نوشته‌ها

به گزارش سایت شهید کاظمی ۱۹ دی ماه نهمین سالگرد و آئین گرامیداشت شهدای عرفه بطور همزمان در شهرهای تهران ، اصفهان ، مشهد و ارومیه برگزار شد .

گوشه هایی از این مراسم که بعد از نماز مغرب و عشاء در مسجد سید اصفهان و با سخنرانی دکتر محسن رضایی و با حضور خانواده محترم شهید کاظمی برگزار گردید را می توانید در گزارش تصویری زیر مشاهده نمائید .

به گزارش سایت شهید کاظمی امروز بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء همزمان با چهار استان دیگر مراسم گرامیداشت نهمین سالگرد شهادت شهدای عرفه و بخصوص سرداران شهید حاج احمد کاظمی ، غلامرضا یزدانی و نبی الله شاهمرادی  با سخنرانی دکتر محسن رضایی و با حضور خانواده محترم شهید کاظمی ، مردم و مسئولین شهر شهید پرور اصفهان و جمعی از همرزمان این شهیدان در مسجد سید اصفهان برگزار شد.

دکتر محسن رضایی ضمن تبریک میلاد پیامبر عظیم الشأن اسلام و امام جعفر صادق ع به بیان خصوصیات و ویژگی های شهید احمد کاظمی پرداخت و گفت: امثال احمد کاظمی هنوز هم هستند و شهیدانی همچون کاظمی و یزدانی و شاهمرادی نیازی به برگزاری مراسم و بیان خاطره ندارند ، آن ها رهرو می خواهند .

وی یادآور شد : شهید کاظمی از جمله فرماندهانی بود که بدون هیچ گونه امکانات اولیه تیپ زرهی نجف اشرف را از تانک های غنیمتی دشمن تشکیل داد و غرش توپ ها و تانک های آن در عملیات بیت المقدس راهشگای فتح خونین شهر بود .

ایشان با اشاره به اینکه جبهه یک دانشگاه بود بر اصل یادگیری متقابل تأکید نمود و گفت : در دوران دفاع مقدس من نکاتی را به حسین خرازی و دیگر فرماندهان یاد می دادم و آن ها هم نکاتی را به من و یادگیری و آموزش امری متقابل بود و حقیقتا انسان از جنبه های مختلف پرورش و ساخته می شد و یک کارگاه انسان سازی بود .

این فرمانده دفاع مقدس ضمن بیان جزئیاتی از واقعیات هشت سال دفاع مقدس اضافه نمود : اینکه در برخی مقاطع مختلف بیان می شود که عده ای روی مین می رفتند و به بقیه می گفتند از روی ما رد بشوید حرف صحیحی نیست و واقعیت ندارد ، شاید در طول دفاع مقدس کمتر از تعداد انگشتان دست چنین اتفاقی رخ داده باشد اما همه چیز با برنامه بوده و از شب قبل از عملیات معبر های میدان مین توسط تخریب چی ها باز می شد و سپس عملیات آغاز می شد.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام ضمن یادآور شدن پوشیدن لباس سبز سپاه بدون درجه در مراسم راهپیمایی روز قدس امسال عنوان نمود: علت این امر همان طور که قبلا نیز اشاره کرده ام این بود که ما باید برگردیم به ارزش‌های انقلاب، برگردیم به صفا و صداقتِ روزهای آزادی خرمشهر، برگردیم به برادری­‌ها، برگردیم به فضای رفع محرومیت، برگردیم به سلامت اقتصادی روزهای اول انقلاب.

وی در بررسی شرایط وضعیت کنونی کشور با اشاره به اوضاع اقتصادی امروز عنوان نمود : در شرایط کنونی ما با صادر کردن یک میلیون بشکه نفت در روز و به ازاء هر بشکه ۱۰۰ دلار درآمد نفتی داریم و بر فرض اینکه تحریم ها را هم بردارند و بخواهند روزی ۲ میلیون بشکه نفت صادرات داشته باشیم ولی قیمت نفت را به بشکه ای ۵۰ دلار پایین بیاورند این دو با یک محاسبه ساده ریاضی هیچ تفاوتی با هم ندارد و هیچ تأثیر مثبتی بر اقتصاد کشور نخواهد گذاشت .

این مراسم با مولودی خوانی مداح اهل بیت برادر حاج محمد یزدخواستی پایان یافت.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا در نجف آباد، عصر امروز در مراسم گرامیداشت نهمین سالگرد شهادت شهدای عرفه و در رأس آنان سردار شهید حاج احمد کاظمی، فرمانده همیشه پیروز لشکر ۸ نجف اشرف، که با حضور جمع کثیری از همرزمان این شهید از لشکر ۸ نجف اشرف و مسؤولین شهرستان برگزار شد، سردار جواد استکی فرمانده قرارگاه سیدالشهداء اصفهان به ایراد سخن پرداخت.

سردار استکی با تبریک به مناسبت میلاد پیامبر اکرم(ص)، صحنه مبارزه و نبرد جوانان این کشور در مقابل تهاجمات دشمن را برگرفته از سیره رسول اکرم(ص) برشمرد و گفت: در سیره دفاعی و نظامی پیامبر اکرم شاهد هستیم که ایشان از همان ابتدای رسالت خویش در مواجهه با دشمنان اسلام که در هر زمانی در قالبی ظاهر می شوند، از همه امکانات موجود با تدبیر و مدیریت نظامی استفاده کردند.

وی صحنه عاشورا را تابلوی تمام عیار تقابل میان حق و باطل بیان داشت و افزود: سیره ائمه معصومین نیز به خصوص سیره امام حسین گویای این مطلب است که ضامن دوام و قوام یک کشور پاسداری از ارزش ها دینی و الهی است و حفظ دین و انقلاب اصلی ترین درسی است که از سیره اهل بیت می توان آموخت.

