نوشته‌ها

کسانی که در خاموشی و گمنامی کوله‌بار مبارزه و جهاد در راه خدا را بر دوش می‌کشند، شایسته مقام رفیع شهادت هستند.

هیچکس آوینی را نشناخت تا شهید شد. هیچکس صیاد را نشناخت تا شهید شد. هیچکس احمد کاظمی را نشناخت تا شهید شد. هیچکس عماد مغنیه را نشناخت تا شهید شد و هیچکس حسن مقدم را نشناخت تا شهید شد. اما نه او هنوز هم ناشناخته است. اندکی صبر کن این غنچه نیز توان مهجوری نداشت و جامه خویش درید.

 در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود/ کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد.

 و مطمئنم که در کیسه نظام مظلوم و مقتدر اسلامی از این مرواریدهای گمنام و دردانه زیاد وجود دارد و خواهد داشت.

 مهم این است که من و تو نیز ای برادر بتوانیم کار در گمنامی را یاد بگیریم. حسن مقدم را فرشتگان آسمان و البته جوخه‌های ترور اسراییل بیش از ما می‌شناختند. حتی عکسی یا مصاحبه‌ای پس از ۳۰ سال مجاهدت در بالاترین درجات مبارزه از او نیست. همانطور که آوینی و همانطور که احمد کاظمی. واقعاً آن‌ها عمر و جوانی خویش را با چه معامله کردند که از دنیا هیچ نخواستند؟

افته‌ها و دیدگاه‌های شخصی حمید بزم شاهی اصفهانی

shahidkazemi-64

نجوا گونه …

غلامعلی رجایی

احمد عزیز! کربلا که رفته بودم برای زیارت عرفه، یک روز که خسته از نجف برمی‌گشتم، یکی از بچه هیأتی‌های تهران که سابقه خوبی از جبهه و چهار بار جانبازی دارد و در تهران مسافرکشی می‌کند، می‌گفت: موقع خروج از کشور، تنها دارایی‌اش را که پانزده‌هزار تومان بوده، به همسر صبورش داده و به کربلا آمده است! نگذاشت برسم و خبر تلخ و به تعبیری بهتر، شیرین عروج تو به سوی محبوب را به من داد و من که لحظاتی نمی‌دانستم از او چه شنیده‌ام، بی‌اختیار ذهنم رفت به آن سیمای آرام و صبوری که سال‌ها در قرارگاه‌ها و عملیات‌ها می‌دیدم. با تبسمی زیبا و گاه سکوت و نگاهی نافذ و تواضعی که شاید کمتر در همقطاران تو دیده می‌شد؛ تواضعی که هیچ‌گاه با وقار تو در تضاد نبود و من هنوز در تعجبم که تو با چه هنرمندی‌، این دو متضاد را با هم جمع کرده بودی!

چه زیباست، این روایت که نام انسان‌ها از آسمان نازل می‌شود و این‌گونه نیست که ماورا و ملکوت، نقشی در تسمیه شریف‌ترین موجودات خلقت که انسان‌ها هستند، نداشته باشند و آنان تو را «احمد» نامیدند و چه وجه تسمیه‌ای و مگر روح‌الله، روح خدا نبود که در کالبد سرد و فسرده این امت و بلکه ملت‌های دربند و تشنه عدالت و آزادی و ایمان دمیده شد و به آنان حیات دوباره بخشید؟ و مگر از آسمان این نام را بر ایشان ننهاده بودند که این‌گونه در جان و دل مردم تا بدانجا رسوخ کرد که معلم پیر انسان‌ها، تاریخ، قرن‌ها انگشت تعجب به دهان خواهد گزید. همه می گویند تو زنده هم که بودی شهید بودی ! از این تصرف الهی که امام در ملت خود کرد که تو یکی از آنان بودی، با کارنامه‌ای از این بهتر نمی‌شود به کوی دوست سفر کرد: آکنده از اخلاص، ایمان، مبارزه، جهاد، مردم‌دوستی، عشق به اهل بیت(ع) و بی‌تابی سفر به دیار یار!

به گمانم حسین خرازی که رفت، تو هم رفتی، ولی نیمه‌جانی از تو باقی ماند، در پیکری خسته از سال‌ها تلاش و بی‌خوابی‌های پیاپی شب‌های عملیات و روزهای سخت پس از عملیات.

در این سانحه، که بهانه‌ای بود تا به دوست رسی، همین را هم بردی و آخر در کنار حسین، آرام گرفتی؛ حسینی که معتقد بودی، بی‌شک دری از درهای بهشت از کنار قبر او در تکیه شهدای اصفهان باز می‌شود و من می‌گویم: اکنون دو در باز شد! و از آن زمان که وصیت کردی، در کنار حسین خرازی به خاک سپرده شوی، دری هم به نام تو گشودند و بر آن نوشتند: «ادخلوها بسلام آمنین»!

