نوشته‌ها

انتشارات شهید کاظمی ناشر برگزیده سال در سی و یکمین نمایشگاه بین اللملی کتاب تهران

سایت شهید کاظمی کسب این افتخار بزرگ را به انتشارات شهید کاظمی بخصوص مسئول انتشارات برادر عزیز و گرامی آقای حمید خلیلی تبریک عرض نموده امیدواریم همواره در این عرصه نام شهید کاظمی را در قله نگه دارند.

غرفه انتشارات شهید کاظمی امسال در مصلی امام خمینی رحمت الله علیه  – سالن شبستان – راهرو ۱۹ – غرفه ۲۳ پذیرای حضور گرم شما علاقه مندان به کتاب و کتابخوانی می باشد.

 

مراسم دوازدهمین سالگرد شهادت شهید سرلشکر پاسدار حاج احمد کاظمی و شهدای عرفه در شهرک شهید دقایقی تهران برگزار شد.

در این مراسم که در روز پنج شنبه ۱۴ دی ماه ۹۶ برگزار گردید جمعی از مسئولان لشکری و کشوری از جمله سردار قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس، سردار فدوی فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و همچنین تعدادی از خانواده های معظم شهدا و همرزمان سرلشکر شهید کاظمی حضور داشتند.

در این مراسم همچنین حجت الاسلام عابدی  برخی وی‍ژگی های بارز شهدا را برشمرد و بر لزوم تاسی به شهیدان . ادامه را آنان تاکید کرد.

قرائت قرآن، مدیحه سرایی و دعای کمیل از دیگر برنامه های این مراسم بود.

گزارش تصویری دوازدهمین سالگرد شهادت شهید کاظمی

 

 

 

به گزارش یاشهید ، صبح آدینه امروز ۱۷ دی ماه به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت سردار احمد کاظمی و جمعی از یارانش مراسم بزرگداشتی با حضور خانواده های معظم شهدا و ایثارگران و با قرائت زیارت عاشورا توسط مداحان اهل بیت عصمت و طهارت بر سر مزارشان در قطعه ۲۹ گلزار شهدای بهشت زهرای تهران برگزار گردید. این گزارش حاکیست : در پایان این مراسم مزار شهدای عرفه توسط خانواده های معظم شهدا و ایثارگران گلباران و عطرافشانی شد.

سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی‌در سال ۱۳۳۷ در نجف آباد اصفهان دیده به جهان گشود.

وی همچون سایر جوانان، سرگرم تحصیل شد. با پیدایش جرقه‌های انقلاب اسلامی دوشادوش ملت به مبارزه علیه رژیم ستم شاهی پرداخت و در بیست و سومین بهار زندگی خود، در اوایل سال ۵۹ به کردستان رفت تا با رزمی‌بی امان، دشمنان داخلی انقلاب را منکوب نماید.

کفایت و شجاعت آن بزرگوار تا بدانجا بود که مقام معظم رهبری ۳ مدال فتح بر سینه پر عطش شهادت ایشان نصب نمودند.

وی در اواسط سال ۸۴ از سوی فرمانده کل سپاه، به فرماندهی نیروی زمینی منصوب شد و توفیق خدمت را در سنگر دیگری یافت.

سرلشکر پاسدار شهید حاج احمد کاظمی و تعدادی دیگر از همقطارانش بر اثر سقوط یک فروند هواپیمای نظامی (جت فالکون) به دیدار حق شتافتند.

این اتفاق ناگوار در روز ۱۹ دی سال ۱۳۸۴ روی داد.

12345

روایت داستانی لحظات قبل از عروج – ۱۹ دی ماه ۱۳۸۴

رئیس ستاد ما را ! این جا چه کار می کنی تو؟!

برزگر کمی آشفته شد.

دعوتم نمی کنی به دفترت؟!

سردار لبخند زد.

چرا! چای هم می دهیم بهت، حالا که آمدی با هم برویم فرودگاه، و رو کرد به محمود:

اوضاع چطور است؟

محمود فقط یک کلمه گفت: بد!

بد؟!