فرمانده قرارگاه سیدالشهداء با اشاره به سخن رهبر معظیم انقلاب پیرامون پاسداشت مقام شهداء‌ در جامعه گفت: همان گونه که رهبر معظم انقلاب فرمودند، باید نام و یاد شهدا در فضای جامعه همانند هوا که برای تنفس مورد نیاز است، منتشر شود که اگر فضای ارزشی و دینی جامعه آلوده و به دور از پاسداشت مقام شهدا گردد، دشمن جرأت حضور پیدا خواهد کرد.

وی در ادامه پیرامون ابعاد شخصیتی سردار شهید حاج احمد کاظمی گفت: شخصیت هایی چون حاج احمد کاظمی همان گونه که از دل مردم بیرون آمده اند در میدان نبرد متبلور شدند و شکل گیری لشکرهایی چون لشکر ۸نجف آباد در شرایطی که حتی ایران کمترین تجهیزات نظامی خود را وارد می کرد، برخواسته از توان و همت مردم و جوانانی است که تربیت یافته مکتب حضرت امام و از معجزات انقلاب است.

سردار استکی شهید حاج احمد کاظمی را انسانی متفکر و دارای تفکر استراتژیک بیان داشت و افزود: این سردار شهید دارای سه ویژگی برجسته بود که یکی از آنها آینده نگری و دور اندیشی در همه امور، استفاده از کمترین امکانات و تسلیحات برای مقابله با دشمن، و بودن در خط مقدم جبهه از دیگر ویژگی های برجسته این شهید است.

وی در ادامه افزود: جامع نگری و توجه به تمام ابعاد چه نظامی و چه معنوی چه در زمان ۸ سال دفاع مقدس و چه پس از آن و مهم ترین ویژگی سردار شهید حاج احمد کاظمی، ولایت پذیری و پیروی از مقام معظم رهبری بود که در برخورد با دشمن با تمام وجود حرکت می کرد، ولی در رعایت و اطاعت رهبری با احتیاط عمل می کرد که حتی لحظه ای دچار انحرافی از خط رهبری نگردد.

سایت شهید کاظمی به بهانه نهمین سالگرد شهادت شهدای عرفه با گزارشی تصویری حال و هوای بین الطلوعین روضه مقدس شهدای عرفه را در نخستین ساعات روز ۱۹ دی ماه ۱۳۹۳ و مصادف با ۱۷ ربیع الاول و ولادت پیامبر اعظم و امام صادق علیه السلام برای علاقه مندان به تصویر کشیده است .
یقینا سحرگاه و بین الطلوعین این مکان مقدس حال و هوایی وصف ناشدنی دارد که در قاب هیچ دوربینی جای نخواهد گرفت …

[Not a valid template]

به مناسبت روز عرفه و گرامیداشت یاد و خاطره این شهید بزرگوار ، طرح شهید عرفه با قابلیت چاپ بر روی سایت قرار گرفت .

این تصویر  در ابعاد ۱۰ در ۷ سانتی متر و با فرمت tif و در اندازه ۴٫۳۱ مگابایت قابل دریافت می باشد .

\"شهید

 + جهت دریافت فایل در اندازه اصلی اینجا را کلیک نمایئد

نردبانی برای چیدن نارنج

روز , آرام آرام داشت به شب پیوند می خورد . خورشید , نقطه ای شده بود به رنگ نارنج درشتی . انگار گذاشته باشندش توی لوله توپ . قاسملو , مدادش را داده بود به فرهاد خدامردی و گفته بود ظوری بایستد که نارنج درشت خورشید , نوک ان باشد . به آرپی چی خودش می گفت : مداد…

خدامردی , نوجوان کوتاه قامتی بود که وقتی آرپی جی می استاد , یک سرو گردن  از آن کوتاه تر بود ! او , پسر یکی از راننده های جهادگر بود و همراه پدرش آمده بود به جبهه . با قاسملو , دوستان جفت و جوری بودند . همه می دانستند که چرا قاسملو روی آرپی جی اش اسم مداد را گذاشته : دانشجوی رشته نقاشی بود و تا چشم به هم رنی کاریکاتور آدم را می کشید.

کارش از همه شلوغ تر بود . بچه ها می خواستند نامه بنویسند اول می آمدند و می گفتند طرح صورتشان را بکشد . آن وقت بود که معلوم شد چه کسی بینی اش یزرگ است . کدام یک چانه بلندی دارند؛ بی برو و برگرد , برای هرکسی شخصیتی می ساخت .

همه نشسته بودیم ببینیم فرهاد را چه شکلی می کشد . آرپی جی را کشیده بود و نوک گلوله , رفته بود داخل خورشید نارنجی و ترک برداشته بود . یک نردبان , کنار آرپی جی بود و فرهاد داشت , با سر بزرگ و خنده ای وا شده تا بناگوش , بالا را نگاه می کرد و از نردبان بالا می رفت .

نقاشی هنوز تمام نشده , قهقهه بچه ها بلند بود . به قول خودش , هنوز داشت روی صورت کار می کرد. همه منتظر بودیم کی تمام شود و بعد , فرهاد چه کسانی را دنبال می کند تا آن جور که می گفت , حسابشان را برسد . نگاه می کرد و سر تکان می داد که یعنی حالا بخندید , نوبت من هم می رسد . !؟

روز اولش بودو اولین غروبی بود که خط مقدم را می دید . پیش از این , در قرارگاه مسئول پخش غذا بود وهمه , یک جورهایی مزه شوخی های او را چشیده بودیم . خوشحال بودیم توانسته بیاید خط . رفته بود پیش روحانی گردان و خواهش و تمنا کرده بود که پیش حاج احمد وساطت کندو اجازه اش را بگیرد تا بتواند بیاید خط . حالا آمده بود و ما برای اینکه خوشحالش کنیم , قاسملو را آوردیم تا نقاشی اش را بکشد , بخندیم و بخندانیمش .

