ahmadkazemi-35

محمود احمدپور داریانی

شهید حاج احمد کاظمی، خلاق، نوآور

اوایل جنگ بود هیچ سلاحی به‌جز مقاومت و بسیج مردمی وجود نداشت کمبود امکانات کارشکنی‏‌های مختلف بی‏‌تجربگی وعدم آمادگی و توانمندی دفاعی همه و همه کار را آن‏چنان سخت نشان می‏داد که گاهی ابتکار عمل را از ما می‏‌گرفت. فقط توکل بر خدا و امیدها به امام و کمک‌‏های ملت روحیه‌‏بخش و کارساز بود. گروه‌‏های مردمی از شهرهای مختلف عازم مناطق جنگی می‏‌شدند. بچه‌های مشهد در نورد، بچه‌های اصفهان در دارخوین، تهرانی‏‌ها و تبریزی‏‌ها در سوسنگرد و نیروهای محلی خوزستان هم در مناطق بومی مشغول شدند؛ هرکس می‏‌خواست از همه‏ توانش برای مقابله و دفاع بهره بگیرد و کمکی باشد. هر کس به فراخور توانایی‏هایش جذب و مشغول می‏شد و همه در راه خدا و بخاطر فرمان امام … مسئولیت تدارکات هم قسمت من بود که با شش نفر شروع به کار کردیم؛ یک نجار، یک خیاط، یک برق‏کار یک انباردار، یک مکانیک و یک معاون که همه‏گی خود را وقف خدا و جهاد کرده بودند.

 مدتی بود در چهارشیر خدمت می‏کردم. روزی جوانی پیش آمد و گفت: «سلام؛ من احمِدم یخدِه آرد میخام». رابطین تدارکات از لشگرها و نواحی مختلف مراجعین ما بودند و آشنا؛ اما نمی‌شناختمش. پرسیدم از کجا آمدی گفت: «نساره» آنجا را هم نشناختم؛ پرسیدم \”نساره\” کجاست؟ گفت: دارخوین. گفتم دارخوین را بلدم. نساره کجای دارخوین است؟ گفت بالای دارخوین. گفتم چی میخوایین؟ گفت: آرد که اونجا برای بِچِه‌هام نون بپِزم. قایق هم میخوام که از رودخونه رد بشیم. جدّی بود. من هم جدی گفتم اینجوری که نمیشه من اوّل باید بیام اونجا شناسایی. ماشین نداشت. با ماشین تدارکات راه افتادیم سمت دارخوین. توی راه که گرم صحبت شدیم بیشتر از خودش گفت: احمد کاظمی که اهل نجف‌آباد است و همراه آقا رحیم صفوی از اصفهان آمده و فرمانده یک دسته کوچک است که مشغول حراست بخشی از  مسیر شرق به غرب  رودخانه کارون است. ضمناً موقعیت نساره را کاملاً ‌تشریح کرد.

با لهجه شیرین و کلام دلنشین و خوشرویی زایدالوصفش مسیر کوتاه شد. به کارون که رسیدیم دیدم یک قایق شکسته، لب آب است. به هر جان‏کندنی بود از کارون رد شدیم! چهل بسیجی نوجوان مشغول حفاظت از مسیر رودخانه بودند. به تناوب گودال‏هایی در زمین حفر کرده بودند که پا تا بالای زانو در آن فرو میرفت. گفت این‏ها سنگر است، \”سنگر روباه\”. دیدم که نیروها در آن محفوظ‌تر بودند، گودالی که در آن می‏نشستند و قدری حفاظت‏شان میکرد از دید دشمن و سنگری تک نفره بود برایشان. بی هیچ امکاناتی یک دسته را مدیریت میکرد.  همه دار و ندارشان چند اسلحه بود و یک بیسیم؛ پرسیدم اگه شب دشمن به این محور نزدیک بشه چیکار می‏کنین؟ نگاهی کرد و با تانّی گفت توکل به خدا!

اول یکی دو تا قایق و کمی آرد بهش دادم. بعد گفتم یه دوربین هم داریم که میشه باهاش تو تاریکی هم ببینی. پرسید مگه همچی چیزی هست؟ گفتم ارتش یکی بهمون داده میدمش به تو. خوشحال شد، هم بخاطر بچه‌هاش که آرد و قایقشون ردیف شده بود و هم بخاطر دوربین که کمک می‏کرد کارش نتیجه‌ی بهتری داشته باشد.

این شروع آشنایی من با مردی بود که بعدها دانستم اعجوبه‌ایست در عالم خلاقیت. از هیچ چیز به سادگی نمی‏گذشت از نیروهایش از حداقل آسایش و راحتی‏شان، از غنائم از فرصت‏ها از رفاقت‏ها و…. و همه‏ی اینها را در راه هدفش به کار می‏گرفت. هرگز از نیروهایش غافل نمی‏شد. همین‏که امروز در کتاب‏های مدیریتی می‏خوانیمش: «حفظ و نگهداری منابع انسانی».

بعدها در عملیات کربلای ۴ و ۵ توفیق قائم مقامی‌لشکر ۸ نجف را بدست آوردم و در کنار او خیلی چیزها یاد گرفتم.

هیچ چیز از نگاه ریزبینش دور نمی‏ماند. در تمام بازدیدهایی که با او داشتم همه جزییّات را به دقّت از نظر می‏گذراند تا مبادا چیزی که امکان بهره‌برداری دارد از دیدش مخفی بماند. حتّی صداها را به دقّت گوش می‏داد. برای حفظ نیروهایش همیشه گوشش به نواخت خمپاره‌ها تیز می‏شد که مبادا زمان سکوت توپخانه را از دست بدهد. در شناخت استعدادها و پرورش‏شان بسیار توانمند بود. و با همین نگاه مدبّرانه و تحلیل‏گر فرماندهی لشگری خط شکن را با مهارت تمام  به سرانجام می‏رسانید. چندین رئیس ستاد در لشگر هشت نجف اشرف تعویض شد، آخرین‏شان جوانی بود اربابی نام که ثمره‌ی تلاش احمد بود. بیست و یکی دو سال داشت و بسیار مستعد. اوقات فراغتش مدام به تلاوت و حفظ قرآن می‏گذشت؛ آن‏قدر بال و پر داد و شکوفایش کرد تا به ریاست ستاد رساندش. حفظ و ارتقای نیروی انسانی دغدغه همیشگی او بود حتّی مطالبی را که برای آموزش نیروهایش ضروری می‏دانست خودش می‏نوشت و جزوه می‏کرد و در اختیار نیروهایش قرار می‏داد.

بعضی چنان از جنگ سخن گفته ‏اند که گویی جنگ باری به هر جهت و اتفاقی سپری شده، بی هیچ دانش و مهارتی. دفاع مقدس مرهون تفکّر خلاق نیروهای جوان، نخبه، عاشق و مستعدّی بود که با نگاه امام‏شان راه سعادت را برگزیدند چونان …. یاران امام حسین (ع)

هدایت و رهبری احمد نوع ویژه‌ای از فرماندهی و ریاست بوده است. کشف و تقویت استعدادهای موجود در سازمان و ارتقاء آنها تا سطوح بالای مدیریتی از ویژگی‏های منحصر به فرد احمد در میان فرماندهان جنگ بود. مدیریت ویژه‌ی منابع حتی از طرق غیر معمول باعث شده بود دوست و دشمن لب از تحسینش نبندند. معروف بود که نفربر‏های غنیمتی را زیر خاک پنهان می‏کند! یادم هست تا مدتها اجازه‏ی دیدن اسلحه‌خانه و ماشین‏های لشگر را به من هم نمی‏داد. بعد از مدتها که به تاییدش اسلحه‌خانه را – که در مجموعه‏ی ورزشی شهید چمران اهواز بود- دیدم جا خوردم. همه اسلحه‌ها مرتّب، گریس خورده و منظم. ماشین‏ها و سایر تجهیزات هم به همین منوال. شنیدم که بعد از اتمام عملیات تمام سوئیچ‌ها را تحویل می‏گرفت و ماشین‏ها را با کمک چند مهندس و مکانیک بازسازی و تعمیر می‏کرد و دوباره به لشگر می‏فرستاد. اصولاً لشگر زرهی از همین‏جا به راه افتاد: در جریان استفاده از غنائم جنگی به مشکل تامین قطعات برخورد، بعضی غنائم جنگی نیاز به تعمیر داشت و گاهی به خاطر نبود یک قطعه برخی ادوات زرهی از قبیل تانک از رده خارج می‏شد. این در حالی بود که کمبود امکانات بزرگترین معضل جبهه‌های جنگ بود.