محمود خواست توضیح بدهد اما چنان صدای آسمان قرومبه ای بلند شد که به نظر رسید شیشه ها خواهند ریخت. یک آن مات شان برد و سکوت کردند و گوش سپردند به صدا و نا خواسته چشم دوختند به پنجره تا شاید نور تندر را هم ببینند، بعد سردار رو کرد به محمود.

تو به این می گویی بد؟!

و با دست اشاره کرد به برزگر.

بفرمایید!

رفتند تو. سردار در را تمام باز گذاشت. شاید می خواست نشان بدهد این جلسه نمی تواند یا نباید طولانی بشود. محمود و بچه های دیگر دفتر، این حرکت را دیدند و برای همین، جرات نکردند در را ببندند. سردار به برزگر گفت که بنشینید و خودش سرپا ایستاد. منتظر.

پس کو ساک ات؟ اهل سبک سفر کردن شده ای تازگی ها!

برزگر گفت: ساک ندارم!

نداری؟!

نه!

چرا؟!

جواب نداد.معذب بود. از چشم سردار دور نماندحالت او. آمد و ایستاد روبه روی رییس ستاد. قیافه اش جدی شد و جدی تر شد.

راستش را بگو! چی شده که الان آمده ای دیدن من؟

برزگر سر را بالا آورد. زل زد به صورت سردار. نه کسوت رییس ستادی را داشت و نه کسوت یک نظامی را. انگار مستمند مضطرب ملتمسی بود فقط و فقط! سردار تعجب کرد.

خبری شده؟!

برزگر بلند شد. ایستاد، گفت:

نروید!

سردار جا خورد انگار.

بله؟!

دو دوست بی آنکه چیزی بگویند، مدتی به صورت هم زل زدند تا این که برزگر باز هم به زبان آمد:

نروید! به این سفر نروید!

سردار چند لحظه دیگر، روی صورت او مکث کرد. انگار می خواست مطمئن بشود که درست شنیده است یا نه.

شوخیت گرفته؟!

برزگر بلافاصله گفت: نه جدی می گویم. جدی جدی! نروید!

آخر برای چی؟!

برزگر گفت» برای اینکه به مقصد نمی رسد این سفر!

صدایش سرد و آرام و مطمئن بود. سردار برگشت به طرف میزش.

ساعتش را نگاه کرد و دوباره چهره اش شد همان چهره ی باز و همیشگی.

دست برقضا، من مطمئنم که می رسد!

برزگر سر را بالا آورد و نگاه کرد. نمی دانست سردار شوخی می کند یا جدی حرف میزند.

می رسد؟!

سردار باز هم ساعتش را نگاه کرد. بعد گفت:

چته برزگر؟! چنان مرموز شده ای که فکر کردم اتفاقی افتاده.

برزگر زیر لب گفت: می افتد!

و فرمانده اش را نگاه کرد. گویی نمی خواست از رو برود. سردار گفت:

اما نگفته بودی  پیش گو شده ای برزگر! این چه حرف هایی است؟

منظورت چیست؟

منظورم همان است که گفتم. نروید! این پرواز سقوط می کند.

سقوط؟!

بله!

تو از کجا می دانی؟

خواب دیدم، هواپیما سقوط می کند.

همین؟!

بله!

یعنی تو انتظار داری به خاط خواب دیدن تو، من جلسه به این مهمی را به هم بزنم؟ اگر این طور شد که باید طرح  وبرنامه  را هم تعطیل کنم و صفدر رشادی را بفرستیم برود پی کارش! حالا که همه چیز را می شود با خواب حل کرد، چرا بودجه بیت المال را هدر بدهیم؟ در مواقع لازم، تو خواب می روی و به ما می گویی چه کار کنیم. شاید دیگر به طرح دفاعی دیروز هم که بردیمش فرماندهی و آن همه درباره ا حرف زدیم نیازی نباشد.

اما این گفته هم باعث نشد برزگر کوتاه بیاید.

نروید! به این سفر نروید! خواهش می کنم.

چی چی را خواهش می کنم؟! مگر می شود؟ مضحکه می شویم.

