ارسال شده توسط : ۲۵۸۲***۰۹۱۲

شهدارابه یادبسپاریم نه به خاک!سلام حاج احمد!حاجی میدونی چندوقته دیگه بهم سرنمی‌زنی؟میدونی چقددلم واست تنگ شده؟حاجی تاکی منتظربمونم؟

ارسال شده توسط : ۱۰۵۴***۰۹۱۹

شهید آوینی:کارتان رابرای خدانکنید،برای خداکارکنید تفاوت اینکه کسی کارش رابرای خدابکندیااین که برای خداکارکندفقط همین است که ممکن است امام حسین(ع)درصحرای  کربلاباشد تودرحال کسب علم برای رضای خدا.

————————————————————————————————-

ارسال شده توسط : ۸۷۸۳ *** ۰۹۱۳

مقام معظم رهبری:بنده تمام حوائجم را در طول سال جمع کرده و در ایام فاطمیه به مادرم زهرا (س) عرضه می کنم.التماس دعا

————————————————————————————————-

ارسال شده توسط : ۳۱۵۲***۰۹۱۳

چراشب غم ماراسحرنمی‌آید؟ چرازیوسف زهراخبرنمی‌آید؟ عزیزفاطم ه!یکدم بیابه محفل ما مگربه مجلس مادر،پسرنمی‌آید

————————————————————————————————-

ارسال شده توسط :۷۸۳۳***۰۹۱۲

مادر دوبخش است:\”ما\”و\”در\”… 
وقصه یتیمی‌ما ازکنار\”در\”شروع شد!
\”یازهرا\”

————————————————————————————————-

ارسال شده توسط :۰۲۵۵***۰۹۳۸

دلم خیلی گرفته… وقتی به حاج احمد فکر میکنم،میبینم که بین ایمان و اخلاق من باحاج احمد خیلی فاصله هست… با این که دوستای زیادی دارم ولی فکر میکنم خیلی تنهام،چون توی وجودم یه گمشده دارم و اون خداست… برام دعا کنید-لطف کنید تمام عکسا و فیلمای حاج احمد رو در صورت امکان روی سایت قرار بدید-با تشکر از سایت خوبتون…

————————————————————————————————-

 

 

خیلی کم پیش می‌آمد که بچه‌هایش را همراه خود بیاورد.آنروز ظاهرا خانواده حاجی جایی رفته بودند و او مجبور شده بود محمّد مهدی را همراه خود بیاورد.از صبح که آمد خودش رفت جلسه و محمّد مهدی را پیش ما گذاشت.جلسه که تمام شد مقداری موز اضافه آمده بود.یکی را به محمّد مهدی دادم تا لااقل از او نیز پذیرایی کرده باشم.نمی‌دانم چه کاری داشت که مرا احضار کرد.محمّد مهدی هم پشت سر من وارد دفتر شد.وقتی بچه اش را دید چهره اش بر بر افروخته شد،طوری که تا حالا اینقدر او را عصبانی ندیده بودم.با صدای بلند گفت:کی به شما گفت به او موز بدهید.گفتم:حاجی این بچه صبح تا حالا هیچ نخورده یه موز که به او بیشتر نداده ایم تازه از سهم خودم هم بوده.نگذاشت صحبتم نمام شود دست در جیبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت:همین الان می‌روی و جای آن موز را می‌خری و می‌گذاری.  البته به جای یک موز یک کیلو.

منبع : کتاب احمد – بنی لوحی سید علی – ص ۱۳۷

منبع ۲ : ویژه نامه جمهوری اسلامی‌، دی ماه ۱۳۸۵ ، ص ۵

احمد با قلبی آکنده از دوستان شهیدش،بیش از هفت سال فرمانده ی شمال غرب کشور شد.جایی که صد‌ها نفر از شهیدانمان در ارتفاعات غرب پیرانشهر مانده بودند و این فرمانده ی دلسوز که مسؤو لیت بسیجی ماندن را هم بر شانه‌ها حمل می‌کند،شبهای زیادی را به یاد آنها گریسته است،در این دوره ی نسبتا طولانی که فرزندان احمد دوران رشد و شکوفایی خود را طی می‌کنند و بیش از هر زمانی به حضور پدر نیاز دارند،این مادر است که آن بار سنگین را تحمّل می‌کند و مانند همه ی دوران مشترک زندگی،خانه به دوش،مسؤولیت نبودن احمد را به انجام می‌رساند.و چه زیباست،در چنین شرایطی که لحظه  لحظه ی آن بوی شهادت می‌دهد و  هیچ شبی از آن بدون دلهره و اظطراب   نمی‌کذرد،وقتی احمد با بدنی خسته از مسؤولیتی سنگین به خانه باز می‌گردد یکی دو ساعت که نه،همان لحظه ی ورود،همه ی خستگی‌ها از بدن او برطرف می‌شود و این صفا و محبّت هدیه ی بانوی نمونه ای است که حضرت  صدیقه ی طاهره سلام الله علیها را الگو ی خود ساخته است.به اعتقاد من \”بزرگترین راز\”زندگی احمد را در اینجا باید جستجو کرد،اینکه تو بیش از هر کس دیگری به زندگی خود با همسرت عشق بورزی اما دنبال چیز دیگری باشی.شاید از این گنجینه ی نهفته در دل‌هایی که خودرا به کمتر از بهشت نفروخته اند در \”صحرای محشر \”رو نمایی می‌شود.