آخرین باری که همدیگر را دیدیم، یادت هست؟ در تاسوعای امسال در حسینیه نیروی هوایی سپاه که فرمانده آن بودی؛ به دور از هرگونه تعینات با لباس عزای حسین(ع) در میان مردم آمدی، سینه زدی و پس از مراسم که برای صبحانه با حاج‌مهدی منصوری عزیز به دفتر حسینیه رفتیم، از در اختیار گذاشتن هواپیمای نیروی هوایی سپاه برای بردن سپاهی‌ها و بسیجی‌ها به صورت مستمر به مشهد خبر دادی و تا به تو گفتم، «حاج احمد! خوب است خیر این کار به فقرای جامعه هم برسد و ماهی چند پرواز را هم به مستمری‌بگیران و مستمندان تحت پوشش کمیته امداد اختصاص دهید که قطعا حضرت رضا(ع) را خشنود خواهد کرد»، بی‌درنگ پذیرفتی و خواستی پیگیری کنم و من قول دادم که این رشته را برقرار کنم. همانجا بود که فهمیدم چقدر درد مردم و محرومان داری و تا کجا حاضر به خدمت به آنان هستی. گوارای تو باد این شراب سرخی که از خم می ولایت علوی و حسینی به تو نوشاندند و چنان مستت کردند که رقص‌کنان، از کالبد خاکی به در آمدی، چنان که گویی هیچ‌گاه با ما خاک‌نشینان نزیسته‌ای!

و من هنوز در حسرت این می‌سوزم که چرا نتوانستم لحظاتی را در کنار پیکر و تابوتت به سر برم. همه می‌گویند، تو زنده هم که بودی، شهید بودی؛ دور از عدالت خدا بود اگر شهید نمی‌ماندی!

ای خاک اصفهان! چه گوهر ارزشمندی را در خود به یادگار نگاه داشته‌ای؛ تربتی که تا دنیا برپاست، زیارتگاه سالکان راه محبت و عشق به خدا و بوسه‌گاه پاکدامنان مجاهدی خواهد شد که هر یک از خدا می‌خواهند، چون احمد بمانند و چون او به دوست رسند.

رضوان و رحمت بیکران خدا بر آن روح سرشار از ایمان و اخلاص و تواضع باد.

و این ماه حرف هایمان حول محور زیر می گذرد:
\”همیشه شنیدن مصیبت های دیگران انسان را غمگین می سازد، اما نمی دانم چرا گریه بر مصائب و عزای ابی عبدالله علیه السلام احساس سبکی و نشاطی در من ایجاد می کند که قابل توصیف نیست\”

اینجا محلی است برای نوشتن. حرفهایی که شاید هیچوقت نتوان به راحتی بر زبان آورد و به کسی گفت. اما اینجا بدون نام و نشان می توان نوشت و به حرفها هستی داد.
منتظر دل نوشته هایتان از طریق سامانه پیامکی شهید کاظمی با شماره ۳۰۰۰۸۹۰۰۱۹۱۰۸۴ هستیم .

 

شهدا در قهقه مستانه شان و بعد از شادی وصولشان به ما می خندند …

 هان ای جهاد

کنندگان اکبر کجائید دستی بر آرید و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را از این

منجلاب بیرون کشید .

حرم شما حرم

حرق است و جز حق را بدان راهی نیست

زمان چه زود

می گذرد ناگهان چه زود دیر می شود و وقت رفتن

هفت سال پیش حاج احمد و یارانش در جمع ما عادات نشینان سخیف

بودند و امروز در حرم حق نزد مولایشان حسین و عباس همانانی که عمری به آنان اقتدا

نمودند و اسوه شان بود عند ربهم یرزقون اند و در قهقهه

مستانه شان و بعد از شادی وصولشان به ما می خندند …

آری خنده هم

دارد ماهایی که هنوز باورد نداریم این دنیا نیم ساعت بیشتر نیست این سرگذشت من و

توست بخوانید :

مامانش بهش گفته نیم ساعته میری کارایی که گفتم انجام میدی و برمیگردی فقط نیم ساعته ها اومد بیرون دید دوستاش جمعن دارن بازی میکنن رفت باهاشون بازی کرد . شد پادشاه ، دستور داد ، زور گفت ، کلی تاج و تخت و کاخ واسه خودش درست کرد

یکی

شد ظالم

یکی

شد مظلوم

یکی

کشت

یکی

کشته شد

یکی

جز خودش هیشکیو ندید اینقدر به خودش رسید که شد ملکه زیبایی

یکی

گرفتار صدای قشنگش شد و کشت خودشو از بس خوند و چهچه زد

یکی

شد رئیس

یکی

وزیر

یکی

گدا

یکی

شد مسئول و اینقدر قشنگ مسئولیتش رو انجام داد که آخرش شهید شد

یکی

گدا بود مسئول شد جوگیر شد با اسم شهدا کاخ ساخت ، با خون شهدا، شهادت و شهید و

خونواده شهید رو نابود کرد

یه

عالمه هم سیاهی لشکر که خودشون هم نمیدونن چیکار دارن میکنن یه روز ظالمن یه روز مظلوم . مثل حیوونای ضعیف هر جا شیر دیدن سر خم کردن که نوکرتیم حالا مهم نیست که این شیر داره پدرشون رو در میاره تیکه تیکشون میکنه یا داره خوب فرمانروایی میکنه.. هر روز یه جورن هر روز یه تیپن هر روز یه حرف میزنن

بالاخره

نیم

ساعت همشون تموم شد .

دست

خالی برگشتن . از عهده کاری که گردنشون بود برنیومدن

اون

روز الست خدا گفت نیم ساعت میفرستمت بیرون کاری که گفتم انجام بدی ها

سرگرم

بازی نشی ها

همش

بازیه گول نخوری ها

 

آری

همه این دنیا بازیچه ای بیش نیست .

هفته پاسدار

بر تمامی سبزپوشان حریم ولایت علوی مبارک باد .

روز جانباز

را بر تمامی جانبازانی که آرزویشان شهادت است تا زودتر به جمع یارانشان بپیوندند

تبریک می گوئیم .