روایتی تازه از شهادت حاج همت

روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون،صدای حاج همت را شنیدم که گفت: «سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

 به گزارش فارس، این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر۲۷ محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی – خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می کنیم. خوشا به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.

… روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعدازظهر بود که دیدم می‌گویند بی‌سیم تو را می‌خواهد. گوشی را که به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم که گفت:

«سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شکسته‌ها، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

گفتم: «مفهوم شد حاجی، اجازه می‌دی من هم با شما بیام؟»

گفت: «نه عزیزم، شما چون نسبت به موقعیت منطقه توجیه هستی، همین جا باش تا خط رو تحویل بچه‌های لشکر امام حسین(ع) بدی و کمک‌شان کنی. هر وقت کارت تموم شد، بیا به همون سنگر… – منظور حاجی از اصطلاح «همون سنگر»، قرارگاه تاکتیکی حاج قاسم سلیمانی بود- … بعد بیا اونجا؛ من هم غروب می‌آم همون جا، تا با هم صحبت کنیم».

برگشتم پیش بچه‌های‌مان در خط و کنارشان ماندم. دشمن که وحشت از دست دادن جزایر خواب از چشم‌هایش ربوده بود، حتی برای یک لحظه، دست از گلوله‌باران جزایر برنمی‌داشت. ما هم داخل سنگرها و کانال‌های نفر روبی که به تازگی حفر شده بود، پناه گرفته بودیم و از خط‌مان دفاع می‌کردیم. چند ساعتی گذشت. از طریق بی‌سیم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسیدم: حاجی آمده یا نه؟!

گفتند: «نه، هنوز برنگشته!»

مدتی بعد، از نو تماس گرفتم و سراغ‌اش را گرفتم. جواب دادند: «نه، خبری نیست!» دیگر دلشوره رهایم نکرد. طاقت نیاوردم. خط را سپردم دست تعدادی از بچه‌ها،‌ آمدم کمی عقب‌تر و با یک جیپ ۱۰۶ که عازم عقب بود، راهی شدم به سمت سنگری که محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر که شدم، دیدم حاجی نیست. از برادرمان حاج «قاسم سلیمانی»؛ فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله پرسیدم حاج همت کجاست؟

ایشان گفت: «رفته قرارگاه لشکر ۲۷ و هنوز برنگشته.»

قرارگاه تاکتیکی ما در ضلع شرقی جزیره بود. گفتم: «ولی حاجی به من گفته بود برمی‌گرده اینجا، چون با من کار داره.»

حاج قاسم گفت: «هنوز که نیومده،‌ولی مرا هم نگران کردی، الان یه وسیله به شما می‌دم، برو به قرارگاه تاکتیکی لشکرتون، احتمال داره اینجا نیاد.»

با یکی از پیک‌های فرمانده لشکر ثارالله، سوار بر یک موتور تریل، رفتیم سمت قرارگاه تاکتیکی لشکر ۲۷ در ضلع شرقی جزیره، آنجا که رسیدیم، [شهید] حاج عباس کریمی را دیدم.

به او گفتم: «عباس، حاج همت اینجا بوده انگار،‌ولی اصلا برنگشته پیش حاج قاسم.»

عباس با تعجب گفت: «معلومه چی می‌گی؟! حاجی اصلا اینجا نیومده برادر من!»

این را که گفت، دفعتاً سراپای بدنم به لرزه افتاد و بی‌اختیار سست شدم. فهمیدم قطعا بایستی بین راه برای همت اتفاقی افتاده باشد.

عباس ادامه داد: «… حاجی اینجا نیومده، ولی با قرارگاه مرکزی که تماس گرفتم، گفتند حاجی اونجا نیست و شما هم دیگه در بخش مرکزی جزیره مسئولیتی ندارید، گفتند گردان لشکرتان همونجا باشه، ما خودمون لشکر امام حسین(ع) رو می‌فرستیم بیاد اونجا و خط رو از گردان شما تحویل بگیره.»

عباس که حرف‌اش تمام شد، خودم گوشی بی‌سیم را برداشتم. با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم: «پس لااقل بگذارید ما بریم گردان رو عوض کنیم و برگردیم به اینجا.»

از آن سر خط جواب دادند: «نه، شما از این طرف نرید. شما از منطقه شرقی جزیره تکان نخورید و به آن طرف نرید.»

یک حس باطنی به من می‌گفت حتماً خبری شده و مرکز نمی‌خواهد که ما بفهمیم. روی پیشانی‌ام عرق سردی نشسته بود. همین‌طور که گوشی بی‌سیم توی دست‌ام بود، نشستم زمین و گفتم: «بسیار خوب، حالا حاج همت کجاست؟»

جواب آمد: «فرماندهی جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب.»

رو کردم به شهید کریمی و گفت« «عباس، بهت گفته باشم؛ یا حاجی شهید شده، یا به احتمال خیلی ضعیف، زخمی شده».

او گفت: «روی چه حسابی این حرف رو می‌زنی تو؟!»

گفتم: «اگه حاجی می‌خواست بره اون دست آب، لشکر رو که همین‌جوری بدون مسئولیت رها نمی‌کرد، حتما یا با تو در اینجا، یا با من در خط تماس می‌گرفت و سربسته خبر می‌داد که می‌خواد به اون طرف آب بره.»

عباس هم نگران بود. منتها چون بی‌سیم‌چی‌ها کنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بیشتر از این، در باره دل‌نگرانی‌مان جلوی آن‌ها صحبت کنیم. آخر اگر این خبر شایع می‌شد که حاجی شهید شده، بر روحیه بچه‌های لشکر تاثیر منفی و ناگواری به جا می‌گذاشت، چون او به شدت مورد علاقه بسیجی‌ها بود و برای آن‌ها، باور کردن نبودن همت خیلی، خیلی دشوار به نظر می‌رسید.

چشم که بر هم زدیم، غروب شد و دقایقی بعد، روز کوتاه زمستانی هفدهم اسفند، جای‌اش را با شبی به سیاهی دوزخ عوض کرد. آن شب، حتی یک لحظه هم از یاد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعی می‌شد. خصوصا آن لحظه‌ای که از «طلائیه» به جزیره جنوبی آمدیم، آن سخنرانی زیبا و بی‌تکلف حاجی برای بچه‌های بسیجی لشکر، بیرون کشیدن او از چنگ بسیجی‌ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشکرهای سپاه و شلوغ‌بازی‌های رایج حاجی، رجزخوانی‌های روح‌بخش او، بگو بخندش با احمد کاظمی، لبخندهای زین‌الدین در واکنش به شیرین‌ زبانی‌های حاجی و بعد، آن پاسخ سرشار از روحیه احمد کاظمی به رده‌های بالا، پای بی‌سیم و در حالی که نیم نگاهی به حاجی داشت و گفته بود: «همین که همت با ماست، مشکلی نداریم!»

شب وحشتناکی بر من گذشت. به هر مشقتی که بود، صبر کردیم تا صبح. دیگر برای‌مان یقین حاصل شد که حتما برای او اتفاقی افتاده. بعد از نماز صبح، عباس کریمی گفت: «سعید، تو همین‌جا بمون، من می‌رم به سر قرارگاه نجف، ببینم موضوع از چه قراره!»

رفت و اصلا نفهمیدیم چقدر گذشت، که برگشت؛ با چشم‌هایی مثل دو کاسه خون، خیس از اشک، عباس، عباس همیشگی نبود. به زحمت لب باز کرد و گفت: «همت و یک نفر دیگر سوار بر موتور، سمت «پد» می‌رفتند که تانک بعثی‌ آن‌ها را هدف تیر مستقیم قرار داد و شهید شدند».

درحالی که کنار آمدن با این باور که دیگر او را نمی‌بینم، برایم محال به نظر می‌رسید. کم کم دستخوش دلهره دیگری شدم؛ این واقعه را چطور می‌بایست برای بچه رزمنده‌های لشکر مطرح می‌کردیم؟! طوری که خبرش، روحیه لطیف آن‌ها را تضعیف نکند.

– هنوز هم باور نبودن همت برایم سخت است، بدجوری ما را چشم به راه گذاشت … و رفت

سردار شهید سعید مهتدی در سال ۱۳۳۷ در پیشوا متولد شد. پنج ساله بود که عبور کفن پوشان شهرش را که ندای لبیک یا خمینی (ره) سر داده بودند از کوی و محله خویش نظاره گر شد.دوران ابتدائی را در مدرسه شیخ جنید پیشوا سپری کرد.پدرش معاون آن مدرسه بود  ،اما نه تنها سعید از موقعیت پدرش سوء استفاده نکرد  و به سهل انگاری در تحصیل نپرداخت بلکه با تلاش و پشتکار مضاعف  کلاس های پنجم و ششم را بصورت جهشی پشت سر گذاشت.پس از گذراندن دوران دبیرستان وارد مرکز تربیت معلم شد و به تدریس در پیشوا مشغول شد.در دوران مبارزات مردم علیه رژیم شاهنشاهی نقش موثری داشت و در پخش و چاپ اعلامیه که در روستای قلعه سین ساماندهی میشد فعالیت چشمگیری داشت.پس از انقلاب اسلامی علیه تحرکات باطل ضد انقلاب در کردستان ،شهید مهتدی همراه یکی از سرداران بنام _شهید اکبر بابائی-راهی کردستان شد ودر آنجا مسئولیت های مختلفی از قبیل :فرمانده منطقه تاز آباد،مسئولیت عملیات سپاه جوانرود،مسئولیت عملیات سپاه بوکان را به مدت دوسال برعهده داشت.ایشان پس از مدتی به جنوب رفت و در لشکر ۲۷محمد رسول الله (ص)فعالیت خود را در کنار شهید ابراهیم همت و دیگر دوستانش ادامه داد و مسئولیت های مختلفی از جمله : فرمانده گردان کمیل ، فرمانده محور ، مسئول عملیات لشکر ۲۷محمد رسول الله (ص) مسئول اطلاعات لشکر ،مسئول طرح ریزی معاونت  عملیات  ستاد مرکزی سپاه ، مسئول عملیات قرارگاه سید الشهدا (ع)،مسئول عملیات نیروی زمینی سپاه ، جانشین لشگر ۲۷محمد رسو ل الله (ص) را نیز برعهده داشت.او بخاطر رشادت ها  و موفقیت هایش در عملیات های مختلف به عنوان فرمانده لشکر ۲۷محمد رسول الله (ص)منصوب شد . ایشان در حین فعالیت های خود در دانشگاه تربیت معلم تهران به تحصیل در رشته شیمی پرداخت و کارشناسی شیمی را در این دانشگاه کسب کرد.در ادامه فوق لیسانس مدیریت دفاع را نیز به کارنامه تحصیلی خود اضافه کرد.