راست می گوید حاجی! نروید!

سردار برگشت و محمود را روبه روی خود دید. انتظار این یکی را نداشت.

تو اینجا چه کار می کنی؟!

محمود نامه ای را جلو آورد.

در باز بود…

سردار سرپایی نامه را امضاء یا ارجاع کرد و برگشت سمت برزگر.

پس این طور!

برزگر دوباره گفت: نروید!

ومحمود هم تکرار کرد:

خواهش می کنم نروید! شما را به جان مهدی!

معلوم نبود منظورش محمد مهدی است یا مهدی باکری. اما سردار یاد هردوشان افتاد و این بار کمی عصبانی شد. رو برگرداند به سوی محمود.

صدایش را برد بالا.

برو بیرون محمود در را هم پشت سرت ببند!

محمود بیرون رفت و در را بست. سردار برگشت به سمت بزگر.

در آستانه  سفر به شهر مهدی، به جای حرکت، آمده ای این جا و بچه های دفتر را هم داری ناراحت می کنی؟ چت شده تو؟!

چیزی نشده! فقط نگرانم.

نگران؟! نگران چه؟ آمده ای این جا و می گویی هواپیما سقوت می کند؛

آن هم هواپیمایی که خودت می دانی  که جت معمولی نیست و سیستم پیشرفته ای دارد. تمام دلیلت هم دیدن یک خواب است. اما می دانی من چه فکری می کنم؟ فکر می کنم از این به بعد به جای واژه  مهجور و مجهول ترس، باید گفت نگرانی! آره! تو می ترسی برزگر! از پرواز می ترسی.من می توانم معافت کنم. خب مهم نیست. زمان جنگ سپری شده و همه ما محافظه کار شده ایم. می خواهیم زندگی کنیم! خوش بگذرانیم! چرا که نه! به اندازه خودمان زحمت کشیده ایم. حق مان است. من هم نمی خواهم کسی را از حقش دور کنم. همه ما شایسته چیزی هستیم که به دست می آوریم.

باز هم لحنش شوخی-جدی بود. برزگر گفت: باشد، سمش را بگذار ترس! اما من برای شما می ترسم.

صدایش لرزید و بعد شکست.

سردار دست زد به شانه او و خندید.

برای من؟! برای من نترس!

و رفت به طرف میزش. گوشی را برداشت. مصمم و جدی گفت: به همه آقایان بگو تو فرودگاه منتظر می شویم.

آیا واقعاً می خواست به استقبال برود؟

تندر دیگری غرید و چیزی پرده کرکره را تکان داد. باران شروع می شد به زودی. سردار آمد کنار پنجره. نگاه کرد به بیرون و به آسمان و شاید هم آن دور ها. معلوم نشد که آهش مال نفس عمیق است یا چیز دیگری: هوا دارد خوب می شود!

صدایش آرام و رازگو بود.

برزگر فهمید که هر تلاشی برای قانع کردن او بیهوده است. وقتی خسته و نا امید، بیرون می آمد، محمود هم چیزی نپرسید ازش.

می دانست که نا موفق بوده. از چهره اش معلوم بود. اما خود محمود هم کم اصرار نکرده بود به حاجی.آیا تصادفی بود این کارش؟

برزگر رفت به طرف محمود.

دیدی که! تلاشم را کردم اما تیرم به سنگ خورد. ممنون از همراهی ات.

چیزی نمانده بود توبیخ بشوی.

محمود گفت: من هم نگران حاجی هستم.

تو چرا؟! به خاطر حرف های من؟!

نه من کامل نشنیدم حرف های شما را. اما نمی دانم چرا دلشوره دارم.

حاجی یک طوریش شده امروز. خیلی اشتیاق سفردارد. یک جمله ای هم گفت:  شاید بی منظور ، امامن حس بدی پیدا کردم از شنیدنش.

چی گفت؟!

گفت: به محض این که روزنه ای باز بشود، پرواز می کنیم.

برزگر ماتش برد.

منبع : خط تماس – بایرامی محمد رضا صص ۴۶-۴۰