کتاب احمد – بنی لوحی سید علی – ص ۱۳۳

احمد که از غرب بازگشت آنقدر کارنامه اش درخشان بود که فرمانده کل قوا حضرت آیت الله العظمی‌خامنه ای در فرازی از حکم انتصاب او نوشتند:

\”فرماندهی نیروی هوایی جوان و پر نشاط سپاه پاسداران را به شما که از سرداران کار آمد و پر توان و شجاع و برخوردار از سوابق درخشان در دوران دفاع مقدس و پس از آن می‌باشید می‌سپارم\”

حضور احمد کاضمی‌تحولی عظیم در نیروی هوایی بوجود آورد و از آنجا که او تحلیلی صحیح از شرایط سیاسی و نظامی‌و تهدیدات آینده داشت تمام توان خود را در تقویت بنیه ی موشکی جمهوری اسلامی‌ایران معطوف داشت که موفقیت تولید و آزمایش موشک شهاب۳ نمادی از این اراده فولادین است.در همین دوره بود که زلزله ای ویرانگر،شهر  بم را با خاک یکسان کرد.حضور احمد در همان ساعات اولیه و بسیج کلیه ی امکانات نیرو ی هوایی به منطقه و انتقال بیش از ۳۰ هزار مجروح به تهران،در کمتر از یک هفته،صفحه ی درخشان دیگری بر کارنامه ی افتخار آمیز احمد افزود.   نگارنده در آنجا شاهد بودم که او بدون خواب و خوراک و در ساده ترین صورت ممکن فرماندهی بزرگترین عملیات حمل و نقل هوایی را بر عهده گرفت در حالی که همه می‌گفتند:

احمد بیش از صد ساعت می‌شود که خواب را به چشمان خود حرام کرده است.

منبع : کتاب احمد ، بنی لوحی سید علی ، ص ۱۳۵

احمد با کوله باری از تجربه و خاطراتی از حماسه و ایثار بسیجیان و دوستان شهیدش،راهی تهران شد.حالا باید مثل بچه‌های خوب و مودب لباس‌های اتو کشیده به تن کند ،در جلسات پشت میز بنشیند و نامه‌هایش را در کارتابل بخواند.خوب،چه اشکالی دارد! این نتیجه ی ماندن است.\”فاتح خرمشهر\” در آغاز راهی قرار گرفته که تحمل آن برای او مشکل و طاقت فرساست.

احمد شیری را می‌ماند که در قفس کرده اند،امّا شیر اگر در قفس هم باشد باز،هم شیر است.برای همین،احمد حتّی سخت تر از دوران دفاع مقدّس،چون سربازی فداکار خود را در اختیار فرمانده اش \”آقا سید علی آقا\” قرار می‌دهد و زمانی نمی‌گذرد که عشق به رهبری و ولایت پذیری او برسر زبان‌ها می‌افتد.پذیرفتن مأموریت بسیار سخت در شمال غرب کشور و حضور مقتدرانه و اثر گذار او در آنجا و رضایت فرمانده کل قوا از عملکرد احمد،نشاندهنده ی موفّقیّت او در رشد و سیر الی الله است.

منبع : کتاب احمد – بنی لوحی سید علی – ص ۱۳۱

 

به مناسبت ایام سوگواری خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها طرح عکس روضه مقدس سردار شهید حاج احمد کاظمی‌را تعویض و طرح آن را برای شما در این مکان قرار دادیم .

جهت دیدن تصویر با اندازه بزرگتر روی آن کلیک کنید .

.

.

\"ahmad

شهید غلامرضا یزدانی در روز هجدهم دی ماه سال ۱۳۴۰ در شهرستان نجف آباد متولد شد. او در دبستان نهم آبان آموختن را آغاز نمود. دوره‌ی راهنمایی را در مدرسه امیرکبیر گذراند و به علت علاقه به دروس فنی در رشته راه و ساختمان در هنرستان آیت الله طالقانی ادامه تحصیل داد.

تاریخ تولد:۱۸/۱۰/۱۳۴۰٫تاریخ شهادت:۱۹/۱۰/۱۳۸۴محل تولد :اصفهان /نجف آباد.طول مدت حیات :۴۴محل شهادت :اسمان ارومیه(پرواز ارومیه تهران بهشت) مزار شهید:گلستان شهدای اصفهان

دوران پایانی دبیرستان او مصادف بود با مسائل انقلاب و غلام‌رضا در این مسیر همراه مردم شد. او اعلامیه‌ها را از قم به نجف آباد می‌برد و بین مردم پخش می‌کرد. در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی دوره چریکی را به همراه شهید حجت الاسلام منتظری، احمد کاظمی، غلام‌رضا صالحی در سوریه گذراند و پس از بازگشت به ایران در خرداد ماه سال ۱۳۵۹ موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. با آغاز جنگ در کسوت بسیجی به جبهه رفت و تا پایان جنگ ۱۰۸ ماه مردانه جنگید. او در آغازین روزهای جنگ در مغازه برادر مشغول به کار بود، اما حمایت از خاک ایران و اسلام را بر هر کاری مقدم دانست و رهسپار جنگ شد. چندی بعد در روز هجدهم دی ماه لبا سبز سپاه پاسداران را بر تن کرد. وی در غرب (مریوان- سنندج) با شهیدان نورانی و ناهیدی آشنا گشت و استفاده از ابزار آلات جنگ را فراگرفت.

سپس توپخانه تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) را راه اندازی کرد تا در عملیات فتح‌المبین حماسه‌ای بی‌نظیر بیافریند. در عملیات رمضان مسئولیت فرماندهی توپخانه قرارگاه نصر را پذیرفت و در عملیات مسلم بن عقیل فرماندهی توپخانه قرارگاه ظفر را برعهده گرفت. سپس در عملیات والفجر مقدماتی، والفجر ۱ فرماندهی توپخانه قرارگاه حمزه سیدالشهدا (علیه السلام) را به او سپردند. آنگاه گروه توپخانه‌ی ۴۰ رسالت را تأسیس کرد و این گروه به قوی‌ترین گروه توپخانه سپاه تبدیل شد. او توانست خدمات زیادی را در طول سالهای دفاع مقدس ارائه کند به خصوص در عملیات بدر، نصر ۴، فتح، والفجرها، کربلای ۵ و … سال ۱۳۶۶ همزمان معاونت عملیاتی توپخانه سپاه و فرماندهی توپخانه قرارگاه نجف اشرف را برعهده گرفت و توانست با آتش مؤثر خد عرصه را بر دشمن تنگ و زمینه را برای نفوذ نیروهای پیاده فراهم کند. از جمله: کریلای ۱۰، نصر ۴، بیت المقدس ۲ و ۴ و سرانجام مرصاد.

