کدنویس قالب وردپرس افزونه وردپرس

دل نوشته

ساده ترین لباس برای بی قرارترین …

نمیدانم این را بگویم یا نه , اما پدرم خیلی در پوشش و ظاهرش ساده بود. همیشه دوست داشت ساده ترین لباس را بپوشد . به سرو وضع خانواده خیلی اهمیت می‌داد که حتما لباسمان نو باشد , تمیز باشد , شیک باشد … اما خودش تنها چیزی که برایش مهم بود , تمیزی لباس بود. یک بار برای روز پدر من و سعید و مادرم رفتیم برایش یک دست کت و شلوار خریدیم . اما هرکاری کردیم نپوشید. بعضی وقت‌ها که می‌خواست بیرون برود و نمی‌خواست لباس نظامی‌بپوشد , به من می‌گفت : \” محمد یک کاپشن به من بده بپوشم \” . یک لباس را آنقدر می‌پوشید که برایش می‌انداختیم دور ! با این که وقتی داشتیم وسایل …

توضیحات بیشتر »

نردبانی برای چیدن نارنج …

نردبانی برای چیدن نارنج روز , آرام آرام داشت به شب پیوند می‌خورد . خورشید , نقطه ای شده بود به رنگ نارنج درشتی . انگار گذاشته باشندش توی لوله توپ . قاسملو , مدادش را داده بود به فرهاد خدامردی و گفته بود ظوری بایستد که نارنج درشت خورشید , نوک ان باشد . به آرپی چی خودش می‌گفت : مداد… خدامردی , نوجوان کوتاه قامتی بود که وقتی آرپی جی می‌استاد , یک سرو گردن  از آن کوتاه تر بود ! او , پسر یکی از راننده‌های جهادگر بود و همراه پدرش آمده بود به جبهه . با قاسملو , دوستان جفت و جوری بودند . همه می‌دانستند که چرا قاسملو روی آرپی جی اش اسم مداد را …

توضیحات بیشتر »

یادداشت / دل نوشته …

بسم رب المهدی بسم رب الحسین بسم رب الشهدا السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می‌کشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیشقدم می‌گشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است. حضرت امام خامنه ای مدظله العالی ساعت حوالی ۱۱ ونیم صبح ۱۹ دی ماه بود که همهمه ای شهر را برداشته بود، هرکس چیزی می‌گفت تا اینکه عاقبت زنگ خبر ۱۴ بعد از ظهر به تلخی نواخته شد. ثانیه‌ها بسان سالی می‌گذشتند.به هر جان‌کندنی بود لحظات سپری شد و گوینده خبر اعلام کرد: صبح امروز یک فروند هواپیمای نظامی (جت فالکون) حامل فرمانده‌ی …

توضیحات بیشتر »

بندگی ام را ببین

خداوندا خود می‌دانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهیدم عقب مانده ام و این دوران سخت را تحمل می‌کنم. ای خدای کریم , ای خدای عزیز و ای رحیم ! تو کمکم کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم. چه بدم , وای خدا تو رحم کن و کمک کن . بدی مرا می‌بینی , دوست دارم بنده باشم , بندگی ام را ببین. ای خدای بزرگ , رب من , اگر بدم و اگر خطا می‌کنم, از روی سرکشی نیست بلکه از روی نادانی می‌باشد . خداوندا من در سختی بسیاری هستم , چون هرچه فکر میکنم , می‌بینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی را ازدست دادم. ولی خدای کریم, باز امید به لطف …

توضیحات بیشتر »

ای کاش من حسن مقدم بودم …

کسانی که در خاموشی و گمنامی‌کوله‌بار مبارزه و جهاد در راه خدا را بر دوش می‌کشند، شایسته مقام رفیع شهادت هستند. هیچکس آوینی را نشناخت تا شهید شد. هیچکس صیاد را نشناخت تا شهید شد. هیچکس احمد کاظمی‌را نشناخت تا شهید شد. هیچکس عماد مغنیه را نشناخت تا شهید شد و هیچکس حسن مقدم را نشناخت تا شهید شد. اما نه او هنوز هم ناشناخته است. اندکی صبر کن این غنچه نیز توان مهجوری نداشت و جامه خویش درید.  در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود/ کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد.  و مطمئنم که در کیسه نظام مظلوم و مقتدر اسلامی‌از این مرواریدهای گمنام و دردانه زیاد وجود دارد و خواهد داشت.  مهم این است که …

توضیحات بیشتر »

