در آرزوی شهادت

«ما سینه زدیم بی‌صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند
ما مدعیانِ صفِ اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند»
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در جریان یکی از دیدارها دو بیت از اشعار یکی از شاعران درباره‌ی شهدا را قرائت کردند. به همین مناسبت پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب اسلامی KHAMENEI.IR نماهنگ «در آرزوی شهادت» را تهیه و منتشر کرد.
در این نماهنگ فیلم قرائت شعر توسط حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره‌ی شهدا برای اولین‌بار منتشر شده است. همچنین از دیگر بخش‌های نماهنگ «در آرزوی شهادت»، تصاویری از حال و هوای گلزار شهدای بهشت زهرا سلام‌‌الله‌علیها در روزهای پایانی سال ۱۳۹۳ و صوت بیانات رهبر انقلاب در سال‌های ابتدایی دهه شصت درباره‌ی مسأله شهادت است.
نماهنگ «در آرزوی شهادت» را از پیوندهای زیر دریافت کنید.
با توجه به پهنای باند اینترنت خود ، می توانید این فیلم را با کیفیت های مختلف زیر دریافت نمایید :

 

ثانیه هایی از این نماهنگ به صدای شهدا مزین شده است و در لحظات پایانی صدای مکالمه بیسیم شهید کاظمی در زمان آزادسازی خرمشهر به گوش می رسد که می گوید : ” … ما داخل شهریم … ”

قطعه مکالمه بی سیم آزادسازی خرمشهر و کدهای پیشواز و آوای انتظار این صوت :

خرمشهر ۱

 

۵۶۵۴۹

۴۴۱۸۱۱۳

 

آخرین پنج شنبه سال ۹۳ و حضور خانواده های معظم شهدا بر سر مزار عزیزانشان حال و هوای دیگری به گلستان شهدای اصفهان بخشیده بود .

بوی عطر گلهای معطر سنبل و لاله با عطر شهدا در آمیخته بودند و فضایی معنوی بر این تکه از بهشت موجود در کره خاکی حاکم شده بود .

در قطعه شهدای کربلای پنج حضور خانواده شهید خرازی ، فرزندان شهید کاظمی و پدر شهید شیروانیان حال و هوای این قطعه را دو چندان نموده بود .

گزارش تصویری زیر بخش کوچکی از فضای حاکم بر این فضا را در قاب تصویر کشیده است.

IMG_1527

بابا خیلی روی زیارت عاشورا تأکید داشت.همیشه به من و سعید می گفت:قبل از خوابیدن و بیرون رفتن از خانه،هر قدر که می توانیم قرآن بخوانیم.می گفت تأثیرش را در زندگی تان می بینید.قرآن خواندن و زیارت عاشورای خودش که ترک نمی شد.هر روز صبح در راه محل کارش زیارت عاشورا می خواند.صبح های جمعه هم چهار تایی دور هم می نشستیم در همین اتاق و سوره جمعه می خواندیم.

منبع : کتاب احمد ، بنی لوحی سید علی ، ص ۱۳۹

سایت شهید کاظمی به تأسی از سنت حسنه این شهید طرح ختم خانوادگی سوره جمعه در آخرین جمعه سال ارائه نموده است. 

امید است در قرائت این سوره ضمن نیابت از شهید کاظمی و همه شهدا این سنت حسنه را در خانواده های خود در سال ۹۴ تثبیت نمائیم .

گاهی برخی تصاویر چشمان را برای دقایقی به خود خیره نگاه می دارد و بیننده را در فکر فرو میبرد که این مردان آسمانی روی این کره خاکی چه می کنند ؟

هنوز هم امثال این مردان آسمانی در کنارمان هستند و نمیشناسیم

و امروز به برکت نهضت جهانی اسلام و جبهه مقاومت اسلامی یکی از این مردان آسمانی که به فرموده مقام معظم رهبری از ایشان به عنوان شهید زنده یاد کردند در بین همگان شناخته شده اند و در این تصویر یک شهید زنده بین دو شهید نشسته است …

Pic 3 Shahid

سردار شهید حاج احمد کاظمی ، شهید زنده حاج قاسم سلیمانی ،سردار شهید نورعلی شوشتری

این تصویر مربوط به نشست مشترک فرماندهان و مسئولان سپاه با حوزه نمایندگی ولی فقیه در سپاه در حدود سال های ۷۱ یا ۷۲ می باشد .

در این تصویر حجج اسلام محرابی ، مهربانی ، و نیک عیش نیز مشاهده می شوند .

به گزارش مشرق، آئین رونمایی از رمان «خط تماس» با حضور سردار علی فضلی جانشین سازمان بسیج مستضعفین کشور، سردار حق‌طلب رئیس سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، مرتضی سرهنگی مدیر دفتر ادبیات مقاومت حوزه هنری، سردار علی ناظری مدیرمسئول انتشارات فاتحان، محمدرضا بایرامی و جمعی از نویسندگان، همرزمان و خانواده شهید احمد کاظمی در سالن همایش‌های خبرگزاری فارس برگزار شد.

* حق‌طلب: در «خط تماس» همراهی با شهیداحمد کاظمی را احساس می‌کنیم

در ابتدای این مراسم سردار حق‌طلب رئیس سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس سپاه بیان داشت: سردار فضلی با حضور در این مراسم عکس شهید احمد کاظمی را به ما رساندند، ایشان ما را همراه خودشان به روزهای دفاع مقدس می‌برند و اطلاعاتمان را پیرامون این شهید بزرگوار بیشتر خواهند کرد.

«خط تماس» خواندنی شد

وی با بیان اینکه رمان «خط تماس» یک کتاب فاخر است، اضافه کرد: درباره شخصیت شهید احمد کاظمی کارهای بسیاری صورت گرفته و کتاب‌های بسیاری نیز نوشته شده است اما سبک و سیاق رمان «خط تماس»با آنها بسیار متفاوت است.

سردار حق‌طلب ادامه داد: آقای بایرامی در زمینه‌های مختلف کتاب‌های بسیاری نوشته و تلاش‌های بسیاری داشته است و شاهد تولید کتاب‌های بسیار از او هستیم اما رمان «خط تماس» یک اثر بسیار فاخر و ارزشمند است.

وی افزود: این کتاب را چندین بار مطالعه کرده‌ام اما یک بخش از این کتاب برایم بسیار جالب و جذاب بود به گونه‌ای که توجه‌ام را به خود جلب کرد یعنی مثل کارگاه‌هایی که وقتی بعد از جرم وارد صحنه می‌شوند و با آثار به جای مانده می‌توانند آن صحنه را به تصویر بکشند در این رمان نیز با توجه به اینکه در سقوط هواپیما هیچکسی زنده نمانده است اما داستان به نوعی روایت شده است که انگار کسی لحظه به لحظه‌ها را مشاهده و به تصویر می‌کشد.

سردار حق‌طلب بیان کرد: نوع روایت محمدرضا بایرامی به گونه‌ای است که انگار دوربینی در هواپیمای سقوط کرده وجود داشته و تمام لحظاتی که شهید احمد کاظمی و همراهانش در آن هواپیما داشتند را ثبت و ضبط کرده است.

وی با اشاره به این مطلب که آقای بایرامی کار بسیار جذابی را به مخاطبان تقدیم کرده است، عنوان کرد: از معاونت نشر و ادبیات و مدیرمسئول نشر فاتحان یعنی سردار ناظری تشکر می‌کنم که امثال این نوع کتاب‌ها را تقدیم انقلاب اسلامی می‌کنند، امیدوارم در سال ۹۴ نیز توفیق این را داشته باشیم که بتوانیم امثال رمان‌های «خط تماس» را تقدیم ادبیات دفاع مقدس کنیم.