بعد از اتمام جنگ نیز ۱۵ روز در جبهه ماند. غلام‌رضا در سال ۱۳۶۲ همراه و همسفر خود را یافت و صاحب ۳ فرزند شد. بعد از اتمام جنگ وارد دانشکده توپخانه سپاه پاسداران شد و دوره عالی توپخانه را با موفقیت گذراند. سال ۱۳۶۸ مدرک کارشناسی جغرافیای سیاسی از دانشگاه امام حسین (ع) و در سال ۱۳۷۶ کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت امور دفاعی دریافت نمود.

بعد از آن مسئولیت دانشکده علوم و فنون توپخانه سپاه به او واگذار گردید و ضمن آن به تدریس مشغول شد. نیروی هوایی سپاه پاسداران هم از خدمات او بی‌بهره نماند. به طوری که در سال ۱۳۷۷ به نیروی هوایی انتقال یافت و مدتی جانشین فرمانده یگان موشکی نیروی هوایی شد و چندی بعد بعنوان فرمانده پدافند هوایی نیروی هوایی برگزیده گشت.

سوم خرداد ماه سال ۱۳۶۹ مدال درجه ۱ فتح را از دستان با برکت مقام معظم رهبری دریافت کرد و از سوی سردار کاظمی ۴ مرتبه تشویق شد و به عنوان سردار نمونه معرفی گشت. سال ۱۳۸۲ به نیروی زمینی برگشت و به فرماندهی توپخانه و موشک‌های نیروی زمینی سپاه منصوب شد و علاوه بر وظایف شغلی‌اش به کار جمع‌آوری یادنامه شهدای دوران دفاع مقدس روی آورد. سه کتاب سرداران آتش و درس‌های زیردرخت بلوط و جبهه‌ای به عرض ۶ متر از جمله فعالیت‌های فرهنگی او بود. وی در تاریخ نوزدهم دی ماه سال ۱۳۸۴ در حالی‌که برای سازماندهی یک واحد توپخانه به اتفاق سردار کاظمی فرمانده نیروی زمینی سپاه و تنی چند از فرماندهان قصد سفر به ارومیه داشت، براثر سانحه هوایی در سن ۴۴ سالگی به بیکران شهادت بال گشود.

او در تاریخ ۱۸/۱۰ به دنیا آمد و در ۱۸/۱۰/۱۳۵۹ وارد سپاه شد و در ۱۸/۱۰/۱۳۸۲ به فرماندهی توپخانه نیروی زمینی منصوب گشت و در تاریخ ۱۹/۱۰/۱۳۸۴ هدیه تولدش که شهادت بود را از مولایش دریافت نمود

جانباز صبور

حاجی اولین بار در زمان انقلاب جانباز شد. مأمورها دنبالش بودند و او به ناچار در خانه پیرزنی در کمد پنهان می‌شود. مأمورها به دنبال او به خانه می‌ریزند و از پیرزن می‌خواهند در کمد را باز کند. اما او باز نکرد و مأمورها برای اطمینان بیشتر چند سر نیزه به در کمد زدند و حاجی از ناحیه دست مجروح شد. یکبار نیز در تظاهرات خیابانی برای این‌که او را دستگیر نکنند کنار شهدا روی زمین دراز کشید تا مأموران گمان کنند او شهید شده در همان زمان، شنی تانک از روی دستش رد شد و برای همیشه عصب تعدادی از انگشت‌هایش قطع گردید.

حاجی در زمان بمباران شیمیایی حلبچه دچار مصدومیت شیمیایی شد. با وجودی‌ که ماسک داشت در هنگام حمل مجروحین شیمیایی به پوستش سرایت کرد و برای همیشه تاول‌هایی را برایش به یادگار گذاشت. مدام با برس روی تاول‌ها می‌کشید و من هر چه اصرار می‌کردم به بنیاد جانبازان مراجعه کند نمی‌پذیرفت و می‌گفت: من از خدا خواستم که هیچ وقت در رخت‌خواب به خاطر بیماری، مریضی و یا عواقب جنگ نمیرم. و سرانجام هم به آرزویش که شهادت بود دست یافت و از آسمان به عرش بال گشود.

ایمان حاجی

غلام‌رضا خیلی مهربان بود. هیچ وقت رفتاری از او ندیدم که باعث رنجشم شود. وقتی به خانه برمی‌گشت، با صدای بلند می‌گفت: «من مخلص همتونم دربست. من نوکر همتونم دربست تو راهی هم سوار نمی‌کنم.» با شنیدن صداش هر گله‌ای را از دیر آمدنش داشتم فراموش می‌کردم.

از آن روز آغازین زندگی مشترکمان تا لحظه شهادت نماز شبش ترک نشد. شبهایی که خیلی خسته بود قبل از خوابیدن نماز شبش را می‌خواند و می‌خوابید. گاهی اوقات نیز نیمه‌های شب توی خواب نماز می‌خواند. بارها به دوستانم گفتم: «شما از صدای خر و پف شوهرتون بیدار می‌شید، من از صدای نماز خواندنش.»

در کنار این ایمان قوی روحیه‌ای شاد داشت. همیشه موقع لباس خریدن از رنگ‌های روشن استفاده می‌کرد.

ااجابت دعا

سال ۱۳۶۶ پدر مشرف به زیارت بیت‌الله الحرام گشت. بعدها برای من تعریف کرد:‌من در خانه خدا درخواستی داشتم از کنار کعبه که دور شدم متوجه اوضاع شده و به نحوی پی به اصابت خواسته‌ام که شهادت بود، بروم و از خداوند تأخیر در اجابت را طلب کردم. پدر این خاطره را دو هفته قبل از شهادتش برای من تعریف کرد ناراحت بود که چرا از خداوند تأخیر طلب کرده و خوشحال بود که توانسته بیشتر به نظام اسلامی و در حقیقت راه خدا خدمت کنند. و بالاخره خدا پدر را طلبید شب عرفه و ایام الله حج ابراهیمی به آروزیش رسید و خدا به ندای خاضعانه‌اش لبیک گفت.

