کدنویس قالب وردپرس افزونه وردپرس

ناگفته ها

به محض این که روزنه ای باز بشود، پرواز می‌کنیم

روایت داستانی لحظات قبل از عروج – ۱۹ دی ماه ۱۳۸۴ رئیس ستاد ما را ! این جا چه کار می‌کنی تو؟! برزگر کمی‌آشفته شد. دعوتم نمی‌کنی به دفترت؟! سردار لبخند زد. چرا! چای هم می‌دهیم بهت، حالا که آمدی با هم برویم فرودگاه، و رو کرد به محمود: اوضاع چطور است؟ محمود فقط یک کلمه گفت: بد! بد؟! محمود خواست توضیح بدهد اما چنان صدای آسمان قرومبه ای بلند شد که به نظر رسید شیشه‌ها خواهند ریخت. یک آن مات شان برد و سکوت کردند و گوش سپردند به صدا و نا خواسته چشم دوختند به پنجره تا شاید نور تندر را هم ببینند، بعد سردار رو کرد به محمود. تو به این می‌گویی بد؟! و با دست اشاره …

توضیحات بیشتر »

حاج احمد! ما شما را رها نخواهیم کرد و حتی تا بهشت هم دنبال تان خواهیم آمد.

حاج حسن  طهرانی مقدم  سعی اش را کرد که نشان مان دهد حاج احمد کاظمی‌یک مدیر بود. او شروع کرد برای مان از صفات حاج احمد در کار گفت و خواست که صاحب نظرها بیایند و تحقیق کنند شاید یک کتاب ناطق، قدری این نظام خسته مدیریتی کشور را تکان بدهد، حتی بعد از شهادتش. او برای مان توضیح داد که حاجی یک نقطه نبوده، بلکه یک جریان بوده، یعنی در غیابش توانسته کارهایش را به ثمر برساند. سردار مقدم برای مان یک داستان تعریف کرد و گفت: در یکی از عملیات‌ها که علیه منافقین بود، قرار شد منطقه ای را با موشک هدف قرار بدهیم. می‌گفت، من موشک‌ها را آماده کرده بودم، سوخت زده با سیستم برنامه ریزی شده. موشک‌ها …

توضیحات بیشتر »

مدیریت حاج احمد خیال مقام معظم رهبری را راحت کرده بود…

در روزهای سرد دی‌ ماه یاد کربلای ۵ و آن عملیات غرورآفرین می‌افتیم. آن‌جایی که حاج احمد و حاج حسین خرازی فاتحان آن بودند. ۲۸ سال پیش سرش به سقف سنگر می‌خورد و زخمی‌می‌شود. آن موشک همه همرزمانش را با خودش به بهشت می‌برد. اما ۱۹ سال بعد پس از این همه سال حسرت و بغض، به جمع دوستانش می‌پیوندد. وقتی از محمدمهدی کاظمی‌پرسیدیم دوست داری از پدرت چه خصلتی را به عنوان الگو برداشت کنی؛ با یک نگاه خاصی گفت: خیلی دلم می‌خواهد نوع نگاه حاج احمد به دنیا، اخلاص و آدم‌شناسی او و مدیریت خلاقانه و مبتکرانه ایشان را در خودم نهادینه کنم. او در مورد ملاقات خانواده شهید کاظمی‌با مقام معظم رهبری، ابتکارات و خلاقیت‌های سرلشکر شهید …

توضیحات بیشتر »

ساده ترین لباس برای بی قرارترین …

نمیدانم این را بگویم یا نه , اما پدرم خیلی در پوشش و ظاهرش ساده بود. همیشه دوست داشت ساده ترین لباس را بپوشد . به سرو وضع خانواده خیلی اهمیت می‌داد که حتما لباسمان نو باشد , تمیز باشد , شیک باشد … اما خودش تنها چیزی که برایش مهم بود , تمیزی لباس بود. یک بار برای روز پدر من و سعید و مادرم رفتیم برایش یک دست کت و شلوار خریدیم . اما هرکاری کردیم نپوشید. بعضی وقت‌ها که می‌خواست بیرون برود و نمی‌خواست لباس نظامی‌بپوشد , به من می‌گفت : \” محمد یک کاپشن به من بده بپوشم \” . یک لباس را آنقدر می‌پوشید که برایش می‌انداختیم دور ! با این که وقتی داشتیم وسایل …

توضیحات بیشتر »

اخلاص

بابا در طول بیست سالی که با هم زندگی می‌کردیم , در مورد خودش کلامی‌حرف نزد . من کی هستم ؟ من کجا هستم ؟ من چی هستم ؟ من و من و من … اصلا . یکی از ویژگی‌های احمد کاظمی‌مخلص بودن اوست . یک زمانی بعد نظامی‌داشت که حرفی نزد . دو هفته رفت بم . نگفت , آخرتو دو هفته رفتی بم چکار کردی ؟ بابا من پسرت هستم نباید بدانم ؟ الان برگشتی ؛ چرا صورتت سوخته ؟ چرا چشم‌هایت سرخ شده ؟ نه صدایت مثل قبل است , آخر چه کار کردی که هیچ چیز مثل قبل نیست ؟ در جواب گفت : چیزی نشده . سرماخوردم . یا قبل از شهادت بابام فکر می‌کردم …

توضیحات بیشتر »