قرار بود تا ساعاتی دیگر به طرف خرمشهر حرکت کنیم . هوا تاریک می شد , دعای توسل را میخواندیم  و راه می افتادم . در این فرصت , ما چند نفر نشسته بودیم ببینیم قاسملو , فرهاد خدامرادی را چگونه میبیند . حالا نارنج خورشید داشت توی گدازه های خودش غرق می شد . نوک آرپی چی , روی صفحه ی کاغذ قاسملو , همانطور مانده بود اما بیرون از صفحه , توی افق , یک دست نارنج را تکه تکه کرده بود و از دید من , حجم بیشتری ازخورشید را پوشانده بود . حاج احمد, از سنگر فرماندهی خارج شد و به طرف لندکروز رفت . جمع ما را که دید , یک راست آمد به طرف ما. او هم می دانست وقتی بچه ها دور قاسملو حلقه زده اند, معنایش این است یکی سوژه نقاشی شده و باقی دارند می خندند. اشاره کرد بلند نشویم و به خدامرادی گفت : « مدل نقاشی که جا به جا نمی شود, پسر !»

بعد بالای سر قاسملو ایستاد و به نقاشی خیره شد . همه خندیدیم . خدامرادی , دست دراز کرده بودو سعی می کرد نارنج خورشید را بکند اما قدش نمی رسید. حاج احمد که داشت می رفت , دست گذاشت روی شانه ی قاسملو و گفت : « مراقب این جوون باشید ها !»

منظورش خدامرادی بود . بعد به خدا مرادی گفت : « کارت که تمام شد , برو سنگر فرماندهی . بیسیم میزنم به به پدرت  باید با گوش های خودم بشنوم که رضایت داده بیایی خط . »

حاج احمد رفت . قاسملو , پای خدامرادی را هم پررنگ کرده بود و نشان می داد چطور نوک پوتینش را گذاشته روی پله ی آخر و تلاش می کند برود بالاتر . بعد فلشی زده بود جلوی دهان خدامرادی و داخل یک دایره نوشته بود : « اگر بشود بچینمش , برای همه بچه های گردان شربت نارنج درست می کنم . »

قاسملو این جمله را که خواند , قاه قاه زدیم زیر خنده . فرهادی پرسید : « تمام شد ؟ »

قاسملو گفت : « نه هنوز هاشورهایش مانده صبر کن . » ف

فرهادی گفت : « بیا ببینم و برگردم ؟ »

قاسملو گفت : « نه , یک کم دیگر صبر کنی تمام می شود . »

ناگهان گلوله ای خورد وسط خنده ی بچه ها . موج انفجار , همه را پرت کرد به اطراف .فقط یک یاحسین شنیدیم . همین و تمام .

وقتی منگی گوشم تمام شد , گردو خاک فرونشسته بود. نارنج نبود . برگه ی نقاشی را دست به یکی از بچه های مخابرات دیدم. گلوله ی توپ , درست خورده بود جایی که فرهادی ایستاده بود . سرش مثل نارنج درشتی , افتاده بود وسط و هرکسی داشت یکی دیگر را صدا می زد .

–          بیا … زود باش … برو … به حاج احمد بگو … یاحسین  شهید … چی شده ؟ کی بود ؟

قاسملوی همیشه خندان , مثل بچه ی کوچکی , سرش را گرفته بود میان دست ها و ضجه میزد . کمتر زمانی پیش می  آمد افراد تا این حد از شهادت یکی از بچه ها متأثر شوند .

شب شده بود و همه دمغ بودند . بچه های تعاون , با آمبولانس رسیدند . دست و پایی که تا دقایقی پیش از نردبان نقاشی بالا می رفت , حالا هرکدام زرفی افتاده بود . آمبولانس که رفت , یک جفت چراغ کم نور وارد قرارگاه شد و ودل همه هری فرو ریخت . حاج احمد بود. سرش را از شیشه ی لندکروز بیرون آورد و گفت : « به فرهادی بگویید بیاید سنگر . »

کسی چیزی نگفت . حاج احمد پرسید : « طوری شده ؟ »

کسی چیزی نگفت . قاسملو به گریه افتاد . فرمانده ی گردان با موتور سیکلت رسید . حاج احمد با لحن تند تری پرسید :« اتفاقی افتاده ؟»

فرمانده ی گردان , به جای قاسملو جواب داد . همان طور که حدس می زدیم , شد . موتور خاموش شد . اول سکوت سنگین و بعد گوش که دادم , حاجی چیزی زیر لب گفت . دیدم دست هایش آرام بالا رفت  تا زیر چشم و کشیده شد روی گونه ها . در ماشین باز شد و حاج احمد پیاده شد  و همان جا روی زمین , به در تکیه داد . لحظات , زیر سکوت سنگین دقایق اول شب , طی می شد . کسی صدای گریه ی احمد رانشنید اما همه دست هایش را دیدم که چطور اشک را پاک می کرد و عمق آسمان چشم دوخته بود. ناگهان انگار کسی چیزی به خاطرش آمده باشد , خطاب به فرمانده ی گردان گفت : « به راننده ی آمبولانس بگویید برگردد . »

فرمانده گردان هم مثل من دلیلش را نمی دانست ؛

–          برگردد ؟

–          بله – بگو همین حالا برگردد .