بصره روشن شد

از آغاز جنگ عراقی‌ها شهرهای دزفول، اهواز، … را زیر موشک باران و بمباران داشتند. اما تقریباً از بعد از عملیات فتح خرمشهر این حرکت وسعت زیادی یافت. اخیراً بعد از فشار زیاد عراق و تداوم بمباران شهرها و مناطق مسکونی کشور [امام] با مقابله به مثل در حداقل موافقت کرده بودند. جلسه‌ای با حسن باقری تشکیل شد. در ابتدای جلسه بعد از تلاوت قرآن حسن باقری از من سؤال کرد: «گلوله منور ۱۳۰ م م دارید؟ که پاسخ دادم: اصلاً در کشور نداریم. گفت: به ما ابلاغ شده چند گلوله منور روی بصره بزنیم… ناگهان یار یک اتفاق جالب افتادم… ده روز بعد از پایان عملیات فتح المبین حوالی بیست فروردین ۱۳۶۱ روزی با تویوتا وانت به تنهایی از تنگه ابوغریب به طرف دشت عباس می‌آمدم که در دامه ارتفاعات تینه یک جاده خالی فرعی توجه مرا به خود جلب کرد. من کنجاو شده به داخل آن رفته و بعد زا چهار کیلومتر به یک شیار رسیدم. آنجا یک زاغه مهمات به جا مانده عراقی‌ها بود و تعداد مهمات ۱۳۰ م م سوخت شدید و پوکه خالی ریخته اما حدود ۱۵ گلوله که خطی سفید بدور آن کشیده شده بود نیز جلب توجه کرد و من بدون اراده با اینکه تنها بودم، آنها را عقب تویوتا ریخته و بردم پادگان دوکوهه…

… رأس ساعت ۱۰ شب موضع آماده بود و ارتباط مستقیم با حسن [باقری] آقا در قرارگاه کربلا برقرار گردیده بود هماهنگ شده بود. به محض پرتاب گلوله و روشن شدن آن، بخش رادیو عربی ایران که صدای آن در بصره شنیده می‌شد برنامه‌های خود راقطع و اعلام کند که این گلوله‌ها از طرف ایران شلیک شده و اگر ارتش عراق دست از زدن شهرهای ایران برندارد این گلوله‌ها به گلوله‌های جنگی تبدیل خواهد شد. آن شب با تنظیم زمان شلیکها پنج دقیقه آسمان بصره روشن ماند… سه روز بعد حضرت امام (ره) سخنرانی عمومی داشتند که در بخشی از آن ضمن هشدار به عراق در مورد زندن شهرها و مناطق مسکونی ایران فرمودند: رزمندگان ما که چند روز قبل گلوله منور به بصره زدند جهت اخطار و اعلام توانایی برای مقابله به مثل بود و ما نمی‌خواهیم به مردم عراق صدمه برسد والا …. اینکه امام در این مورد صحبت کردند اهمیت موضوع بیشتر روشن شد.

رضایت مولا

سال ۱۳۸۲ پدر به کربلا مشرف گشت. وقتی بازگشت گفت: «چند کیلومتری شهر کربلا در ماشین خوابم برد. در عالم رؤیا به بارگاه ملکوتی حضرت اباعبدالله (ع) مشرف شدم و حضرت (ع) از من پرسیدند: ما را یاری می‌کنی؟ دست بر سینه گذاشتم و در نهایت خضوع و خشوع پاسخ دادم: بله مولاجان. حضرت (ع) فرمودند: ان شاء الله در مسئولیت جدید به ما ملحق می‌شوی… و پدر اندک زمانی بعد در جرگه عاشورائیان قرار گرفت و نامش ستاره جاویدان دفتر شهادت گشت.

شهید عباس کروندی  در روز دهم خردادماه سال ۱۳۳۷ در شهر قم دیده به جهان گشود. دوره ابتدایی را در مدرسه مصطفی خمینی و دوره‌ی متوسطه‌ را تا اخذ مدرک دیپلم تجربی ادامه داد. از همان ابتدا دارای هوش و حافظه‌ی قوی بود و بعد از دریافت مدرک در سال ۱۳۵۹ لباس سبز سپاه‌پاسداران را بر تن کرد. همزمان با آموزش‌های مقدماتی، به فراگیری زبان خارجه پرداخت. در فروردین‌ماه سال ۱۳۶۰ در جرگه خلبانان سپاه قرار گرفت و ضمن آموزش پرواز به عنوان خلبان در جنگ شرکت نمود و وظیفه‌ی ترابری و جابه‌جایی مسئولین و فرماندهان جنگ را پذیرفت.

تاریخ تولد:۱۰/۳/۱۳۳۷٫تاریخ شهادت:۱۹/۱۰/۱۳۸۴محل تولد :قم /قم.طول مدت حیات :۴۷محل شهادت :اسمان ارومیه(پرواز تهران ارومیه بهشت) مزار شهید:_

عباس در فروردین‌ماه سال ۱۳۶۱ با بانویی پارسا ازدواج کرد و صاحب ۳ فرزند شد. سال ۱۳۶۴ با هواپیمای فالکن پرواز کرد. در سال ۱۳۶۵ دو روز بعد از تولد دخترش زهرا، عازم منطقه جنوب شد اما از پرواز جا ماند و آن هواپیما در طول مسیر مورد اصابت موشک قرار گرفت و همه سرنشینان آن شهید شدند و چون نام عباس در لیست مسافران بود، نام او را در لیست شهید ذکر کردند اما دقایقی بعد خود را به پایگاه تهران معرفی کرد. سال ۱۳۶۶ دوره دافوس و چتربازی را با موفقیت و کسب نمره عالی به اتمام رساند. سال ۱۳۶۷ به عنوان فرمانده دانشکده پرواز انتخاب شد.

در سال ۱۳۶۸ فرمانده پایگاه بدر گردید که بعد از شش ماه در پایگاه تصادف کرد و برای عمل جراحی به تهران منتقل گشت. عمل جراحی کمر را در سال ۱۳۶۹ در بیمارستان بقیه‌الله تهران انجام داد. دو ماه در بیمارستان ماند و ۶ ماه در منزل استراحت کرد. سال ۱۳۶۹ با هواپیمای فوکر پرواز کرد و همزمان در شرکت هواپیمایی آسمان با هواپیمای مسافربری بوئینگ ۷۲۷ پرواز نمود. سال ۷۴-۱۳۷۳به درخواست سردار قالیباف به سپاه برگشت و به سمت معاونت ایمنی نیروی هوایی سپاه منصوب گردید.