احمد با زکاوت تمام قطعات تانک معیوب را به اصفهان برد و به مهندسین ذوب آهن نشان داد. از آنجائیکه فن آوری بکار رفته در ذوب آهن روسی بود، از ظرفیت‏های آنها برای ساخت و طراحی قطعات یدکی بهره برد. همین موضوع، کلید طراحی مهندسی و ساخت قطعات در جنگ بود و بدین ترتیب یگان زرهی به دست احمد شکل گرفت و بالنده شد. حتی بیاد دارم برای اولین بار کارگاه ساخت قسمتی از قطعات تویوتا لندکروز را با کمک بچه‌های فنی اصفهان در محوطه فعلی دانشگاه شهید چمران اهواز به راه انداخت. همین جرقه در ذهن مهندسین حالا به خودکفایی در ساخت و تولید برخی قطعات در صنایع مختلف منجر شده است.

پیرمردی را از اصفهان به منطقه آورده بود برای ساخت حمام. در آن شرایط استثنایی حمام‏هایی برپا کرده بود تمیز با آب گرم و تجهیزات مناسب که زبان‏زد خاص و عام بود. آشپزخانه‌هایی در مناطق جنگی تاسیس کرد که تا پایان جنگ بهترین آشپزخانه‌های موجود بود. هیچ چیز در نگاهش کم یا بی اهمیت نبود. حتی یادم هست در پایان جنگ گاهی غذای گرم و نوشابه‌ی سرد به رزمنده‌ها می‏دادیم. همان شگردها پایه‌های تاسیس شرکتی است که حالا انواع غذاهای خوراکها و خورش‏های ایرانی را در قالب کنسرو در سراسر کشور توزیع کرده است.

یکی  از وجوه شخصیت احمد الگو بودنش در مدیریت کارآفرینانه است، هنوز آثار مدیریتش از سبک ویژه‌ی رهبری و تصمیم‏گیری و طرح‏ریزی و تحلیل‏گری و سازمان‏دهیِ دقیق منابع و سرعت و دقّتش در تصمیم‏گیری، باقی و نمایان است.

امروزه کارآفرینی صرفاً ایجاد شغل محسوب نمی‏شود. جوهره‏ی کارآفرینی، نوآوریِ فردِ تصمیم‏گیر در راس سازمان است. حالا که در ادبیات کارآفرینی مطالعاتی دارم و به آن زمان نگاه می¬کنم، می‏بینم نمونه‌ی عینی کارآفرینان موفق را آن‏روزها پیشِ چشم داشته‌ام و حالا که نیازمان به او دوچندان است الگوی عملی در دسترسم نیست.

رویای همیشگی رفتاری و شغلی بشر در قدم اول آن است که الگوی عمل خود را بیابد و در مسیر رشد از آن بهره بگیرد. در دنیای غرب این رویاها از طریق سیاست‏مداران، هنر پیشگان ، قهرمانان و دانشمندان زیادی الگوسازی و تامین شده ‏اند. ولی به حق باید گفت دفاع مقدس «الگوهای نقش» برجسته و متنوعی را که نشأت گرفته از تربیت الهی انبیا و اولیا بوده‌اند به منصه‏ ظهور و تعریف گذاشت که تا همیشه می‏توانند الگوهای فرماندهان و حتی هنرمندان و ورزشکاران سرزمین‏مان باشند.

احمد با توکل به خدا و ارادت و توسل حقیقی به حضرت زهرا سلام الله علیها، همه توان کسب و کارش را لشگرش و معامله‌اش را خدایی کرد و مزد و محصول آن را شهادت خواست و البته به آن رسید.

سردار سرلشگر قاسم سلیمانی در آیین گرامیداشت یاد و خاطره شهید مهدی باکری و سرداران شهید لشگر ۳۱ عاشورا، همزمان با سالگرد عملیات‌های بدر و خیبر در تالار همایش مصلای امام خمینی (ره) تبریز از مردم ایران به ویژه مردم آذربایجان خواست آخرین مکالمه شهید کاظمی‌و شهید مهدی باکری در جزایر مجنون از پشت بی‌سیم را گوش کنند.

 وی با بیان اینکه حتی قبل از اخبار صدا و سیما در استان این مکالمه پخش شود، افزود: یکی از سرداران شهید لشگر عاشورا همچون مهدی و حمید باکری، شفیع‌زاده و تجلایی برای یک ملت کافی بوده و روح این شخصیت‌ها به آذربایجان معنویت بخشید.

 فرمانده سپاه قدس ادامه داد: به غیر از فرهنگ جهاد حتی مقدس‌ترین مکان‌های تربیتی و حوزه‌های علمیه هم نمی‌توانستند جوهره وجودی سرداران شهید را متجلی کنند.

 داستان عروج شهید مهدی باکری/ آخرین مکالمه رد و بدل شده شهید مهدی باکری و شهید احمد کاظمی‌قبل از شهادت آقا مهدی

 این نوشته‌ها آخرین گفت‌وگوهایی است که لحظاتی قبل از شهادت مهدی باکری از پشت بی‌سیم بین شهید احمد کاظمی‌و شهید مهدی باکری صورت گرفته، در شرایطی که مهدی باکری در جزایر مجنون در محاصره و زیر آتش شدید دشمن است و با وجود اصرار شدید قرارگاه به مهدی مبنی بر اینکه تو فرمانده هستی و برگرد به عقب، وی همچنان می‌گوید بچه‌هایم را رها نمی‌کنم برگردم.

 مکالمه با آقا مهدی به نقل از شهید احمد کاظمی:

  …مهدی تماس گرفت گفت می‌آیی؟

 گفتم: با سر

گفت: زودتر                             

  آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق‌ها را آتش زده‌اند، با مهدی تماس گرفتم، گفتم چه خبر شده، مهدی؟

 نمی‌توانست حرف بزند، وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد و گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمی‌توانم.

  از آن طرف از قرارگاه مرتب تماس می‌گرفتند و می‌گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب تو تنها کسی هستی که آقا مهدی از سر علاقه حرفت رو قبول می‌کند.

 مهدی می‌گفت، نمی‌تواند. من اصرار کردم.به قرارگاه هم گفتم، گفتند پس برو خودت بردار و بیاورش.

نشد یعنی نتوانستم. وسیله نبود. آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره‌ای جز اصرار برایم نماند.

 گفتم،\”تو را خدا، تو را به جان هر کس دوست داری، هر جوری هست خودت را به ما برسان بیا ساحل، بیا این طرف.\”

 گفت: «پاشو تو بیا، احمد! اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم»

 گفتم: اینجا،با این آتش، نمی‌توانم. تو لااقل…

 گفت: «اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد. پاشو بیا! بچه‌ها این جا خیلی تنها هستند»

 فاصله ما ۷۰۰ متری می‌شد. راهی نبود. آن محاصره و آن آتش نمی‌گذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می‌گفت: پاشو بیا، احمد!