آمبولانس هنوز چندان دور نشده بود . حاج احمد رفت داخل اتاقک آمبولانس و در را بست . هیچ کس نفهمید چه حرف هایی میان فرهادی و او ردو بدل شد . یا میان دل حاجی و بدن تکه پاره ی دانش آموز کم سن و کوتاه قامت گردان چه گذشت . شب , طوری چادر سیاه خود را بر دشت گسترانده بود که میان چشم های فرمانده لشکر و تماشای  ما بچه ها پرده باشد و نبینم سرخی بی تاب اشک و گریه را .

صدای امواج بیسیم , اولین نجوایی بود که بعد از پیاده شدن حاج احمد به گوش رسید :

–          عادل جان , ممکنه با قربان خدامرادی صحبت کنم . تمام .

–          احمد جان , قربان خدامرادی پرواز کرد . تمام .

–          یازهرا … کی این اتفاق افتاده ؟ تمام .

–     احمدجان , حدود نیم ساعت پیش , گلوله ی توپ , ماشین برادر قربان را منفجر کرد و او به همراه رحمتی رفتند زیارت . تمام .

–          دریافت شد . تمام .

نوای توسل آرام و حزن انگیز , فضای قرارگاه را دگرگون کرده بود. حاج احمد ردیف جلو بود ؛ کنار علی شفیعی . صدای آسمانی شفیعی , دل سنگ را می شکست و گریه می انداخت . زیر نور کم سوی چراغی که جلوی شفیعی بود , می دیدم که چطور شانه های حاج احمد تکان می خورد .

دعا که تمام شد حاج احمد بلندگو را دست گرفت  شروع کرد به صحبت . از جبهه گفت و از دعا و از وظیفه . از فرهاد حرف زد . از اینکه چطور اصرار کرده بیاید خط و بیاید خرمشهر .

بغض گلوی فرمانده ی لشکر را گرفته بود . از نگاه او خدامرادی و پدرش , زودتر از ما به خرمشهر رسیده بودند . ما باید حرکت می کردیم . فردا , نزدیک طلوع خورشید , ما کیلومترها  به خرمشهر نزدیک تر شده بودیم .

فرمان استقرار دادند و هرکسی گوشه ای نشسته بود و داشت نفس چاق می کرد . پاهایم از شدت خستگی همراهم نمی آمدند. افتاده بودم پشت درختچه  خاری و داشتم به این فکر می کردم که چندتا از بچه ها در بین راه شهید شده اند و چه تعداد زخمی و تنوانسته اند خودشان را برسانند . دز همین افکار بودم که قامت بلندی را بالای سرم دیدم . دقیق شدم و دیدم حاج احمد است . آمد و سرپا کنارم نشست . گفتم « حاجی , دیدید امروز هم نتوانستیم به خرمشهر برسیم ؟ »

زد روی شانه ام و گفت : « ان شاء الله می رسیم . غصه نخور , راهی نمونده . »

سراغ قاسملو را گرفت . گفتم : « ندیدمش »

گفت : « استراحت که کردی , پیداش کن و بگو کاظمی گفت من آن نقاشی را می خواهم . »

گفتم : « دیشب تا وقتی می خواستیم حرکت کنیم , داشت گریه می کرد و خودش رو سرزنش می کرد که چرا سر به فرهاد گذاشته و با او شوخی کرده . یک جوری خیال می کنه مقصر بوده که فرهاد را آن جا نگه داشته و بعد گلوله باعث شهادت او شد . »

ادامه در دیدگاه

سردار شهید سعید مهتدی در سال ۱۳۳۷ در پیشوا متولد شد. پنج ساله بود که عبور کفن پوشان شهرش را که ندای لبیک یا خمینی (ره) سر داده بودند از کوی و محله خویش نظاره گر شد.دوران ابتدائی را در مدرسه شیخ جنید پیشوا سپری کرد.پدرش معاون آن مدرسه بود  ،اما نه تنها سعید از موقعیت پدرش سوء استفاده نکرد  و به سهل انگاری در تحصیل نپرداخت بلکه با تلاش و پشتکار مضاعف  کلاس های پنجم و ششم را بصورت جهشی پشت سر گذاشت.پس از گذراندن دوران دبیرستان وارد مرکز تربیت معلم شد و به تدریس در پیشوا مشغول شد.در دوران مبارزات مردم علیه رژیم شاهنشاهی نقش موثری داشت و در پخش و چاپ اعلامیه که در روستای قلعه سین ساماندهی میشد فعالیت چشمگیری داشت.پس از انقلاب اسلامی علیه تحرکات باطل ضد انقلاب در کردستان ،شهید مهتدی همراه یکی از سرداران بنام _شهید اکبر بابائی-راهی کردستان شد ودر آنجا مسئولیت های مختلفی از قبیل :فرمانده منطقه تاز آباد،مسئولیت عملیات سپاه جوانرود،مسئولیت عملیات سپاه بوکان را به مدت دوسال برعهده داشت.ایشان پس از مدتی به جنوب رفت و در لشکر ۲۷محمد رسول الله (ص)فعالیت خود را در کنار شهید ابراهیم همت و دیگر دوستانش ادامه داد و مسئولیت های مختلفی از جمله : فرمانده گردان کمیل ، فرمانده محور ، مسئول عملیات لشکر ۲۷محمد رسول الله (ص) مسئول اطلاعات لشکر ،مسئول طرح ریزی معاونت  عملیات  ستاد مرکزی سپاه ، مسئول عملیات قرارگاه سید الشهدا (ع)،مسئول عملیات نیروی زمینی سپاه ، جانشین لشگر ۲۷محمد رسو ل الله (ص) را نیز برعهده داشت.او بخاطر رشادت ها  و موفقیت هایش در عملیات های مختلف به عنوان فرمانده لشکر ۲۷محمد رسول الله (ص)منصوب شد . ایشان در حین فعالیت های خود در دانشگاه تربیت معلم تهران به تحصیل در رشته شیمی پرداخت و کارشناسی شیمی را در این دانشگاه کسب کرد.در ادامه فوق لیسانس مدیریت دفاع را نیز به کارنامه تحصیلی خود اضافه کرد.