«خط تماس» خواندنی شد

* بایرامی: نوشتن داستان درباره شهدا سخت است/ داستان نوشتم نه تاریخ صرف

در ادامه این مراسم محمدرضا بایرامی نویسنده رمان «خط تماس»‌ بیان داشت: می‌خواهم دو خاطره بیان کنم که خاطره نخست اصلا جدی نیست و خاطره دوم هم قرار نبود جدی شود اما جدی شد.

به گفته وی خاطره نخست این است که چند سال پیش دوستان از خبرگزاری فارس تماس گرفتند که ما یک مراسمی می‌‌خواهیم بگذاریم که شما هم در آن تشریف بیاورید و آن مراسم هم درباره یکی از کتاب‌هایم بود، به دوستان گفتم که سفری هستم که طولانی است و شما جلسه را بگذارید اما گفتند که می‌خواهیم در آن جلسه از شما تقدیر کنیم اما در نهایت به آن جلسه نرسیدم و بازتاب آن جلسه را که تندترین حرف‌هایی را که می‌شود انتظار داشت را درباره کتابم خواندم که تبعات زیادی را به بار گذاشت.

* روایت محمدرضا بایرامی از نحوه نگارش نخستین کتابش درباره شهید کاظمی

بایرامی ادامه داد: بخش دوم خاطره‌ام که جدی نبود اما جدی شد به شهید کاظمی مربوط می‌شود به گونه‌ای که حدود ۶ الی ۷ سال پیش دوستان از روزنامه همشهری با بنده تماس گرفتند در آن زمان که نمی‌دانم اکنون نیز این کار در حال ادامه است کتاب‌های لایی یا کوتاه در ۳۰ صفحه از سوی این روزنامه به چاپ می‌رسید آنها با تماس با بنده می‌خواستند که درباره شهید کاظمی کتابی را بنویسند و من هم پذیرفتم.

وی افزود: پیش خود فکر کردم که فرصت خوبی است که شهید کاظمی را بیشتر بشناسم به هر حال این شهید در سال ۶۱ به درجه شهادت نائل آمده بودند. اما وقتی مطالب را خواندم دیدم آن چیزی که من می‌خوانم درباره سرلشگر شهید احمد کاظمی است نه آن ذهنیت که از شهید ناصر کاظمی داشتم چرا که نوشتن درباره شهید ناصر کاظمی به سال‌های ۵۹ تا ۶۱ در کردستان مربوط می‌شد و می‌توانستم کتابی را در این زمان کوتاه درباره این شهید بزرگوار به چاپ برسانم و زمان کار هم دچار عقب‌افتادگی نمی‌شد.

بایرامی عنوان کرد: وقتی متوجه شدم باید برای روزنامه همشهری کتابی درباره شهید احمد کاظمی بنویسم کمی نگران شدم چرا که دوست نداشتم کار بدی را آن هم به خاطر این که هر کاری که می‌نویسم جزء کارنامه ادبی‌ام تلقی می‌شود، به رشته تحریر درآورم اما در نهایت کتاب «همیشه پرواز» به چاپ رسید دوستان می‌گویند آقای قالیباف به عنوان یکی از دوستان و همرزمان این شهید کتاب فوق را خوانده و آن را بهترین کار درباره شهید کاظمی می‌دانند.

وی درباره نحوه نگارش رمان «خط تماس»‌ بیان کرد: دو سه سال پیش دوستان دعوت کردند که درباره شهید احمد کاظمی کتابی بنویسم بنده هم گفتم به زعم من نگارش کتاب «همیشه پرواز» یک سوء تفاهم بود. چرا که این شهید بسیار گسترده است و فرازهای بسیاری در زندگی ایشان وجود دارد اما صحبت شد که ۸ سال اول و زمان جنگ را کار کنم نه زمان بعد از جنگ را.

بایرامی ادامه داد: کار نگارش کتاب که جلو می‌رفت من نگران‌تر می‌شدم و بارها نیز پشیمان شدم که کار خراب بشود و از عهده‌ام برنیاید به حدی پشیمان شده بودم که برخی از دوستان را واسطه قرار دادم که با سردار ناظری درباره انصراف من از نوشتن این کتاب صحبت کنند اما دوستان در نشر فاتحان آن را نمی‌پذیرفتند. به گونه‌ای که نقطه اطمینان خیلی دیر برای من فراهم شد تا به جایی رسیدم که احساس کردم کار شدنی است و شروع به کار کردم.

* به هیچ عنوان کار تشریفاتی و تبلیغاتی انجام نمی‌دهم

وی افزود: شیوه من به این شکل است که به هیچ عنوان کار تشریفاتی و تبلیغاتی انجام نمی‌دهم یعنی یک کار ادبی می‌نویسم و اگر نتوانم با کارم ارتباط برقرار کنم اصلا نمی‌نویسم، همچنین کار نگارش رمان «خط تماس»‌، ظاهراً به سرانجام رسید اما به طور طبیعی جنگ دوستانه ما با دوستان شروع شد.

نویسنده رمان «خط تماس»‌ گفت: شهید سرلشگر احمد کاظمی یک شهید ملی بوده که افراد مختلفی آن را شناخته و از او خاطره دارند و هر کس هم خاطرات خودش را اصالت دانسته و دیگری را مخدوش. تا هفته گذشته این مبارزات دوستانه که گاهی اوقات خصمانه پیدا می‌کرد ادامه داشت و نظرات به بنده منتقل می‌شد گاهی اوقات این نظرات را منطقی نمی‌دانستم و گاهی نیز آنها را می‌پذیرفتم.

وی اضافه کرد: یک روز از تهران به منزل رسیده بودم که سردار ناظری تماس گرفتند در آن زمان بسیار خسته بودم وقتی صحبت‌های سردار را شنیدم گفتم ببینید حاج‌آقا دو بحث وجود دارد بحث نخست نظر و بحث دیگر نقد است اقوام ما هم درباره برخی از مطالب این کتاب نظر دارند اما بنده آنها را شنیده و از گوش دیگر در می‌دهم اما بحث نقد مبتنی بر استدلال است اگر دلیل درستی وجود دارد از آن استفاده می‌کنم اما از آنچه که در حیطه من است عقب‌نشینی نمی‌کنم.

بایرامی ادامه داد: یادم است سال ۷۶ نیز می‌خواستم درباره حاج‌علی بخشی پور کتابی بنویسم و آقای سرهنگی مسئول کارها بود آنجا هم همین درگیری‌ها را داشتیم و من به جایی رسیدم که خیلی سفت و سخت ایستادم چرا که مسائل مربوط به نظامی را قبول دارم اما در حیطه ادبی اجازه دخالت به کسی را نمی‌دهم چون تحت اختیار من است.

وی افزود: به طور مثال دوستان شهید گفته بودند که او ۷۰ تانک را در فلان زمان زده است اما در نهایت نامه‌ای را از سردار قاسم سلیمانی دریافت کردم که بسیار عاطفی و دوستانه و به شدت متواضعانه نوشته بود که این شهیدی که شما می‌خواهید درباره آن مطلب بنویسید دوست نزدیک من است و مطالبی را درباره او گفته بودند تازه فهمیدم که برخی از فرماندهان چگونه فرماندهی می‌کنند برد این فرماندهان از سهم عاطفه است.

«خط تماس» خواندنی شد

* نوشتن درباره شهدا به خصوص در حیطه داستان‌نویسی بسیار سخت است

نویسنده کتاب «مردگان باغ سبز»‌، گفت: نوشتن درباره شهدا به خصوص در حیطه داستان‌نویسی بسیار سخت است چرا که بر این اصل باورم و بر همین شدت اصرار دارم که خانواده شهید هر چه را گفتند و تائید کردند باید از آن استفاده شود ولو غیر.

وی اضافه کرد: اما با دیگران محل جنگ وجود دارد اما این دیگران کارشناس نیستند به گونه‌ای این حساسیت‌ها کار را بر کسانی که می‌خواهند داستان بنویسند و یا فیلم کار کنند که اساس آن بر تخیل گذاشته شده است دست آنها را می‌بندد و به سمتی می‌رویم که مطالب خشکی را در معرض دید مخاطب قرار می‌دهیم که آنها نیز خیلی آن را دوست ندارند.

