نام او همیشه زنده خواهد ماند…

از سردار سرشناسی که تمام دوران دفاع مقدس را در خطوط مقدم نبرد گذرانده و شهادت یاران بسیار نزدیک خود، شهید حسین خرازی و شهید محمدابراهیم همت را در میدان آتش و خون به چشم خویش دیده، رنج آورتر از این نمی شود که در یک حادثه، پرواز کند و به دوستان و همرزمان شهیدش بپیوندد.

سردار احمد کاظمی، اما این رنج را دید درحالی که رنج فراق یاران غارش را افزون تر از هر نوع رهیدن از دنیا برای خود، تحمل می کرد. وقتی گزارش های حماسه دفاع مقدس را مطالعه می کنی یا داستان ها و خاطرات رزمندگان اسلام را می خوانی، یا فیلم های روایت فتح را می بینی، جابه جا با نام احمد کاظمی برخورد می کنی، حتی در فیلم های سینمایی مستند، نام او را از زبان جان برکفان عرصه شجاعت می شنوی، چرا که او از وقتی که در لباس یک رزمنده ساده همچون یک تک تیرانداز، پا به میدان نبرد گذاشت، به دلیل شجاعت و بی باکی ای که داشت، گام به گام تا فرماندهی لشکر پیش رفت، لشکری که خود برای زادگاهش – نجف آباد – به عنوان تنها لشکر یک شهرستان سازمان داد. لشکر نجف اشرف، لشکری که تحت فرماندهی او خط شکنی پرآوازه با رزمندگانی غیور و پرآوازه شناخته شده بوداحمد کاظمی سلحشوری را از روزهای مبارزه در جریان نهضت امام خمینی با یادگاری از دست آسیب دیده اش، تا پایان روزهای دفاع مقدس همراه خود آورد و نام خویش را در ردیف اول فرماندهان دفاع از ایران و انقلاب اسلامی ثبت کرد.

مردم نجف آباد، آن روزها که صدای شیپور فراخوانی فرمانده لشکر نجف اشرف را برای اعزام به جبهه های حق علیه باطل می شنیدند، فرزندان خود را برای دفاع از انقلاب و کشور و دفع متجاوزان بعثی به دست او می سپردند و این اطمینانی بود که در آن ایام به فرزند شجاع خویش، سردار احمد کاظمی داشتند. به یقین نام و یاد احمد کاظمی در خاطر ملت ایران، به ویژه مردم قدرشناس نجف آباد برای همیشه، زنده خواهد ماند و یاد شجاعت های او در برگ زرینی از دفتر رشادت های ایرانیان ثبت و ضبط خواهد شد.

انگار کتاب خدا فقط همین یک آیه رادارد.

«سردارمصطفی ایزدی»

در آستانه‌ی انتخابات پنجمین دوره‌ی مجلس خبرگان رهبری و دهمین دوره‌ی مجلس شورای اسلامی، هزاران نفر از مردم انقلابی نجف‌آباد صبح امروز ۵ اسفند ماه با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی دیدار کردند.

فرزندان شهید کاظمی

امام خامنه ای فرمودند :

حمت خدا بر آن کسانی که در این راه زحمت کشیدند، تلاش کردند، مردم را آگاه کردند.