 صداش مثل همیشه نبود. احساس کردم زخمی‌شده. حتی صدای تیرهای کلاش از توی بی‌سیم می‌آمد. بارها التماس کردم. بارها تماس گرفتم تا اینکه دیگر جواب نداد. بی‌سیم‌چی‌اش گوشی را برداشت و گفت: آقا مهدی نمی‌خواهد، یعنی نمی‌تواند حرف بزند…

ارتباط قطع شد. تماس گرفتم، باز هم و باز هم، نشد که نشد…

سردار شهید حاج احمد کاظمی‌به روایت سردار رحیم صفوی

«برخی از مومنان بزرگ، بزرگ مردانی هستند که به عهد و پیمانی که با خدا بستند کاملا وفا کردند و بر آن عهد و پیمان ایستادگی کردند تا در راه خدا استقامت ور زند، برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی به انتظار فیض شهادت مقاومت کردند و عهد و پیمان خود را تغییر ندادند.»

مردم مومن و انقلابی نجف آباد، در آستانه عید قربان که درس فداکاری و جهاد در راه خدا را به انسان‌های مؤمن می‌دهد و پرشکوه ترین جلوه ایثار و عبودیت بندگان صالح خدا در برابر خالق جهان هستی است، فرزند شجاع و قهرمان شما و فرزند صالح امام بزرگوار مان، دلاور جبهه‌های غرب و جنوب، سرلشکر شهید احمد کاظمی‌فرمانده نیروی زمینی سپاه، سرتیپ پاسدار شهید غلامرضا یزدانی فرمانده توپخانه نیروی زمینی و سرتیپ پاسدار، شهید نبی الله شاهمرادی معروف به سردار حنیف که مسئول اطلاعات نیروی زمینی بود، قربانی درگاه خدا شدند وبه عزت و شرف شهادت نائل شدند. خانواده‌های محترم، جوانان برومند، علمای بزرگوار نجف آباد، مردم ولایت مدار نجف آباد، محور سخنرانی بنده، من پاسخگویی به این سوال است که این شهیدان که بودند وچه کردند. براستی شهیدان را شهیدان می‌شناسند. ۲۳ هزار شهید اصفهان و شهیدان نجف آباد، فرمانده خودشان، شهید کاظمی‌را می‌شناسند که چه کسی بود و چه کرد.

خدای شهیدان همه را بهتر می‌شناسد چرا که خداوند رب شهدا است و ربّ صالحین است خداوند آنها را خلق کرده، رشد داده، در مسیر اسلام و ائمه اطهار(ع) هدایت کرده و زمانیکه اسلام عزیز، ملت ایران و انقلاب اسلامی‌احتیاج به دفاع و فداکاری داشت، خداوند اینان را به عنوان سربازان و سرداران مدافع اسلام و قرآن، سربازان دفاع از انقلاب اسلامی‌انتخاب کرد و روزهای سختی که ملت ما و اسلام ما غریب بود، زمانیکه ضد انقلاب در داخل و خارج برای براندازی این کشور به یکدیگر دست داده بودند و سیاست مدارهای نالایقی همچون بنی صدر و لیبرال‌ها جز تسلیم شدن مناطقی از کردستان و یا سازش با آمریکا را برای بیرون کردن دشمنان بعثی عراق از سرزمینهای اشغالی جنوب راه دیگری را پیشنهاد نمی‌دادند در آن مقطع حساس و سرنوشت ساز اوایل انقلاب و تاریخ ایران اسلامی‌این شهیدان سرافراز به فرمان امام و مقتدایشان به کردستان شتافتند تا ضد انقلاب را ریشه کن سازند و مردم مظلوم کردستان را از سلطه ضد انقلاب نجات دهند و هنوز کردستان به طور کامل برخی از شهرهایش هنوز آزاد نشده بود که با جنگ تحمیلی این شهیدان، سردار بزرگ اسلام شهید کاظمی‌بهمراه دیگر سرداران رشیدی چون یزدانی به جبهه‌های جنوب شتافتند.

مردم مظلوم آبادان شهید کاظمی‌را می‌شناسند، اگر نبود امثال کاظمی‌ها که در جبهه فیّاضیّه در شمال آبادان جلوی دشمن صدامی‌مسلح به پیشرفته ترین تجهیزات شرق و غرب را بگیرد، آبادان سقوط کرده بود. در آزادسازی آبادان نیز شهید کاظمی‌و شهید خرازی جزء محورها و فرماندهان آزادی بخش آبادان بودند، از پنجم مهرماه سال ۶۰، و در طول ۸ سال دفاع مقدس جبهه‌های بزرگ را این فرمانده شجاع خردمند، انقلابی، فکور، مومن، خاضع و خاکی ما فرماندهی کرد و لشکر ۸ نجف را سازمان داد،آموزش داد، تجهیز کرد.

کوههای سر به فلک کشیده وپر از برف کردستان و دشتهای سوزان خوزستان شهید کاظمی‌را می‌شناسند در فتح و آزادی بستان محور بود.

در فتح المبین جبهه رقابیّه را ایشان شکافت و در فتح المبین آنکه بزرگترین پیروزی را با دور زدن دشمن آفرید، تیپ ۸ نجف ایشان بود. او و شهید بزرگوارآقا مهدی باکری با نیروهای خود ارتفاعات میشداغ و تنگه ذلیجان را دور زدند، (چیزی که افسران عالی رتبه عراق باور نمی‌کردند) در این عملیات، یکطرف شهید کاظمی‌دشمن را احاطه کرد و یکطرف شهید حسین خرازی از ارتفاعات بلند تیشکن تنگه عین خوش را تصرف کرد.

شهید کاظمی‌در تمامی‌عملیاتها به عنوان فرمانده ای بودکه با نبوغ وخلاقیت دشمن را به زمین می‌کشاند، هیچ جبهه ای در طول ۸ سال دفاع مقدس نبود که در مقابل لشکر قهرمان نجف و فرزندان عزیز بسیجی و پاسدار اصفهان و نجف آباد و زنجان و بسیاری دیگر از شهرهایی که به این لشکر می‌پیوستند، تاب استقامت بیاورد.

یکی از فرماندهان فتح فاو، شهید کاظمی‌بود. پشت دروازه‌های بصره، نیروهای بعثی عراق یورش قهرمانانه این فرمانده شجاع را در رمضان، ودر کربلای ۵ دیدندکه چگونه این قهرمان دلاور با صلابت با سکنیه و با آرامش چگونه دروازه شرق بصره را شکافت و دشمن،آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها را مجبور کرد به صدور قطعنامه ۵۹۸ که بعداً تبدیل به قطعنامه نهایی شد و به حقوق ملت ایران تن در دادند. در خیبر درحالیکه پشت سرش ۳۰ کیلومتر آب بود جزایر مجنون را تصرف کرد و انگشتش قطع شد که امکان دارو و بهداری وجود نداشت و برای اینکه عفونت نکند نمک را در آب می‌ریخت و انگشت قطع شده اش را در آب می‌گذاشت، تا هم عفونت نکند و هم خون ریزی تمام شود.

در عملیات بدر آقا مهدی باکری پشت بیسیم گفت: احمد بیا کنار دجله اینجا جای بسیار عالی است، اگر نیایی اینجا دیگر یکدیگر را نمی‌توانیم ببینیم، خود این شهید بزرگوار اینها را می‌گفت. (شهید باکری در دجله قطعه قطعه شد، بدنش و قایقش با آرپی جی منهدم شد و جسم مطهرش به اقیانوس هستی پیوست، از دجله به خلیج فارس وبعد به هستی).

شهید کاظمی‌همواره از دو شهید نام می‌برد و می‌گفت من دلم می‌خواهد کنار شهید خرازی باشم، باور کنید ۱۹ دیماه روزی بود که عملیات کربلای ۵ در سال ۶۵ و در همین دیماه ۶۵ بود که حسین خرازی شهید شد، همین چند روز بعدش دیدید احمد کاظمی‌روحش پرواز کرد در کنار شهید خرازی جای گرفت.