شهید مهتدی همیشه متواضع بود  و برایش فرقی نمی کرد در چه پست و مقامی باشد..مشکلات و دردهایش را مطرح نمی کرد، هروقت خانواده اورا می دیدند ،با خوشروئی و آرامش برخورد میکرد.اما خانواده میدانستند پشت لبخندهای او دردها نهفته است.آنها میدانستند که حاج سعید در اکثر عملیات ها مجروح شده .میدانستند که پایش ۱۰سانتی متر از پای دیگرش کوتاه تر شده  و بعد از عملیات آن را کشیده اند.

میدانستند که یکی از پاهایش را ۱۰بار عمل کرده بودند  و هنوز بهبود نیافته بود .اما حاج سعید مهربان بود  و میخندید.آرام بود و صبور  و کوهی از مقاومت برای بلندی طبع.

دل مشتاق وصلش طاقت ماندن نداشت.سرانجام این انسان وارسته در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۹ براثر سقوط هواپیمای نظامی در ارومیه به خیل شهدا پیوست  و روح مطهر آن پرنده سبک بال ،با آخرین پرواز عشق به آسمان عروج کرد.

در هشتمین روز اردیبهشت ماه ۱۳۴۱ در شهر چادگان و در خانواده‌ای مذهبی پا به عرصه‌ی وجود گذاشت و دوران کودکی و نوجوانی را در همان شهر سپری کرد. در اواخر ۱۳۵۵ و در حالی که چهارده سال بیشتر نداشت با جریانات سیاسی آن زمان آشنا شد. در سن چهارده‌سالگی در اثر مطالعه کتاب حکومت اسلامی حضرت امام(ره) وارد جریانات سیاسی کشور شد بطوریکه در سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت با تهیه، تکثیر و توزیع اعلامیه‌ها، نوارها و کتب امام خمینی(ره) در منطقه فریدن اصفهان تأثیر بسزایی در جهت ارتقاء سطح فکر مردم منطقه گذاشت.

به دلیل فعالیتهای انقلابی گسترده او در منطقه وی بارها و بارها توسط مزدوران رژیم شاه مورد تهدید و ضرب و شتم قرار گرفت و چندین بار از جمله در محرم سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت منزل پدری ایشان به بهانه به اصطلاح «دفاع از قانون اساسی» مورد حمله قرار گرفت.

پس از طلوع خورشید فروزان انقلاب اسلامی به عضویت کمیته‌ی انقلاب اسلامی درآمد و مدت کوتاهی مسئولیت اطلاعات و عملیات این ارگان را در اصفهان به عهده گرفت.

با تشکیل جهاد سازندگی به آن نهاد پیوست و سرانجام پس از استقرار سپاه پاسداران در منطقه فریدن در سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت از اولین افرادی بود که به عضویت این نهاد مقدس درآمد. شهید نبی‌الله شاهمرادی واحد اطلاعات سپاه فریدن را با توجه به تجربیات خویش راه‌اندازی نمود. ایشان طی این دوره از فعالیت خود خدمات مهمی را به انجام رسانید که از مهمترین آنها می‌توان به شناسایی و مبارزه با عوامل مروج جریان انحرافی بهائیت، مبارزه با تحرکات گروهکهای ضدانقلاب به ویژه گروههای چپ و کمونیستی، شناسایی و دستگیری تعداد قابل توجهی از عوامل و مرتبطین کودتای نوژه و جمع‌آوری تعداد زیادی سلاح و مهمات غیر قانونی در منطقه اشاره نمود. همزمان با شروع جنگ تحمیلی علی‌رغم مسوولیت وی در سپاه فریدن، به عنوان فرمانده تعدادی افراد داوطلب  و در معیت شصت نفر دیگر از همرزمانش عازم جبهه شوش شد. این شهید بزرگوار موفق شد اطلاعات دقیقی از وضعیت دشمن را به رده‌های بالا منتقل نماید و در نتیجه حساسیت و اهمیت این محور از جبهه جنگ را برای مسوولین محرز کند و نهایتاً با برنامه‌ریزی‌های انجام شده جلوی نفوذ عوامل و تیم‌های جاسوسی و خرابکاری عراق از این محور مسدود ‌شد.

شهید شاهمرادی در سال هزار و سیصد و شصت و دو به دنبال اوج‌گیری فعالیت گروهک‌های ملحد ضد‌انقلاب در استان‌های کردستان و آذربایجان غربی، عازم منطقه شمال‌غرب شده و در راستای ایجاد امنیت و شناسائی و دفع توطئه‌های دشمنان خارجی اقدام به سرکوبی عوامل مسلح ضد انقلاب که اقدام به شرارت و ناامنی می‌نمودند کرد. از جمله مهمترین اقدامات شهید شاهمرادی در این دوره طراحی دهها عملیات اساسی و مؤثر علیه گروهکهای ضدانقلاب بود که در مجموع باعث افت شدید توان نظامی و تشکیلاتی آنها گردید.

شهید شاهمرادی در تیرماه سال هزار وسیصد و شصت و چهار ازدواج نمود که حاصل این ازدواج سه فرزند صالح می‌باشد. پانزده روز بعد از ازدواج به همراه همسر خود به منطقه شمال غرب باز گشت. این شهید بزرگوار در تمام فعالیت‌های خود در منطقه شمال غرب و به تأسی از فرامین حضرت امام(قدس‌سره) و الگو قراردادن رفتار سردارشهید محمد بروجردی، همواره وبا ظرافت خاصی صف مردم محروم و ستمدیده کُرد را از صف ضدانقلاب جدا می‌نمود و رفتار بسیار محبت‌آمیزی با مردم منطقه داشت بطوریکه تعدادی از اشرار فریب‌خورده ضدانقلاب از طریق این رفتار اسلامی و محبت‌آمیز سلاح را برزمین گذاشته و تسلیم نیروهای جمهوری اسلامی ایران شدند.

تیزبینی خاص، اشراف عمیق بر اهداف دشمن و تسلط کافی بر منطقه، مدیریت محبت‌آمیز و رفتار صمیمی او با همکاران و نیروهای تحت امرش گره‌های زیادی را گشود و موفقیتهای متعددی را نصیب کشور و منطقه شمال غرب نمود.

دوران دفاع مقدس که به پایان رسید او هنوز شوق خدمت در دورنش فروکش نکرده بو و این چنین شد که در ابتدای سال هزار و سیصد و شصت و نه به عنوان معاون اطلاعات قرارگاه حمزه سید‌الشهداء(ع) فصل جدیدی از زندگی خود را آغاز نمود. او طی یازده سال اقدامات بسیار مؤثری در جهت منسجم نمودن و هدفمند کردن فعالیتهای جاری در منطقه انجام داد که نقش مؤثری در جهت تأمین امنیت کامل و اقتدار نظام جمهوری اسلامی در منطقه ‌شد. از جمله نکات بارز این مقطع معرفی سردار کاظمی به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه‌سید‌الشهداء(ع) بود که از این زمان دور جدیدی از فعالیتهای شهید حنیف آغاز شده و ایشان در رکاب این فرمانده شجاع به فعالیت ادامه داد. این دو شهید بزرگوار با همکاری یکدیگر موفق ‌شدند بالاترین سطح اقتدار را برای جمهوری اسلامی ایران در منطقه بوجود آورند بطوریکه با فکر تیزهوشانه و تدابیر سردار حنیف و در پرتو فرماندهی مقتدرانه سردار کاظمی، صحنه جنگ با ضد انقلاب که تا پیش از این در مناطق داخلی و مرزی کشورمان بود به آن سوی مرز(عمق خاک عراق) منتقل ‌گردید و همین موضوع باعث زمین‌گیر شدن گروهکهای ضدانقلاب شد چرا که از این زمان به بعد ضد انقلاب مجبور بود توان خود را جهت دفاع از نیروها ومقرهای خود در خاک عراق بکارگیری نماید و به این ترتیب توان عملیاتی و نظامی آنان کاملاً از بین رفت. با این تدابیر وضعیت نیروهای خودی از حالت تدافعی و پایگاهی به حالت تهاجمی و آفندی تبدیل شد و به این ترتیب ابتکار عمل در صحنه کاملاً در دست جهموری اسلامی و سپاه پاسداران قرار گرفت.

شهید نبی‌الله شاهمرادی در ۱۳۷۴ و به دنبال فعالیتها و خدمات ارزنده‌اش در منطقه شمال غرب به درجه سرتیپ دومی مفتخر گردید و در ۱۳۸۰ با توجه به تثبیت امنیت در منطقه، ایشان به عنوان جانشین ستاد فرماندهی نصر و مسوول اطلاعات و عملیات و فرمانده قرارگاه نصر شمال غرب منصوب شد و دوران جدیدی در خدمت به مردم ستمدیده عراق برای او بوجود آمد.

در این دوره سردار شاهمرادی تلاش زیادی جهت برقراری وحدت و هماهنگی بین گروههای معارض رژیم بعث داشت که نتیجه آن اتحاد گروههای شیعه و کرد در مبارزه علیه رژیم دیکتاتور صدام بود. نکته قابل توجه در فعالیت سردار شاهمرادی طی این دوره نگاه واقع بینانه به مسائل عراق و نیز برخورد صادقانه با گروههای عراقی بود که همین مسئله روابط محبت‌آمیز خاصی را بین سران این گروهها با سردار شاهمرادی بوجود آورده بود. هم از این رو است که سران گروههای معارض عراقی به هنگام شنیدن خبر شهادت این عزیز بسیار اندوهگین شده و از جمله آقای جلال طالبانی رئیس جمهور عراق و رهبر اتحادیه میهنی کردستان عراق، مسعود بارزانی رهبر حزب دمکرات و عبدالعزیز حکیم رئیس مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق اقدام به ارسال پیام‌های تسلیت کم‌نظیری می‌نمایند.

به دنبال انتصاب سردار احمد کاظمی به عنوان فرمانده نیروی زمینی سپاه و با توجه به آشنایی کامل ایشان با توانایی‌ها و تجربیات سردار شاهمرادی در منطقه شمالغرب، از ایشان دعوت به همکاری نموده و در مهرماه سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار وی را به عنوان معاون اطلاعاتی خود برمی‌گزیند. شاهمرادی که علاقه بسیار زیادی به سرداراحمد کاظمی داشت و از طرفی تجربه بسیار موفق و شیرینی از همکاری با ایشان در منطقه شمال غرب کشور را چشیده بود، با تکیه بر تجارب ارزشمند ۲۶ گذشته خود و تحت فرماندهی مقتدرانه احمد کاظمی شروع به فعالیت و خدمت در عرصه جدید می‌نماید.

سر انجام در ۱۹ دیماه۱۳۸۴ و در آستانه روز عرفه و در حالی که با فرمانده نیروی زمینی سپاه و جمعی از بهترین دوستان قدیمی خود عازم منطقه شمال‌غرب بودند، در سرزمین مهدی باکری در منطقه‌ای که پیش از بیست و دو سال از عمر خود را وقف خدمت در آنجا نموده بود، در اثر سانحه سقوط هواپیما به فیض شهادت رسید.