شهید مهتدی همیشه متواضع بود  و برایش فرقی نمی کرد در چه پست و مقامی باشد..مشکلات و دردهایش را مطرح نمی کرد، هروقت خانواده اورا می دیدند ،با خوشروئی و آرامش برخورد میکرد.اما خانواده میدانستند پشت لبخندهای او دردها نهفته است.آنها میدانستند که حاج سعید در اکثر عملیات ها مجروح شده .میدانستند که پایش ۱۰سانتی متر از پای دیگرش کوتاه تر شده  و بعد از عملیات آن را کشیده اند.

میدانستند که یکی از پاهایش را ۱۰بار عمل کرده بودند  و هنوز بهبود نیافته بود .اما حاج سعید مهربان بود  و میخندید.آرام بود و صبور  و کوهی از مقاومت برای بلندی طبع.

دل مشتاق وصلش طاقت ماندن نداشت.سرانجام این انسان وارسته در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۹ براثر سقوط هواپیمای نظامی در ارومیه به خیل شهدا پیوست  و روح مطهر آن پرنده سبک بال ،با آخرین پرواز عشق به آسمان عروج کرد.

در هشتمین روز اردیبهشت ماه ۱۳۴۱ در شهر چادگان و در خانواده‌ای مذهبی پا به عرصه‌ی وجود گذاشت و دوران کودکی و نوجوانی را در همان شهر سپری کرد. در اواخر ۱۳۵۵ و در حالی که چهارده سال بیشتر نداشت با جریانات سیاسی آن زمان آشنا شد. در سن چهارده‌سالگی در اثر مطالعه کتاب حکومت اسلامی حضرت امام(ره) وارد جریانات سیاسی کشور شد بطوریکه در سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت با تهیه، تکثیر و توزیع اعلامیه‌ها، نوارها و کتب امام خمینی(ره) در منطقه فریدن اصفهان تأثیر بسزایی در جهت ارتقاء سطح فکر مردم منطقه گذاشت.

به دلیل فعالیتهای انقلابی گسترده او در منطقه وی بارها و بارها توسط مزدوران رژیم شاه مورد تهدید و ضرب و شتم قرار گرفت و چندین بار از جمله در محرم سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت منزل پدری ایشان به بهانه به اصطلاح «دفاع از قانون اساسی» مورد حمله قرار گرفت.

پس از طلوع خورشید فروزان انقلاب اسلامی به عضویت کمیته‌ی انقلاب اسلامی درآمد و مدت کوتاهی مسئولیت اطلاعات و عملیات این ارگان را در اصفهان به عهده گرفت.

با تشکیل جهاد سازندگی به آن نهاد پیوست و سرانجام پس از استقرار سپاه پاسداران در منطقه فریدن در سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت از اولین افرادی بود که به عضویت این نهاد مقدس درآمد. شهید نبی‌الله شاهمرادی واحد اطلاعات سپاه فریدن را با توجه به تجربیات خویش راه‌اندازی نمود. ایشان طی این دوره از فعالیت خود خدمات مهمی را به انجام رسانید که از مهمترین آنها می‌توان به شناسایی و مبارزه با عوامل مروج جریان انحرافی بهائیت، مبارزه با تحرکات گروهکهای ضدانقلاب به ویژه گروههای چپ و کمونیستی، شناسایی و دستگیری تعداد قابل توجهی از عوامل و مرتبطین کودتای نوژه و جمع‌آوری تعداد زیادی سلاح و مهمات غیر قانونی در منطقه اشاره نمود. همزمان با شروع جنگ تحمیلی علی‌رغم مسوولیت وی در سپاه فریدن، به عنوان فرمانده تعدادی افراد داوطلب  و در معیت شصت نفر دیگر از همرزمانش عازم جبهه شوش شد. این شهید بزرگوار موفق شد اطلاعات دقیقی از وضعیت دشمن را به رده‌های بالا منتقل نماید و در نتیجه حساسیت و اهمیت این محور از جبهه جنگ را برای مسوولین محرز کند و نهایتاً با برنامه‌ریزی‌های انجام شده جلوی نفوذ عوامل و تیم‌های جاسوسی و خرابکاری عراق از این محور مسدود ‌شد.

شهید شاهمرادی در سال هزار و سیصد و شصت و دو به دنبال اوج‌گیری فعالیت گروهک‌های ملحد ضد‌انقلاب در استان‌های کردستان و آذربایجان غربی، عازم منطقه شمال‌غرب شده و در راستای ایجاد امنیت و شناسائی و دفع توطئه‌های دشمنان خارجی اقدام به سرکوبی عوامل مسلح ضد انقلاب که اقدام به شرارت و ناامنی می‌نمودند کرد. از جمله مهمترین اقدامات شهید شاهمرادی در این دوره طراحی دهها عملیات اساسی و مؤثر علیه گروهکهای ضدانقلاب بود که در مجموع باعث افت شدید توان نظامی و تشکیلاتی آنها گردید.