بایرامی ادامه داد:‌وقتی می‌شنوم که برخی از دوستان به نگارش کتاب درباره شهیدی می‌پردازند واقعا تنم می‌لرزد چرا که بحث داستان و تخیل یکی وادی خاص خودش را دارد و هنوز جا نیفتاده که یک کلیتی دارد و در آن کلیت باید اجزا هم دور هم گرد بیایند.

* بنده داستان نوشتم نه تاریخ صرف

وی افزود: کار نویسنده این است که تخیل کند و آدم‌ها را به گونه‌ای بسازد که شما شاید با اجزای آن مشکل داشته باشید اما با کلیت آن موافق باشید به همین منظور باید اجازه بدهیم که اتفاقات روی دهد و واقعا یک بحث دیگر این است که نگاه کنیم درباره شهدای ما به لحاظ کیفی چه کاری انجام می‌شود؟ قصدم زیر سوال بردن زحمات دیگران نیست اما آثار بسیاری برای شهدا چاپ می‌شود که اکثر کپی‌پیست است.

این نویسنده گفت: درباره شهید کاظمی کتاب‌های بسیاری خوانده‌ام اما چیز جدیدی در آنها نیافتم و اکثراً تکرار همدیگر بود، همچنین امروز در این مراسم آقای محمد آخوندی حضور ندارد اما باید بگویم که وی به من کمک بسیاری کرد.

وی با اشاره به این مطلب که بنده در کتاب «خط تماس»‌داستان نوشتم نه تاریخ صرف، بیان کرد: در این کتاب به خودم اجازه دادم که وارد ذهنیات اطراف شوم و با آن شناختی که دارم مطالبی را بیان کنم. این کار برای خود من بسیار عزیز است و تا پایان کار نیز پای آن بودم حتی در صفحه‌آرایی و جلد آن نیز دقت کردم تا جلد از حالت رئال اولیه خارج شود.

«خط تماس» خواندنی شد

* سرهنگی: ۱۰ نفر ایرانی ۴۰ نفر عراقی را اسیر کردند

مرتضی سرهنگی مدیر دفتر ادبیات و مقاومت حوزه هنری گفت: تابستان سال ۶۴ در اردوگاه اسرای عراقی در اهواز با  یک سرهنگ عراقی حرف می‌زدم که فرمانده تیپ ۱۱۱ عراق در فاو بود. ۱۵ روز نزد سرهنگ عبدالکاظم حسین‌الاسدی بودم و به من گفت صبح ۶۴٫۱۱٫۲۰ ساعت ۱۰ تا ۱۰:۲۰ شب نیروهای ایرانی از آب رد شدند و از تیپ ما گذر کردند. صبح ۶ نفر از وزارت دفاع عراق آمدند تا اطلاعات آنها را جمع کنند که برای حمله چه کنیم که به من گفت سرهنگ به سمت شرق بصره نیروهایت را منتقل کن زیرا ایران می‌خواهد حمله کند.

وی افزود: همان شب ایران حمله کرد و ما اسیر شدیم آن هم کسی مثل من که اگر یک دمپایی در خاک ایران جابجا می‌شد متوجه می‌شدم. من به محافظان خود سپرده بودم که اگر من نزدیک بود اسیر شوم مرا زنده رها نکنید زیرا اگر دست ایرانی‌ها به من برسد مرا رها نخواهند کرد. همان شب ایرانی‌ها قرارگاه من را رد کردند و ظهر روز بعد ۱۰ نفر بازگشتند در حالی که ما ۴۰ نفر بودیم و اسیر شدیم.

 * اسیر و وزیر کنار هم

سرهنگی اضافه کرد: ایرانی‌ها داخل قرارگاه شدند و من را از باقی اسرای عراقی جدا کردند و از آب عبور داده و به قرارگاه ایرانی‌ها آوردند. خاطرم هست که من را در یکی از چادرها برده و یک بشقاب عدس‌پلو با یک کاسه ماست به من دادند من تعجب کردم و با خود گفتم حتما می‌خواهند بلایی سرم بیاورند. اما در همان لحظات یک نفر با یک بشقاب عدس‌پلو وارد شد و کنار من نشست از من پرسید من را می‌شناسی؟ گفتم خیر، گفت من محسن رفیق‌دوست وزیر سپاه پاسداران هستم. بعد از وی فرد دیگری باز هم با یک بشقاب عدس‌پلو وارد شد و کنار ما نشست او از من پرسید من را می‌شناسی؟ که من باز هم آن فرد را نمی‌شناختم که گفت من علی شمخانی فرمانده نیروی زمینی سپاه هستم. من در آنجا حیرت کردم که این جا چه خبر است که اسیر و وزیر هر دو یک غذا می‌خورند.

* کشتن حرس‌الخمینی برای عراقی‌ها افتخار بود

وی به خاطره دیگر اشاره کرد و گفت: ما در اتاقی که می‌نشستیم و با آن سرهنگ صحبت می‌کردیم یک پاسدار وظیفه داشتیم که پسر محترمی بود. سرهنگ عراقی می‌گفت کشتن اینها که ما به آنها می‌گفتیم حرس‌الخمینی برای ما شق‌القمر بود و به این کارمان افتخار می‌کردیم. من فهمیدم که این سرهنگ و تمام عراقی‌ها نفهمیدند که با چه کسی جنگیده‌اند، بعدها در ذهن خودم گفتم اگر ما هم نفهمیم چه کسانی برای ما جنگ کرده‌اند همان سردرگمی سرهنگ عراقی را خواهیم داشت.

* «خط تماس» جزو کتب خواندنی و شیرین است

مدیر دفتر ادبیات و مقاومت حوزه هنری گفت: کتاب «خط تماس» و انتشار آن را به همه دست‌اندرکاران آن تبریک می‌گویم اگر قرار است که نفهمیم که فرماندهان ما چه کسانی بودند دستاوردهای خود را از دست خواهیم داد. کتاب شهید احمد کاظمی جزو معدود کتاب خواندنی و شیرین است که خوانده شده است و این کار خوب زمانی خوب است که ادامه پیدا کند. سپاه، ارتش و نهادهایی که برای این کار خوب چراغشان روشن است باید برای استمرار این کار خوب تلاش کنند. آلمان‌ها دو سال بعد از اتمام جنگ گروهی درست کردند به نام گروه ۴۷ که هنوز هم هستند که دو سه تن از افرادی که در آن هستند سربازان بی‌کاری بودند که در جنگ حضور داشتند اما به جایزه نوبل رسیدند.

وی در پایان افزود: سرباز زمان جنگ ارزشمند است، خاطرات فرماندهان ما مانند توپخانه در ادبیات است. کسی نمی‌تواند جنگ کند مگر که توپخانه پشت سرش باشد.

«خط تماس» خواندنی شد

* موسوی: قدر کهنه سربازان خود را بدانیم

در ادامه این مراسم سیدنظام الدین موسوی، بیان داشت: همیشه گفته‌ام که ای‌کاش نویسندگان و هنرمندان از نویسنده و کارگردان فیلم تحریف‌آمیز آرگو یاد بگیرند. وقتی منتقدان به وی گفتند از این که فیلمت در گیشه با استقبال روبرو نشود نمی‌ترسی گفت: از گیشه هیچ نگرانی‌ ندارم بلکه نظر کهنه‌سربازان آمریکایی برایم مهم است. وی در حالی که اعتقادی ندارد و فیلمش سفارشی و سیاسی است اما این نظر را اعلام می‌کند و ما باید یاد بگیریم قدر کهنه‌سربازان خود را بدانیم. ما باید چگونه ارزش جهادگران را پاس بداریم آن هم کسی که از زندگی خود گذشته و امروز تنها آرزویش دیدار رهبر انقلاب است.