نجوا گونه …

shahidkazemi-64

نجوا گونه … غلامعلی رجایی احمد عزیز! کربلا که رفته بودم برای زیارت عرفه، یک روز که خسته از نجف برمی‌گشتم، یکی از بچه هیأتی‌های تهران که سابقه خوبی از جبهه و چهار بار جانبازی دارد و در تهران مسافرکشی می‌کند، می‌گفت: موقع خروج از کشور، تنها دارایی‌اش را که پانزده‌هزار تومان بوده، به همسر صبورش داده و به کربلا آمده است! نگذاشت برسم و خبر تلخ و به تعبیری بهتر، شیرین عروج تو به سوی محبوب را به من داد و من که لحظاتی نمی‌دانستم از او چه شنیده‌ام، بی‌اختیار ذهنم رفت به آن سیمای آرام و صبوری که سال‌ها در قرارگاه‌ها و عملیات‌ها می‌دیدم. با تبسمی زیبا و گاه سکوت و نگاهی نافذ و تواضعی که شاید کمتر …

توضیحات بیشتر »

آقا دعاکنید ماهم شهید شویم …

shahidkazemi-1

در آخرین ملاقاتش خدمت مقام معظم رهبری که سوم دیماه بود، از حضرت آقا خواهش کرده بود، آقا دعا کنید ما هم شهید شویم. حقیقتا یک حال و هوای دیگری داشت، خدا می داند، من که رفته بودم برای معرفی اش بعنوان فرمانده نیروی زمینی، پشت تریبون، من گفتم: سرتیپ احمد کاظمی از نظر من شهید زنده است، شروع کرد به گریه کردن، فیلمش را فکر می کنم پخش کرده اند، خودش پشت تریبون که آمد گفت: خدایا شهادت را نصیب من کن، حال و هوای دیگری داشت، دائم می گفت دلم برای حسین خرازی پر می کشد برای شهداء پر می کشد، می گفت تف به این دنیا، دنیا را رها کنید، دنیا را ول کنید، همه چیز را …

توضیحات بیشتر »

در باغ شهادت هنوز برای اهلش باز است

برای حاج احمد هنوز فتح المبین بوی تو را می‌دهدو شقایق‌ها سراغ از تو می‌گیرند… هنوز طنین رمز عملیات در کانال‌ها جاری است… اما تو …تو که گویی مانده بودی… مانده بودی تا بماند… مانده بودی تا بمانیم… مانده بودی تا بدانیم… تو که مانده بودی تا روایت گری باشی از آن همه شور و شعور… لیک ماندنت دیری نپایید و تو در باغ بسته شهادت را باز نمودی و چه عاشقانه این کلام را معنا نمودی: در باغ شهادت هنوز برای اهلش باز است.

توضیحات بیشتر »

به بهانه بیستمین سالگرد پرواز سید شهیدان اهل قلم

بسم رب الشهداء و الصدیقین  این بار هم از تو می‌گویم … دلم برای فکه تنگ شده است آنجا که می‌گویند وادی هزاران شهیدی است که دردل خود محفوظ داشته است آه سید مرتضی آوینی این چه سری است میان تو و فکه … واین چه سری است که هر دم فرا میخوانی ام …آری درست می‌گویی : یاران شتاب کنید قافله ای در راه است . می‌گویند که گنه کاران را نمی‌پذیرند؟! آری گنه کاران را در این قافله راهی نیست… اما پشیمانان را که می‌پذیرند … اما سید ببین که چگونه پشیمان آمده ام اما شهامت حرّ را ندارم… ای قافله قدری آرام تر برو تا پشیمانان به قافله برسند و در رکاب امام عشق قرار بگیرند … …

توضیحات بیشتر »

چهار یار شهید

shahidkazemi-24

۴ یار و سردار قرارگاه حمزه ی سیدالشهداء  آری،۴ یار و سردار قرارگاه حمزه ی سیدالشهداء را می گویم.سردار شهید حاج سعید قهاری سعید،سردار شهید حاج احمد کاظمی،سردار شهید نبی الله شاه مرادی(حنیف)، سردار شهید سعید مهتدی. سردار شهید حاج احمد کاظمی‌و سردار شهید سعید قهاری سعید سردار شهید سعید مهتدی سردار شهید نبی الله شاهمرادی (حنیف) اینان ۴یار و یاوری بودند که ۸سال در قرارگاه حمزه با یکدیگر در مسئولیت‌های اجرایی خدمت خالصانه نمودند. وقتی که آنها از یکدیگر جدا شدند، شهید حاج سعید قهاری سعید از جمع سه یار جدا شد و به استان دارالعباده ی یزد برای خدمت رفت و مسئولیت فرماندهی ارشد سپاه استان یزد را به عهده گرفت و بقیه ی یاران در تهران،در نیروی …

توضیحات بیشتر »