\"\"

\"\"

برای حاج احمد و حاج حسن …

هنوز فتح المبین بوی تو را می دهدو شقایق ها سراغ از تو می گیرند…

هنوز طنین رمز عملیات در کانال ها جاری است…

اما تو …تو

تو که گویی مانده بودی…

مانده بودی تا بماند…

مانده بودی تا بمانیم…

مانده بودی تا بدانیم…

تو که مانده بودی تا روایت گری باشی از آن همه شور و شعور…

لیک ماندنت دیری نپایید و تو در باغ بسته شهادت را باز نمودی و چه عاشقانه این کلام را معنا نمودی:

در باغ شهادت هنوز برای اهلش باز است.

منبع تصاویر shahed.isaar.ir

ahmadkazemi-17

دلنوشته ای از دفتر چهل برگ :

عصری خاطره ای در باره ی سردار شهید حاج احمد کاظمی خوندم و  ذیل مطلب نظری در مورد شهید کاظمی عزیز گذاشتم؛حیفم اومد که در این ایام مقدس اسمی از این شهیدِ عزیز به پاسِ جوانمردی و  مخلص بودن و خاکی بودنشان نبرم.

ملت ما با نامِ شهید حاج احمد کاظمی آشنایی دارند؛ بعضی ها از همرزمانِ ایشان بوده اند و بعضی ها  هم از طریق صدا و سیما و فضای مجازی و رسانه های مکتوب  با ایشان آشنا شده اند.بنده جزءِ دسته ی دوم هستم که بعد از شهادت با بخش هایی از شخصیتِ دل نشینِ ایشان آشنایی پیدا کرده ام.

در بسیاری از ویدئوها و کلیپ هایی که بنده از سخنرانی های این سردارِ غیور در جمع فرماندهانِ سپاه پاسداران  دیده ام، ایشان با چشمی گریان و ملتمسانه از خداوند متعال درخواست پیوستن به دوستان شهیدشان را دارند و اینجاست که انسان پی به عمق این حقیقت می برد که خداوند به دعاهای خالصانه خیلی زود جواب می دهد.

    یکی دیگر از شاخصه های حاج احمد کاظمی می توان به رابطه ای خوب و صمیمی با سایر درجه داران و کارکنان سپاه مخصوصا سربازان اشاره کرد طوریکه در بازدیدهای ایشان از پادگان ها نتنها از مراسم هایِ خشکِ نظامی به آن شدتی که مرسوم است خبری نیست بلکه فضا کاملا دوستانه است و شهید کاظمی عزیز همچون برادر بزگتر با سربازان خوش و بش می کنند و پای صحبت ها و درد و دل های سربازان می نشیند و به یکباره صدای خنده فرمانده و سرباز به گوش می رسد.

     این دو بخشِ کوتاه اما بسیار مهم و آموزنده که از نظرتان گذشت بخش هایی از منشِ زندگی این شهیدِ عزیز است؛ان شاالله همه ی ما با مطالعه ی زندگی شهدایمان و تفکر در منششان بتوانیم در این دنیای پر هیاهو بهترین راهِ سعادت و کمال را که همان راهِ ائمه معصومین(ع) و شهدایِ سرافراز می باشد پیدا کنیم که به نیکی حضرت امام خمینی(ره) فرمودند:شهدا شمع محفل بشریتند.

منبع : http://daftare40barg.persianblog.ir

 

شهدا در قهقه مستانه شان و بعد از شادی وصولشان به ما می خندند …

 هان ای جهاد

کنندگان اکبر کجائید دستی بر آرید و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را از این

منجلاب بیرون کشید .