شهید شاهمرادی در تیرماه سال هزار وسیصد و شصت و چهار ازدواج نمود که حاصل این ازدواج سه فرزند صالح می‌باشد. پانزده روز بعد از ازدواج به همراه همسر خود به منطقه شمال غرب باز گشت. این شهید بزرگوار در تمام فعالیت‌های خود در منطقه شمال غرب و به تأسی از فرامین حضرت امام(قدس‌سره) و الگو قراردادن رفتار سردارشهید محمد بروجردی، همواره وبا ظرافت خاصی صف مردم محروم و ستمدیده کُرد را از صف ضدانقلاب جدا می‌نمود و رفتار بسیار محبت‌آمیزی با مردم منطقه داشت بطوریکه تعدادی از اشرار فریب‌خورده ضدانقلاب از طریق این رفتار اسلامی و محبت‌آمیز سلاح را برزمین گذاشته و تسلیم نیروهای جمهوری اسلامی ایران شدند.

تیزبینی خاص، اشراف عمیق بر اهداف دشمن و تسلط کافی بر منطقه، مدیریت محبت‌آمیز و رفتار صمیمی او با همکاران و نیروهای تحت امرش گره‌های زیادی را گشود و موفقیتهای متعددی را نصیب کشور و منطقه شمال غرب نمود.

دوران دفاع مقدس که به پایان رسید او هنوز شوق خدمت در دورنش فروکش نکرده بو و این چنین شد که در ابتدای سال هزار و سیصد و شصت و نه به عنوان معاون اطلاعات قرارگاه حمزه سید‌الشهداء(ع) فصل جدیدی از زندگی خود را آغاز نمود. او طی یازده سال اقدامات بسیار مؤثری در جهت منسجم نمودن و هدفمند کردن فعالیتهای جاری در منطقه انجام داد که نقش مؤثری در جهت تأمین امنیت کامل و اقتدار نظام جمهوری اسلامی در منطقه ‌شد. از جمله نکات بارز این مقطع معرفی سردار کاظمی به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه‌سید‌الشهداء(ع) بود که از این زمان دور جدیدی از فعالیتهای شهید حنیف آغاز شده و ایشان در رکاب این فرمانده شجاع به فعالیت ادامه داد. این دو شهید بزرگوار با همکاری یکدیگر موفق ‌شدند بالاترین سطح اقتدار را برای جمهوری اسلامی ایران در منطقه بوجود آورند بطوریکه با فکر تیزهوشانه و تدابیر سردار حنیف و در پرتو فرماندهی مقتدرانه سردار کاظمی، صحنه جنگ با ضد انقلاب که تا پیش از این در مناطق داخلی و مرزی کشورمان بود به آن سوی مرز(عمق خاک عراق) منتقل ‌گردید و همین موضوع باعث زمین‌گیر شدن گروهکهای ضدانقلاب شد چرا که از این زمان به بعد ضد انقلاب مجبور بود توان خود را جهت دفاع از نیروها ومقرهای خود در خاک عراق بکارگیری نماید و به این ترتیب توان عملیاتی و نظامی آنان کاملاً از بین رفت. با این تدابیر وضعیت نیروهای خودی از حالت تدافعی و پایگاهی به حالت تهاجمی و آفندی تبدیل شد و به این ترتیب ابتکار عمل در صحنه کاملاً در دست جهموری اسلامی و سپاه پاسداران قرار گرفت.

شهید نبی‌الله شاهمرادی در ۱۳۷۴ و به دنبال فعالیتها و خدمات ارزنده‌اش در منطقه شمال غرب به درجه سرتیپ دومی مفتخر گردید و در ۱۳۸۰ با توجه به تثبیت امنیت در منطقه، ایشان به عنوان جانشین ستاد فرماندهی نصر و مسوول اطلاعات و عملیات و فرمانده قرارگاه نصر شمال غرب منصوب شد و دوران جدیدی در خدمت به مردم ستمدیده عراق برای او بوجود آمد.

در این دوره سردار شاهمرادی تلاش زیادی جهت برقراری وحدت و هماهنگی بین گروههای معارض رژیم بعث داشت که نتیجه آن اتحاد گروههای شیعه و کرد در مبارزه علیه رژیم دیکتاتور صدام بود. نکته قابل توجه در فعالیت سردار شاهمرادی طی این دوره نگاه واقع بینانه به مسائل عراق و نیز برخورد صادقانه با گروههای عراقی بود که همین مسئله روابط محبت‌آمیز خاصی را بین سران این گروهها با سردار شاهمرادی بوجود آورده بود. هم از این رو است که سران گروههای معارض عراقی به هنگام شنیدن خبر شهادت این عزیز بسیار اندوهگین شده و از جمله آقای جلال طالبانی رئیس جمهور عراق و رهبر اتحادیه میهنی کردستان عراق، مسعود بارزانی رهبر حزب دمکرات و عبدالعزیز حکیم رئیس مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق اقدام به ارسال پیام‌های تسلیت کم‌نظیری می‌نمایند.

به دنبال انتصاب سردار احمد کاظمی به عنوان فرمانده نیروی زمینی سپاه و با توجه به آشنایی کامل ایشان با توانایی‌ها و تجربیات سردار شاهمرادی در منطقه شمالغرب، از ایشان دعوت به همکاری نموده و در مهرماه سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار وی را به عنوان معاون اطلاعاتی خود برمی‌گزیند. شاهمرادی که علاقه بسیار زیادی به سرداراحمد کاظمی داشت و از طرفی تجربه بسیار موفق و شیرینی از همکاری با ایشان در منطقه شمال غرب کشور را چشیده بود، با تکیه بر تجارب ارزشمند ۲۶ گذشته خود و تحت فرماندهی مقتدرانه احمد کاظمی شروع به فعالیت و خدمت در عرصه جدید می‌نماید.