سال ۱۳۷۴ کار بر روی هواپیمای آنتونف را آغاز نمود و به عنوان استاد خلبان به تدریس پرواز آنتوف پرداخت. کروندی همچنین توانست با بزرگ‌ترین هواپیمای جهان، هواپیمای ۶ موتور، در کشور اوکراین پرواز کند. وی بیش از دو هزار ساعت پرواز با هواپیمای فالکن و هفت هزار ساعت پرواز با هواپیما‌های مختلف را در کارنامه خود ثبت کرد که این یک رکورد کشوری شناخته شد.

عباس در سال ۱۳۷۹ فرماندهی پایگاه قدر نیروی هوایی سپاه را پذیرفت. او فردی متعهّد، دلسوز، خوشرو و متواضع بود. سرانجام سردار سرتیپ خلبان کروندی در روز نوزدهم دی‌ماه سال ۱۳۸۴ به همراه احمد کاظمی و دیگر فرماندهان عازم ارومیه شد و به علت نقص فنی، در سن ۴۷ سالگی به اوج بال گشود و آخرین پرواز خود را با هواپیمای فالکن انجام داد که به بی‌نهایت رسید.

خطبه عقدمان را آیت‌الله مشکینی خواند و ما ۱۱ ماه بعد، اسفندماه سال ۱۳۶۱ زندگی مشترک خود را آغاز کردیم. محمدرضا آذرماه سال ۱۳۶۲ به دنیا آمد. ۲۰ روز بود که از عباس خبر نداشتم. روز بعد از تولد محمدرضا آمد؛ خیلی شاد بود گفت اسمش را بگذاریم محمد گفتم:محمدرضا.

چند روز بعد برایم تعریف کرد که از امام رضا (ع) خواسته به او یک پسر بدهد و نامش را رضا بگذارد؛ اما آن روز این نذر را فراموش کرده بود».

عباس انسانی صبور و مهربان بود. بعد از هر مأموریت که به خانه می‌آمد می‌گفت:«دلم برایتان تنگ شده بود». و این کلام علاوه بر تأثیر روحی، ما را متوجه می‌ساخت که او هم مثل ما دوست دارد کنار هم باشیم و از دوری ما در عذاب است». گرچه روزهای کمی را در کنار هم بودیم، اما در آن لحظات نیز آنقدر به ما توجه داشت که با حضورش تمام فکرها از ذهنمان دور می‌شد و از بودن با او لذّت می‌بردیم

همسر مهربان

عباس به مسئله تربیت بچه‌ها خیلی حساس بود، به من گفت:« نماز محمدرضا با من و نماز زهرا با شما ». به محمد می‌گفت:« باباجان می‌خواهی با هم نماز بخوانیم » اگر می‌گفت: باشه؛ با هم نماز می‌خواندند. من یادم نمی‌آید که سر این مسایل بچه‌ها با پدرشون مشکل داشته باشند. شب‌ها، اول با نرگس بازی می‌کرد یا می‌بردش بیرون پارک.

با اینکه خیلی کم، خانه بود اما روی تمام مسایل احاطه داشت؛ حتی کوچکترین خرید خانه را هم با خودش انجام می‌دادیم.

________________________________________

آخرین جشن تولد

روز دهم دی‌ماه روز تولدم بود. ولی پدر برایم کادو نخریده بود. شب نوزدهم با هم رفتیم بیرون و یک پالتوی قشنگ و به یادماندنی برایم هدیه گرفت. هر شب قبل از خواب به همه ما شب به خیر می‌گفت.

با وجودی‌که فقط ۳ الی ۴ ساعت خانه بود، اما برنامه‌ریزی همه کارها را چک می‌کرد. خیلی دوست داشت به مسایل درسی ما کمک کند. مخصوصاً برادرم که خیلی علاقه به خلبانی داشت، ساعت‌ها بابا با او صحبت می‌کرد. هیچ‌وقت مسأله‌ای رو مستقیم بیان نمی‌کرد؛ مخصوصاً در مسایل مذهبی هیچ‌وقت نمی‌گفتند نماز بخونید. بیشتر با عمل به ما ثابت می‌کردند.

الان هروقت صدای اذان رو می‌شنوم، یاد بابا می‌افتم یا مثلاً سحرها وقتی بلند می‌شویم یاد سحرهایی می‌افتم که بابا قرآن می‌خواند. به نظر من خوب شد که بابا به بهترین شکل ممکن ما را ترک کرد یه مرگ عادی براشون کم بود. درست که هر شخصی باید در جهان آخرت منتظر پاداش واقعی اعمالش باشد، اما این مهم است که بابا با شهادت، مُهر تأییدی برای کارهای دنیا و آخرتش زد.

________________________________________

صادق و صالح

عباس تا جایی‌که توان داشت به دیگران کمک می‌کرد اما اهل پارتی‌بازی و سفارش نبود. چند سال قبل پسرم تست خلبانی داد. دوست داشت که راه پدرش را در نیروی هوایی سپاه ادامه بدهد. بعد از آزمایشات پزشکی در آزمون چشم رد شد. اصرار داشت با اعمال نفوذ پدرش در نیروی سپاه او را به عنوان دانشجوی خلبانی معرفی کند.

اما عباس گفت:«این یک نقص برای بحث خلبانی شما مطرح می‌شود و شما هم هیچ فرقی با دیگران ندارید و من نمی‌توانم این کار را برای شما انجام دهم

بسم الله الرحمن الرحیم

انالله و انا الیه راجعون

خدا را شاکرم که این توفیق را نصیبم کرد و مرا پذیرفت که به زیارت خانه‌ی او مشرف شوم هرچند که هنوز آماده نبودم و لیاقت نداشتم ولی او ارحم الراحمین است و چه زود جواب گناهکاران را می‌دهد. در آستانه این سفر الهی چند سطری به عنوان وصیت‌نامه می‌نویسم که اگر قسمت بود و بازنگشتم به این وظیفه‌ام هم عمل کرده باشم.