حرم شما حرم

حرق است و جز حق را بدان راهی نیست

زمان چه زود

می گذرد ناگهان چه زود دیر می شود و وقت رفتن

هفت سال پیش حاج احمد و یارانش در جمع ما عادات نشینان سخیف

بودند و امروز در حرم حق نزد مولایشان حسین و عباس همانانی که عمری به آنان اقتدا

نمودند و اسوه شان بود عند ربهم یرزقون اند و در قهقهه

مستانه شان و بعد از شادی وصولشان به ما می خندند …

آری خنده هم

دارد ماهایی که هنوز باورد نداریم این دنیا نیم ساعت بیشتر نیست این سرگذشت من و

توست بخوانید :

مامانش بهش گفته نیم ساعته میری کارایی که گفتم انجام میدی و برمیگردی فقط نیم ساعته ها اومد بیرون دید دوستاش جمعن دارن بازی میکنن رفت باهاشون بازی کرد . شد پادشاه ، دستور داد ، زور گفت ، کلی تاج و تخت و کاخ واسه خودش درست کرد

یکی

شد ظالم

یکی

شد مظلوم

یکی

کشت

یکی

کشته شد

یکی

جز خودش هیشکیو ندید اینقدر به خودش رسید که شد ملکه زیبایی

یکی

گرفتار صدای قشنگش شد و کشت خودشو از بس خوند و چهچه زد

یکی

شد رئیس

یکی

وزیر

یکی

گدا

یکی

شد مسئول و اینقدر قشنگ مسئولیتش رو انجام داد که آخرش شهید شد

یکی

گدا بود مسئول شد جوگیر شد با اسم شهدا کاخ ساخت ، با خون شهدا، شهادت و شهید و

خونواده شهید رو نابود کرد

یه

عالمه هم سیاهی لشکر که خودشون هم نمیدونن چیکار دارن میکنن یه روز ظالمن یه روز مظلوم . مثل حیوونای ضعیف هر جا شیر دیدن سر خم کردن که نوکرتیم حالا مهم نیست که این شیر داره پدرشون رو در میاره تیکه تیکشون میکنه یا داره خوب فرمانروایی میکنه.. هر روز یه جورن هر روز یه تیپن هر روز یه حرف میزنن

بالاخره

نیم

ساعت همشون تموم شد .

دست

خالی برگشتن . از عهده کاری که گردنشون بود برنیومدن

اون

روز الست خدا گفت نیم ساعت میفرستمت بیرون کاری که گفتم انجام بدی ها

سرگرم

بازی نشی ها

همش

بازیه گول نخوری ها

 

آری

همه این دنیا بازیچه ای بیش نیست .

هفته پاسدار

بر تمامی سبزپوشان حریم ولایت علوی مبارک باد .

روز جانباز

را بر تمامی جانبازانی که آرزویشان شهادت است تا زودتر به جمع یارانشان بپیوندند

تبریک می گوئیم .

 