فقط زمان جنگ نبود، بعد از جنگ هم اکثر رزمندگان به خانه و زندگیشان باز گشتند، ولی این بزرگوار ۷ سال به قرارگاه حمزه رفت، مسئول آرامش و امنیت آذربایجان غربی و کردستان شد. با آن نبوغ ذاتی اش امنیت را به کردستان بازگرداند، ۷ سال بعد از جنگ به دور از خانه و فرزند و همسر. نه تنها آرامش و امنیت را در کردستان برقرار کرد، بلکه با مصوبه شورای عالی امنیت ملی ایران مقرها و مراکز ضد انقلاب حزب دمکرات و کومله را با پیشروی۱۲۰ کیلومتر در خاک عراق منهدم کرد. بعد از قرارگاه حمزه همان سال ایشان فرمانده نیروی هوایی سپاه شد.

بیش از ۲۰۰ فروند هواپیما و هلیکوپتر و انواع موشک‌های برد بلند را سامان داد در حادثه بم، درساعتهای اول، شهیدکاظمی‌به عنوان فرمانده نیروی هوایی تمام ناوگان خودش را برای نجات مردم بم بسیج کرد، خودش هم فرودگاه بم را آماده کرد، هر ۱۳ دقیقه یک هواپیما و یک هلیکوپتر چه در شب و چه در روز پرواز می‌کرد۳۰ هزار مجروح را با هواپیما و هلیکوپتر تخلیه کرد، ۱۰ شبانه روز نخوابید.

این است روحیه مردم داری و مردم یاری سردار شما، که نه تنها در زمان جنگ بلکه در مصیبت‌های همچون زلزله به کمک مردم می‌شتابد. شهید کاظمی‌پنج ماه بود که فرمانده نیروی زمینی شده بود.

در آخرین ملاقاتش خدمت مقام معظم رهبری که سوم دیماه بود، از حضرت آقا خواهش کرده بود، آقا دعا کنید ما هم شهید شویم. حقیقتا یک حال و هوای دیگری داشت، خدا می‌داند، من که رفته بودم برای معرفی اش بعنوان فرمانده نیروی زمینی، پشت تریبون، من گفتم: سرتیپ احمد کاظمی‌از نظر من شهید زنده است، شروع کرد به گریه کردن، فیلمش را فکر می‌کنم پخش کرده اند، خودش پشت تریبون که آمد گفت: خدایا شهادت را نصیب من کن، حال و هوای دیگری داشت، دائم می‌گفت دلم برای حسین خرازی پر می‌کشد برای شهداء پر می‌کشد، می‌گفت تف به این دنیا، دنیا را رها کنید، دنیا را ول کنید، همه چیز را در آخرت پیدا کنید، رضای خدا را بر رضای مخلوق ارجحیت بدهید، واقعا این بزرگوار از دنیا بریده بود.

\"\"روایتی تازه از شهادت حاج همت به روایت یک شهید عرفه

به بهانه ۱۷ اسفند سالروز شهادت سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت

شهید کاظمی‌: «همین که همت با ماست، مشکلی نداریم!»

روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون،صدای حاج همت را شنیدم که گفت: «سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر۲۷ محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی – خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می‌کنیم. خوشا به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.

… روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعدازظهر بود که دیدم می‌گویند بی‌سیم تو را می‌خواهد. گوشی را که به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم که گفت:

«سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شکسته‌ها، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

گفتم: «مفهوم شد حاجی، اجازه می‌دی من هم با شما بیام؟»

گفت: «نه عزیزم، شما چون نسبت به موقعیت منطقه توجیه هستی، همین جا باش تا خط رو تحویل بچه‌های لشکر امام حسین(ع) بدی و کمک‌شان کنی. هر وقت کارت تموم شد، بیا به همون سنگر… – منظور حاجی از اصطلاح «همون سنگر»، قرارگاه تاکتیکی حاج قاسم سلیمانی بود- … بعد بیا اونجا؛ من هم غروب می‌آم همون جا، تا با هم صحبت کنیم».

برگشتم پیش بچه‌های‌مان در خط و کنارشان ماندم. دشمن که وحشت از دست دادن جزایر خواب از چشم‌هایش ربوده بود، حتی برای یک لحظه، دست از گلوله‌باران جزایر برنمی‌داشت. ما هم داخل سنگرها و کانال‌های نفر روبی که به تازگی حفر شده بود، پناه گرفته بودیم و از خط‌مان دفاع می‌کردیم. چند ساعتی گذشت. از طریق بی‌سیم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسیدم: حاجی آمده یا نه؟!

گفتند: «نه، هنوز برنگشته!»

مدتی بعد، از نو تماس گرفتم و سراغ‌اش را گرفتم. جواب دادند: «نه، خبری نیست!» دیگر دلشوره رهایم نکرد. طاقت نیاوردم. خط را سپردم دست تعدادی از بچه‌ها،‌ آمدم کمی‌عقب‌تر و با یک جیپ ۱۰۶ که عازم عقب بود، راهی شدم به سمت سنگری که محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر که شدم، دیدم حاجی نیست. از برادرمان حاج «قاسم سلیمانی»؛ فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله پرسیدم حاج همت کجاست؟

ایشان گفت: «رفته قرارگاه لشکر ۲۷ و هنوز برنگشته.»

قرارگاه تاکتیکی ما در ضلع شرقی جزیره بود. گفتم: «ولی حاجی به من گفته بود برمی‌گرده اینجا، چون با من کار داره.»

حاج قاسم گفت: «هنوز که نیومده،‌ولی مرا هم نگران کردی، الان یه وسیله به شما می‌دم، برو به قرارگاه تاکتیکی لشکرتون، احتمال داره اینجا نیاد.»

با یکی از پیک‌های فرمانده لشکر ثارالله، سوار بر یک موتور تریل، رفتیم سمت قرارگاه تاکتیکی لشکر ۲۷ در ضلع شرقی جزیره، آنجا که رسیدیم، [شهید] حاج عباس کریمی‌را دیدم.

به او گفتم: «عباس، حاج همت اینجا بوده انگار،‌ولی اصلا برنگشته پیش حاج قاسم.»

عباس با تعجب گفت: «معلومه چی می‌گی؟! حاجی اصلا اینجا نیومده برادر من!»

این را که گفت، دفعتاً سراپای بدنم به لرزه افتاد و بی‌اختیار سست شدم. فهمیدم قطعا بایستی بین راه برای همت اتفاقی افتاده باشد.

عباس ادامه داد: «… حاجی اینجا نیومده، ولی با قرارگاه مرکزی که تماس گرفتم، گفتند حاجی اونجا نیست و شما هم دیگه در بخش مرکزی جزیره مسئولیتی ندارید، گفتند گردان لشکرتان همونجا باشه، ما خودمون لشکر امام حسین(ع) رو می‌فرستیم بیاد اونجا و خط رو از گردان شما تحویل بگیره.»

عباس که حرف‌اش تمام شد، خودم گوشی بی‌سیم را برداشتم. با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم: «پس لااقل بگذارید ما بریم گردان رو عوض کنیم و برگردیم به اینجا.»

از آن سر خط جواب دادند: «نه، شما از این طرف نرید. شما از منطقه شرقی جزیره تکان نخورید و به آن طرف نرید.»

یک حس باطنی به من می‌گفت حتماً خبری شده و مرکز نمی‌خواهد که ما بفهمیم. روی پیشانی‌ام عرق سردی نشسته بود. همین‌طور که گوشی بی‌سیم توی دست‌ام بود، نشستم زمین و گفتم: «بسیار خوب، حالا حاج همت کجاست؟»

جواب آمد: «فرماندهی جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب.»

رو کردم به شهید کریمی‌و گفتم : « «عباس، بهت گفته باشم؛ یا حاجی شهید شده، یا به احتمال خیلی ضعیف، زخمی‌شده».

او گفت: «روی چه حسابی این حرف رو می‌زنی تو؟!»