خدمت مادر عزیزم سلام عرض می‌کنم؛ امیدوارم خداوند در بهشت برین جبران زحمات ایشان را بنماید و با ائمه معصومین (ع) محشور شود.

خدمت همسر عزیزم سلام عرض می‌کنم؛ همسری که جز خوبی در زندگی برایم چیزی نداشت من از او راضی هستم امیدوارم که خداوند هم از او راضی باشد به راستی که او چه مهربان و مادری نیکوکار است …..

خدمت محمدرضا و زهرای از جان عزیزترم سلام عرض می‌کنم از هر دوی شما راضی بودم امیدوارم با درس خواندن و تلاش، افراد مفیدی برای جامعه آینده خود باشید حرف مادرتان را گوش دهید و به نصایح او عمل کنید و با هم تشریک مساعی کنید تا هم در کارهایتان موفق شوید و هم کسی به دیگری تحمیل عقیده نکند

… در این زمان از همه اقوام خانواده عزیزم مثل مادرم، برادرم، خواهرانم و افرادی که فامیل من هستند، طلب بخشش می‌نمایم از همه آنها التماس دعا دارم و مرا از دعای خیر فراموش نکنند.

از همسر مهربانم طلب بخشش دارم امیدوارم در هر حال با خواندن قرآن و یاد کردن من در عزاداری‌ها و زیارت‌ها اهتمام داشته باشد. این وصیت‌نامه در تاریخ ۱۷/۱۱/۱۳۸۰ نوشته شده است.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

عباس کروندی‌مجرد

شهید محسن اسدی در روز شانزدهم مردادماه سال ۱۳۵۲ در یکی از محلات جنوب شهر تهران چشم به جهان هستی گشود. او یکی از مداحان و ذاکران اهل‌بیت (ع) بود، او نسبت به بی‌بی دو عالم حضرت زهرای اطهر (س) ارادتی خاص داشت و در جمع بسیجیان پایگاه شهید علی محمدی مسجد همت‌آباد شرکت داشت. اسدی بعد از اخذ مدرک دیپلم در سال ۱۳۷۳ با خانم علی‌زاده ازدواج کرد و صاحب فرزندی به نام ایمان شد.

سال ۱۳۷۶ لباس سبز سپاه‌پاسداران را بر تن کرد و در دانشگاه امام حسین (ع) مشغول به کار گشت. سال ۱۳۷۷ به پادگان انصارالحسین (ع) منتقل شد و بعد از آن به مدت ۵ سال به عنوان محافظ و راننده سردار کاظمی در نیروی هوایی خدمت کرد. سرانجام محسن اسدی افسر همراه فرماندهی نیروی زمینی سپاه در تاریخ ۱۹/۱۰/۱۳۸۴ در سن ۳۲ سالگی در منطقه شمال غرب ارومیه در هنگام پرواز با فالکن به علت نقص فنی هواپیما به همراه جمعی از فرماندهان سپاه‌پاسداران سقوط کرد تا برای همیشه در آسمان جاودان بماند.

او بی‌شک مسافری از ره‌یافتگان شب وصال عرفه بود که آسمان، عرفاتش بود و خودش قربانی. مزار پاکش در بهشت زهرا (س) قرار دارد.

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا را شکر که به واسطه ولایت امیرالمؤمنین دینم کامل و نعمتم جامع گردید.

شکر خدا را که به من منت نهاد و خاک مرا از دیاری برگزید که در آن دین مبین اسلام بنیان گذاشته شد و رسالت نبوی و ولایت علوی در آن تحقّق یافت و سپاس‌گذارِ خدای واحدی هستم که مرا شهید مطلقه علی‌بن‌ابیطالب (ع) گرداند…

با عرض سلام و ارادت به ساحت مقدس ولی عصر (عج) و نائب برحقش رهبر معظم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که خداوند پرچم دست او را به صاحب اصلی‌اش بدهد. ان شاء الله.

اینجانب چند روز گذشته در بهشت‌زهرا (س) بودم؛ آن دیاری که به تعبیر من (مردآباد) ایران یا تهران است. حالت عجیبی داشتم با خود می‌گفتم این ملت، عجب امتحانی پس دادند…. در ایران ۸ سال هر روز کنکور می‌گرفتن و من بیچاره غافل بودم. … البته من شاید یک بار برای دیدن این دانشگاه عظیم به منطقه گیلان‌غرب در سال ۱۳۶۴ و در سن ۱۲ سالگی رفتم اما چه رفتنی ای کاش خداوند من را هم در این کنکور قبول می‌کرد…

… کسانی که اکنون شنونده وصیت اینجانب هستند، در روضه‌ها می‌گویم ای کاش ما در کربلا بودیم و آقایمان امام حسین (ع) و اهل‌بیتش را یاری می‌کردیم. به خدا قسم زمانی نه چندان دور می‌رسد که آیندگان ما می‌گویند ای کاش ما در زمان امام (ره) و سیدعلی خامنه‌ای بودیم و او را یاری می‌کردیم. چه کسانی بودند و او را یاری نکردند. شاید ما هم مثل خیلی‌های دیگر در صحرای کربلا مورد بد و بیراه قرار بگیریم. قدر ولایت فقیه را بدانید و نگذارید خدشه‌ای به این ولایت وارد شود که آن وقت دودش اول به چشمان خودمان می‌رود. این سید را تنها نگذارید…

خدایا به آبروی اهل بیت (ع) مرا شرمنده شهدا و ایثارگران قرار مده و قدحی از جام شهادت از دستان مبارک اربابم به من اعطا گردان که روز به روز سنم بالا می‌رود و نوشیدن این جام برایم سخت‌تر می‌شود؛ زیرا در این دنیای فانی دست‌خوش بازی‌های روزمره شده‌ام.