وصف یاران سفر کرده / به روایت شهید احمد کاظمی
راستی از کدامشان بگویم، از شهید اربابی، که ۶ ماه قبل از شهادتش برای من نامه نوشته بود که من ۶ ماه دیگر شهید می‌شوم، یا از شهید زینلی، که ۳ روز قبل از شهادتش مجروح شده بود و ترکش خورده بود به یکی از قسمتهای گردنش، و وقتی به او گفتم آقای زینلی چه شده است گفت: احمد کمی اینطرف‌تر خورده انشاء الله همین روزها جای اصلی می‌خورد و همین هم شد، دیگر چه؟ مثلاً فریاد بزند، داد بزند که من دارم شهیدمی‌شوم، ببینید واقعاً که چه بوده و ما کی‌ها بودیم و چی هستیم و چه باید بکنیم، گفتم یادم باشد یک قسمت دیگر از این شهید برایتان بگویم، ایشان خیلی بچه قدرتمندی بود، همین حالا عکسش را هم که ببینید همین را نشان می‌دهد. یک جایی بود حالا یادم نیست کدام عملیات بود به خط می‌رفتیم، ایشان موتور را می‌راند و من هم عقب موتور نشسته بودم یکدفعه روبرو شدیم با یک مانع که موتور نمی‌توانست عبور کند، یک کمی هم من ناراحتی جسمی داشتم، من آمدم پائین اینقدر این بچه توانا بود که شاید باور نکنید، موتور ۱۲۵ را یک شکلی بلند کرد و آنطرف مانع گذاشت که من خیلی تعجب کردم، گمان نکنم یک نفر تنها بتواند چنین کاری بکند، آری یک چنین آدمی بود، خیلی هوشیار و باتوان بود.
من اعتقاد دارم و به این اعتقادم نیز پایبند و راسخ هستم که هیچکدام از این بچه‌ها در جبهه به شهادت نرسیدند الا این که خودشان خواستند، الا اینکه برنامه قبلی داشتند و اصلاً یک حرکت اتفاقی برای هیچ کدامشان نبود، برای من این مطلب ثابت شد، چون من اکثر این شهیدان را می‌شناسم و با آنها از نزدیک آشنا بودم یا یک روز قبل از شهادت و یا روز شهادت و یا دو روز قبل از شهادتشان، لحظه شهادت خود را به زبان می‌آوردند.
خدا می‌داند من بارها گفته بودم با شهید خرازی راه افتادیم برویم برای قرارگاه، من جیپ را می‌راندم و ایشان بغل دست من نشسته بود، آمد نزدیک‌تر شد، دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت: «برادر احمد، من آماده‌ام و هیچ کاری ندارم همین دو سه روزه شهید می‌شوم». از این روشن‌تر و واضح‌تر؟ و همین هم شد. در اوج پیروزی عملیات و در موقعی که سختیها پشت سر گذاشته شده بود و عملیات رو به اتمام بود (جایی که اصلاً تصور نمی‌شد) یک گلوله زدند و همان یک گلوله فلسفه شهادت شهید خرازی شد و یا شهید باکری، در کنار دجله باهم نشسته بودیم، من رفتم قرارگاه که آخرین وضعیت را گزارش دهم و صحبت کنیم و برای ادامه عملیات به نتیجه برسیم، من از پیش ایشان به این طرف دجله آمدم و به قرارگاه رفتم و طولی نکشید که برگشتم، آمدم کنار دجله قایقی نبود من را ببرد، با مهدی تماس گرفتم و گفتم: «چه خبر است؟» ایشان جواب سؤال من را نداد و این جمله را فرمود که: «برادر احمد بیا اینجا، اینجا جای بسیار خوب و زیبایی است بیا تا برای همیشه پیش هم باشیم» این آخرین جمله او بود که این کلمه چند لحظه مانده به شهادت این شهید عزیز بود.
یک مرتبه به برادران گفتیم که بروید یک برنامه ریزی بنمائید هر روز، هر هفته یادی از شهدا بشود، وصیت نامه‌ای از شهدا خوانده شود، خیلی برای حفظ ما مؤثر است که به یاری خداوند این کار صورت گرفته، انشاء الله ادامه پیدا کند، کار ارزنده‌ای است، آقایان مسؤل در این رابطه زحمت می‌کشند اگر شده هفته‌ای یک روز، و هر چه در وسعتتان هست قسمتی از وصیت نامه یا زندگینامه شهدا را زمزمه کنید و همیشه به یاد آنها باشید.
نوشته مربوط به ۲۷ شهریور ماه سال ۱۳۸۴ و بمناسبت نیمه شعبان، ‌میلاد منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) است.
«سلام بر شهیدان راه خدا و سلام بر دلیرمردان و شیران روز و زاهدان شب، سلام بر شهدای خطه شجاعان، مردان ایثار، مجاهدان راه خدا و یادگاران دفاع مقدس.
سلام بر همرزمان و یاوران امام (ره)، شهیدان حمید و مهدی باکری. سلام بر شما رزمندگان که یکایک ایستاده‌اید، پشت در پشت هم، گوش به فرمان «سید علی»، پا جای پای حمید و مهدی رو به کربلا به قدس با آرزوی مولایمان.
در آستانه زادروز میلاد منجی عالم بشریت با شما عهد می‌بندم که از ایستادگی و دلدادگی شما بر خود ببالم و پاسدار ارزشهای والایتان باشم.»
فرمانده نیروی زمینی سپاه سرتیپ پاسدار احمد کاظمی

منبع : ساجد