خانواده، همکاران، دوستان و مریدان این شهید عزیز با سینه‌ای مالامال از اندوه و غم و گلویی پر از بغض، از اقصی نقاط کشور گرد هم آمده و در زیر بارش برف، پیکر او و دیگر دوستانش را تشییع نموده و جلوه‌های کم‌نظیری از وفاداری، عشق و محبت خود را به این شهید ابراز نمودند. پیکر این شهید عزیز در کنار دو تن از شهدای دیگر این سانحه، فرمانده و دوست دیرینه‌اش شهید احمد کاظمی و شهید یزدانی و در جوار شهدای والا مقامی همچون شهید حسین خرازی مصطفی ردانی‌پور، در گلزار شهدای اصفهان به خاک سپرده شد

سال ۱۳۴۳ در خانه علی آذین‌پور که از معتمدان و ریش‌سفیدان محل بود پسری به دنیا آمد که اسم او را حمید گذاشتند. علی غیر از این پسر چهار فرزند دیگر داشت. حمید هر چی که بزرگتر می‌شد، گرایش مذهبی بیشتری پیدا می‌کرد. دوره‌های مختلف تحصیلی را به خوبی طی می‌کرد تا این‌که جرقه‌های انقلاب زده شد.

سال پنجاه و هشت، پنجاه و نه فضای دبیرستان‌ها جناح بازی بود و طرفداران حزب‌های مختلف چه چپ‌گرا و چه کمونیستم و چه اسلامی در مدارس آن زمان فعالیت می‌کردند. حمید تو آن بحبوحه کتاب‌های حضرت امام را در بین بچه‌ها پخش می‌کرد و به هر نحوی با گروه‌های انحرافی مبارزه می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب چون اولین نهادی که در منطقه شاهین‌دژ جهاد سازندگی بود. او وارد جهاد شد و مسئول گزینش جهاد شد.

این منطقه از همان آغاز جنگ شاهدی حضور ضدانقلاب بود به همین علت حمید هم برای مبارزه با ضدانقلاب وارد سپاه شد و تا به وطن و مردم خدمت کند. با اوج‌گیری حملات دشمن بعثی سال شصت و سه، شصت و چهار به منطقه سردشت رفت و در ابتدا به عنوان معاون سپاه و سپس رئیس ستاد سپاه سردشت به خدمت پرداخت. در این مدت حضور حمید در بین مردم سردشت باعث شد تا گرایش عجیبی به سمت سپاه مسئولین آن پیدا شود. این مناطق کردنشین بودند و بعضی مردم آنجا تعریف مناسبی از نظام و سپاه نداشتند و ضدانقلاب هم از این قضیه بهره برداری کرد و در بین مردم رخنه کرده رفتاری که حمید و یا حنیف و پایه‌گذار تئوری جدایی ضدانقلاب از مردم داشتند باعث شد تا این معضل به دست خود مردم حل شود. حمید در بحث ضدانقلاب به این نتیجه رسیده بود نقطه ضعف ناتوانی قوت ضدانقلاب است. و اگر ما مردم‌داری بکنیم و مردم را حفظ کنیم، ضدانقلاب نابود می‌شود. او سعی می‌کرد تا این تفکر را به نیروهای موجود در منطقه چه در زمان جنگ و چه پس از آن حتی در اواخر که مشاور حاج احمد کاظمی در قرارگاه حمزه بود، گسترش دهد که در این راستا مردم کرد با او رابطه و همکاری صمیمانه‌ای داشتند حمید با ؟ این مناطق بسیار نزدیک شده بود. طوری که خودش در یکی از نامه‌ها این‌گونه می‌نویسد که «من هر چه دارم از آن منطقه است و حتی باید بگویم همه چیز از آن منطقه است.»

با پایان یافتن جنگ حمید در همین مناطق ماندگار شد و در سال‌های هفتاد و یک، هفتاد و دو که کاظمی فرمانه قرارگاه حمزه شد با وجود انتقال فرمانده سابق سردار لطفی به نیروی انتظامی حمید با خواست حاج احمد همچنان در دفتر قرارگاه باقی ماند. علاقه حاجی به او بسیار زیاد بود. حتی بدون حمید دست به ؟ نمی‌زد. اما با توجه به قولی که لطفی از او بزرگتر بود بعد از انتقال به نیروی هوایی حمید را مجدداً پیش لطفی فرستاد. اما این علاقه همچنان پابرجا ماند و احمد پس از این‌که فرمانده نیروی زمینی شد، با توصیه آقا رحیم و علاقه‌ی خود آذین‌پور علی‌رغم میل باطنی به ریاست دفتر خود منصوب کرد. سردار فتحی می‌گوید: «آقای آذین‌پور مجدداً نمی‌خواست به نیروی زمینی بیاید. چون درگیر درس و دانشگاه بود. اما چون حاج احمد به او گفته بود که اگر نیایی فردای دیگر در کار نیست تا به من کمک کنی این پست را قبول کرد.»

در سال هفتاد و سه حمید در دانشگاه در رشته جامعه شناسی پذیرفته شد و با داشتن مشغله زیاد این دوره را در هفت ترم تحصیلی طی کرد. در درس‌ها کاملاً موفق بود و رشته‌اش را در کار تلفیق کرده بود. حمید هوش فراوانی در درس‌ها از خود نشان می‌داد.

یکی از اندیشه‌ها و عقاید جالب او بازنگری نگرش امام(ره) بود. او علاقه وافری به امام داشت. شخصیت امام(ره) را یک الگوی کامل برای خودشان می‌دانست و تفکرات امام(ره) را به خصوص در مورد مردم عملی می‌کرد. حمید اعتقاد واقعی به این جمله شهید بروجردی داشت که: «در کردستان ما با کفر می‌جنگیم نه با کرد» او اعتقاد داشت که نگرش امام(ره) در رابطه با مردم به خصوص مردم منطقه کردستان استراتژی و راهبردی است تاکتیک نیست و بسته به یک زمان نیست او می‌گفت در مقابل مردم کرد که از لحاظ فرهنگی فریب ضدانقلاب را خورده‌اند باید ؟ کرد و مسئولین باید نگرش امام را دوباره خوانی نمایند. ما اگر می‌خواهیم در منطقه موفق باشیم باید این راهبرد را عملی کنیم. او حتی پایان‌نامه دوره کارشناسی‌ارشدش را نیز در همین رابطه به نام «تبیین راهبرد مدیریت منابع انسانی قرارگاه حمزه در دهه شصت» نوشت. اما هر کس از آخرین دیدار خاطره‌ایی تعریف می‌کند. آقای یاری از دوستان و همرزمان او می‌گوید «آخرین مرتبه‌ای که من حمید را دیدم یکی از دوستان قدیمی و مشترک ما آمده بود و می‌خواست آقای حنیف را ببیند. حنیف هم تماس گرفت و بچه‌های قدیمی را جمع کرد وقتی همه جمع شدیم باز هم در مورد شمال‌غرب صبحت کردیم. این جلسه حدود سه ساعت طول کشید و حمید خلاصه آن را در دفترچه‌هایی که به رنگ مختلف داشت و هر کدام مختص یک جلسه بود، نوشت. بعد از پایان جلسه هوا تاریک شده بود و حمید طبق معمول به همه ما سفارش کرد تا دستیار و کمک یار حنیف باشیم» خانواده‌اش این‌گونه می‌گویند که «روز عرفه چمدان‌ها را بسته بودیم حمید گفته بود که چند روز مرخصی گرفته تا بعد از برگشت از مأموریت به مشهد برویم.»

در نیروی زمینی روحیات و شخصیت حمید فرق کرده بود و بیشتر از همیشه دلش شهادت می‌خواست و سرانجام به آرزوی همیشگی و چیزی که لیاقت آن را داشت رسید. چندین وصیت‌نام تنظیم کرده بود که این نشان دهنده آمادگی برای شهادت اوست. و همه مخوصاً برادرش از عشق او به شهات اطلاع داشتند «من سرکلاس بودم با من تماس گرفتند که حادثه‌ایی برای حاج حمید اتفاق افتاده و او مجروح شده است. همان لحظه متوجه شدم حمید شهید شده است. احساس می‌کردم مدتهاست من منتظر این خبر هستم.» همیشه دوست داشت تا در کنار پدرش دفن شود و سرانجام هم در کنار آرامگاه پدرش در روز مورد علاقه‌اش و دور از یاران شهید آرام گرفت.

یکی از دوستان ایشان می‌گوید «حمید در یکی از کلاس‌ها شرکت نکرده بود، استاد این درس به دانشجوها گفته بود اگر به کلاس نیایید حق شرکت در امتحان را نداری، وقت امتحان این درس او بدون این که استاد متوجه شود در امتحان شرکت کرد و اتفاقاً نمره بیست گرفت. اما استاد این نمره را قبول نکرد و هر چه او اصرار کرد تنها نمره‌ایی که در کارنامه‌اش ثبت شد صفر بود» او با مطالعه درس‌ها خیلی زود نتیجه می‌گرفت و خارج از متون درسی هم مطالعه می‌کرد. با اینکه زیاد سرکلاس‌ها حضور نداشت اما در همان زمان کم اساتید به تیز‌هوشی او پی می‌بردند. ارتباط او بااساتید و دانشجویان تا زمان شهادت ادامه داشت و هیچ‌گاه قطع نشد. با توجه به این مطالب اگر چند وقت او را نمی‌دیدی این احساس دست می‌داد که او از لحاظ شخصیت یک پله بالاتر رفته است. امروز او با دیروزش تفاوت می‌کرد. همیشه به فکر مردم بود و حتی کارهای خارج از روحیطه مسئولیت را برای مراجعین انجام داد. با هر فرهنگی که عجین می‌شد. اصطلاحات آن را به طور کامل فرامی‌گرفت و به طور کلی ادبیات و خاص شعر رابطه‌ایی داشت و هیمشه از خاطرات قدیسی‌اش تعریف می‌کرد. او انسانی صبور، منطقی یکی از خصوصیت‌های او این بود که افراد را با نامه‌هایی که می‌نوشت نصیحت می‌کرد چند ماه قبل از شهادتش نامه‌ایی به دخترش فاطمه نوشت که با شعری شروع می‌شد و این مضمون را دارد که فرزندی که در رفاه و آسایش بزرگ شود نمی‌تواند فردا در مقابل مشکلات زندگی تاب بیاورد و بهتر است که از همان کوچکی با مشکلات زندگی و فراز و نشیب‌های آن کوشا شود نامه‌ی بسیار عجیبی است. فرزندان او تعریف می‌کنند که «بابا روزهای پنج‌شبنه ما را به بهشت زهرا می‌برد و می‌گفت این شهدا ثبات دهند، این انقلابند.»