* ورق ورق «خط تماس» را باید طلا گرفت

وی در پایان گفت: شهید احمد کاظمی لحظه لحظه منتظر دیدار یار است  و این مرگ‌آگاهی و حرکت به سوی شهادت در هیچ جای جهان نمونه ندارد و اگر بخواهیم چنین فضایی تداوم پیدا کند باید از این کتاب‌ها که نقش توپخانه دارد حمایت کنیم. جنگیدن امروز سربازان اسلام در سوریه، لبنان و عراق از طریق شهید کاظمی‌ها به جوانان منتقل شده و نباید توپخانه متوقف شود و این همان کاری است که امثال سرهنگی و بایرامی انجام می‌دهند و قلم‌های این افراد اجر جهاد را برایشان ثبت می‌کند. ورق ورق «خط تماس» را باید طلا گرفت و پاس داشت.

* سردار فضلی: نویسنده باکفایتی به نگارش کتاب درباره شهید کاظمی پرداخته است

در این مراسم سردار علی فضلی جانشین سازمان بسیج مستضعفین کشور، بیان داشت: بنده تقریباً همه شهدای عرفه را از نزدیک به محضرشان ارادت داشتم و عمده‌ای از آنها را شناخت عمیق و طولانی و شهید کاظمی را هم حدود ۲۵ الی ۲۶ سال از شروع آشنایی تا شهادتشان و مجاهدت‌هایی ایشان و توفیقاتی که پیدا کردند، خداوند عنایتی کرد تا چند ساعت قبل از شهادت او را شناخته و با ایشان باشم.

وی با بیان اینکه نویسنده با کفایتی رمان «خط تماس» را پیرامون شخصیت سرلشکر احمد کاظمی نوشته است،‌ اضافه کرد: این کتاب یک اثر ماندگار فرهنگی نه تنها برای نسل‌های امروز بلکه برای نسل‌های آینده است چرا که نسل‌های امروز و هم سن و سال‌های ما خودشان در بطن این انقلاب این موضوع بوده و به آسانی و زیبایی این شهید را می‌شناسند.

سردار فضلی ادامه داد: معتقدم سرلشکر احمد کاظمی باید همان ۲۵ سال پیش که آرزوی شهادت داشت، شهادت را در آغوش می‌کشید باید گفت که این شهید هزاران بار اگر دیدید در معرض شهادت قرار گرفته است افسانه نمی‌گوییم بلکه این‌ها واقعیت دفاع مقدس است به گونه‌ای که این شهید هزاران بار در معرض شهادت قرار گرفت.

وی با بیان اینکه شهدا، شهدا را بهتر می‌شناسند شهید سعید سلیمانی که فرمانده پاسگاهی بود که ۱۲ متر با عراقی‌ها فاصله داشت تمام قد شیفته شهید سرلشکر احمد کاظمی بود. وی به ایشان عرض کرد که برادر احمد در رسیدن به این ۱۲ متر برای عملیات چه راهکاری را ارائه می‌دهید این قضیه برای سال ۵۹ است. او نیز چند مقنی را آورد که تونل بزنند تا رزمندگان را به پشت عراقی‌ها برسانیم.

سردار فضلی بیان کرد: شهید کاظمی همیشه دنبال پیچیده‌ترین راهکار بود حتی در ۸ سال دفاع مقدس نیز همین گونه بود یعنی در عملیات‌هایی که دشوار بود یکی از آن محورهای کاملا پیچیده در آن عملیات را به این شهید بزرگوار می‌سپردند.

«خط تماس» خواندنی شد

* شهید کاظمی همیشه در حال یادگیری بود و خود را در معرض آزمایش قرار می‌داد

وی ادامه داد: در استان اصفهان دو لشکر با عنوان لشکر امام حسین(ع) و لشکر ۸ نجف اشرف بود، اما این لشکر از همه دیگر استان‌ها هم حضور داشتند رزمنده‌هایی که به دلیل علاقه به شخص شهید کاظمی با تیپ خاطر آمده و تا آخر هم ماندند. اگر بگردید این شهدای عرفه را منهای تیم خلبان که به آنها نیز ارادت داریم آنها هرکدام از یک گوشه کشور بودند اعم از آذربایجان غربی، سمنان، پیشوا، نیشابور، نجف‌آباد و غیره.

به گفته سردار فضلی شهید کاظمی در آن مقطع و در آن دوران مبارک کارشان تنها، کار نظامی نبود بلکه همزمان کار اخلاقی و فرهنگی نیز می‌کرد یعنی اگر به خاطر اخلاقی اسلامی‌اش نبود کسی دور او جمع نمی‌شد این شهید همیشه یک تبسم و لبخندی بر لب داشت.

وی تصریح کرد: شهید سرلشکر احمد کاظمی همیشه در حال یادگیری و فراگیری بود و خودش را در معرکه آزمایش قرار می‌داد او حتی شهید علی رضاییان که حافظ نهج‌البلاغه و قرآن و یک شخصیت والا و پرخمیرمایه بود را می‌گفت که من حمد و سوره را قرائت می‌کنم و شما آن را اصلاح کنید یا می‌گفت دعای فرج را می‌خوانم اگر جایی اشکال است بگویید تا اصلاح کنم. نمی‌گفت من فرمانده لشکر نجف اشرف امام (ره) هستم بلکه نسبت به نماز، عبادت و راز و نیاز توجه ویژه‌ای داشت.

این فرمانده گفت: شهید کاظمی به چند چیز توجه ویژه داشت در وهله نخست به بهداشت عمومی لشکر برای رزمندگان عزیز و سپس سرویس‌های بهداشتی و حمام رزمندگان بیشتر از جاهای دیگر وقت می‌گذاشت و سپس آشپزخانه را تا مواد غذای  غیر کیفی به رزمنده‌ها داده نشود که شاید برای عده‌ای اصلا مهم نبود. این شهید سراغ ریزه‌کاری‌ها را تا آخر می‌گرفت و از اسراف در لشکر ایشان خبری نبود.

* شهید کاظمی اقتصاد مقاومتی را به تعبیر امروز رعایت می‌کرد

وی اضافه کرد: شهید سرلشکر احمد کاظمی صرفه‌جویی منطقی را رعایت می‌کرد به گونه‌ای که حتی اقتصاد مقاومتی را به تعبیر امروز رعایت می‌کرد حتی در رعایت و نگهداری اموال بیت‌المال و حفظ آنها پیش قدم و کوشا بود به گونه‌ای که فردی می‌گفت شاید خساست به خرج می‌دهند که بنده گفتم نه این کار آقای کاظمی از یک نظم برخوردار است.

این رزمنده دوران دفاع مقدس در ادامه گفت:‌رسم وقتی پروازی می‌خواست انجام شود باید آن پرواز تائید  می‌شد. شهید کاظمی برای اینکه یارانش را بتواند با خودش ببرد از اعلام اسامی طفره می‌رفت اما گفتیم اگر اسامی را اعلام نکنید مجوز پرواز صادر نمی‌شود.

وی اضافه کرد: سردار نوری برای من نقل کرد که شهید به من گفت تو ساعت به ساعت وضعیت هوا را به من اعلام کن و من هم لحظه به لحظه اعلام می‌کردم حتی شهید کاظمی به من گفت تو پشت پنجره بخواب و من هر وقت سوال کردم تو جواب من را سریع بده. وی می‌گوید شهید چند بار به من زنگ زد و به ایشان گفتم که هوا کمی بهتر شده زمانی که این جمله را به ایشان گفتم در صدایش نشاط به گوش می‌رسید.

* روایت شهادت شهید کاظمی توسط سردار فضلی

سردار فضلی در ادامه گفت: خلبان بزرگوار این پرواز از اساتید پروازی بوده است و قبل ا‌ز آن پرواز سفری با همان هواپیما به سیرجان داشتیم و از توانایی پروازی وی بسیار گفته‌اند. خلبان این پرواز در کار خود خبره بود اما باید این پرواز صورت می‌گرفت و ما یاران عرفه را از دست می‌دادیم.

