چند بار ساواک دستگیرش کرد. یک بار،بد جوری شکنجه اش داده بودند.

 روزی که آزادش کردند، وقتی می خواست برود حمام ، دیدم زیر پیراهنش پر از لکه های خشک شده ی خون است، اثر تازیانه ها. بعدا فهمیدم بینی اش را هم شکسته اند. خودش یک کلمه راجع به بلاهایی که سرش در آورده بودند،چیزی نگفت . هر چه مادر می گفت این از خدا بی خبرها چی به روز تو آوردن؟ می گفت: هیچی مادر! بینی اش را هم از خونهای لخته شده ای که هر روز صبح روی بالشش می دیدیم،فهمیدیم شکسته. خودش می گفت: این خونها مال اینه که توی زندان سرما خوردم! اثرات آن شکستگی بینی، تا آخر عمر همراهش بود. با اینکه یک بار هم عملش کردند، ولی باز هم از تبعاتی مثل تنگی نفس رنج می برد.

منبع : کتاب شهید احمد کاظمی – مسافران ملکوت – سعید عاکف – انتشارات ملک اعظم

مقدمه فلسطین رفتنش ، خبری بود که یکی از آشناها صبح زود به مان داد . گفت: مامورای شهربانی امروز دوباره می خوان بیان سراغ احمد که دستگیرش کنن.

خبرش موثق بود . همان صبحی با یک تانکر نفتکش که داشت می رفت آبادان ، فراری اش دادیم از شهر .

دو ، سه ماه ندیدیمش ، وقتی برگشت، فهمیدیم از آبادان رفته عراق و از آنجاهم رفته فلسطین . بعد هم از طریق ترکیه ، قاچاقی برگشته بود ایران . با این که چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود و ارکان رژیم به هم ریخته بود ، ولی باز هم خطر دستگیری اش وجود داشت . یادم هست برای پدر یک رادیو آورده بود، برای بقیه هم ، سوغاتی های دیگر . یک سری عکس کوچک و بزرگ هم آورده بود. همه شان مربوط به اردوگاه های فلسطینی نشین بودو حکایت از آوارگی ها و بدبختی هایشان داشت. در باره ی اوضاع و احوال مبارزان فلسطینی ازش سوال کردم. گفت: خیلی هاشون از دین و معنویت بویی نبردن! تا زمانی هم که این مشکل شون رو حل نکنن، به جایی نمی رسن!

منبع : کتاب شهید احمد کاظمی – مسافران ملکوت – سعید عاکف – انتشارات ملک اعظم

 دیپلم ماشین آلات کشاورزی را از دبیرستان شریعتی نجف آباد گرفت. بعد در مغازه نجاری پدرش مشغول به کار شد. شش ماه بعد،همراه گروه محمد منتظری برای کمک به چریک های فلسطینی به سوریه رفت . این گروه ۴۵ روز در پادگان «حموریه »نزدیک دمشق آموزش نظامی دیدند تا اینکه به لبنان رفتند. احمد عضو یکی از گردان های نظامی سازمان الفتح شد بعد از چند ماه «نا امید» از فلسطینی ها برگشت ایران.