سر انجام در ۱۹ دیماه۱۳۸۴ و در آستانه روز عرفه و در حالی که با فرمانده نیروی زمینی سپاه و جمعی از بهترین دوستان قدیمی خود عازم منطقه شمال‌غرب بودند، در سرزمین مهدی باکری در منطقه‌ای که پیش از بیست و دو سال از عمر خود را وقف خدمت در آنجا نموده بود، در اثر سانحه سقوط هواپیما به فیض شهادت رسید.

خانواده، همکاران، دوستان و مریدان این شهید عزیز با سینه‌ای مالامال از اندوه و غم و گلویی پر از بغض، از اقصی نقاط کشور گرد هم آمده و در زیر بارش برف، پیکر او و دیگر دوستانش را تشییع نموده و جلوه‌های کم‌نظیری از وفاداری، عشق و محبت خود را به این شهید ابراز نمودند. پیکر این شهید عزیز در کنار دو تن از شهدای دیگر این سانحه، فرمانده و دوست دیرینه‌اش شهید احمد کاظمی و شهید یزدانی و در جوار شهدای والا مقامی همچون شهید حسین خرازی مصطفی ردانی‌پور، در گلزار شهدای اصفهان به خاک سپرده شد

سال ۱۳۴۳ در خانه علی آذین‌پور که از معتمدان و ریش‌سفیدان محل بود پسری به دنیا آمد که اسم او را حمید گذاشتند. علی غیر از این پسر چهار فرزند دیگر داشت. حمید هر چی که بزرگتر می‌شد، گرایش مذهبی بیشتری پیدا می‌کرد. دوره‌های مختلف تحصیلی را به خوبی طی می‌کرد تا این‌که جرقه‌های انقلاب زده شد.

سال پنجاه و هشت، پنجاه و نه فضای دبیرستان‌ها جناح بازی بود و طرفداران حزب‌های مختلف چه چپ‌گرا و چه کمونیستم و چه اسلامی در مدارس آن زمان فعالیت می‌کردند. حمید تو آن بحبوحه کتاب‌های حضرت امام را در بین بچه‌ها پخش می‌کرد و به هر نحوی با گروه‌های انحرافی مبارزه می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب چون اولین نهادی که در منطقه شاهین‌دژ جهاد سازندگی بود. او وارد جهاد شد و مسئول گزینش جهاد شد.

این منطقه از همان آغاز جنگ شاهدی حضور ضدانقلاب بود به همین علت حمید هم برای مبارزه با ضدانقلاب وارد سپاه شد و تا به وطن و مردم خدمت کند. با اوج‌گیری حملات دشمن بعثی سال شصت و سه، شصت و چهار به منطقه سردشت رفت و در ابتدا به عنوان معاون سپاه و سپس رئیس ستاد سپاه سردشت به خدمت پرداخت. در این مدت حضور حمید در بین مردم سردشت باعث شد تا گرایش عجیبی به سمت سپاه مسئولین آن پیدا شود. این مناطق کردنشین بودند و بعضی مردم آنجا تعریف مناسبی از نظام و سپاه نداشتند و ضدانقلاب هم از این قضیه بهره برداری کرد و در بین مردم رخنه کرده رفتاری که حمید و یا حنیف و پایه‌گذار تئوری جدایی ضدانقلاب از مردم داشتند باعث شد تا این معضل به دست خود مردم حل شود. حمید در بحث ضدانقلاب به این نتیجه رسیده بود نقطه ضعف ناتوانی قوت ضدانقلاب است. و اگر ما مردم‌داری بکنیم و مردم را حفظ کنیم، ضدانقلاب نابود می‌شود. او سعی می‌کرد تا این تفکر را به نیروهای موجود در منطقه چه در زمان جنگ و چه پس از آن حتی در اواخر که مشاور حاج احمد کاظمی در قرارگاه حمزه بود، گسترش دهد که در این راستا مردم کرد با او رابطه و همکاری صمیمانه‌ای داشتند حمید با ؟ این مناطق بسیار نزدیک شده بود. طوری که خودش در یکی از نامه‌ها این‌گونه می‌نویسد که «من هر چه دارم از آن منطقه است و حتی باید بگویم همه چیز از آن منطقه است.»

با پایان یافتن جنگ حمید در همین مناطق ماندگار شد و در سال‌های هفتاد و یک، هفتاد و دو که کاظمی فرمانه قرارگاه حمزه شد با وجود انتقال فرمانده سابق سردار لطفی به نیروی انتظامی حمید با خواست حاج احمد همچنان در دفتر قرارگاه باقی ماند. علاقه حاجی به او بسیار زیاد بود. حتی بدون حمید دست به ؟ نمی‌زد. اما با توجه به قولی که لطفی از او بزرگتر بود بعد از انتقال به نیروی هوایی حمید را مجدداً پیش لطفی فرستاد. اما این علاقه همچنان پابرجا ماند و احمد پس از این‌که فرمانده نیروی زمینی شد، با توصیه آقا رحیم و علاقه‌ی خود آذین‌پور علی‌رغم میل باطنی به ریاست دفتر خود منصوب کرد. سردار فتحی می‌گوید: «آقای آذین‌پور مجدداً نمی‌خواست به نیروی زمینی بیاید. چون درگیر درس و دانشگاه بود. اما چون حاج احمد به او گفته بود که اگر نیایی فردای دیگر در کار نیست تا به من کمک کنی این پست را قبول کرد.»

در سال هفتاد و سه حمید در دانشگاه در رشته جامعه شناسی پذیرفته شد و با داشتن مشغله زیاد این دوره را در هفت ترم تحصیلی طی کرد. در درس‌ها کاملاً موفق بود و رشته‌اش را در کار تلفیق کرده بود. حمید هوش فراوانی در درس‌ها از خود نشان می‌داد.