گفتم: «اگه حاجی می‌خواست بره اون دست آب، لشکر رو که همین‌جوری بدون مسئولیت رها نمی‌کرد، حتما یا با تو در اینجا، یا با من در خط تماس می‌گرفت و سربسته خبر می‌داد که می‌خواد به اون طرف آب بره.»

عباس هم نگران بود. منتها چون بی‌سیم‌چی‌ها کنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بیشتر از این، در باره دل‌نگرانی‌مان جلوی آن‌ها صحبت کنیم. آخر اگر این خبر شایع می‌شد که حاجی شهید شده، بر روحیه بچه‌های لشکر تاثیر منفی و ناگواری به جا می‌گذاشت، چون او به شدت مورد علاقه بسیجی‌ها بود و برای آن‌ها، باور کردن نبودن همت خیلی، خیلی دشوار به نظر می‌رسید.

چشم که بر هم زدیم، غروب شد و دقایقی بعد، روز کوتاه زمستانی هفدهم اسفند، جای‌اش را با شبی به سیاهی دوزخ عوض کرد. آن شب، حتی یک لحظه هم از یاد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعی می‌شد. خصوصا آن لحظه‌ای که از «طلائیه» به جزیره جنوبی آمدیم، آن سخنرانی زیبا و بی‌تکلف حاجی برای بچه‌های بسیجی لشکر، بیرون کشیدن او از چنگ بسیجی‌ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشکرهای سپاه و شلوغ‌بازی‌های رایج حاجی، رجزخوانی‌های روح‌بخش او، بگو بخندش با احمد کاظمی، لبخندهای زین‌الدین در واکنش به شیرین‌ زبانی‌های حاجی و بعد، آن پاسخ سرشار از روحیه احمد کاظمی‌به رده‌های بالا، پای بی‌سیم و در حالی که نیم نگاهی به حاجی داشت و گفته بود: «همین که همت با ماست، مشکلی نداریم!»

شب وحشتناکی بر من گذشت. به هر مشقتی که بود، صبر کردیم تا صبح. دیگر برای‌مان یقین حاصل شد که حتما برای او اتفاقی افتاده. بعد از نماز صبح، عباس کریمی‌گفت: «سعید، تو همین‌جا بمون، من می‌رم به سر قرارگاه نجف، ببینم موضوع از چه قراره!»

رفت و اصلا نفهمیدیم چقدر گذشت، که برگشت؛ با چشم‌هایی مثل دو کاسه خون، خیس از اشک، عباس، عباس همیشگی نبود. به زحمت لب باز کرد و گفت: «همت و یک نفر دیگر سوار بر موتور، سمت «پد» می‌رفتند که تانک بعثی‌ آن‌ها را هدف تیر مستقیم قرار داد و شهید شدند».

درحالی که کنار آمدن با این باور که دیگر او را نمی‌بینم، برایم محال به نظر می‌رسید. کم کم دستخوش دلهره دیگری شدم؛ این واقعه را چطور می‌بایست برای بچه رزمنده‌های لشکر مطرح می‌کردیم؟! طوری که خبرش، روحیه لطیف آن‌ها را تضعیف نکند.

– هنوز هم باور نبودن همت برایم سخت است، بدجوری ما را چشم به راه گذاشت … و رفت

منبع : فارس

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس(توانا) سردار قاسم سلیمانی در یادواره فرماندهان شهید گردان و واحد مسئول لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) که شب گذشته در تالار وزارت کشور برگزار شد، اظهار داشت: لشکر ۲۷ یکی از پر افتخارترین، بزرگترین و ماندگارترین لشکرهای دوران دفاع مقدس است که شهدای زنده و خانواده معظم شهدای این لشکر در مراسم حضور دارند.

وی ادامه داد: شاید بعد از انقلاب مجموعه‌ای جامع‌تر در معرفی اسلام، حقیقت اسلام و فرهنگ تشیع در همه ابعاد، صحنه‌ای همانند صحنه دفاع مقدس نداشته باشیم، که بخواهد حقیقت را با این گستردگی در بعد جمعیت و زمان معرفی کند. این حقیقت را می‌توان در همه ابعاد ثابت کرد، جنگ یک حقیقت کامل اسلام را معرفی کرد، جنگ به معنای انسان‌های موجود بر مبنای یک فرهنگ جمع شدند، جنگیدند و به شهادت رسیدند، مجموعه افکار، اعمال، مدیریت، اقدامات و رفتار آنها حقیقت اسلام را در صحنه تداعی کرد.

فرمانده نیروی قدس سپاه یادآور شد: هیچ چیز جنگ دروغی نبود، یعنی عرفان حقیقی، معنویت حقیقی، اسلام‌شناسی حقیقی، انسان‌سازی حقیقی، اسلام ناب حقیقی، تبعیت و ولایت‌پذیری حقیقی در تمام ابعاد ساری و جاری بود؛ شاید در بین تمام مشخصه‌های جنگ، چند مشخصه جامع‌تر بودند که این مشخصه‌ها، ویژگی‌های دیگر جنگ را تحت تأثیر خود قرار داده بود.

وی با اشاره به یکی از مشخصه‌های جنگ گفت: یکی از مشخصه‌ها مذهبی بودن جنگ ما بود؛ این مشخصه بنابر فلسفه طایفه‌ای که یک طرف سنی و و یک طرف شیعه باشد، نبود؛ در واقع گرایش مذهبی و دلیل هویت مذهبی که بر جنگ حاکم شده بود، به دلیل تفکرات طایفه‌ای و صرفاً مذهبی در مقابل یک مذهب نبود، بلکه به دلیل حاکمیت حاکم در جنگ ما بود که مهمترین آن خود امام(ره) بود.

سردار سلیمانی بیان داشت: جنگ به تمام معنا یک حقیقت مذهبی داشت؛ این حقیقت در رفتارها، مدیریت‌ها و رفتار با دشمن این رفتار مذهبی حاکم بود؛ به عنوان مثال در عملیات «والفجر ۸» در یکی از لشکرهای کنار ما، یک خلبان عراقی که بمباران کرده بود، خودش با چتر از هواپیما پرتاب کرده بود پایین، آمد؛ یکی از بسیجیان برای تنبیه آن خلبان عراقی را سیلی زد؛ دیدم فرمانده لشکری که به خاطر سیلی زدن بسیجی به اسیر عراقی، با آن بسیجی برخورد کرد و آن لحظه او را از صحنه جنگ محروم کرد؛ صحنه‌ای دیگر که در فیلم‌های تلویزیون مشاهده شد، خلبان‌های ما برای بمباران رفتند، وقتی روی پل عابر پیاده‌ای را دیدند که درحال حرکت است، به خاطر عابر پیاده از بمباران پل خودداری کردند؛ بنابراین رفتار مذهبی در همه شئون جنگ حاکم بود؛ در ملاک‌های انتخاب فرماندهی هم یکی از ویژگی‌ها و برجستگی‌های دفاع مقدس مذهبیت بود.

وی گفت: نکته دوم که از نکات برجسته و اساسی دفاع مقدس، تأثیرگذاری درونی و بیرونی جنگ بود؛ لذا بخش عظیمی‌از تحولی که در جامعه ما به سرعت بعد از انقلاب حادث شد و یکی از کانون‌های اصلی تأثیرگذاری انقلابی، معنوی و مذهبی ما جنگ بود؛ خیل بسیجی‌ها که از داخل جامعه به جبهه می‌آمدند و از داخل جبهه به جامعه برمی‌گشتند، تحول عظیمی‌در جامعه ما به وجود آمد و تا حال یکی از عوامل بسیار مؤثر در موضوعات مختلف جامعه خود جنگ بوده؛ شاید هیچ کانونی به اندازه جنگ تأثیر در تطهیر جامعه ما به سمت کمال و معنویت نداشته است.