سردار شهید صفدر رشادی در سال ۱۳۴۰ در شهر ساوه در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. دوران کودکی تا جوانی خود را همراه با تعمیق باورهای دینی گذراند و در این دوره از تحصیل علم و دانش نیز غافل نشد. در بهمن ۱۳۵۷ به رهبری امام رحمه الله علیه در کنار مردم به مبارزه با طاغوت پرداخت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۵۸ به عضویت سپاه درآمد تا بتواند در کنار هم‌رزمان خود به دفاع از اسلام و انقلاب بپردازد.
شهید رشادی ماه‌ها در جبهه‌های حق علیه باطل با دشمنان به پیکار و دفاع از دین، انقلاب و میهن پرداخت و همواره سعی داشت تا در مناطق عملیاتی حضور فعال داشته باشد. از ویژگی‌های اخلاقی ایشان تعهد، پشتکار، جدیت، ساده‌زیستی در زندگی فردی و اجتماعی است. این روحیه سبب شد تا در مسوولیت‌های مختلف از جمله جانشین قرارگاه صاعقه، رییس ستاد تیپ موشکی، معاونت هماهنگ کننده موشکی و معاونت طرح و برنامه و بودجه نهسا انجام وظیفه کند و برای ادامه راه همرزمان شهیدش مسوولیت معاونت طرح و برنامه و بودجه و مالی نیروی زمینی سپاه را به عهده گیرد.
وی سرانجام در سانحه هوایی هنگام انجام ماموریت با تعدادی از همرزمان خود به لقاء الله پیوست و در جوار شهیدان آرام گرفت.

\"\"

\"\"

\"\"

\"\"

 

سرتیپ دوم خلبان، شهید احمد الهامی‌نژاد روز دهم اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۴۱ در یکی از روستاهای سبزوار به دنیا آمد. او آموختن علم را در ۷ سالگی آغاز کرد و بعد از اخذ مدرک سیکل به منظور ادامه تحصیل به سبزوار مهاجرت کرد و در هنرستان فنی در رشته اتومکانیک مشغول به تحصیل شد.

وی در جریان مبارزات امام (ره) در جمع دلاوران مبارز ایران قرار گرفت و در نیمه شب ۲۲ بهمن‌ماه با یک اسلحه که از نظامیان به غنیمت گرفته بود، به منزل برگشتند و از فردای همان روز طرز کار با اسلحه را یاد گرفتند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با بازگشایی مراکز آموزشی به سبزوار برگشت و تحصیل علم را آغاز کرد.

در خردادماه سال ۱۳۶۰ مدرک دیپلم در رشته اتومکانیک را دریافت کرد و در مهرماه همان سال جهت انجام خدمت نظام‌ وظیفه به سپاه‌ پاسداران پیوست. دوره‌ عمومی سپاه را از تاریخ دوزادهم اسفندماه ۱۳۶۰ تا سیزدهم خردادماه سال ۱۳۶۱ در جبهه گذرانید. در این زمان در آزمون پذیرش دانشجوی خلبانی پذیرفته شد و به تهران انتقال یافت. وی در تاریخ ۱۰ دی ماه ۱۳۶۰برای دومین مرتبه به جبهه رفت. در این علیات سه نفر از یگان هوایی به شهادت رسیدند و این موضوع باعث شد که سپاه‌پاسداران از فرستادن دانشجویان خلبانی به عنوان سرباز نیروی داوطلب به جبهه خودداری کند.

بعد از اتمام دوره آموزش خلبانی برای ادامه کار در تاریخ پانزدهم اردیبهشت سال ۱۳۶۶برای مدت نامعلوم به اصفهان منتقل شد. الهامی‌نژاد در نهم دی‌ماه سال ۱۳۶۷ به همراه تعداد دیگری از خلبانان و مهندسین فنی هواپیما جهت طی دوره آموزشی هواپیمای توکانو -هواپیمای نیمه‌جنگی- به مدت ۴۵ روز به برزیل سفر کرد و موفق به اخذ گواهینامه مربوطه شد. وی در پانزدهم فروردین‌ماه سال ۱۳۷۰ به مدت یک سال به سمت مسئول دفتر استاندارد و ارزشیابی پایگاه هوایی سپاه منصوب شد.

در اواخر تابستان سال ۱۳۷۲ با خانواده به تهران بازگشت و در پادگان ولی‌عصر (عج) در سمت معاونت آموزش مشغول به خدمت شده و به عنوان پاسدار نمونه معرفی شد. در هفتم اسفندماه سال ۱۳۷۵ طبق حکمی از سوی سرلشکر رضایی به مدت ۳ سال مسؤلیت مدیریت هواپیمایی – معاونت عملیات نیروی هوایی سپاه- را پذیرفت. در بیستم مردادماه سال ۱۳۷۷ از سوی فرمانده نیروی هوایی سپاه، سردار قالیباف، به سمت مدیر واحد اطلاعات و عملیات به مدت ۳ سال منصوب شد. او از تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۷۹ دوره داخلی دانشکده‌ فرماندهی و ستاد را در گرایش هوایی در مقطع کارشناسی ارشد، با معدل کل ۱۸،۲۵ به پایان رساند. الهامی‌نژاد در تاریخ ۲۷ دی ۱۳۷۹ از سوی فرمانده کل سپاه سرلشکر صفوی برای مدت ۳ سال مسئولیت مدیریت آموزش‌های خلبانی معاونت آموزش نیروی هوایی سپاه را برعهده گرفت و در تاریخ ۲۲ آذر ۱۳۸۴ به موجب حکمی از سوی رهبر معظم انقلاب به درجه سرتیپ دومی منصوب شد.

سرتیپ دوم خلبان شهید احمد الهامی‌نژاد در روز ۱۹ دی‌ ۱۳۸۴ مصادف با روز عرفه در اثر سانحه هوایی در آسمان ارومیه به همراه یار و همراه دیرینه‌اش سردار شهید احمد کاظمی در سن ۳۴ سالگی به سوی ملکوت بال گشود.

شهید غلامرضا یزدانی در روز هجدهم دی ماه سال ۱۳۴۰ در شهرستان نجف آباد متولد شد. او در دبستان نهم آبان آموختن را آغاز نمود. دوره‌ی راهنمایی را در مدرسه امیرکبیر گذراند و به علت علاقه به دروس فنی در رشته راه و ساختمان در هنرستان آیت الله طالقانی ادامه تحصیل داد.

تاریخ تولد:۱۸/۱۰/۱۳۴۰٫تاریخ شهادت:۱۹/۱۰/۱۳۸۴محل تولد :اصفهان /نجف آباد.طول مدت حیات :۴۴محل شهادت :اسمان ارومیه(پرواز ارومیه تهران بهشت) مزار شهید:گلستان شهدای اصفهان

دوران پایانی دبیرستان او مصادف بود با مسائل انقلاب و غلام‌رضا در این مسیر همراه مردم شد. او اعلامیه‌ها را از قم به نجف آباد می‌برد و بین مردم پخش می‌کرد. در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی دوره چریکی را به همراه شهید حجت الاسلام منتظری، احمد کاظمی، غلام‌رضا صالحی در سوریه گذراند و پس از بازگشت به ایران در خرداد ماه سال ۱۳۵۹ موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. با آغاز جنگ در کسوت بسیجی به جبهه رفت و تا پایان جنگ ۱۰۸ ماه مردانه جنگید. او در آغازین روزهای جنگ در مغازه برادر مشغول به کار بود، اما حمایت از خاک ایران و اسلام را بر هر کاری مقدم دانست و رهسپار جنگ شد. چندی بعد در روز هجدهم دی ماه لبا سبز سپاه پاسداران را بر تن کرد. وی در غرب (مریوان- سنندج) با شهیدان نورانی و ناهیدی آشنا گشت و استفاده از ابزار آلات جنگ را فراگرفت.

سپس توپخانه تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) را راه اندازی کرد تا در عملیات فتح‌المبین حماسه‌ای بی‌نظیر بیافریند. در عملیات رمضان مسئولیت فرماندهی توپخانه قرارگاه نصر را پذیرفت و در عملیات مسلم بن عقیل فرماندهی توپخانه قرارگاه ظفر را برعهده گرفت. سپس در عملیات والفجر مقدماتی، والفجر ۱ فرماندهی توپخانه قرارگاه حمزه سیدالشهدا (علیه السلام) را به او سپردند. آنگاه گروه توپخانه‌ی ۴۰ رسالت را تأسیس کرد و این گروه به قوی‌ترین گروه توپخانه سپاه تبدیل شد. او توانست خدمات زیادی را در طول سالهای دفاع مقدس ارائه کند به خصوص در عملیات بدر، نصر ۴، فتح، والفجرها، کربلای ۵ و … سال ۱۳۶۶ همزمان معاونت عملیاتی توپخانه سپاه و فرماندهی توپخانه قرارگاه نجف اشرف را برعهده گرفت و توانست با آتش مؤثر خد عرصه را بر دشمن تنگ و زمینه را برای نفوذ نیروهای پیاده فراهم کند. از جمله: کریلای ۱۰، نصر ۴، بیت المقدس ۲ و ۴ و سرانجام مرصاد.

بعد از اتمام جنگ نیز ۱۵ روز در جبهه ماند. غلام‌رضا در سال ۱۳۶۲ همراه و همسفر خود را یافت و صاحب ۳ فرزند شد. بعد از اتمام جنگ وارد دانشکده توپخانه سپاه پاسداران شد و دوره عالی توپخانه را با موفقیت گذراند. سال ۱۳۶۸ مدرک کارشناسی جغرافیای سیاسی از دانشگاه امام حسین (ع) و در سال ۱۳۷۶ کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت امور دفاعی دریافت نمود.

بعد از آن مسئولیت دانشکده علوم و فنون توپخانه سپاه به او واگذار گردید و ضمن آن به تدریس مشغول شد. نیروی هوایی سپاه پاسداران هم از خدمات او بی‌بهره نماند. به طوری که در سال ۱۳۷۷ به نیروی هوایی انتقال یافت و مدتی جانشین فرمانده یگان موشکی نیروی هوایی شد و چندی بعد بعنوان فرمانده پدافند هوایی نیروی هوایی برگزیده گشت.

سوم خرداد ماه سال ۱۳۶۹ مدال درجه ۱ فتح را از دستان با برکت مقام معظم رهبری دریافت کرد و از سوی سردار کاظمی ۴ مرتبه تشویق شد و به عنوان سردار نمونه معرفی گشت. سال ۱۳۸۲ به نیروی زمینی برگشت و به فرماندهی توپخانه و موشک‌های نیروی زمینی سپاه منصوب شد و علاوه بر وظایف شغلی‌اش به کار جمع‌آوری یادنامه شهدای دوران دفاع مقدس روی آورد. سه کتاب سرداران آتش و درس‌های زیردرخت بلوط و جبهه‌ای به عرض ۶ متر از جمله فعالیت‌های فرهنگی او بود. وی در تاریخ نوزدهم دی ماه سال ۱۳۸۴ در حالی‌که برای سازماندهی یک واحد توپخانه به اتفاق سردار کاظمی فرمانده نیروی زمینی سپاه و تنی چند از فرماندهان قصد سفر به ارومیه داشت، براثر سانحه هوایی در سن ۴۴ سالگی به بیکران شهادت بال گشود.