حاج احمد کاظمی‌۵۵ ساله شد …

shahidkazemi-ir-140

به بهانه دوم مرداد سالروز ولادت سردار شهید احمد کاظمی  شهیدان از همان آغاز ساکنان بهشت عدن الهی بوده اند . آنان چند صباحی مهمان این عالم خاکی شدند تا به ابتلائاتی سخت ازموده شوند و بهای سکونت ابدی شان در بهشت جاودانه را بپردازند ، تا فردای قیامت ، این حجت الهی بر همگان تمام شود که : بهشت را به بها می‌دهند ، نه به بهانه اون ماهی نورانی همین احمدم بود ! مادر خواب سه تا ماهی را دیده بود ، سه تا ماهی که توی یک رودخانه ، می‌رفته اند به سمت دریا . می‌گفت : یکی از اون ماهی‌ها ، روی کمرش یه هلال ماه داشت ، اصلا انگار خود ماه بود ، چون که …

توضیحات بیشتر »

مکتب دفاعی شهید احمد کاظمی

sh-kazemi-12

بحثی پیرامون ضرورت تبیین استراتژی دفاعی سرلشکر شهید احمد کاظمی حسین پاسداری درخصوص ارزیابی تفکر سیستمی و تفکر استراتژیک شهید احمد کاظمی، توجه به دو نکته حایز اهمیت است: اول از نظر مکتب دفاعی خاصی که شهید حمد کاظمی به آن منتسب است، باید کلیت مکتب دفاعی سپاه مورد ارزیابی قرار گیرد. فرماندهان سپاه از دانشگاه‌های نظامی فارغ التحصیل نشدند و وقتی جنگ را شروع کردند، حضور آنان در صحنه عمل به تبع ابتکاراتی که به خرج می دادند و نوع مواجهه شان در صحنه عمل، آرام آرام نوع مکتب ذهنی تک تک این افراد، و در کل، نوع مکتب کلان دفاعی سپاه را رقم زد که امروز این سازمان دفاعی در آن چارچوب عمل می کند.   اولین عاملی …

توضیحات بیشتر »

آخرین ملاقات شهید کاظمی‌با امام خامنه ای مدظله العالی + صوت

دو هفته پیش شهید کاظمى پیش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: یکى این‌که دعا کنید من روسفید بشوم، دوم این‌که دعا کنید من شهید بشوم. گفتم شماها واقعاً حیف است بمیرید؛ شماها که این روزگارهاى مهم را گذراندید، نباید بمیرید؛ شماها همه‌تان باید شهید شوید؛ ولیکن حالا زود است و هنوز کشور و نظام به شما احتیاج دارد. بعد گفتم آن روزى که خبر شهادت صیاد را به من دادند، من گفتم صیاد، شایسته‌ى شهادت بود؛ حقش بود؛ حیف بود صیاد بمیرد. وقتى این جمله را گفتم، چشم‌هاى شهید کاظمى پُرِ اشک شد، گفت: ان‌شاءاللَّه خبر من را هم به‌تان بدهند! فاصله‌‌ى بین مرگ و زندگى، فاصله‌ى بسیار کوتاهى است؛ یک لحظه است. ما سرگرم زندگى …

توضیحات بیشتر »

چگونه کاردان شهید احمد کاظمی را در صندلی داغ خنداند؟

در یک برنامه با شهید سرلشکر احمد کاظمی‌صحبت می‌کردم. هر کاری می‌کردم که او حداقل یک ذره لبخند بزند، نمی‌توانستم. به او گفتم: «شما متولد چه سالی هستید؟»، گفت: «سال ۱۳۳۶». بلافاصله اخم کردم و به او گفتم: «من هم ۳۶ هستم که!»، گفت: «خب!». با عصبانیت و به تندی گفتم: «این کجایش عدالت است؟». گفت:«مگر چه شده است؟». گفتم: «شما آن همه مو دارید ولی من کچل هستم!». پس از این بود که کمی‌لبخند زد. سر شوخی باز شد و من توانستم برخی سؤالات انتقادی خودم را از او بپرسم. ماهنامه مدیریت ارتباطات / مشرق نیوز …………………………………………….. شهید کاظمی‌دات ای ار : لازم به توضیح است که شهید احمد کاظمی‌متولد ۱۳۳۷ و داریوش کاردان متولد ۱۳۳۵ می‌باشد

توضیحات بیشتر »

حکایت عبا و انگشتری حضرت آقا

روز عید قربان که آمده بودند در مسجد دانشگاه بالای سر پیکر شهیدان حادثه فالکون،سردار سلیمانی از ایشان یک انگشتر گرفت و یک عبا را و به آقا گفت:آن انگشتر را بدهید که خیلی باهاش نمار شب خوانده اید.وقتی خواستیم بابا را خاک کنیم،سردار سلیمانی رفت داخل قبر.عبای آقا را پهن کرد.مقداری تربت کربلا آورده بود.آن را روی عبا پخش کرد.بعدش بابا را گذاشتند داخل قبر و آن انگشتر را هم گذاشتند زیر زبان بابا.من و سعید هم بالای قبر ایستاده بودیم.آنجا هم خیلی سعید خیلی بی تابی می‌کرد.رفت پایین توی قبر و به زور از بابا جدایش کردیم.سردار سلیمانی و دکتر قالیباف هم خیلی متأثر بودند.عبا را دور بابا پیچیدند و…تمام شد! به ما اجازه ندادند بالای سر قبر …

توضیحات بیشتر »