سردار سلیمانی اظهار داشت: نکته سوم تأثیرگذار در جنگ، تغییر ملاک‌ها بود. بر خلاف تمام جنگ‌ها، یکی از اتفاقات و نقاط قوت در جنگ که باعث شد بخش اعظمی‌از بن‌بست‌ها شکسته شود، نابرابری در جنگ بود؛ به رغم اینکه ما با دشمن‌مان تفاوت بسیار زیادی در امکانات داشتیم؛ یعنی به اندازه عدد افراد که به میدان می‌آوردیم، او در مقابل تانک می‌آورد؛ به عنوان مثال در عملیات «کربلای ۵» که لشکر ۲۷ و حاج‌آقا کوثری در غرب کانال ماهیگیری کنار ما بود، از آنجا زمین را که نگاه می‌کردیم، به جای اینکه نفر عراقی ببینیم، تانک می‌دیدیم، حجم وسیعی بود؛ یا اینکه وقتی دشمن شروع می‌کرد به آتش ریختن آن قدر حجم آتش بالا بود  که شاید هیچ متری از زمین وجود نداشت که گلوله‌ای در آنجا فرود نیامده باشد؛ تمام زمین آماج گلوله‌های سنگین توپ و خمپاره‌ای که در زمین فرود آمده بود و بعضاً گلوله بر جای گلوله دیگر فرود می‌آمد.

وی یادآور شد: بعد از جنگ که صدام سقوط کرد، کشورهای عربی که طلب خودشان را از صدام می‌کنند، معلوم شده که حجم حمایت دنیا بدون ما به ازاء از صدام انجام دادند، مثلاً حمایت عربستان، چندین برابر هزینه کل جنگ ما بوده است. جنگ ما جنگ کاملاً نابرابر بود؛ حتی در بسیج نیروی انسانی هم این نابرابری وجود داشت، آن طرف سربازهایی با طول و عرض کذا اما این طرف سرباز ۸، ۱۰ ساله؛ سرباز‌های عراقی کهنه‌سرباز و نیروهای متخصص بودند اما نیروهای ما عموماً نیرویی با  آموزش ۴۵ روزه تا ۳ ماهه بودند.

فرمانده نیروی قدس سپاه گفت: در دوران جنگ، دشمن یک و نیم برابر نیروی ما را با اجبار وارد جنگ کرده و در صحنه نگه داشته بود؛ در حالی که محور اصلی ما نیرویی از سپاه تازه تأسیس بودند؛ کسانی که شهید شدند، مؤسس لشکر بودند، فرمانده گردان نه تنها فرمانده گردان بود، بلکه خودش مؤسس گردان، مسئول بسیج و حفظ نیرو هم در همان گردان بود.

وی یادآور شد: یکی از ویژگی‌های جنگ ما که نابرابری‌ها را کنار زد، ابتکاراتی بود که در صحنه دفاع مقدس اتفاق افتاد؛ فرق ما با ارتش‌های کلاسیک دنیا در یک کلمه بود؛ اگر بخواهیم فرق حاج احمدمتوسلیان، حاج‌همت، فرماندهان گردان شهید را با یک فرمانده کلاسیک ارتش دنیا را علاوه بر موضوعات معنوی و رفتاری بدانیم، کلمه «بیا و برو» بود؛ یعنی فرمانده ما در صحنه جنگ می‌ایستادند جلو و می‌گفت: «بیا» اما فرمانده کلاسیک می‌ایستاد، عقب و می‌گفت: «برو».

سردار سلیمانی بیان داشت: می‌ایستاد جلو و می‌گفت «بیا» تأثیرات زیادی داشت و فداکاری‌های بزرگی را آورد؛ لذا حجم شهدای فرمانده ما با هیچ جنگی قابل مقایسه نیست؛ در دوران جنگ تحمیلی ۱۲ لشکر تازه تأسیس داشتیم؛ از ۱۲ لشکر تأسیسی زمان جنگ، ۷ فرمانده لشکر، لشکرها شهید شدند؛ از لشکر ۲۷ چهار فرمانده لشکر پشت سر هم به شهادت رسیدند؛ یعنی بعد از حاج احمد متوسلیان، شهید چراغی، شهید همت، شهید حاج عباس کریمی، شهید غلامرضا صالحی و بعد هم رسید به حاج آقا کوثری که شهید زنده هستند؛ در فرمانده گردان‌ها نزدیک به ۸۰ درصد شهید شدند؛ اگر خط شکنی و جلو ایستادن نبود، این اتفاق نمی‌افتاد؛ وقتی فرمانده می‌گفت: «بیا»؛ نقش آن فرمانده مانند یک ملکه زنبور عسل بود لذا تمام زنبور‌های عسل دور او جمع می‌شدند.

وی خاطر نشان کرد: امروز شهید همت فقط اسوه و محبوب بچه‌های تهران نیست، او بیش از یک مرجع تقلید در کل کشور محبوب و مورد توجه است؛ دو عامل مهم برای تحول عمده در صحنه جنگ که باعث شد، این جنگ به حقیقت اسلام تبدیل شود و جنگ را تبدیل به یک مدرسه و مکتب کند، عوامل مبنایی و میدانی بود. عامل مبنایی آن اسلام بود، در طول جنگ هم تمام تلاش امام این بود که همه توجه‌ها را اسلام کند؛ لذا در شکست‌ها و پیروزی‌ها موضوع مورد تأکید امام، اسلام بود؛ همه مقصد ما اسلام است؛  وقتی هم که خرمشهر آزاد شد، ایشان فرمودند: «خرمشهر را خدا آزاد کرد» لذا موضوع حاکمیت مکتب در جنگ ما تأثیر مبنایی داشت.

فرمانده نیروی قدس سپاه اضافه کرد: تأثیر میدانی آن هم مربوط به فرماندهان شهید است؛ یکی از آنها نقش فرماندهان در پیروزی‌های جنگ و توسعه معنویت در فضای جنگ بود؛ اگر از فرماندهان شهید زنده در لشکر ۲۷ و فرماندهانی که شهید شدند و ظاهراً در جمع ما نیستند اما حقیقتاً وجود دارند، سؤال کنید که در ابعاد، رفتار، دین، معنویت، شجاعت و صبر چه کسی قله شما بود؟ می‌گویند: «همت بود، قبل از او متوسلیان و بعد از او کریمی، بعد چراغی»؛ بنابراین تأثیر یک انسان صالح در رأس یک ساختار، یک تأثیر اساسی به وجود آورد.

وی یادآور شد: اگر در انقلاب ما، انسان صالحی مانند امام خمینی(ره) و امروز رهبر معظم انقلاب در رأس این نظام نبودند، هیچ وقت حجم این ارزش‌هایی که در درون نظام شکل گرفت، به وجود نمی‌آمد.

سردار سلیمانی با یادآوری هم‌نشینی خود با حمید باکری در یکی از جزیره‌های جنوبی‌، گفت:‌ ‌در آن روز حاج همت و حاج عباس کریمی‌فرماندهانی بودند که تقریباً ۴۰ نفر نیرو داشتند و با همان تعداد به مواضع دشمن حمله کردند اما وقتی دشمن  عملیات پاسخ را شروع کرد، بلافاصله‌ به یکی از بچه‌ها به نام میرافضلی گفتم که برو و یک گردان نیرو از رزمندگان چاه نفت در جزیره جنوبی را در اختیار شهید همت قرار بده‌ اما در آن عملیات هم حاج همت و هم عباس کریمی‌به شهادت رسیدند و حتی پیکر شهید همت تا چند ساعت در آنجا افتاده بود و کسی از آن اطلاع نداشت.

“در جنگ شهیدان با هم عهد می‌بستند که اگر یکی شهید شد، دیگری نیز زودتر شهید شود تا با هم به بهشت بروند. به عنوان مثال شهید مهدی باکری و شهید احمد کاظمی ‌با هم صحبت‌های عجیبی داشتند. وقتی مهدی به غرب رودخانه دجله رفت و در کنار یک گروهان ماند، نوار صدای او در‌حالی‌که مجروح بود، آرامش و طمأنینه ‌خاصی داشت که واقعاً شنیدنی است که در کمتر از ۲۰ دقیقه بعد در محاصره کامل و بدون نیرو در غرب رودخانه دجله به شهادت رسید.”