او در تاریخ ۱۸/۱۰ به دنیا آمد و در ۱۸/۱۰/۱۳۵۹ وارد سپاه شد و در ۱۸/۱۰/۱۳۸۲ به فرماندهی توپخانه نیروی زمینی منصوب گشت و در تاریخ ۱۹/۱۰/۱۳۸۴ هدیه تولدش که شهادت بود را از مولایش دریافت نمود

جانباز صبور

حاجی اولین بار در زمان انقلاب جانباز شد. مأمورها دنبالش بودند و او به ناچار در خانه پیرزنی در کمد پنهان می‌شود. مأمورها به دنبال او به خانه می‌ریزند و از پیرزن می‌خواهند در کمد را باز کند. اما او باز نکرد و مأمورها برای اطمینان بیشتر چند سر نیزه به در کمد زدند و حاجی از ناحیه دست مجروح شد. یکبار نیز در تظاهرات خیابانی برای این‌که او را دستگیر نکنند کنار شهدا روی زمین دراز کشید تا مأموران گمان کنند او شهید شده در همان زمان، شنی تانک از روی دستش رد شد و برای همیشه عصب تعدادی از انگشت‌هایش قطع گردید.

حاجی در زمان بمباران شیمیایی حلبچه دچار مصدومیت شیمیایی شد. با وجودی‌ که ماسک داشت در هنگام حمل مجروحین شیمیایی به پوستش سرایت کرد و برای همیشه تاول‌هایی را برایش به یادگار گذاشت. مدام با برس روی تاول‌ها می‌کشید و من هر چه اصرار می‌کردم به بنیاد جانبازان مراجعه کند نمی‌پذیرفت و می‌گفت: من از خدا خواستم که هیچ وقت در رخت‌خواب به خاطر بیماری، مریضی و یا عواقب جنگ نمیرم. و سرانجام هم به آرزویش که شهادت بود دست یافت و از آسمان به عرش بال گشود.

ایمان حاجی

غلام‌رضا خیلی مهربان بود. هیچ وقت رفتاری از او ندیدم که باعث رنجشم شود. وقتی به خانه برمی‌گشت، با صدای بلند می‌گفت: «من مخلص همتونم دربست. من نوکر همتونم دربست تو راهی هم سوار نمی‌کنم.» با شنیدن صداش هر گله‌ای را از دیر آمدنش داشتم فراموش می‌کردم.

از آن روز آغازین زندگی مشترکمان تا لحظه شهادت نماز شبش ترک نشد. شبهایی که خیلی خسته بود قبل از خوابیدن نماز شبش را می‌خواند و می‌خوابید. گاهی اوقات نیز نیمه‌های شب توی خواب نماز می‌خواند. بارها به دوستانم گفتم: «شما از صدای خر و پف شوهرتون بیدار می‌شید، من از صدای نماز خواندنش.»

در کنار این ایمان قوی روحیه‌ای شاد داشت. همیشه موقع لباس خریدن از رنگ‌های روشن استفاده می‌کرد.

ااجابت دعا

سال ۱۳۶۶ پدر مشرف به زیارت بیت‌الله الحرام گشت. بعدها برای من تعریف کرد:‌من در خانه خدا درخواستی داشتم از کنار کعبه که دور شدم متوجه اوضاع شده و به نحوی پی به اصابت خواسته‌ام که شهادت بود، بروم و از خداوند تأخیر در اجابت را طلب کردم. پدر این خاطره را دو هفته قبل از شهادتش برای من تعریف کرد ناراحت بود که چرا از خداوند تأخیر طلب کرده و خوشحال بود که توانسته بیشتر به نظام اسلامی و در حقیقت راه خدا خدمت کنند. و بالاخره خدا پدر را طلبید شب عرفه و ایام الله حج ابراهیمی به آروزیش رسید و خدا به ندای خاضعانه‌اش لبیک گفت.

بصره روشن شد

از آغاز جنگ عراقی‌ها شهرهای دزفول، اهواز، … را زیر موشک باران و بمباران داشتند. اما تقریباً از بعد از عملیات فتح خرمشهر این حرکت وسعت زیادی یافت. اخیراً بعد از فشار زیاد عراق و تداوم بمباران شهرها و مناطق مسکونی کشور [امام] با مقابله به مثل در حداقل موافقت کرده بودند. جلسه‌ای با حسن باقری تشکیل شد. در ابتدای جلسه بعد از تلاوت قرآن حسن باقری از من سؤال کرد: «گلوله منور ۱۳۰ م م دارید؟ که پاسخ دادم: اصلاً در کشور نداریم. گفت: به ما ابلاغ شده چند گلوله منور روی بصره بزنیم… ناگهان یار یک اتفاق جالب افتادم… ده روز بعد از پایان عملیات فتح المبین حوالی بیست فروردین ۱۳۶۱ روزی با تویوتا وانت به تنهایی از تنگه ابوغریب به طرف دشت عباس می‌آمدم که در دامه ارتفاعات تینه یک جاده خالی فرعی توجه مرا به خود جلب کرد. من کنجاو شده به داخل آن رفته و بعد زا چهار کیلومتر به یک شیار رسیدم. آنجا یک زاغه مهمات به جا مانده عراقی‌ها بود و تعداد مهمات ۱۳۰ م م سوخت شدید و پوکه خالی ریخته اما حدود ۱۵ گلوله که خطی سفید بدور آن کشیده شده بود نیز جلب توجه کرد و من بدون اراده با اینکه تنها بودم، آنها را عقب تویوتا ریخته و بردم پادگان دوکوهه…

… رأس ساعت ۱۰ شب موضع آماده بود و ارتباط مستقیم با حسن [باقری] آقا در قرارگاه کربلا برقرار گردیده بود هماهنگ شده بود. به محض پرتاب گلوله و روشن شدن آن، بخش رادیو عربی ایران که صدای آن در بصره شنیده می‌شد برنامه‌های خود راقطع و اعلام کند که این گلوله‌ها از طرف ایران شلیک شده و اگر ارتش عراق دست از زدن شهرهای ایران برندارد این گلوله‌ها به گلوله‌های جنگی تبدیل خواهد شد. آن شب با تنظیم زمان شلیکها پنج دقیقه آسمان بصره روشن ماند… سه روز بعد حضرت امام (ره) سخنرانی عمومی داشتند که در بخشی از آن ضمن هشدار به عراق در مورد زندن شهرها و مناطق مسکونی ایران فرمودند: رزمندگان ما که چند روز قبل گلوله منور به بصره زدند جهت اخطار و اعلام توانایی برای مقابله به مثل بود و ما نمی‌خواهیم به مردم عراق صدمه برسد والا …. اینکه امام در این مورد صحبت کردند اهمیت موضوع بیشتر روشن شد.

رضایت مولا

سال ۱۳۸۲ پدر به کربلا مشرف گشت. وقتی بازگشت گفت: «چند کیلومتری شهر کربلا در ماشین خوابم برد. در عالم رؤیا به بارگاه ملکوتی حضرت اباعبدالله (ع) مشرف شدم و حضرت (ع) از من پرسیدند: ما را یاری می‌کنی؟ دست بر سینه گذاشتم و در نهایت خضوع و خشوع پاسخ دادم: بله مولاجان. حضرت (ع) فرمودند: ان شاء الله در مسئولیت جدید به ما ملحق می‌شوی… و پدر اندک زمانی بعد در جرگه عاشورائیان قرار گرفت و نامش ستاره جاویدان دفتر شهادت گشت.

شهید عباس کروندی  در روز دهم خردادماه سال ۱۳۳۷ در شهر قم دیده به جهان گشود. دوره ابتدایی را در مدرسه مصطفی خمینی و دوره‌ی متوسطه‌ را تا اخذ مدرک دیپلم تجربی ادامه داد. از همان ابتدا دارای هوش و حافظه‌ی قوی بود و بعد از دریافت مدرک در سال ۱۳۵۹ لباس سبز سپاه‌پاسداران را بر تن کرد. همزمان با آموزش‌های مقدماتی، به فراگیری زبان خارجه پرداخت. در فروردین‌ماه سال ۱۳۶۰ در جرگه خلبانان سپاه قرار گرفت و ضمن آموزش پرواز به عنوان خلبان در جنگ شرکت نمود و وظیفه‌ی ترابری و جابه‌جایی مسئولین و فرماندهان جنگ را پذیرفت.

تاریخ تولد:۱۰/۳/۱۳۳۷٫تاریخ شهادت:۱۹/۱۰/۱۳۸۴محل تولد :قم /قم.طول مدت حیات :۴۷محل شهادت :اسمان ارومیه(پرواز تهران ارومیه بهشت) مزار شهید:_

عباس در فروردین‌ماه سال ۱۳۶۱ با بانویی پارسا ازدواج کرد و صاحب ۳ فرزند شد. سال ۱۳۶۴ با هواپیمای فالکن پرواز کرد. در سال ۱۳۶۵ دو روز بعد از تولد دخترش زهرا، عازم منطقه جنوب شد اما از پرواز جا ماند و آن هواپیما در طول مسیر مورد اصابت موشک قرار گرفت و همه سرنشینان آن شهید شدند و چون نام عباس در لیست مسافران بود، نام او را در لیست شهید ذکر کردند اما دقایقی بعد خود را به پایگاه تهران معرفی کرد. سال ۱۳۶۶ دوره دافوس و چتربازی را با موفقیت و کسب نمره عالی به اتمام رساند. سال ۱۳۶۷ به عنوان فرمانده دانشکده پرواز انتخاب شد.

در سال ۱۳۶۸ فرمانده پایگاه بدر گردید که بعد از شش ماه در پایگاه تصادف کرد و برای عمل جراحی به تهران منتقل گشت. عمل جراحی کمر را در سال ۱۳۶۹ در بیمارستان بقیه‌الله تهران انجام داد. دو ماه در بیمارستان ماند و ۶ ماه در منزل استراحت کرد. سال ۱۳۶۹ با هواپیمای فوکر پرواز کرد و همزمان در شرکت هواپیمایی آسمان با هواپیمای مسافربری بوئینگ ۷۲۷ پرواز نمود. سال ۷۴-۱۳۷۳به درخواست سردار قالیباف به سپاه برگشت و به سمت معاونت ایمنی نیروی هوایی سپاه منصوب گردید.

سال ۱۳۷۴ کار بر روی هواپیمای آنتونف را آغاز نمود و به عنوان استاد خلبان به تدریس پرواز آنتوف پرداخت. کروندی همچنین توانست با بزرگ‌ترین هواپیمای جهان، هواپیمای ۶ موتور، در کشور اوکراین پرواز کند. وی بیش از دو هزار ساعت پرواز با هواپیمای فالکن و هفت هزار ساعت پرواز با هواپیما‌های مختلف را در کارنامه خود ثبت کرد که این یک رکورد کشوری شناخته شد.