و انقلاب که پیروز شد، نجف‌آباد باز هم در صفوف مقدّم قرار داشت. اشاره کردند به لشکر نجف، شهید کاظمی و دیگر شهدای این لشکر؛ آن فرماندهان صادق، مؤمن، وفادار، غیور، کارآمد. بنده رفتم لشکر را در منطقه‌ی عملیّات در خودِ جبهه بازدید کردم -بیش از یک‌بار- نشانه‌های همین خصوصیّات بارز را انسان در آنجا هم میدید. ایستادید، ایستادگی کردید، صدق و وفا به‌خرج دادید، شهید دادید، جانباز دادید؛ اجر شما پیش خداوند محفوظ است؛ نام شما در لوحه‌ی زرّین تاریخ انقلاب درخشنده است. راه را باید ادامه بدهید؛ هنوز به آخر منزل نرسیده‌ایم؛ باید همچنان پیش برویم، باید همچنان تلاش کنیم، باید همچنان جهاد کنیم؛ میدانها تفاوت کرده است امّا اصل جهاد برقرار است. اگر بتوانیم این امانت را به نسل بعد تحویل بدهیم وظیفه‌مان را انجام داده‌ایم. بحمدالله جوانهای شما فعّالند، پُرتلاشند، آگاهند؛ کشور هم مال جوانها است. امیدواریم ان‌شاءالله خداوند متعال برکات شهدای شما، بزرگان شما، علمای بزرگی را که این شهر تحویل داده است -چه آنهایی که در نجف‌آباد بودند، چه آنهایی که در اصفهان بودند، چه آنهایی که در مشهد بودند، چه آنهایی که در قم بودند، [یعنی‌] صادرات عالِم و صادرات مجتهد از این شهر پُربرکت- برای شما محفوظ بدارد و نتایج این برکات را در کلّ کشور ببینیم.

آنچه می‌خوانید، روایت محسن رضایی است از اعلام خبر شهادت مهدی باکری توسط شهید احمد کاظمی:

مهدی [باکری] چون حساسیت منطقه را می‌دانست، رفت آنجا مقاومت کرد. من تلاشی را که او در بدر کرد، در هیچ یک از فرماندهان جنگ ندیده بودم. شرایط مهدی خیلی عجیب و پیچیده بود. پشت سرش یک پل پانزده کیلومتری بین جزیره شمالی تا آنجا بود، که با یک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کیسه‌ای هم حدود پنج شش کیلومتر راه بود. خود کیسه‌ای که اصلا وضع مناسبی نداشت. مهدی خودش با همان پنج شش نفری که آن جا بودند تا آخرین لحظه مقاومت کرد.

من خسته شده بودم. کمی قبل از اینکه سختی ها بیشتر شود رفتم به آقا رحیم و آقای رشید گفتم: «شما مواظب بی‌سیم‌ها باشید تا من ده دقیقه استراحت کنم برگردم.» تاکید هم کردم که زود بیدارم کنند. ربع ساعت خوابیدم که آمدند بیدارم کردند. به قیافه‌ها نگاه کردم، دیدم فرق کرده‌اند. گفتم: چی شده؟ نگران مهدی شدم، به خاطر حساس بودن کیسه یی. با احمد کاظمی تماس گرفتم، پرسیدم: «موقعیت؟»

گفت: «دیگر داریم می‌آییم عقب. منتها روی پل ازدحام است. وضع ناجوری پیش آمده. می‌ترسم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانیم این طرف اسیر شویم.»

آن پل دوازده کیلومتری داستان عجیبی برای خودش داشت. در آن عقب‌نشینی توانست سه برابر تناژ استانداردش نیرو و ماشین را تحمل کند و نشکند.

به احمد گفتم: «مهدی کجاست؟ حالش چطورست؟»

گفت: «مهدی هم هست. پیش من است. مسئله ندارد.»

دیدم احمد حرف زدنش عادی نیست. رفتم توی فکر که نکند مهدی شهید شده باشد. گمانم به آقای رشید یا آقا رحیم بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس می‌کنم باید برای مهدی اتفاقی افتاده باشد و شما هم می‌دانید.»

گفتند: «نه، احتمالاً باید زخمی شده باشد و بچه ها دارند مداوایش می‌کنند.»

گفتم: «تماس بگیرید بگویید من می‌خواهم با مهدی حرف بزنم!»

طول کشید. دیدم رغبتی نشان نمی دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم «احمد! چرا حقیقت را به من نمی‌گویی؟ چرا نمی گویی مهدی شهید شده؟»

احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بایستم، پاهام همان طور بی‌سیم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعت‌ها گریه کردم.