وی افزود: وقتی هواپیما در شرایط سقوط قرار داشت شهید کاظمی باور دارد که همه چیز تمام شده اما با آرامش خلبان را توصیه می‌کند که روی دریاچه بنشیند که این نشان از یقین به شهادت این شهید بزرگوار است که در آن لحظات در ضبط صوت سخن می‌گوید  و از وجود اهل بیت (ع) استعانت می‌گیرند و در لحظه آخر، شهادت را به آغوش می‌کشند من محل سقوط هواپیما را دیدم و مشخص است که سوخت هواپیما رو به اتمام بوده و آتش‌سوزی در این محل صورت نگرفته و این شهید با آرامش به شهادت رسیده‌اند.

«خط تماس» خواندنی شد

* شهید کاظمی یکی از حامیان جدی انتشار ارزش‌ها بود

این فرمانده دوران دفاع مقدس گفت: شهید کاظمی یکی از حامیان جدی انتشار ارزش‌ها بود و از کتاب، فیلم و هر ابزار فرهنگی برای ترویج ارزش‌ها استفاده می‌کرد. امروز در جامعه عطر و بوی شهادت به مشام می‌رسد و عده‌ای مانند دوران دفاع مقدس مشغول جهاد هستند.

سردار فضلی بیان کرد: وقتی چند هفته پیش برای اولین بار توفیق زیارت کربلا و عتبات عالیات دست داد در سفر به سوی سامرا وقتی حال و هوای مجاهدان را دیدم حال و هوای دفاع مقدس برای من زنده شد که با از خود گذشتگی در حال جنگ هستند تا ما در جزیره امن زندگی کنیم.برای پیروزی رزمنده‌ها در آن سوی مرز شهید کاظمی دعا می‌کرد.

وی افزود: در رونمایی کتاب شهید کاظمی باید یادی از شهدای فاطمیون کرد، رزمندگان شیعه افغانستانی که برای حفظ اسلام در حال مبارزه هستند و به شهادت می‌رسند شهید کاظمی نگاه قومی و طایفه‌ای به افراد نداشت و برایش فرق نمی‌کرد که افراد از کجای گیتی هستند و امروز می‌بینیم که چند شهید افغانستانی را برای خاکسپاری به شهر شهید کاظمی می‌آورند.

«خط تماس» خواندنی شد

بر اساس این گزارش، در پایان مراسم از رمان «خط تماس» تألیف «محمدرضا بایرامی» پیرامون زندگی و شخصیت شهید سرلشکر احمد کاظمی رونمایی شد.

پیام امام(ره) در جزیره مجنون

یک روز نشسته بودیم توی سنگر. عراق مرتب پاتک می‌زد و بچه‌ها جواب می‌دادند. از شب قبل این پاتک‌ها بود و از خط هم مرتب خبر می‌رسید که عراق پاتک زده. از قرارگاه هم اعلام شده بود که دشمن برای تصرف جزیره مجنون پاتک خواهد کرد و اگر ادامه بدهد، جزیره بی‌جزیره! ساعت حدود ۱۱ بود که همه فرماندهان لشکر جمع بودند توی سنگر. شهید حاج همت بود، شهید حاج حسین خرازی، سردار زاهدی، شهید زین‌الدین، آقا مهدی باکری و سردار قاسم سلیمانی بودند. از شب قبل هم مرتب اعلام می‌شد که امروز نزدیک ظهر عراق پاتک خواهد زد. نقشه را توی همان سنگر باز کرده بودند وسط و فرماندهان لشکرها داشتند نقشه را مطالعه می‌کردند.

آقا مهدی گفته بود، همه آنتن بیسیم‌شان را نیاورند بیرون. اگر دشمن ببیند اینهمه آنتن از سنگر بیرون آمده می‌فهمد اینجا فرماندهی است و سنگر را می‌زند. البته اطراف سنگر را مرتب می‌زدند. ساعت حدود ۱۱:۳۰ بود که بیسیم من به صدا درآمد: «مهدی – مهدی، محسن…» بیسیم را دادم به آقامهدی. آقای محسن رضائی می‌گفت با حاج‌سید احمد خمینی(ره) حرف زده. امام(ره) اطلاع کامل از جزیره دارد و شنیده که فرماندهان زیادی شهید شده‌اند.

تعداد زیادی از مسئولین لشکر ما و بقیه لشکرها شهید شده بودند. آقا محسن گفت که می‌خواهد پیامی از امام(ره) بخواند. آقا مهدی گفت: «همه اینجا جمعند، فقط جای شما خالیست.» آقا مهدی بیسیم را داد، همه فرماندهان تک تک با آقا محسن حرف زدند. در این حال آقا مهدی به من گفت: «ببین می‌توانی کاری کنیم که این پیام در همه خط پخش بشود؟» گفتم: «بله می‌شود.» گفت: «همه خط‌ها را به گوش کن. این پیامی را که آقا محسن می‌خواهد بخواند در کل خط پخش شود.»

این تدبیر آقا مهدی را بقیه فرماندهان هم به لشکر خودشان انتقال دادند تا پیام حضرت امام(ره) در سراسر جزیره مجنون، هم در جزیره شمالی و هم در جزیره جنوبی پخش شود. همه که آماده شدند، آقا محسن پیام حضرت امام(ره) را خواند. امام(ره) فرموده بودند:

“من شنیده‌ام که تعداد زیادی از فرماندهان سپاه به شهادت رسیده‌اند. این برای حفظ آبروی اسلام است و حفظ جزایر حفظ آبروی اسلام و نظام جمهوری اسلامی است. ما اگر تعداد شهدای بیشتری هم بدهیم این جزایر باید حفظ شوند.”

این پیام که خوانده شد، یادم نمی‌رود که شهید احمد کاظمی به آقای سفیدگری گفت که برای همه اسلحه بیاورند.

همه آماده شدند که تا پای شهادت بجنگند. این پیام برای کل خط روحیه‌بخش بود. بچه‌ها چند روز جنگیده بودند و مشکلات زیادی داشتند. در کل جزیره، بعد از قرائت پیام امام (ره) صدای تکبیر بلند شد. بعد از این تکبیر بود که عراق شروع کرد به پاتک و آتش ریخت.

فرماندهان لشکر هم اسلحه برداشتند و آمدند بیرون. شهید کاظمی آرپی‌جی برداشت، آقا مهدی سلاح برداشت، یکی دیگر تیربار برداشت و همه آماده شدند و از سنگرها آمدند بیرون و هرکس رفت سراغ محور خودش.

قبل از عملیات خیبر در حضور امام(ره) جلسه‌ای تشکیل شده بود و آنجا فرماندهان لشکر به امام(ره) قول داده بودند که حسین(ع) گونه بجنگند و حسین گونه به شهادت برسند. پیام حضرت امام(ره) و ابتکار شهید باکری در پخش پیام امام(ره) برای کل جزیره باعث شد که با عنایت خدا در عرض دو ساعت رزمندگان جواب محکمی به پاتکی که به قصد تصرف جزیره زده شده بود بدهند. کلی اسیر و غنیمت هم به دست آمد. حتی پیشروی هم صورت گرفت. تانک‌ها را گذاشتند و فرار کردند. اگر پیام امام(ره) در جزیره پخش نشده بود، خیلی‌ها ممکن بود که بگویند این‌ها از خودشان می‌گویند و از امام(ره) خرج می‌کنند. بودند از این افراد. این پیام توسط عراق هم شنود شده بود. چنان رعبی در دل عراقی‌ها افتاده بود که با آن همه تجهیزات زرهی نتوانستند کاری از پیش ببرند

روایتی تازه از شهادت حاج همت

روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون،صدای حاج همت را شنیدم که گفت: «سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

 به گزارش فارس، این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر۲۷ محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی – خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می کنیم. خوشا به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.

… روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعدازظهر بود که دیدم می‌گویند بی‌سیم تو را می‌خواهد. گوشی را که به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم که گفت:

«سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شکسته‌ها، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

گفتم: «مفهوم شد حاجی، اجازه می‌دی من هم با شما بیام؟»

گفت: «نه عزیزم، شما چون نسبت به موقعیت منطقه توجیه هستی، همین جا باش تا خط رو تحویل بچه‌های لشکر امام حسین(ع) بدی و کمک‌شان کنی. هر وقت کارت تموم شد، بیا به همون سنگر… – منظور حاجی از اصطلاح «همون سنگر»، قرارگاه تاکتیکی حاج قاسم سلیمانی بود- … بعد بیا اونجا؛ من هم غروب می‌آم همون جا، تا با هم صحبت کنیم».

برگشتم پیش بچه‌های‌مان در خط و کنارشان ماندم. دشمن که وحشت از دست دادن جزایر خواب از چشم‌هایش ربوده بود، حتی برای یک لحظه، دست از گلوله‌باران جزایر برنمی‌داشت. ما هم داخل سنگرها و کانال‌های نفر روبی که به تازگی حفر شده بود، پناه گرفته بودیم و از خط‌مان دفاع می‌کردیم. چند ساعتی گذشت. از طریق بی‌سیم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسیدم: حاجی آمده یا نه؟!

گفتند: «نه، هنوز برنگشته!»

مدتی بعد، از نو تماس گرفتم و سراغ‌اش را گرفتم. جواب دادند: «نه، خبری نیست!» دیگر دلشوره رهایم نکرد. طاقت نیاوردم. خط را سپردم دست تعدادی از بچه‌ها،‌ آمدم کمی عقب‌تر و با یک جیپ ۱۰۶ که عازم عقب بود، راهی شدم به سمت سنگری که محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر که شدم، دیدم حاجی نیست. از برادرمان حاج «قاسم سلیمانی»؛ فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله پرسیدم حاج همت کجاست؟

ایشان گفت: «رفته قرارگاه لشکر ۲۷ و هنوز برنگشته.»

قرارگاه تاکتیکی ما در ضلع شرقی جزیره بود. گفتم: «ولی حاجی به من گفته بود برمی‌گرده اینجا، چون با من کار داره.»

حاج قاسم گفت: «هنوز که نیومده،‌ولی مرا هم نگران کردی، الان یه وسیله به شما می‌دم، برو به قرارگاه تاکتیکی لشکرتون، احتمال داره اینجا نیاد.»

با یکی از پیک‌های فرمانده لشکر ثارالله، سوار بر یک موتور تریل، رفتیم سمت قرارگاه تاکتیکی لشکر ۲۷ در ضلع شرقی جزیره، آنجا که رسیدیم، [شهید] حاج عباس کریمی را دیدم.

به او گفتم: «عباس، حاج همت اینجا بوده انگار،‌ولی اصلا برنگشته پیش حاج قاسم.»

عباس با تعجب گفت: «معلومه چی می‌گی؟! حاجی اصلا اینجا نیومده برادر من!»

این را که گفت، دفعتاً سراپای بدنم به لرزه افتاد و بی‌اختیار سست شدم. فهمیدم قطعا بایستی بین راه برای همت اتفاقی افتاده باشد.

عباس ادامه داد: «… حاجی اینجا نیومده، ولی با قرارگاه مرکزی که تماس گرفتم، گفتند حاجی اونجا نیست و شما هم دیگه در بخش مرکزی جزیره مسئولیتی ندارید، گفتند گردان لشکرتان همونجا باشه، ما خودمون لشکر امام حسین(ع) رو می‌فرستیم بیاد اونجا و خط رو از گردان شما تحویل بگیره.»

عباس که حرف‌اش تمام شد، خودم گوشی بی‌سیم را برداشتم. با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم: «پس لااقل بگذارید ما بریم گردان رو عوض کنیم و برگردیم به اینجا.»

از آن سر خط جواب دادند: «نه، شما از این طرف نرید. شما از منطقه شرقی جزیره تکان نخورید و به آن طرف نرید.»

یک حس باطنی به من می‌گفت حتماً خبری شده و مرکز نمی‌خواهد که ما بفهمیم. روی پیشانی‌ام عرق سردی نشسته بود. همین‌طور که گوشی بی‌سیم توی دست‌ام بود، نشستم زمین و گفتم: «بسیار خوب، حالا حاج همت کجاست؟»

جواب آمد: «فرماندهی جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب.»

رو کردم به شهید کریمی و گفت« «عباس، بهت گفته باشم؛ یا حاجی شهید شده، یا به احتمال خیلی ضعیف، زخمی شده».

او گفت: «روی چه حسابی این حرف رو می‌زنی تو؟!»

گفتم: «اگه حاجی می‌خواست بره اون دست آب، لشکر رو که همین‌جوری بدون مسئولیت رها نمی‌کرد، حتما یا با تو در اینجا، یا با من در خط تماس می‌گرفت و سربسته خبر می‌داد که می‌خواد به اون طرف آب بره.»

عباس هم نگران بود. منتها چون بی‌سیم‌چی‌ها کنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بیشتر از این، در باره دل‌نگرانی‌مان جلوی آن‌ها صحبت کنیم. آخر اگر این خبر شایع می‌شد که حاجی شهید شده، بر روحیه بچه‌های لشکر تاثیر منفی و ناگواری به جا می‌گذاشت، چون او به شدت مورد علاقه بسیجی‌ها بود و برای آن‌ها، باور کردن نبودن همت خیلی، خیلی دشوار به نظر می‌رسید.

چشم که بر هم زدیم، غروب شد و دقایقی بعد، روز کوتاه زمستانی هفدهم اسفند، جای‌اش را با شبی به سیاهی دوزخ عوض کرد. آن شب، حتی یک لحظه هم از یاد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعی می‌شد. خصوصا آن لحظه‌ای که از «طلائیه» به جزیره جنوبی آمدیم، آن سخنرانی زیبا و بی‌تکلف حاجی برای بچه‌های بسیجی لشکر، بیرون کشیدن او از چنگ بسیجی‌ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشکرهای سپاه و شلوغ‌بازی‌های رایج حاجی، رجزخوانی‌های روح‌بخش او، بگو بخندش با احمد کاظمی، لبخندهای زین‌الدین در واکنش به شیرین‌ زبانی‌های حاجی و بعد، آن پاسخ سرشار از روحیه احمد کاظمی به رده‌های بالا، پای بی‌سیم و در حالی که نیم نگاهی به حاجی داشت و گفته بود: «همین که همت با ماست، مشکلی نداریم!»

شب وحشتناکی بر من گذشت. به هر مشقتی که بود، صبر کردیم تا صبح. دیگر برای‌مان یقین حاصل شد که حتما برای او اتفاقی افتاده. بعد از نماز صبح، عباس کریمی گفت: «سعید، تو همین‌جا بمون، من می‌رم به سر قرارگاه نجف، ببینم موضوع از چه قراره!»

رفت و اصلا نفهمیدیم چقدر گذشت، که برگشت؛ با چشم‌هایی مثل دو کاسه خون، خیس از اشک، عباس، عباس همیشگی نبود. به زحمت لب باز کرد و گفت: «همت و یک نفر دیگر سوار بر موتور، سمت «پد» می‌رفتند که تانک بعثی‌ آن‌ها را هدف تیر مستقیم قرار داد و شهید شدند».

درحالی که کنار آمدن با این باور که دیگر او را نمی‌بینم، برایم محال به نظر می‌رسید. کم کم دستخوش دلهره دیگری شدم؛ این واقعه را چطور می‌بایست برای بچه رزمنده‌های لشکر مطرح می‌کردیم؟! طوری که خبرش، روحیه لطیف آن‌ها را تضعیف نکند.