فرمانده نیروی قدس سپاه اضافه کرد: احمد کاظمی‌اصرار داشت که باکری حتماً به عقب برگردد اما وی می‌گفت احمد بیا اینجا که اگر بیایی من چیزی را می‌بینم که تا ابد از هم جدا نخواهیم شد و بعد باکری به شهادت رسید که تاکنون نیز مفقو‌د‌الجسد است.

سردار سلیمانی یادآور شد: اکنون اگر در بین مجاهدین عالم نگاه کنید، هیچ کجا مشابه صحنه‌های دفاع مقدس را پیدا نمی‌کنید، به رغم اینکه آنها برای خداوند عمل کنند و در حال جهاد هستند، با آمریکا و اسرائیل می‌جنگند، اما با سرچشمه تفاوت‌های اساسی دارند.

وی با اشاره به مشکل کشور سوریه گفت: اگر کشور و دولت سوریه یک حاج همت، یک حسین خرازی و یک کاظمی‌از خودشان مثل اینها داشت، این کشور بیمه بود؛ هیچ یک از تهاجم‌ها در آن تأثیر نداشت اما حلقه مفقوده وجود چنین انسان‌هایی است که در دوران‌ دفاع مقدس ما به وجود آمد و منجر به تحولات بسیار متحیر کننده اساسی در ابعاد مختلف اخلاقی و رفتاری شد؛ به طوری که بعضی از نوجوانان به جایی رسیدند که علمای بزرگ ما حقیقتاً به حال آنها حسرت می‌خوردند.

شهید احمد کاظمی از ابتدای جوانی برای دفاع از کیان نظام اسلامی وارد سپاه شد و در طول عمر با برکت خود به یکی از سرداران بزرگ اسلام با دانش و تجربه فراوان تاکتیکی تبدیل شد.
سردار جعفری به نقش شهید کاظمی در دوران دفاع مقدس اشاره کرد و افزود: شهید کاظمی در دوران دفاع مقدس و در عملیا‌ت‌های مختلف، در سخت‌ترین شرایط بیشترین موفقیت‌ها را به دست‌آورد و نقش وی در عملیات کربلای پنج فراموش نشدنی است.
وی گفت: فرمانده شهید نیروی زمینی سپاه و دیگر فرماندهانی که در حادثه سقوط هواپیما به شهادت رسیدند، مجموعه‌ای از توانمندی ،تجربه، شهامت و ایثار بودند که فقدان آنها جبران‌ناپذیر است.

حاج حسن مقدم همه سعی اش را کرد که نشانمان دهدحاج احمد یک مدیر بود.

او شروع کرد برایمان از صفات حاج احمد در کار گفت و خواست که صاحب نظرها بیایند و تحقیق کنند شاید یک کتابِ ناطق، قدری این نظام خسته مدیریتی کشور را تکان بدهد، حتی بعد از شهادتش.

او برایمان توضیح داد که حاجی یک نقطه نبوده، بلکه یک جریان بوده. یعنی در غیابش توانسته کارهایش را به ثمر برساند.

گفت که حتی بعد از شهادتش درست مثل وقتی که بود هر روز کار رابا ابلاغ او شروع می‌کند. اگر اشتباه کند حاجی به او گوشزد می‌کند، انگار که همیشه هست و ما فهمیدیم که مدیر باید یک جریان باشد نه یک نقطه.

نکته بعدی که اشاره کرد این بود که، جاهایی در جنگ که حاجی حضور داشت نقطه پیروزی ما و یاس دشمن بود. مثلا در عملیات محرم دست منافقین را به کلی قطع کرد و یا در کردستان عراق، ناآرامی‌ها را خواباند. مسائل در مرام او باید ریشه ای حل می‌شدند ولو این که هر درد را موقتاً باید با مسکن آرام کرد، ولی درد نیازمند یک درمان واقعی است. یعنی در مدیریت بحران که جنگ یکی از بزرگترین بحران‌هاست، باید علاوه بر مقطعی و ضربتی عمل کردن، ترتیباتی به طور موازی چیده شود تا همراه با رشد آرامش، پایه محکم آن تدابیر بتواند اصل مرض را درمان کند. این ترتیبات نیاز به مطالعه، شناخت محیط و دانستن راه کارهای مشابه دارد  و شاید در مواقع بحران خیلی‌ها اینقدرها طاقت دراز مدت فکر کردن را نداشته باشند و این یعنی عین تدبیر. پس مدیر باید مدبر هم باشد.

 یکی از آفت‌های مدیریتی سکون مدیران است. مدیر وقتی بخواهد مجموعه را آن طور که هست حفظ کند، دیگر جایی برای ایده‌های نو، پیشرفت و تحول باقی نمی‌ماند. آقای مقدم به ما گفت که سردار کاظمی‌در هر مجموعه ای که وارد می‌شدبه تحول فکر می‌کرد. تعریف می‌کرد که سردار کاظمی‌به من گفته بود، می‌روم شده پادگان ولیعصر را می‌فروشم، پول برایت می‌آورم فقط تو برو سلاحی که جنگ ما با دشمن را نامتقارن می‌کند بساز. می‌گفت نتیجه آن طرز تفکر هم این شد که امروز نیروی هوایی سپاه، اولین هلی کوپتر تک سرنشین را کاملا موفق ساخته، آن هم از طراحی تا تولید. در بخش هواپیمای بدون سرنشین سه مدل هواپیما ساخته است که هرکدامش در محیط رزم خود نوآوری جدیدی است. در بخش پدافند موشکی زمین به هوا، ساماندهی پدافند موشکی سیستم‌های هوشمندی طراحی و ساخته شده است و همه این‌ها ثمره مدیریت شهید کاظمی‌است. ثمره روح آزادی خواه و تسلیم نشدنی اش. این گونه فکر کردن خلاقیت می‌خواهد و البته جرأت، آن هم جرأتی که از یک اعتقاد مقدس سرچشمه بگیرد و در وجودت یقینی شده باشد. تنها ققنوس می‌تواند در دامنه آتشفشان مسکن کند. پس مدیر باید آزاده باشد و به یک زندگی عادی تن درندهد.

 بعد سردار مقدم برایمان یک داستان تعریف کرد؛ گفت در یکی از عملیات‌ها که برعلیه منافقین بود قرار شد منطقه ای را با موشک هدف قرار بدهیم. می‌گفت، من موشک‌ها را آماده کرده بودم، سوخت زده با سیستم برنامه ریزی شده ؛ موشک‌ها هم از آن موشک‌های مدرن نقطه زنی بود. ایشان از عمق عراق تماس گرفت که مقدم آماده ای؟ گفتم: بله. گفت: موشک‌ها چقدر می‌ارزد؟ گفتم مگر می‌خواهی بخری؟! گفت بگو چقدر می‌ارزد. گفتم مثلا شش هزار دلار. گفت: \”مقدم نزن این‌ها اینقدر نمی‌ارزند.\” آقای مقدم می‌گفت خیلی بعید است شما فرمانده ای وسط عملیات گیر بیاوری که اینقدر با حساب و مدبرانه عمل کند. هرکسی دوست دارد اگر کارش تمام است تیر خلاص را بزند و بیاید با این موفقیت عکس بگیرد، ولی سردار کاظمی‌در کوران عملیات بیت المال و رضای خدا را در نظر داشت. می‌دانید چرا؟ چون مولایش امیر المومنین(ع) بود که وقتی می‌خواست کار دشمن را تمام کند، کمی‌صبر کرد نکند هوای نفس، حتی کمی‌غالب باشد و بعد برای رضای خدا قربتاٌ الی الله دشمن را نابود کرد.