عباس در سال ۱۳۷۹ فرماندهی پایگاه قدر نیروی هوایی سپاه را پذیرفت. او فردی متعهّد، دلسوز، خوشرو و متواضع بود. سرانجام سردار سرتیپ خلبان کروندی در روز نوزدهم دی‌ماه سال ۱۳۸۴ به همراه احمد کاظمی و دیگر فرماندهان عازم ارومیه شد و به علت نقص فنی، در سن ۴۷ سالگی به اوج بال گشود و آخرین پرواز خود را با هواپیمای فالکن انجام داد که به بی‌نهایت رسید.

خطبه عقدمان را آیت‌الله مشکینی خواند و ما ۱۱ ماه بعد، اسفندماه سال ۱۳۶۱ زندگی مشترک خود را آغاز کردیم. محمدرضا آذرماه سال ۱۳۶۲ به دنیا آمد. ۲۰ روز بود که از عباس خبر نداشتم. روز بعد از تولد محمدرضا آمد؛ خیلی شاد بود گفت اسمش را بگذاریم محمد گفتم:محمدرضا.

چند روز بعد برایم تعریف کرد که از امام رضا (ع) خواسته به او یک پسر بدهد و نامش را رضا بگذارد؛ اما آن روز این نذر را فراموش کرده بود».

عباس انسانی صبور و مهربان بود. بعد از هر مأموریت که به خانه می‌آمد می‌گفت:«دلم برایتان تنگ شده بود». و این کلام علاوه بر تأثیر روحی، ما را متوجه می‌ساخت که او هم مثل ما دوست دارد کنار هم باشیم و از دوری ما در عذاب است». گرچه روزهای کمی را در کنار هم بودیم، اما در آن لحظات نیز آنقدر به ما توجه داشت که با حضورش تمام فکرها از ذهنمان دور می‌شد و از بودن با او لذّت می‌بردیم

همسر مهربان

عباس به مسئله تربیت بچه‌ها خیلی حساس بود، به من گفت:« نماز محمدرضا با من و نماز زهرا با شما ». به محمد می‌گفت:« باباجان می‌خواهی با هم نماز بخوانیم » اگر می‌گفت: باشه؛ با هم نماز می‌خواندند. من یادم نمی‌آید که سر این مسایل بچه‌ها با پدرشون مشکل داشته باشند. شب‌ها، اول با نرگس بازی می‌کرد یا می‌بردش بیرون پارک.

با اینکه خیلی کم، خانه بود اما روی تمام مسایل احاطه داشت؛ حتی کوچکترین خرید خانه را هم با خودش انجام می‌دادیم.

________________________________________

آخرین جشن تولد

روز دهم دی‌ماه روز تولدم بود. ولی پدر برایم کادو نخریده بود. شب نوزدهم با هم رفتیم بیرون و یک پالتوی قشنگ و به یادماندنی برایم هدیه گرفت. هر شب قبل از خواب به همه ما شب به خیر می‌گفت.

با وجودی‌که فقط ۳ الی ۴ ساعت خانه بود، اما برنامه‌ریزی همه کارها را چک می‌کرد. خیلی دوست داشت به مسایل درسی ما کمک کند. مخصوصاً برادرم که خیلی علاقه به خلبانی داشت، ساعت‌ها بابا با او صحبت می‌کرد. هیچ‌وقت مسأله‌ای رو مستقیم بیان نمی‌کرد؛ مخصوصاً در مسایل مذهبی هیچ‌وقت نمی‌گفتند نماز بخونید. بیشتر با عمل به ما ثابت می‌کردند.

الان هروقت صدای اذان رو می‌شنوم، یاد بابا می‌افتم یا مثلاً سحرها وقتی بلند می‌شویم یاد سحرهایی می‌افتم که بابا قرآن می‌خواند. به نظر من خوب شد که بابا به بهترین شکل ممکن ما را ترک کرد یه مرگ عادی براشون کم بود. درست که هر شخصی باید در جهان آخرت منتظر پاداش واقعی اعمالش باشد، اما این مهم است که بابا با شهادت، مُهر تأییدی برای کارهای دنیا و آخرتش زد.

________________________________________

صادق و صالح

عباس تا جایی‌که توان داشت به دیگران کمک می‌کرد اما اهل پارتی‌بازی و سفارش نبود. چند سال قبل پسرم تست خلبانی داد. دوست داشت که راه پدرش را در نیروی هوایی سپاه ادامه بدهد. بعد از آزمایشات پزشکی در آزمون چشم رد شد. اصرار داشت با اعمال نفوذ پدرش در نیروی سپاه او را به عنوان دانشجوی خلبانی معرفی کند.

اما عباس گفت:«این یک نقص برای بحث خلبانی شما مطرح می‌شود و شما هم هیچ فرقی با دیگران ندارید و من نمی‌توانم این کار را برای شما انجام دهم

بسم الله الرحمن الرحیم

انالله و انا الیه راجعون

خدا را شاکرم که این توفیق را نصیبم کرد و مرا پذیرفت که به زیارت خانه‌ی او مشرف شوم هرچند که هنوز آماده نبودم و لیاقت نداشتم ولی او ارحم الراحمین است و چه زود جواب گناهکاران را می‌دهد. در آستانه این سفر الهی چند سطری به عنوان وصیت‌نامه می‌نویسم که اگر قسمت بود و بازنگشتم به این وظیفه‌ام هم عمل کرده باشم.

خدمت مادر عزیزم سلام عرض می‌کنم؛ امیدوارم خداوند در بهشت برین جبران زحمات ایشان را بنماید و با ائمه معصومین (ع) محشور شود.

خدمت همسر عزیزم سلام عرض می‌کنم؛ همسری که جز خوبی در زندگی برایم چیزی نداشت من از او راضی هستم امیدوارم که خداوند هم از او راضی باشد به راستی که او چه مهربان و مادری نیکوکار است …..

خدمت محمدرضا و زهرای از جان عزیزترم سلام عرض می‌کنم از هر دوی شما راضی بودم امیدوارم با درس خواندن و تلاش، افراد مفیدی برای جامعه آینده خود باشید حرف مادرتان را گوش دهید و به نصایح او عمل کنید و با هم تشریک مساعی کنید تا هم در کارهایتان موفق شوید و هم کسی به دیگری تحمیل عقیده نکند

… در این زمان از همه اقوام خانواده عزیزم مثل مادرم، برادرم، خواهرانم و افرادی که فامیل من هستند، طلب بخشش می‌نمایم از همه آنها التماس دعا دارم و مرا از دعای خیر فراموش نکنند.

از همسر مهربانم طلب بخشش دارم امیدوارم در هر حال با خواندن قرآن و یاد کردن من در عزاداری‌ها و زیارت‌ها اهتمام داشته باشد. این وصیت‌نامه در تاریخ ۱۷/۱۱/۱۳۸۰ نوشته شده است.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

عباس کروندی‌مجرد

شهید محسن اسدی در روز شانزدهم مردادماه سال ۱۳۵۲ در یکی از محلات جنوب شهر تهران چشم به جهان هستی گشود. او یکی از مداحان و ذاکران اهل‌بیت (ع) بود، او نسبت به بی‌بی دو عالم حضرت زهرای اطهر (س) ارادتی خاص داشت و در جمع بسیجیان پایگاه شهید علی محمدی مسجد همت‌آباد شرکت داشت. اسدی بعد از اخذ مدرک دیپلم در سال ۱۳۷۳ با خانم علی‌زاده ازدواج کرد و صاحب فرزندی به نام ایمان شد.

سال ۱۳۷۶ لباس سبز سپاه‌پاسداران را بر تن کرد و در دانشگاه امام حسین (ع) مشغول به کار گشت. سال ۱۳۷۷ به پادگان انصارالحسین (ع) منتقل شد و بعد از آن به مدت ۵ سال به عنوان محافظ و راننده سردار کاظمی در نیروی هوایی خدمت کرد. سرانجام محسن اسدی افسر همراه فرماندهی نیروی زمینی سپاه در تاریخ ۱۹/۱۰/۱۳۸۴ در سن ۳۲ سالگی در منطقه شمال غرب ارومیه در هنگام پرواز با فالکن به علت نقص فنی هواپیما به همراه جمعی از فرماندهان سپاه‌پاسداران سقوط کرد تا برای همیشه در آسمان جاودان بماند.

او بی‌شک مسافری از ره‌یافتگان شب وصال عرفه بود که آسمان، عرفاتش بود و خودش قربانی. مزار پاکش در بهشت زهرا (س) قرار دارد.

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا را شکر که به واسطه ولایت امیرالمؤمنین دینم کامل و نعمتم جامع گردید.

شکر خدا را که به من منت نهاد و خاک مرا از دیاری برگزید که در آن دین مبین اسلام بنیان گذاشته شد و رسالت نبوی و ولایت علوی در آن تحقّق یافت و سپاس‌گذارِ خدای واحدی هستم که مرا شهید مطلقه علی‌بن‌ابیطالب (ع) گرداند…

با عرض سلام و ارادت به ساحت مقدس ولی عصر (عج) و نائب برحقش رهبر معظم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که خداوند پرچم دست او را به صاحب اصلی‌اش بدهد. ان شاء الله.

اینجانب چند روز گذشته در بهشت‌زهرا (س) بودم؛ آن دیاری که به تعبیر من (مردآباد) ایران یا تهران است. حالت عجیبی داشتم با خود می‌گفتم این ملت، عجب امتحانی پس دادند…. در ایران ۸ سال هر روز کنکور می‌گرفتن و من بیچاره غافل بودم. … البته من شاید یک بار برای دیدن این دانشگاه عظیم به منطقه گیلان‌غرب در سال ۱۳۶۴ و در سن ۱۲ سالگی رفتم اما چه رفتنی ای کاش خداوند من را هم در این کنکور قبول می‌کرد…

… کسانی که اکنون شنونده وصیت اینجانب هستند، در روضه‌ها می‌گویم ای کاش ما در کربلا بودیم و آقایمان امام حسین (ع) و اهل‌بیتش را یاری می‌کردیم. به خدا قسم زمانی نه چندان دور می‌رسد که آیندگان ما می‌گویند ای کاش ما در زمان امام (ره) و سیدعلی خامنه‌ای بودیم و او را یاری می‌کردیم. چه کسانی بودند و او را یاری نکردند. شاید ما هم مثل خیلی‌های دیگر در صحرای کربلا مورد بد و بیراه قرار بگیریم. قدر ولایت فقیه را بدانید و نگذارید خدشه‌ای به این ولایت وارد شود که آن وقت دودش اول به چشمان خودمان می‌رود. این سید را تنها نگذارید…

خدایا به آبروی اهل بیت (ع) مرا شرمنده شهدا و ایثارگران قرار مده و قدحی از جام شهادت از دستان مبارک اربابم به من اعطا گردان که روز به روز سنم بالا می‌رود و نوشیدن این جام برایم سخت‌تر می‌شود؛ زیرا در این دنیای فانی دست‌خوش بازی‌های روزمره شده‌ام.