– هنوز هم باور نبودن همت برایم سخت است، بدجوری ما را چشم به راه گذاشت … و رفت

tamas

همزمان با نهمین سالگرد شهادت سرلشکر شهید حاج احمدکاظمی و همراهانش رمان “خط تماس” منتشر شد. این رمان بدست نویسنده توانای کشورمان محمدرضا بایرامی به رشته تحریر درآمده است.

این کتاب در روز سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳ با حضور هم رزمان شهید در خبرگزاری فارس رونمایی خواهد شد.

2-2

این کتاب در نوع خود کم نظیر می باشد چرا که  زندگی و خاطرات شهدا کمتر در قالب رمان منتشر شده است، از نادر کتابهایی است که در این سبک نگارش است، ساختار این رمان از پیچیدگی های خاصی برخودار است که همین موضوع به جذابیتش افزوده است. نویسنده این کتاب اصرار دارد تا زیاد در خصوص داستان صحبت نکند حتی در رمان “خط تماس” شما کمتر نامی از شهید کاظمی را خواهید دید تا مخاطبان با دیدن و خواندن آن لذت مطالعه اش را ببرند.

منبع : موسسه شهید کاظمی

سایت شهید کاظمی در جهت نشر فرهنگ ایثار و شهادت این بار به مناسبت ایام فاطمیه بنا به پیشنهاد سایت مداح شهید حاج سید مجتبی علمدار و با همکاری خانواده محترم شهید کدهای ۱۱ فایل صوتی از مداحی های این شهید بزرگوار را جهت استفاده کاربران و آن دسته از مخاطبانی که مایلند مداحی های یک شهید  مخاطب آن‌ها را در انتظار پاسخ تماس خود قرار دهند ، تولید و عرضه نموده است .

پیش از این برای اولین بار در کشور پیشواز و آوای انتظار شهدا با صدای سردار شهید حاج احمد کاظمی برای اپراتورهای تلفن همراه و شبکه های گویا توسط سایت شهید کاظمی آماده و ارائه گردیده بود که علاقه مندان می توانند از اینجا کدهای مورد نظر خود را دریافت نمایند .

عنوان

پخش آنلاین

همراه اول

ارسال به ۸۹۸۹

ایرانسل

ارسال به ۷۵۷۵

آقا امام حسین (ع)

 

۵۶۵۵۴

۴۴۱۸۲۳۹

ادب عاشورا

 

۵۶۵۵۵

۴۴۱۸۲۴۰

ای شهیدان

   ۵۶۵۵۶

۴۴۱۸۲۴۱

بابا بابا (حضرت رقیه)

 

۵۶۵۵۷

۴۴۱۸۲۴۲

دقتر دل

 

۵۶۵۵۸

۴۴۱۸۲۴۳

دلتنگ شهیدان

 

۵۶۵۵۹

۴۴۱۸۲۴۴

گواهی

 

۵۶۵۶۰

۴۴۱۸۲۴۵

یا فاطمه (س)

  

۵۶۵۶۱

۴۴۱۸۲۴۶

نجوا با امام زمان

 

۵۶۵۶۲

۴۴۱۸۲۴۷

شور و نوای نی

 

۵۶۵۶۳

۴۴۱۸۲۴۸

ساعت های استثنائی

 

۵۶۵۶۴

۴۴۱۸۲۴۹

شهید سید مجتبی علمدار در سحرگاه ۱۱دی ماه ۱۳۴۵ در خانواده ای مذهبی و عاشق اهل بیت در شهرستان ساری دیده به جهان گشود. در سال ۱۳۶۶ مسئوولیت فرماندهی گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل – از گردانهای خط شکن لشکر۲۵کربلا- را برعهده گرفت و در عملیات والفجر۱۰نقش آفرینی موثری داشت.

 در دی‌ماه ۱۳۶۴، در عملیات والفجر ۸، به شدت شیمیایی شد. بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر ۲۵ کربلا در ساری مشغول خدمت شد .بیت الزهرا مسجد جامع، امام زاده یحیی، مصلی امام خمینی، هیأت عاشقان کربلا و منازل شهدا همیشه با نفس گرم حاج سید مجتبی معطر می شد او که بعد از جنگ، با یاد و خاطره همرزمان شهیدش زندگی می کرد از دوری آنان سخت آزرده خاطربود و در همه مداحی ها آرزوی وصال آن راه یافتگان شهید را داشت.

حاج سید مجتبی علمدار در اوایل دی ماه سال ۱۳۷۵ به دلیل جراحت شیمیایی روانه بیمارستان شد و بعد از یک هفته بی هوشی کامل هنگام اذان مغرب روز ۱۱ دی ماه نماز عشق را با اذان ملکوتیان قامت بست و به یاران شهیدش پیوست.

به گزارش مشرق، با حضور حجت‌الاسلام آل هاشم رئیس سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، سردار حسین علایی از فرماندهان دوران دفاع مقدس و سردار امین شریعتی فرماند لشکر ۳۱ عاشورا در دوران دفاع مقدس، مراسم گرامیداشت یاد شهیدان حمید و مهدی باکری در تالار بزرگ وزارت کشور برگزار شد.

در این مراسم دکتر محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و فرمانده سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس با اشاره به ویژگی‌های زندگی شهید مهدی باکری توضیح داد: او یک انقلابی به تمام معنا بود و در آذربایجان از جمله ارومیه و تبریز بسیار موثر فعالیت انقلابی انجام می‌داد. اگرچه فعالیت‌هایش را از دانشگاه تبریز آغاز کرد اما در کوچه‌ها نیز به اشکال گوناگون فعالیت داشت و حتی از طریق «اکراد» ارومیه برای مبارزان صفهانی اسلحه تأمین می‌کرد. او بسیار ساکت بود و هیچ‌کس از کارش سردرنمی‌آورد.

وی ادامه داد: بخش نخست زندگی او از آغاز انقلاب تا آغاز جنگ تشکیل می‌شود. او در حالی که پس از پیروزی انقلاب شهردار ارومیه بود اما شب‌ها برای ضدانقلاب کمین می‌گذاشت. همچنین بخش دیگر زندگی او مرتبط با دوران جنگ تحمیلی است. پس از آغاز جنگ تحمیلی به واسطه تعریف‌هایی که از او کردند با مهدی باکری آشنا شدم اما نخستین دیدار ما در عملیات فتح‌المبین بود. او بسیار کم صحبت می‌کرد. هنگامی که از شهید احمد کاظمی پرسیدم او کیست جواب داد مهدی باکری. بعد به احمد کاظمی گفتم که باید او را آزاد کنید تا من یک لشکر در اختیارش بگذارم. پس از آن به دلیل شایستگی‌هایی که داشت فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا شد.

این فرمانده دوران دفاع مقدس با اشاره به شاخصه‌های اخلاقی و رفتاری شهید باکری یادآور شد: او یک سردار انقلابی بود که مسائل سیاسی و اجتماعی را می‌فهمید، جنگ را درک می‌کرد و پس از آن باید در عملیات «بدر» به انجام مأموریت می‌پرداخت.

رضایی خاطرنشان کرد: منطقه‌ای که باید لشکر ۳۱ عاشورا به انجام عملیات می‌پرداخت بسیار دشوار بود. این لشکر مأمور بود تا با انفجار پلی در جاده بغداد-بصره و در منطقه‌ای که به «کیسه‌ای» معروف بود، ارتباط شمال به جنوب نیروهای عراقی را در منطقه «دجله» قطع کند. موقعیت عملیات بدر بسیار حساس بود و اگر در این عملیات موفق نمی‌شدیم روند کل جنگ با مشکل روبرو می‌شد چرا که رزمندگان ایرانی پس از انجام عملیات «الی‌بیت‌المقدس» تا بدر با موجی از عملیات‌های ناموفق مانند رمضان، والفجر مقدماتی و والفجر ۱ روبرو بودند و دیگر نمی‌توانستیم در زمین عملیات کنیم. بنابراین باید جنگ را به هور و منطقه باتلاقی می‌کشانیدم. در عملیات خیبر که سال ۶۲ انجام شد یک بار این استراتژی را به کار بردیم و در آنجا حمید که برادر مهدی بود به شهادت رسید. بنابراین تصمیم گرفتیم بار دیگر در سال ۶۳ عملیات «بدر» را در همین منطقه طراحی و اجرا کنیم.