آمین یا رب العالمین

الحقیر المسلمین محسن اسدی

۱/۱/۸۰

بخشی از درددلی بسیار سوزناک همسرداغ دیده ایشان:

لحظه‌های با تو بودن

مشتاقانه می‌خواهم که برایم تعریف کند و او آرام این گونه می‌گوید: محسن همیشه به دلیل ماموریت‌های طولانی اش ماهانه خرید می‌کرد. ماه رمضان بودکه برای خرید بیرون رفته بود،ولی وقتی برگشت دستش

خالی تر از آن بود که بپرسی . با وجودی که چیزی نپرسیده بودم ولی می‌شنیدم که محسن خجالت زده تکرارمی‌کند:خانم حلال کن،حلال کن وخانومی‌مهربان تر ازهمیشه با گوشه چشم‌هایش پرسیده بود:این حرفها چه معنایی دارد؟ ومحسن گفته بود: توهم توی این خانه سهم داری. ماجرا از این قرار بودکه مرد جوانی دو بار به محسن نزدیک می‌شود و دور می‌شود. شاید چهره نورانی محسن باعث می‌شودکه او لب به سخن باز کند.گفته بود: تازه ازدواج کرده ام وقرار است امشب خانواده همسرم موقع افطار به منزلمان بیایند،امّاباورکنید پولی ندارم که خرید کنم،احساس کردم که اگرخواسته ام را به شما بگویم،شما دست رد به سینه من نمی‌زنید ومحسن با تمام سخاوتش هرآنچه راکه داشت تقدیم کرده بود. جوان اصرارمی‌کند که نشانی منزل محسن را بگیرد و او فقط گفته بوداگر کسی مثل خودت پیدا کردی به او کمک کن.هنگامی‌که بر دست وپای ایمان بوسه می‌زد، خانومی‌به تو گفته بود که این دل نرم توبه درد نظامی‌گری نمی‌خورد. امّا من می‌خواهم بگویم مگر نظامی‌ها دل ندارند،نظامی‌ها با عشق زندگی می‌کنندوبا عشق می‌میرند پس چرا آنها را متهم می‌کنیم که نظامی‌هستند. مگر نظامی‌ها تافته جدا بافته هستند. با ور کنید آنها در بین ماهستند،امّا آن قدربی صدا مشغول وظیفه خطیرخود هستند که ما آنها را فراموش می‌کنیمو وقتی به خود می‌آییم که سقوط هواپیما‌های آنها یا خبر شهادتشان را می‌شنویم. این هم را به حساب مظلومیتشان می‌گذاریم.

خانومی‌از آخرین شبی می‌گوید که نگاهت محزون بود وازآخرین نمازشبی که خواندی. صبح مثل همیشه در حالی که ایمان رابغل کرده بودم به بدرقه ات آمده و تو پرسیده بودی : خانومی‌کاری نداری؟ شاید می‌دانستی که دیگر بر نمی‌گردی.خانومی‌به یاد حرف‌هایی می‌افتد که بوی رفتن داشت. این که گفته بودی از من راضی هستی؟ او گفته بود به خدا راست می‌گویم،محسن! بهترین شانس زندگی من تو بودی وتو آنقدرگریه کرده بودی که با گریه‌هایت می‌خواستی بگویی ببخشید اگردرخانه کمتر بودم اگرمدام تنهایت می‌گذاشتم ودرماموریت بودم. اگر نتوانستم جایی ببرمت وخانومی‌تو را بخشیده بود.

امروز خانومی‌دل تنگ تر از هر روز زمزمه می‌کند.

کاش می‌شد اشک را تهدید کرد فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش می‌شد از میان لحظه‌ها لحظه دیدار را نزدیک کرد

——————————————-

بخش‌های از حرف‌های همرزم ایشان جناب اقای : حسین دهشیری

شهید اسدی را مدت ۵ سال بود که می‌شناختم. از زمانی که نزدشهید کاظمی‌مشغول خدمت شدم آقای اسدی هم از جای دیگری به ما ملحق شده بود او فردی فوالعاده با تقوا، پی گیر، منظم وعاشق شهادت بود.مداح بودوخیلی عاشق ابا عبدالله (ع).چند بار خواب شهادت را دیده ومژده شهادت گرفته بود.یکبارخواب می‌بیند درمجلسی است،از یک خانم سیده و محجوبی سوال می‌کند((آیا من هم شهیدمی‌شوم؟))

و خانم می‌فرمایید:((نگران نباش توهم شهیدمی‌شوی)) اتفاقاً او این خواب را زمانی که با هواپیما از ساری به به تهران می‌آمدیم،تعریف کرد.

صبح روزی که این حادثه اتفاق افتاد،به من زنگ زد و گفت((حال حاج احمد خوب نیست وسرماخوردگی داردبگو حتماً هواپیما گرم باشد.)) نماز شب شهید اسدی اصلاً ترک نمی‌شد.حتی درماموریت‌هایی که می‌رفتیم وجلسات ۱و۲نیمه شب طول می‌کشید، وقتی همه می‌خوابیدند،او نمازشب می‌خواند،وصبح هم زود تر از همه بیدار می‌شد. اومراقبت زیادی از حاج احمد به عمل می‌آورد.خداوندقبل از شهادتشان به آنها چند دقیقه مهلت داد و متوجه شدند به شهادت می‌رسند. حالادرآن موقعیت که باید ازهمه چیز دست می‌کشیدند،ایشان بسیار خونسرد ابتدا ضبط را روشن می‌کند وبا بسم الله،موقعیت را توضیح می‌دهد وسپس شهادتین را می‌گوید. چه کسی غیر از فردی خود ساخته و عاشق شهادت و آماده مرگ می‌تواند این جملات را در آن لحظات سخت بگوید؟حاج احمد خیلی او را دوست داشت و سفارشش را به من می‌کرد ومی‌گفت:او انسان خوبی است و کارش درست است. مراقب او باش. به مشکلات او اغلب توجه داشت. البته شهید اسدی هیچ وقت خواسته ای نداشت وهمیشه به گوش بود.هرکس قصد تماس با سردار کاظمی‌را داشت، با اسدی تماس می‌گرفت که به راحتی و۲۴ ساعته حضور داشت وقابل دسترس بود