آمین یا رب العالمین

الحقیر المسلمین محسن اسدی

۱/۱/۸۰

بخشی از درددلی بسیار سوزناک همسرداغ دیده ایشان:

لحظه های با تو بودن

مشتاقانه می خواهم که برایم تعریف کند و او آرام این گونه می گوید: محسن همیشه به دلیل ماموریت های طولانی اش ماهانه خرید می کرد. ماه رمضان بودکه برای خرید بیرون رفته بود،ولی وقتی برگشت دستش

خالی تر از آن بود که بپرسی . با وجودی که چیزی نپرسیده بودم ولی می شنیدم که محسن خجالت زده تکرارمی کند:خانم حلال کن،حلال کن وخانومی مهربان تر ازهمیشه با گوشه چشم هایش پرسیده بود:این حرفها چه معنایی دارد؟ ومحسن گفته بود: توهم توی این خانه سهم داری. ماجرا از این قرار بودکه مرد جوانی دو بار به محسن نزدیک می شود و دور می شود. شاید چهره نورانی محسن باعث می شودکه او لب به سخن باز کند.گفته بود: تازه ازدواج کرده ام وقرار است امشب خانواده همسرم موقع افطار به منزلمان بیایند،امّاباورکنید پولی ندارم که خرید کنم،احساس کردم که اگرخواسته ام را به شما بگویم،شما دست رد به سینه من نمی زنید ومحسن با تمام سخاوتش هرآنچه راکه داشت تقدیم کرده بود. جوان اصرارمی کند که نشانی منزل محسن را بگیرد و او فقط گفته بوداگر کسی مثل خودت پیدا کردی به او کمک کن.هنگامی که بر دست وپای ایمان بوسه می زد، خانومی به تو گفته بود که این دل نرم توبه درد نظامی گری نمی خورد. امّا من می خواهم بگویم مگر نظامی ها دل ندارند،نظامی ها با عشق زندگی می کنندوبا عشق می میرند پس چرا آنها را متهم می کنیم که نظامی هستند. مگر نظامی ها تافته جدا بافته هستند. با ور کنید آنها در بین ماهستند،امّا آن قدربی صدا مشغول وظیفه خطیرخود هستند که ما آنها را فراموش می کنیمو وقتی به خود می آییم که سقوط هواپیما های آنها یا خبر شهادتشان را می شنویم. این هم را به حساب مظلومیتشان می گذاریم.

خانومی از آخرین شبی می گوید که نگاهت محزون بود وازآخرین نمازشبی که خواندی. صبح مثل همیشه در حالی که ایمان رابغل کرده بودم به بدرقه ات آمده و تو پرسیده بودی : خانومی کاری نداری؟ شاید می دانستی که دیگر بر نمی گردی.خانومی به یاد حرف هایی می افتد که بوی رفتن داشت. این که گفته بودی از من راضی هستی؟ او گفته بود به خدا راست می گویم،محسن! بهترین شانس زندگی من تو بودی وتو آنقدرگریه کرده بودی که با گریه هایت می خواستی بگویی ببخشید اگردرخانه کمتر بودم اگرمدام تنهایت می گذاشتم ودرماموریت بودم. اگر نتوانستم جایی ببرمت وخانومی تو را بخشیده بود.

امروز خانومی دل تنگ تر از هر روز زمزمه می کند.

کاش می شد اشک را تهدید کرد فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش می شد از میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد

——————————————-

بخش های از حرف های همرزم ایشان جناب اقای : حسین دهشیری

شهید اسدی را مدت ۵ سال بود که می شناختم. از زمانی که نزدشهید کاظمی مشغول خدمت شدم آقای اسدی هم از جای دیگری به ما ملحق شده بود او فردی فوالعاده با تقوا، پی گیر، منظم وعاشق شهادت بود.مداح بودوخیلی عاشق ابا عبدالله (ع).چند بار خواب شهادت را دیده ومژده شهادت گرفته بود.یکبارخواب می بیند درمجلسی است،از یک خانم سیده و محجوبی سوال می کند((آیا من هم شهیدمی شوم؟))

و خانم می فرمایید:((نگران نباش توهم شهیدمی شوی)) اتفاقاً او این خواب را زمانی که با هواپیما از ساری به به تهران می آمدیم،تعریف کرد.

صبح روزی که این حادثه اتفاق افتاد،به من زنگ زد و گفت((حال حاج احمد خوب نیست وسرماخوردگی داردبگو حتماً هواپیما گرم باشد.)) نماز شب شهید اسدی اصلاً ترک نمی شد.حتی درماموریت هایی که می رفتیم وجلسات ۱و۲نیمه شب طول می کشید، وقتی همه می خوابیدند،او نمازشب می خواند،وصبح هم زود تر از همه بیدار می شد. اومراقبت زیادی از حاج احمد به عمل می آورد.خداوندقبل از شهادتشان به آنها چند دقیقه مهلت داد و متوجه شدند به شهادت می رسند. حالادرآن موقعیت که باید ازهمه چیز دست می کشیدند،ایشان بسیار خونسرد ابتدا ضبط را روشن می کند وبا بسم الله،موقعیت را توضیح می دهد وسپس شهادتین را می گوید. چه کسی غیر از فردی خود ساخته و عاشق شهادت و آماده مرگ می تواند این جملات را در آن لحظات سخت بگوید؟حاج احمد خیلی او را دوست داشت و سفارشش را به من می کرد ومی گفت:او انسان خوبی است و کارش درست است. مراقب او باش. به مشکلات او اغلب توجه داشت. البته شهید اسدی هیچ وقت خواسته ای نداشت وهمیشه به گوش بود.هرکس قصد تماس با سردار کاظمی را داشت، با اسدی تماس می گرفت که به راحتی و۲۴ ساعته حضور داشت وقابل دسترس بود

——————————————

و مطلبی که نشان از اوج اتصال معنوی خواهر زاده و داییی داره بینید :

این سرنوشت می دانست که قرار است تو از ما دور شوی به فاصله دنیا تا آخرت این روزگارمی دانست و به ما پوز خند می زدکه نمی دانیدکه چندوقت دیگرعزیزتان را ازدست می دهید وهمه خانواده درغم فرو می رو ید همه شوکه می شوید از این واقعه از این مصیبت . سالیان سال است که شما غمی ندیدید و این تقدیر به بی خبری ما می خندید.کاش دنیا حال مارا درک می کرد که این روزگار چه آورد بر سرمان خدا می داند که این غم ما را پیر کرد ، پژمرده کرد حالا با هیچ چیز از ته دل شاد نمی شویم چون جای عزیزمان تا ابد خالیست کاش می شد به این سرنوشت شکایت کرد اصلاّ کاش می شد تقدیر را عوض کرد وعزیزمان دو باره برمی گشت کاش دنیا باز هم به آدم ها فرصت می داد . خدامی داند دلتنگی یعنی چه!!!

برای شنیدن صدای شهید محسن اسدی در واقعا سقوط هواپیمای فالکون سپاه کلیک کنید.

چشم به راه:

هنوز مثل همیشه کفش‌های محسن را واکس می‌زنم و برای رفتنش آماده می‌کنم. «عصرها که با ایمان دور میز می‌نشینیم و عصرانه می‌خوریم سه تا چای می‌ریزم. ایمان می‌گه یکی مال من، یکی مال مامان و یکی هم مال بابا. اما چای بابا رو مامان می‌خوره….

گاهی اوقات که دلم برایش تنگ می‌شه، چشم‌هایم رو می‌بندم و محسن رو به یاد می‌یارم و خاطراتی که باهاش داشتم را مرور می‌کنم.

گلزار شهدا

دو هفته قبل از شهادتش بود؛ با هم رفتیم بهشت‌زهرا (س) و مثل همیشه قطعه‌ی شهدا. با حسرت به قبرها نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. وقتی می‌خواستیم برگردیم، سرش را گرفت، رو به آسمان کرد و گفت: خدایا می‌شود یک روز ما را همین جا خاک کنند. یک باره چیزی در دلم فرو ریخت. بعد از مراسم چهلم، وقتی کنار مزار محسن رفتم، سکوت خاصی داشت.

یاد وقتی افتادم که با هم آمدیم بهشت‌زهرا (س) و از خدا خواست شهادت را نصیبش کند. دیدم محسن همان جایی آرام گرفته که اون روز ایستاده بود.

فرشته

روز اولی که برای خواستگاری آمد گفتم: «برای من ظواهر مهم نیست؛ بلکه همیشه از خدا خواسته‌ام تا همسری باایمان داشته باشم. » به قول معروف بعد از اینکه کلی برایش صغری و کبری چیدم، برگشت و یک لبخند زد و گفت: «به فاطمه زهرا (س) قول می‌دم که خوشبختت کنم فقط همین. » گفت: عروسی نمی‌خواد بگیریم گفتم: باشه. گفت: بریم پیش امام رضا (ع) گفتم: باشه.

آغاز زندگی ما با زیارت مولا علی‌بن موسی الرضا (ع) بود. به تهران که برگشتیم، خانه‌ای دو اتاقه در انتظارمان بود و من هر روز بیشتر از روز قبل به او وابسته می‌شدم. یک بار به او گفتم: «محسن واقعاً هرچی فکر می‌کنم توی وجودت هیچ اشکالی نیست که من بخوام ازش ایراد بگیرم.» دوباره از همان خنده‌ها کرد و پاسخ داد: خانم این حرف‌ها را نزن. تو امانت خدایی دست من. باید خوب ازت مراقبت کنم.

اگر یک روز فرشته‌ها روی زمین زندگی می‌‌کردند، حتماً محسن یکی از آنها بود.

رویای صادقه

سال‌ها قبل خواب دید از خانم سیده و محجوبی می‌پرسد: آیا من هم شهید می‌شوم و بانوی نورانی پاسخ داد: نگران نباش تو هم شهید می‌شوی.

این خواب را محسن وقتی از ساری به تهران می‌‌آمدیم، برایمان تعریف کرد و اندک زمانی بعد رؤیایش به حقیقت پیوست و مزد خالصانه عبادت‌های شبانه‌اش را با عروجی سرخ از حق دریافت نمود.

آخرین دیدار

یکشنبه زودتر به خانه آمد. گفت: فردا صبح زود، باید برای مأموریت به ارومیه بروم. بعد از شام ایمان را بغل کرد و حدود چند دقیقه به من خیره شد. دقایقی بعد گفت: ژاله حلالم کن. گفتم: محسن جان این چه حرفیه؟ من که گفتم از تو هیچ گله‌ای ندارم. باز ادامه داد: می‌دانم اما حلالم کن.