فرمانده وقت سپاه پاسداران در دوران دفاع‌مقدس با تأکید بر این مسئله که در آن مقطع از جنگ همه فرماندهان به این نتیجه رسیده بودند که جنگ به بن‌بست رسیده است، ‌توضیح داد: حالا همه فرماندهان باید به خدا توکل می‌کردند تا برای بن‌بست‌شکنی از جنگ، عملیات دیگری انجام می‌دادند چرا که در مذاکرات بین‌المللی حق ما را نمی‌دادند و در زمین هم سه سال هر عملیاتی که انجام می‌دادیم دروازه‌ای را باز نمی‌کرد. در حقیقت عملیات «بدر» طلسم‌شکنی جنگ بود و مهمترین قسمت آن را لشکر ۳۱ عاشورا اداره کرد.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در بخش دیگر سخنان خود به روند انجام عملیات بدر توسط لشکر ۳۱ عاشورا اشاره کرد و یادآور شد: یک گردان تخریب برای انهدام پلی که در جاده بغداد-بصره وجود داشت آماده شد، اما از آنجایی که روند عملیات بسیار سریع بود، نیروهای گردان تخریب راه را در شب گم کرده بودند و از طرفی آقا مهدی (شهید مهدی باکری) نیز با نیروهای عراقی درگیر شده بود. او بارها از پشت بیسیم تماس می‌گرفت که یگان تخریب کجا هستند،‌اما یگان تخریب نیز با صبح شدن و روشنی هوا بر اثر فشار زیاد دشمن و آتش سنگین عراقی‌ها متلاشی شد. مهدی گروه دیگری را تقاضا کرد و گفت که با «بَلم» مواد منفجره به آن‌ها برسانید، اما عراقی‌ها مانع این کار شدند و دیگر به نزدیکی منطقه کیسه‌ای رسیده بودند ولی آقا مهدی امید داشت. از آن طرف عراقی‌ها نیز لحظه به لحظه فشار می‌آوردند. طبیعی بود چون ایرانی‌ها گلوی آن‌ها را در دست داشتند. برای همین دشمن حمله بی‌امانی را آغاز کرد و مدام آن منطقه را زیر آتش گرفته بود. جنگ بسیار سختی میان نیروهای لشکر ۳۱ عاشورا از بعد از ظهر روز اول و دوم و بویژه روز سوم بوجود آمد. ارتشی از عراقی‌ها با نیروهای مهدی می‌جنگیدند.

راز دجله 

رضایی در حالی که اشک می‌ریخت،گفت: می‌خواهم راز دجله را بگویم.رازی که تاکنون چیزی در مورد آن نوشته نشده است.این راز ان است.تلاش می‌کردیم با مهدی ارتباط بیسیم برقرار کنیم. غلبه آتش و فشار تانکهای دشمن زیاد شده بود. از احمد کاظمی خواستم که به مهدی بگوید بازگردد اما او گفته بود جنگ؛ جنگ آتش است و نمی‌توانم برگردم. اتفاقا اینجا جای خوبی است، اگر می‌توانی خودت هم به اینجا بیا. پس از آن خودم هم تلاش کردم که با مهدی صحبت کنم اما او فرار می‌کرد. مهدی بین دوراهی خود و غیرتش مانده بود. غیرتش حکم می‌کرد که بماند و خودش می‌گفت که به عقب بیاید. من می‌دانستم که اگر با او صحبت کنم از طرفی به دلیل آنکه نماینده امام هستم می‌توانم او را بازگردانم. همچنین بین من و آقا مهدی رابطه دلی خاصی وجود داشت که او را به عقب می‌آورد. تنها تصویری که می‌توانم از آن لحظات ارائه بدهم لحظه حضور حضرت ابوالفضل (ع) کنار رود فرات است.

وی ادامه داد: من مهدی را خوب می‌شناختم. وقتی محاصره شد از آنجایی که می‌دانست جنگ به بن‌بست رسیده و تنها راه موفقیت در عملیات «بدر» حفظ «دجله» است، او مانده بود چکار کند، چون دیگر دجله قابل حفظ نبود. رفتار او من را یاد تلاش حضرت ابوالفضل (ع) برای حفظ مشکی که دیگر قابل حفظ نبود، می‌اندازد. مهدی دچار حالت شرمندگی شده بود و عملا پیش از آنکه گلوله به او بخورد کشته شده بود. لذا در آن لحظه گلوله‌ای به پیشانی او می‌خورد و روی زمین می‌افتد. پس از آن قایقی می‌آید که او را به عقب بیاورد اما آن قایق را دشمن می‌زند و پیکر مهدی به رود دجله می‌افتد. از آنجا به اروند می‌رود و در خلیج فارس به ابدیت می‌پیوندد.من فکر می‌کنم او یک دعا در آن لحظه کرد و آن این است که خدایا آبروی مرا حفظ کن. یعنی او در آن لحظه از اینکه پیکرش به عقب بیاید شرم داشت.

رضایی با اشاره به اینکه شهادت مهدی باکری در روحیه فرماندهان تأثیر بسیار غم‌انگیزی داشت، یادآور شد: پس از شهادت او در قرارگاه مراسم روضه‌ای برگزار کردیم و در آنجا مشغول عزاداری شدیم که حاج احمد آقا فرزند امام (ره) تماس گرفت. گویا امام از شهادت مهدی خبردار شده بود. ایشان پیامی خطاب به فرماندهان نوشته بودند مبنی بر اینکه ما برای خدا می‌جنگیم بنابراین چه شهید بشویم و چه پیروز، ما پیروزیم. مگر امام حسین (ع) عزیزانش را از دست نداد. آماده بشویم برای عملیات بعدی که پیروزی از آن شماست. خدا شاهد است که بعد از این پیام و مراسم عزاداری طرح عملیاتی «والفجر ۸» (فتح فاو) به ذهنم رسید و به برکت خون شهید باکری و پیام امام (ره) عملیات‌های موفق بعدی همچون فتح فاو، کربلای ۵ والفجر ۱۰ انجام شد.

وی در بخش دیگر سخنان خود با اشاره به شهید حمید باکری برادر شهید مهدی باکری گفت: او بسیار باادب بود و همواره در مقابل مهدی سکوت می‌کرد. هیچ‌گاه خودش را نشان نمی‌داد. در حقیقت نسبت حمید به مهدی مانند نسبت حضرت علی (ع) در مقابل پیامبر (ص) است. متأسفانه او را دیر شناختیم. اگرچه قبل از خیبر به مهدی گفتم او می‌تواند یک لشکر را هدایت کند اما در خیبر به شهادت رسید. دوستان من در آن موقع می‌گفتند که تو شکارچی فرماندهان جوان هستی، اما حمید مجال نیافت و به شهادت رسید.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در بخش پایانی سخنان خود گفت: حمید و مهدی باکری، حسین خرازی، شفیع‌زاده و علی تجلایی هر کدام از قهرمانان و صالحین دوران جنگ تحمیلی با ویژگی‌های خاصی هستند. سوالی که باید اکنون جامعه به آن پاسخ بدهد این است که چرا باکری‌ها دیگر تکرار نمی‌شوند. مشکل ما کجاست؟ چرا باید از جیب خرج کنیم؟ یادمان باشد این مسیر یک بار طی شده است و راه را آن‌ها برای ما باز کرده‌اند. اکنون این شهیدان از ما انتظار دارند که این مسیر طی شود و افرادی همچون باکری‌ها ساخته شوند و از انقلاب اسلامی و دین دفاع کنند.