——————————————

و مطلبی که نشان از اوج اتصال معنوی خواهر زاده و داییی داره بینید :

این سرنوشت می دانست که قرار است تو از ما دور شوی به فاصله دنیا تا آخرت این روزگارمی دانست و به ما پوز خند می زدکه نمی دانیدکه چندوقت دیگرعزیزتان را ازدست می دهید وهمه خانواده درغم فرو می رو ید همه شوکه می شوید از این واقعه از این مصیبت . سالیان سال است که شما غمی ندیدید و این تقدیر به بی خبری ما می خندید.کاش دنیا حال مارا درک می کرد که این روزگار چه آورد بر سرمان خدا می داند که این غم ما را پیر کرد ، پژمرده کرد حالا با هیچ چیز از ته دل شاد نمی شویم چون جای عزیزمان تا ابد خالیست کاش می شد به این سرنوشت شکایت کرد اصلاّ کاش می شد تقدیر را عوض کرد وعزیزمان دو باره برمی گشت کاش دنیا باز هم به آدم‌ها فرصت می داد . خدامی داند دلتنگی یعنی چه!!!

برای شنیدن صدای شهید محسن اسدی در واقعا سقوط هواپیمای فالکون سپاه کلیک کنید.

چشم به راه:

هنوز مثل همیشه کفش‌های محسن را واکس می‌زنم و برای رفتنش آماده می‌کنم. «عصرها که با ایمان دور میز می‌نشینیم و عصرانه می‌خوریم سه تا چای می‌ریزم. ایمان می‌گه یکی مال من، یکی مال مامان و یکی هم مال بابا. اما چای بابا رو مامان می‌خوره….

گاهی اوقات که دلم برایش تنگ می‌شه، چشم‌هایم رو می‌بندم و محسن رو به یاد می‌یارم و خاطراتی که باهاش داشتم را مرور می‌کنم.

گلزار شهدا

دو هفته قبل از شهادتش بود؛ با هم رفتیم بهشت‌زهرا (س) و مثل همیشه قطعه‌ی شهدا. با حسرت به قبرها نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. وقتی می‌خواستیم برگردیم، سرش را گرفت، رو به آسمان کرد و گفت: خدایا می‌شود یک روز ما را همین جا خاک کنند. یک باره چیزی در دلم فرو ریخت. بعد از مراسم چهلم، وقتی کنار مزار محسن رفتم، سکوت خاصی داشت.

یاد وقتی افتادم که با هم آمدیم بهشت‌زهرا (س) و از خدا خواست شهادت را نصیبش کند. دیدم محسن همان جایی آرام گرفته که اون روز ایستاده بود.

فرشته

روز اولی که برای خواستگاری آمد گفتم: «برای من ظواهر مهم نیست؛ بلکه همیشه از خدا خواسته‌ام تا همسری باایمان داشته باشم. » به قول معروف بعد از اینکه کلی برایش صغری و کبری چیدم، برگشت و یک لبخند زد و گفت: «به فاطمه زهرا (س) قول می‌دم که خوشبختت کنم فقط همین. » گفت: عروسی نمی‌خواد بگیریم گفتم: باشه. گفت: بریم پیش امام رضا (ع) گفتم: باشه.

آغاز زندگی ما با زیارت مولا علی‌بن موسی الرضا (ع) بود. به تهران که برگشتیم، خانه‌ای دو اتاقه در انتظارمان بود و من هر روز بیشتر از روز قبل به او وابسته می‌شدم. یک بار به او گفتم: «محسن واقعاً هرچی فکر می‌کنم توی وجودت هیچ اشکالی نیست که من بخوام ازش ایراد بگیرم.» دوباره از همان خنده‌ها کرد و پاسخ داد: خانم این حرف‌ها را نزن. تو امانت خدایی دست من. باید خوب ازت مراقبت کنم.

اگر یک روز فرشته‌ها روی زمین زندگی می‌‌کردند، حتماً محسن یکی از آنها بود.

رویای صادقه

سال‌ها قبل خواب دید از خانم سیده و محجوبی می‌پرسد: آیا من هم شهید می‌شوم و بانوی نورانی پاسخ داد: نگران نباش تو هم شهید می‌شوی.

این خواب را محسن وقتی از ساری به تهران می‌‌آمدیم، برایمان تعریف کرد و اندک زمانی بعد رؤیایش به حقیقت پیوست و مزد خالصانه عبادت‌های شبانه‌اش را با عروجی سرخ از حق دریافت نمود.

آخرین دیدار

یکشنبه زودتر به خانه آمد. گفت: فردا صبح زود، باید برای مأموریت به ارومیه بروم. بعد از شام ایمان را بغل کرد و حدود چند دقیقه به من خیره شد. دقایقی بعد گفت: ژاله حلالم کن. گفتم: محسن جان این چه حرفیه؟ من که گفتم از تو هیچ گله‌ای ندارم. باز ادامه داد: می‌دانم اما حلالم کن.

صبح با هراس بیدار شدم. ترسیدم محسن رفته باشد و من بدرقه‌اش نکرده باشم. دیدم کنار شوفاژ نشسته بر روی سجاده‌اش و منتظر اذان صبح. فهمیدم که نماز شبش را خوانده. گفتم: اِ تو نرفتی؟ گفت: نه نمازم را می‌خوانم بعد می‌رم. همیشه تا دم در بدرقه‌اش می‌کردم، اما آن روز فقط گفتم: خداحافظ

سامانه اختصاصی پیام کوتاه شهید احمد کاظمی‌با قابلیت ارسال و دریافت پیامک راه اندازی شد .

هدف از راه اندازی این سامانه ارسال پیامک با موضوعات  جملات شهید کاظمی‌و در وهله دوم  ارتباط دو سویه بین کاربران و سایت می‌باشد . کاربران  گرامی‌می‌توانند انتقادات ، پیشنهادات ، خاطرات و دل نوشته‌های خود را در قالب پیامک از طریق شماره اختصاصی ۱۰رقمی‌۶۶۰۰۰۳۱۱۲۳۵ ارسال نمایند .