یکی از اندیشه‌ها و عقاید جالب او بازنگری نگرش امام(ره) بود. او علاقه وافری به امام داشت. شخصیت امام(ره) را یک الگوی کامل برای خودشان می‌دانست و تفکرات امام(ره) را به خصوص در مورد مردم عملی می‌کرد. حمید اعتقاد واقعی به این جمله شهید بروجردی داشت که: «در کردستان ما با کفر می‌جنگیم نه با کرد» او اعتقاد داشت که نگرش امام(ره) در رابطه با مردم به خصوص مردم منطقه کردستان استراتژی و راهبردی است تاکتیک نیست و بسته به یک زمان نیست او می‌گفت در مقابل مردم کرد که از لحاظ فرهنگی فریب ضدانقلاب را خورده‌اند باید ؟ کرد و مسئولین باید نگرش امام را دوباره خوانی نمایند. ما اگر می‌خواهیم در منطقه موفق باشیم باید این راهبرد را عملی کنیم. او حتی پایان‌نامه دوره کارشناسی‌ارشدش را نیز در همین رابطه به نام «تبیین راهبرد مدیریت منابع انسانی قرارگاه حمزه در دهه شصت» نوشت. اما هر کس از آخرین دیدار خاطره‌ایی تعریف می‌کند. آقای یاری از دوستان و همرزمان او می‌گوید «آخرین مرتبه‌ای که من حمید را دیدم یکی از دوستان قدیمی و مشترک ما آمده بود و می‌خواست آقای حنیف را ببیند. حنیف هم تماس گرفت و بچه‌های قدیمی را جمع کرد وقتی همه جمع شدیم باز هم در مورد شمال‌غرب صبحت کردیم. این جلسه حدود سه ساعت طول کشید و حمید خلاصه آن را در دفترچه‌هایی که به رنگ مختلف داشت و هر کدام مختص یک جلسه بود، نوشت. بعد از پایان جلسه هوا تاریک شده بود و حمید طبق معمول به همه ما سفارش کرد تا دستیار و کمک یار حنیف باشیم» خانواده‌اش این‌گونه می‌گویند که «روز عرفه چمدان‌ها را بسته بودیم حمید گفته بود که چند روز مرخصی گرفته تا بعد از برگشت از مأموریت به مشهد برویم.»

در نیروی زمینی روحیات و شخصیت حمید فرق کرده بود و بیشتر از همیشه دلش شهادت می‌خواست و سرانجام به آرزوی همیشگی و چیزی که لیاقت آن را داشت رسید. چندین وصیت‌نام تنظیم کرده بود که این نشان دهنده آمادگی برای شهادت اوست. و همه مخوصاً برادرش از عشق او به شهات اطلاع داشتند «من سرکلاس بودم با من تماس گرفتند که حادثه‌ایی برای حاج حمید اتفاق افتاده و او مجروح شده است. همان لحظه متوجه شدم حمید شهید شده است. احساس می‌کردم مدتهاست من منتظر این خبر هستم.» همیشه دوست داشت تا در کنار پدرش دفن شود و سرانجام هم در کنار آرامگاه پدرش در روز مورد علاقه‌اش و دور از یاران شهید آرام گرفت.

یکی از دوستان ایشان می‌گوید «حمید در یکی از کلاس‌ها شرکت نکرده بود، استاد این درس به دانشجوها گفته بود اگر به کلاس نیایید حق شرکت در امتحان را نداری، وقت امتحان این درس او بدون این که استاد متوجه شود در امتحان شرکت کرد و اتفاقاً نمره بیست گرفت. اما استاد این نمره را قبول نکرد و هر چه او اصرار کرد تنها نمره‌ایی که در کارنامه‌اش ثبت شد صفر بود» او با مطالعه درس‌ها خیلی زود نتیجه می‌گرفت و خارج از متون درسی هم مطالعه می‌کرد. با اینکه زیاد سرکلاس‌ها حضور نداشت اما در همان زمان کم اساتید به تیز‌هوشی او پی می‌بردند. ارتباط او بااساتید و دانشجویان تا زمان شهادت ادامه داشت و هیچ‌گاه قطع نشد. با توجه به این مطالب اگر چند وقت او را نمی‌دیدی این احساس دست می‌داد که او از لحاظ شخصیت یک پله بالاتر رفته است. امروز او با دیروزش تفاوت می‌کرد. همیشه به فکر مردم بود و حتی کارهای خارج از روحیطه مسئولیت را برای مراجعین انجام داد. با هر فرهنگی که عجین می‌شد. اصطلاحات آن را به طور کامل فرامی‌گرفت و به طور کلی ادبیات و خاص شعر رابطه‌ایی داشت و هیمشه از خاطرات قدیسی‌اش تعریف می‌کرد. او انسانی صبور، منطقی یکی از خصوصیت‌های او این بود که افراد را با نامه‌هایی که می‌نوشت نصیحت می‌کرد چند ماه قبل از شهادتش نامه‌ایی به دخترش فاطمه نوشت که با شعری شروع می‌شد و این مضمون را دارد که فرزندی که در رفاه و آسایش بزرگ شود نمی‌تواند فردا در مقابل مشکلات زندگی تاب بیاورد و بهتر است که از همان کوچکی با مشکلات زندگی و فراز و نشیب‌های آن کوشا شود نامه‌ی بسیار عجیبی است. فرزندان او تعریف می‌کنند که «بابا روزهای پنج‌شبنه ما را به بهشت زهرا می‌برد و می‌گفت این شهدا ثبات دهند، این انقلابند.»