نوشته‌ها

فرزند شهید شوشتری با بیان اینکه بعد از شهادت پدرم، معنی بعضی از کارهای او را که بعد از شهادت سردار کاظمی انجام می داد، فهمیدیم، گفت: بعد از شهادت سردار کاظمی، پدرم انگار چیزی را گم کرده بود و همیشه دنبال چیزی می‌گشت.

فرزند شهید شوشتری در شب شعر پیام آوران وحدت با بیان اینکه بعد از شهادت پدرم، معنی بعضی از کارهای او را که بعد از شهادت سردار کاظمی انجام می داد، فهمیدیم، بیان داشت: بعد از شهادت سردار کاظمی، پدرم انگار چیزی را از دست داده و گم کرده بود و همیشه دنبال چیزی می گشت؛ بعد شهادت شهید کاظمی دچار تحول شد و بعد از آن بود که آن عبادت های شبانه و روزانه را انجام می داد.

 \"15_8807261598_l600\"

روح الله شوشتری با اشاره به مردمداری پدرش تاکید کرد: شهید شوشتری در کنار مردم و در میان آن ها بود و بهترین نمود مردم داری را در سیستان و بلوچستان نشان داد.

وی ادامه داد: یکی از سران طوائف خودش می گفت، وضع مردم به قدری خراب بود که کسی به نظام فکر نمی کرد تا اینکه شهید وارد منطقه شد و به جای آنکه پشت میزش بنشیند و بگویید مردم بیایند پیشش، خودش در همه استان گشت و با مردم صحبت کرد.

فرزند شهید شوشتری در خصوص نتایج حضور شهید در آن منطقه گفت: بعد از حضور شهید شوشتری در منطقه بود که امثال مولوی جنگی زهی ها به وجود آمدند که در دادگاه، ریگی را با ادله دینی محکوم کرد، البته این مولوی چند وقت پیش ترور شد.

روح الله شوشتری ادامه داد: در آن زمان تصور می شد این مولوی به خاطر اختلاف های قبیله ای کشته شده است؛ اما با گذشت ایام معلوم شد که دشمن هرکسی را که به دنبال ترمیم اختلاف سنی و شیعه و دوری از نظام در این منطقه است، ترور می کند و جلویش را می گیرد.

وی چهارمین نکته ای را که می توان از این چند سال عمر شهید شوشتری درس گرفت را احترام دانست و تصریح کرد: این مسئله احترام به حدی بود که شهید حاضر می شد با یک پیرزن بلوچ هم سفره شود، آن هم در شرایط سخت و تنگنای مردم منطقه.

فرزند شهید شوشتری با اشاره به وضعیت منطقه سیستان و بلوچستان و محرومیت ها آن خاطرنشان کرد: در چنین شرایطی بود که یک نفر مثل شهید شوشتری پیدا شده بود که با هفت ماه حضور در آن منطقه، مردم را آن قدر عوض کند که هر ماه سرمزار او می آیند و برای این نظام جان می دهند و تبلیغ می کنند.

 \"41431_891\"

روح الله شوشتری در پایان تاکید کرد: همه ما تصور می کنیم که هر وقت اسم یک سیستان و بلوچستانی می آید حتما قاچاق و اسلحه هم کنارش می آید؛ اما باید روی تغییر وضعیتی که شهید شوشتری ایجاد کرد فکر کرد، یعنی همان حرفی که شهید شوشتری می زد که چهره واقعی مردم سیستان و بلوچستان را باید نشان داد، آن ها آدم های بسیار شریفی هستند.

منبع : http://www.snn.ir/NSite/FullStory/News/?id=211893&Serv=9&SGr=83

\"\"

مطلبی که خواهید خواند، خاطره ای است از سردار شهید نورعلی شوشتری که توسط سردار محمدجعفر اسدی در هفتادمین جلسه شورای راهبردی پژوهشگاه علوم دفاعی در سال ۱۳۸۹ نقل شده است.


«سال پیش من به عنوان فرمانده نیروی زمینی سپاه و سردار شوشتری جانشین نیرو به همراه فرمانده کل سپاه برادرمان سرلشکر عزیز جعفری طی پروازی راهی استان سیستان و بلوچستان شدیم تا برادرمان سردار خضرایی را به عنوان فرمانده آنجا معرفی کنیم. پس از آنکه در فرودگاه استان پیاده شدیم، بلافاصله سوار بالگردی شدیم که انتظار ما را می کشید.

سری به مناطق مرزی زدیم و مسائل مهم منطقه مانند موضوع عبدالمالک ریگی و اشرار را پیگیری کردیم. حدود یک ساعت بعد، وقتی در راه برگشت به مرکز استان بودیم، در بالگرد، من و سردار جعفری کنار هم نشسته بودیم. ناگهان ایشان بی هیچ مقدمه ای گفت: می خواهم به جای خضرایی، آقای شوشتری را فرمانده استان معرفی کنم، نظر شما چیه؟ از شنیدن خبر جا خوردم! با تعجب گفتم سردار جعفری! آخر الآن که جمعیت همه منتظر معرفی سردار خضرایی هستند و خود او هم الآن همراه ماست، این ممکنه قدری خوب نباشد. حال که اصرار داری اول به سردار شوشتری بگو. او را صدا زدم، جلو آمد و کف بالگرد نشست و در حالی که یک دستش روی زانوی من و یک دستش روی زانوی فرماندهی کل بود، گفت: در خدمتم چیزی شده آقا عزیز؟

سردار جعفری گفت: من تصمیم دارم پیاده شدیم شما را فرمانده معرفی کنم، نظرت چیه؟ سردار شوشتری برای لحظاتی دستش را بالا برد، انگار که بخواهد اجازه بگیرد، ولی بلافاصله دستش را پایین آورد و گفت هر چه شما امر کنید، قبول می کنم.


در میان ناباوری مسئولان و فرماندهان، سردار شوشتری به عنوان فرمانده ارشد معرفی شد. پس از مراسم معرفی و تودیع به همراه سردار جعفری به تهران برگشتم. چند روز بعد سردار شوشتری به دفتر من آمد و پس از احوالپرسی و مقدمات، گفت: سردار اسدی وقتی در بالگرد یک مرتبه آقا عزیز گفت می خواهم تو را جای خضرایی معرفی کنم جا خوردم. دستم را بلند کردم که بگویم من مشکل دارم اجازه بدهید خود سردار خضرایی باشد. من هنوز خانواده ام در مشهدالرضا(ع) هستند، ولی یک حسی در جانم گفت از امام رضا خجالت نمی کشی؟ او مشکلات تو را حل می کند، تو قبول کن. لذا دستم را سریع پایین آوردم و مخالفتی نکردم. من از این همه معنویت و اعتقاد ایشان لذت بردم. به او گفتم این حال و روز تو، قیمت دارد، ولی چه قیمتی، هیچ کس غیر امام رضا(ع) نمی داند. آقای شوشتری خوش به حال تو.»

منبع: صبح صادق شماره ۵۲۱  ص ۵