقیقه به من خیره شد. دقایقی بعد گفت: ژاله حلالم کن. گفتم: محسن جان این چه حرفیه؟ من که گفتم از تو هیچ گله‌ای ندارم. باز ادامه داد: می‌دانم اما حلالم کن.

صبح با هراس بیدار شدم. ترسیدم محسن رفته باشد و من بدرقه‌اش نکرده باشم. دیدم کنار شوفاژ نشسته بر روی سجاده‌اش و منتظر اذان صبح. فهمیدم که نماز شبش را خوانده. گفتم: اِ تو نرفتی؟ گفت: نه نمازم را می‌خوانم بعد می‌رم. همیشه تا دم در بدرقه‌اش می‌کردم، اما آن روز فقط گفتم: خداحافظ