صبح با هراس بیدار شدم. ترسیدم محسن رفته باشد و من بدرقه‌اش نکرده باشم. دیدم کنار شوفاژ نشسته بر روی سجاده‌اش و منتظر اذان صبح. فهمیدم که نماز شبش را خوانده. گفتم: اِ تو نرفتی؟ گفت: نه نمازم را می‌خوانم بعد می‌رم. همیشه تا دم در بدرقه‌اش می‌کردم، اما آن روز فقط گفتم: خداحافظ

سعید سلیمانی در روز اول فروردین سال ۱۳۳۸ در یکی از محلات جنوب تهران قدم به عرصه هستی نهاد. او که دارای هوش وافری بود، تحصیل را از مدارس نمونه نازی‌آباد آغاز کرد؛ کلاس ۴ را جهشی خواند و وارد کلاس پنجم شد. در سال‌های پایانی دبیرستان به فراگیری زبان انگلیسی پرداخت و همزمان مدرک دیپلم ریاضی و انگلیسی را دریافت کرد. سپس تصمیم گرفت با مدرک دیپلم تجربی وارد دانشگاه شود و توانست در کمتر از یکسال با معدل ۱۹ مدرک خود را بگیرد.

تاریخ تولد:۱/۱/۱۳۳۸٫تاریخ شهادت:۱۹/۱۰/۱۳۸۴محل تولد :هران /تهران.طول مدت حیات :۴۶محل شهادت :اسمان ارومیه(پرواز ارومیه تهران بهشت) مزار شهید:بهشت زهرا تهران

سعید سال ۱۳۵۶ در رشته زمین‌شناسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و در جرگه یاوران امام (ره) فریاد مرگ بر شاه سر داد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تغییر رشته داد و در رشته کشاورزی به تحصیل مشغول شد. آنگاه ورزش کونگ‌فو را آموخت. سال ۱۳۵۸ با گروهک‌های ضدانقلاب به شدت مبارزه کرد.

سلیمانی با شروع انقلاب فرهنگی به عضویت سپاه‌پاسداران کرج درآمد و آموزش‌های نظامی را در پادگان امام حسین (ع) فراگرفت و دوره تاکتیک و آموزش‌های نظامی پادگان امام حسین (ع) را با موفقیت پشت‌سر گذاشت تا جایی که به او پیشنهاد مربی‌گری در پادگان دادند اما سعید نپذیرفت و به سپاه کرج بازگشت و به عنوان جانشین سردار شهید شرع‌پسند مشغول به کار شد.

با شروع جنگ در مهرماه سال ۱۳۵۹ به جبهه آبادان رفت و ۳ ماه مردانه جنگید تا اینکه شنوایی کامل گوش راست را از دست داد و از ناحیه گوش سمت چپ فقط ۳۰% شنوایی باقی ماند.

شکستگی فک و ناشنوایی باعث شد پزشکان او را از رفت به جبهه برحذر دارند. ولی سلیمانی مجدداً در سال ۱۳۶۰ فرماندهی گروهی از نیروهای بسیج و سپاه کرج را برعهده گرفت و به مریوان اعزام گردید و در یک عملیات نفوذی مجروح شد. اما بعد از مداوای اولیه به جنوب رفت و در عملیات فتح‌المبین و بیت‌المقدس شرکت کرد و به هنگام شلیک موشک تاو به سمت تانک‌های عراقی برای بار سوم مجروح شد. در عملیات والفجر ۱ برای چهارمین بار از ناحیه سر و گردن مجروح شد. او در اکثر عملیات‌های لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) فرماندهی طرح و عملیات را برعهده گرفت. سپس در عملیات خیبر در طلائیه برای پنجمین بار مجروح گشت. بعد از شرکت در عملیات بدر در عملیات والفجر ۸ در جاده ام‌القصر برای ششمین مرتبه مجروح و این بار به بستر بیماری افتاد.

در شهریورماه سال ۱۳۶۵ حاج سعید ازدواج کرد. سپس برای شرکت در عملیات کربلای ۴ و ۵ به جبهه بازگشت. بعد از پایان عملیات کربلای ۵ به دستور فرماندهی سپاه جهت فراگیری آموزش دافوس ارتش به تهران عزیمت کرد و این دوره را با نمرات عالی به پایان رساند. بعد از این دوره‌ حاجی هیچ گاه جبهه را ترک نکرد. پس از اتمام جنگ به عنوان فرمانده تیپ یکم لشکر حضرت رسول (ص) و قائم مقام آن مشغول به کار شد.

سلیمانی با وجود ۳۵% جانبازی و مسؤولیت‌های سنگینی که برعهده داشت، آموزش ورزش جودو را آغاز نمود و بعد از کسب کمربند مشکی (دان دو)، لیگ جودوی سپاه را بنیان نهاد و در همان سال‌های اولیه، این تیم را به قهرمانی در لیگ کشوری رساند.

پس از تشکیل قرارگاه ثارالله تهران به عنوان مسئول عملیات قرارگاه معرفی شد و در تاریخ ۲۵/۷/۱۳۸۳ به سمت معاونت عملیات نیروی زمینی سپاه پاسداران منصوب گردید. سرانجام سردار سرتیپ پاسدار شهید سعید سلیمانی در تاریخ ۱۹/۱۰/۱۳۸۴ در سن ۴۶ سالگی براثر سانحه سقوط هواپیما در ارومیه جان به جان آفرین تسلیم کرد و شهید راه حق شد

زندگی با او

سال ۱۳۶۵ من دانشجوی رشته پرستاری بودم و عاشق جنگ. با خودم عهد کردم با یک جانباز ازدواج کنم. درست در همان زمان سعید به خواستگاریم آمد و گفت: «۷۰% شنوایی گوشم را از دست داده‌ام و در کلیه‌ام ترکش وجود دارد و ۶ الی ۷ بار عمل جراحی انجام داده‌ام….» او تنها کسی بود که در بین تمام خواستگارانم با شغل پرستاری مخالفت نکرد؛ بلکه استقبال هم کرد. در بحبوحه عملیات کربلای ۵ ازدواج کردیم. حاجی به جبهه رفت و من در شهر ماندم. وقتی برگشت، مصرّانه از او خواستم مرا به اهواز ببرد. اما او موافق نبود گفت: «اگر بیایی اهواز و برای من اتفاقی بیفتد اولین نفری که خبردار شود شمایی. من دلم نمی‌آید در آن شهر غریب شما این گونه خبردار شوی…»

از روزهای اول نمازخواندنش برایم جالب بود. هر نماز را دوبار می‌خواند. حس کنجکاوری باعث شد علتش را از او بپرسم. و او صبورانه برایم تعریف کرد که با سیدجعفر تهرانی قبل از عملیات والفجر ۸ عهد کرده است که اگر هر کس زنده ماند و شهید نشد تا وقتی زنده است برای دیگری نماز بخواند و حاجی ۲۰ سال به عهدش وفا کرد حتی عکس سیدجعفر را به همراه عکس امام (ره) در کیفش داشت تا همیشه به یاد او باشد.

بی‌ریا

پدرم خیلی مخلص بود و همه کارهایش را بی‌ریا انجام می‌داد. یادم هست لشکر به فرمانده‌ها ماشین داده بود تا در رفت و آمدشان راحت تردد کنند. پدر نیز موقع برگشت به خانه سربازها را سوار می‌کرد تا جایی از مسیر آنها را برساند.

یک بار سردار کوثری به ایشون گفت: «شما جانشین لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) هستید و این حرکت شما باعث می‌شود که روی سربازها به شما باز شود.» اما پدر پاسخ داد: «این درجه‌ها نباید باعث بشه که ما برای خودمان ابهتی قائل بشیم و خودمون را کسی تلقّی کنیم. برای اینکه غرور نگیرمون، رساندن چند تا سرباز ایرادی ندارد. تازه این ماشین برای بیت‌المال است. آن را در اختیار من گذاشتند تا در راه امور بیت‌المال استفاده کنم این کارها هم کمکی است در این جهت.

مدد الهی

بعد از اقامه نماز مغرب با استعانت از درگاه خداوند سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم. اما هرازگاه علف‌ها مانع از پارو زدن می‌شد. وقتی به نزدیک منطقه عراقی‌ها رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آنها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا متوسل شدیم. حدود سه ربع ساعت بعد، برگشت. سالم و بدون جلب توجه دشمن در مسیر برگشت به سرعت پارو زدیم و چون در مسیر رفت، طی راه به کمین برخورد نکرده بودیم، اطمینان داشتیم که در مسیر برگشت هم با عناصر کمین دشمن مواجه نمی‌شویم. ناگهان در فاصله ۳۰ متری خودمان یک جسم شناور بزرگ را روی آب دیدیم که کمین دشمن بود. سعی کردم اسلحه‌ام را از کف قایق بردارم اما نبود. اکبرحاج‌علی پارو را برداشت و خیلی محکم با صدای بلند گفت: «سلّم نفسک» (تسلیم شو) اما آنها با کلاشینکف به ما تیراندازی کردند. همگی به درون آب پرتاب شدیم.

حاج‌علی مجروح شد. هرچه تقلّا کردم روی آب بیایم نشد. نمی‌دانستم بچه‌ها در چه وضعیتی هستند. یک توده بزرگ علف به دست و پای من پیچیده بود. به سختی آنها را باز کردم باید ۷ الی ۸ کیلومتر راه را شنا می‌کردم تا به مواضع خودمان برسم. گرسنگی، خستگی و تحمل فشار عصبی مرا از رمق انداخته بود. مدام قایقی را جلویم می‌دیدم. با سرعت به سمت آن شنا می‌کردم و بعد می‌دیدم فقط توهّم بوده، نمازهایم را همانطور در آب خواندم. بالاخره بعد از ۲۰ ساعت شنا، قایق بچه‌های لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) که در جست و جوی ما بود، مرا پیدا کرد و به عقب انتقال داد. ۳۶ ساعت بعد از پیدا شدن من سیدجعفر تهرانی نیز پیدا شد. وقتی به هوش آمد پرسیدم چطور به پد مرکزی رسیدی؟ اما هیچ چیز را به خاطر نداشت و ما مطمئن شدیم این مدد خداوند بوده که او را بعد از این همه مدت با بدنی مجروح به خط خودی رسانده.

مرد مهربان

سعید در خانه خیلی مهربان بود. با بچه‌ها شوخی می‌کرد، با آنها کشتی می‌گرفت. هر سه نفر ما وقتی در خانه نبود، دلتنگش می‌شدیم و منتظرش بودیم که زودتر برگردد و ما به استقبالش برویم. اگر بچه‌ها کاری می‌کردند که ناراحت می‌شد، هیچ وقت از خشونت استفاده نمی‌کرد بیشتر اوقات فراغتش را کیهان انگلیسی می‌خواند و یا کشاورزی می‌کرد. همیشه می‌گفت: وقتی بازنشست بشم، تهران نمی‌مونم می‌رم شهرستان و یه زمین می‌خرم و کشاورزی می‌کنم هم نونش حلاله هم روحیه‌ی آدم را سرزنده می‌کنه.»

اما نماند تا کشاورز شود. زود پرکشید. بعد از شهادتش، حسین پسرم گفت: «مامان! بابا خیلی زحمت کشیده بود، حقش بود که با شهادت بره. بابا مزدش را گرفت. اینقدر گریه نکن…»