همه ی این خصوصیات را که گفتیم شاید کم و بیش با شرح و تفسیر بشود توی کتاب‌های مدیریتی پیدا کرد. هر چند که بررسی رفتارهای مدیرانی چون شهید کاظمی‌این صفات را به صورت بومی‌برای ما ترسیم می‌کند و فکر می‌کنم بعضی از این دکترین‌ها با ظرافت‌های خاص، عملیاتی کردنشان را باید در نوع ایدئولوژی و رفتارهای چنین مدیران موفقی پیدا کرد. اما هیچ کجا نمی‌نویسند مدیر باید برای رضای خدا کار کند، نمی‌نویسند مدیر باید گروه را طوری رهبری کند که سر خط، خدا باشد و آخرش هم خدا، طوری رهبری کند که همه یادشان باشد که بنده خدا هستند. اما فکر می‌کنم شاه کلید موفقیت مدیریت شهید کاظمی‌درست همین نقطه باشد، رنگ خدایی اش. که سردار مقدم هم با آن همه صفات ریز و درشت که گفت مبهوت همین یکی مانده بود.

سرلشگر رحیم صفوی  در خصوص این شهید می‌گوید: شهید کاظمی‌در تمامی‌عملیات‌ها به عنوان فرمانده ای بود که با نبوغ و خلاقیت دشمن را به زمین می‌کشاند، هیچ جبهه‌ای در طول ۸ سال دفاع مقدس نبود که در مقابل لشگر قهرمان ۸ نجف اشرف و فرزندان عزیز بسیجی و پاسدار نجف‌آباد و زنجان و بسیاری دیگر از شهرهایی که به این لشگر می‌پیوستند تاب استقامت بیاورد.

یکی از فرماندهان فتح فاو شهید کاظمی‌بود، پشت دروازه‌های بصره نیروهای بعثی عراق یورش قهرمان دلاور با صلابت با سکینه و با ارامش چگونه دروازه شرق بصره را شکافت و دشمن، آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها را مجبور کرد به صدور قطعنامه ۵۹۸ که بعدا تبدیل به قطعنامه نهایی تبدیل شد و به حقوق ملت ایران تن در دادند.

در خیبر در حالی که پشت سرش ۳۰ کیلیومتر آب بود جزایر مجنون را تصرف کرد و انگشتش قطع شد که امکان دارو و بهداری وجود نداشت و برای این که عفونت نکند نمک را در آب می‌ریخت و انگشت قطع ‌شده‌اش را در آب می‌گذاشت تا هم عفونت نکند و هم خون‌ریزی تمام شود.

۷ سال بعد از جنگ به دور از خانه و فرزندان و همسر، نه تنها آرامش و امنیت را در کردستان برقرار کرد بلکه با مصوبه شورای عالی امنیت ایران مقرها و مراکز ضدانقلاب حزب دمکرات و کومله را با پیشروی ۱۲۰ کیلومتری درخاک عراق منهدم کرد.

بعد از قرارگاه حمزه فرمانده نیروی هوایی سپاه شد. بیش از ۲۰۰ فروند هواپیما و هلی‌کوپتر و انواع موشک‌های برد بلند را سامان داد. در حادثه بم در ساعت‌های اول شهید کاظمی‌به عنوان فرمانده نیروی هوایی تمام ناوگان خودش را برای نجات مردم بم بسیج کرد، خودش هم فرودگاه بم را آماده کرد هر ۱۳ دقیقه یک هواپیما و هلیکوپتر چه در شب و چه در روز پرواز می‌کرد ۳۰ هزار مجروح را با هواپیما وهلی‌کوپتر تخلیه کرد، ۱۰ شبانه روز نخوابید، این است که روحیه مردم داری و مردم یاری سردار شما، که نه تنها در زمان جنگ بلکه در مصیبت‌های همچون زلزله به کمک مردم می‌شتابند.

محسن رضایی فرمانده کل سپاه در زمان دفاع مقدس در خصوص شهید کاظمی‌می‌گوید: در فتح‌المبین ۲۷۰ کیلومتر مربع زمین آزاد و یازده هزار نفر اسیر گرفته شد، ده‌ها توپخانه بدست آوردیم و نقش احمد کاظمی‌بسیار نقش‌ تعیین‌کننده ای دارد.

دومین عملیاتی که باز احمد کاظمی‌درخشید، بیت‌المقدس بود عملیات آزاد سازی خرمشهر و عبور از رودخانه کارون چندلشگر باید از کارون عبور می‌کرد یکی از آنها لشگر ۸ نجف بود.

اولین سرلشگرهایی که وارد شهر خرمشهر شد، لشگر ۸ نجف و لشگر ۱۴ امام حسین (ع) بود، یعنی حسین و احمد؛ یعنی همان حسینی که احمد در وصیتش گفته بود یکی از درهای بهشت از کنار قبر حسین خرازی باز می‌شود و من را باید همین جا دفن کنید.

دو نفر از فرماندهان عراقی راما گرفتیم اینها می‌گفتند وقتی اسم احمد کاظمی، حسین خرازی و مهدی باکری می‌آمد ما لرزه بر انداممان می‌افتاد دعا می‌کردیم و ما روبروی این لشگرها نباشیم چون مطمئن بودیم اینها می‌آمدند و می‌زدند و هیچ کس جلودارشان نبود.

 

تدابیر نظامی‌شهید حاج احمد کاظمی‌به روایت حاج قاسم سلیمانی ۸

احمد یک قله بود

 ما تا این روزی که احمد شهید شد، نمی دانستیم که احمد این قدر مجروح شده، والله یک بار احمد نگفت که ترکش به سرم خورده، به صورتم خورده، یک بار نیامد بگوید که مجروح شدم. من که نزدیک ترین فرد به احمد بودم، نمی دانستم احمد این قدر زخمی شده، هیچ وقت نگفت، خدا شاهد است هیچ وقت بر زبان جاری نکرد. احمد خیلی خصلت‌ها داشت، همیشه از بریدگی از دنیا می گفت واقعا انسان عجیبی بود یعنی هر چه آدم از او فاصله می گیرد، احساس می کند که احمد یک قله ای بود، واقعا یک قله ای بود، متفاوت بود، خیلی فضیلت داشت، برای همین می گویم احمد واقعا خلاصه ای از شخصیت امام خمینی (ره) بود در ابعاد مختلفی.

احمد درهمه ی عملیات‌ها واقعا یک نقشی داشت که روی تمام محورهای دیگر تاثیر مثبت می گذاشت و این لطف خداست که شامل بعضی‌ها می شود.

به هر حال عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر تاریخی است که در ذهن مردم تا ابد می ماند. ممکن است فتح المبین از ذهنشان برود، شکست حصر آبادان برود، حتی فتح فاو، حتی والفجر ۱۰ ولی خرمشهر فراموش شدنی نیست. اما این چطور بود که ما قرعه هم نزدیم بین این بیست نفر فرمانده لشکر، ولی اوضاع کل عملیات در آخر این طور رقم خورد که حسین و احمد رفتند در شهر، یعنی در حقیقت کلید فتح این شهر را خدا به احمد و حسین داد و این دو فاتح خرمشهر بودند. یعنی ما دو نفر فرمانده لشکر داشتیم که رفتند در خرمشهر و آن هم همین دو نفر بودند. حالا چطور شد این وضعیت عملیات که در پایان عملیات این دو تا فرمانده باید بروند در این شهر تا ابد خواهند ماند که این دو بزگوار فاتح خرمشهر بودند یکی احمد یکی حسین. تا زمانی که حسین زنده بود هرگز نگفت و تا زمانی که احمد هم زنده بود هرگز بیان نکرد. هیچ وقت دیگران که از او تعریف کردند ما نشنیدیم و خودش هم هیچ وقت چیزی از خودش نگفت. مثلا بگوید در خرمشهر من بودم که این کار را کردم! هرگز!